زندگینامه امام سجاد (ع)
امام سجادعليهالسلام در يك نگاه
نام وي علي بن الحسينعليهالسلام و چهارمين امام از ائمه اهل بيتعليهمالسلام است
جدش امام اميرالمؤمنين علي بن ابي طالبعليهالسلام، كه وصي پيامبر و اولين كسياست كه به او ايمان آورده و بنابر آنچه در حديث صحيح منزلت آمده برايپيامبر اكرمصلياللهعليهوآله چونان هارون براي موسي بوده است.
*جدهاش فاطمه زهراسلاماللهعليها دخت پيامبر و به توصيف پدر بزرگوارش، پاره تنو جگرگوشه پيامبر و سرور زنان جهان است.
*پدرش امام حسينعليهالسلام يكي از دو سرور جوانان اهل بهشت، فرزند زاده وريحانه پيامبر است همو كه پيامبر در بارهاش فرموده است: «حسين منّي و انا منحسين»؛ حسين از من و من از حسينم همان كسي كه در راه دفاع از اسلام و مسلميندر سرزمين كربلا و در روز عاشورا به شهادت رسيد.
*او يكي از دوازده امامي است كه پيامبر اكرمصلياللهعليهوآله بر امامت ايشان تصريحفرموده و اين تصريح در كتابهايي چون صحيح بخاري، صحيح مسلم و...چنين آمده است:
«الخلفاء بعدي اثنا عشر كلهم من قريش»؛ جانشينان بعد از من دوازده تن و همه ازقريش ميباشند.
*آن حضرت در سال سي و هشت (ه.ق) به دنيا آمد، البته بعضي تولدايشان را در سال سي و شش هجري دانستهاند.
عمر شريف آن حضرت تقريباً پنجاه و هفت سال بوده كه از اين مدت دويا چهار سال را در كنار جد بزرگوارش حضرت عليعليهالسلام گذرانيده و سپس درمكتب دو سبط پيامبر پدر و عموي گرامي خود امام حسن و امام حسينعليهمالسلامباليده واز اقيانوس علوم پيامبر و اهل بيتعليهمالسلام سيراب گرديدهاست.
* امام سجاد در چنين خاستگاهي، پيشوايي ديني و عالمي نام آور گرديد،كسي كه در احكام و معارف ديني مرجع مردم و مَثَل اعلاي پرهيزكاري،عبادت و ورع بود، همه مسلمانان به درستيِ انديشه، دانش و برتري او بر اقراناقرار كرده و آنان كه گوش جانشان را بر حقايق گشودهاند بر دانش، مرجعيت ورهبري آن حضرت گردن نهادهاند.
* تمام مسلمانان عصر امام سجاد دلبستگي عاطفي شديد و وابستگيروحي عميقي به او داشته و آموزههاي مردمي او نيز در همه جهان اسلام امتدادپيدا كرده بود، جريان معروف سفر حج هشام بن عبدالملك و ديدن منزلتبالاي امام سجاد نزد مردم شاهد اين مدعا است.
مردم آن عصر علي رغم اختلافات در جهتگيريها و مذاهب به امامسجاد كاملاً اعتماد داشتند و اين اعتماد تنها از نظر فقهي و روحي نبود، بلكه اورا مانند پدران بزرگوارش مرجع، پيشوا و در همه پيشامدها و مشكلات زندگيچونان پناهگاه امني ميدانستهاند.
به همين دليل است كه ميبينيم عبدالملك مروان براي حل مشكلي كه دراثر رواج سكههاي ضرب شده در روم در بازار اسلام ايجاد شده، و باعثجرأت پادشاه روم بر تهديد و خوار كردن مسلمانان گرديده بود به امامسجادعليهالسلاممتوسل شده و از آن حضرت طلب ياري كرد.
* تقدير چنان بود كه پس از شهادت پدر، مسئوليت رهبري روحي جامعهبه امام سجادعليهالسلام برسد، آن حضرت در نيمه دوم قرن اول هجري به انجام چنينمسئوليتي همت گماشت، برههاي كه از حساسترين دورانهاي تاريخ اسلام درآن زمان بود در آن سالها جامعه هنوز تحت تأثير موج عظيم فتوحات اسلاميبود، موجي كه با عظمت معنوي و حماسههاي نظامي و اعتقادي خود تخت وتاج قدرتهاي مسلط آن عصر چون كسري و قيصر را متزلزل ساخته وملتهاي مختلفي را با سرزمينهاي پهناور به اين دولت و دين جديد ملحقكرده بود، فتوحاتي كه در طول پنجاه سال مسلمانان را بر قسمت اعظم دنيايمتمدن آن روزگار حاكم ساخته بود.
* امت اسلام در روزگار امام سجادعليهالسلام با دو خطر عمده مواجه بودند:
خطر اول
اولين خطري كه جامعه اسلامي را تهديد ميكرد گشوده شدن مرزهايفرهنگي جامعه اسلامي به روي فرهنگهاي گوناگوني بود كه از سرزمينهايفتح شده به سوي جامعه اسلامي سرازير شده و ممكن بود ذوب شدن و ازدست دادن اصالت امت اسلام را در پي داشته باشد، چنين عصري نياز مبرميبه يك حركت علمي داشت تا اصالت فكري و شخصيت ممتاز تشريعي امتاسلام را كه برگرفته از قرآن و سنت بود در برابر فرهنگهاي نو ظهور تحكيم وتأييد كرده و با كاشتن بذر اجتهاد شخصيت امت اسلام را اصالت بخشد.
اين همان كاري بود كه امام سجادعليهالسلام به انجام آن كمر همت بست، او مجلسدرس خويش را در مسجد نبوي آغاز كرد و معرفت اسلامي را در قالب تفسير،حديث، فقه، علوم تربيتي و عرفان از چشمه سار علوم پدران پاكش به مردمارزاني داشت.
چنين بود كه اين جلسات درس، عدهاي از فقهاي مسلمان را تقديم جهاناسلام كرده، پايه گذار مكاتب بعدي فقه اسلامي شده و سنگ بناي حركتپوياي فقه گرديد.
خطر دوم
دومين خطري كه جامعه اسلامي را در آن زمان تهديد ميكرد فراموششدن ارزشهاي اخلاقي بود كه پيامد جريان رفاه زدگي، دنيا گرايي و زيادهروي در استفاده از تجملات حيات محدود دنيا بود.
امام زين العابدينعليهالسلام در مقابله با اين خطر بزرگ كه موجب لرزش شديد و ازهم پاشيدگي شخصيت اسلامي جامعه از درون گشته و جامعه را از استمراررسالت خود باز ميداشت سلاح دعا را برگزيد، از اين رو است كه «صحيفهسجاديه» را ميتوان به تعبيري يك حركت اجتماعي بزرگ دانست كهضرورتهاي جامعه، امام سجادعليهالسلام را به انجام آن واداشته بود جدا از اينكه اينكتاب يك ميراث الهي بيهمتا است كه تا ابد منبع فيض و مشعل هدايت ومدرسه تهذيب و اخلاق بوده و انسانيت همواره محتاج اين ميراث محمدي وعلوي است، احتياجي كه روز به روز به تناسب افزايش اغواگريهاي شيطان وفريبندگيهاي دنيا فزوني مييابد.
امام سجاد عليه السلام از ديدگاه دانشمندان و معاصران
همه مسلمانان امام زين العابدينعليهالسلام را گرامي داشته و بر اين مطلب كه كسيدر فضيلت و علم و تقوي به پايه اين مرد بزرگ و اين پرچم برافراشتة دانش وتقوي نميرسد اتفاق نظر دارند.
شاهد بر اين مدعي اين است كه آنان به بوسيدن دست او تبرك جسته ودست وي را بر چشمان خود ميكشيدهاند.بزرگداشت او نيز منحصر بهمعاصران وي نبوده بلكه شامل تاريخ نويسان - با تمام اختلافي كه در اميال وجهتگيريها دارند - نيز ميشود كه از تمام اعمال و رفتار وي با اعجاب وبزرگداشت ياد كرده و همه القاب و صفتهاي نيك را برايش به كار بردهاند.
نظريات و گفتههاي معاصران امام سجادعليهالسلام در باره آن حضرت
مورخان، فقها و علماي هم عصر امام سجادعليهالسلام همگي در تعريف و تمجيد ازآن حضرت سخن راندهاند چه آنان كه از دوستان و مخلصان او بوده يا آنان كهكينه و دشمني او را به دل داشتند، در اينجا به نظر چند تن از آنان اشاره ميكنيم:
1. صحابي بزرگوار جابر بن عبدالله انصاري گويد: «در فرزندان انبيا كسي چونعلي بن الحسينعليهالسلام ديده نشده است...».
2. عبدالله بن عباس عليرغم اينكه از نظر سن از امام سجادعليهالسلام بزرگتر بود اورا بسيار بزرگ ميداشت و از سر خضوع در برابر او خم ميشد، هر گاه او راميديد به احترام او از جاي بر ميخاست و با صداي بلند ميگفت: «خوشآمدي اي حبيب من و اي پسر حبيب من».
3. محمد بن مسلم قرشي زهري كه او را صفت فقيه دادهاند و يكي ازپيشوايان مشهور و عالم شام و حجاز بود با اينكه در خط اهل بيتعليهمالسلام نبود دركلمات خود به ارزشها و صفات والاي آن امام همام اشاره كرده است:
أـ «من هيچ يك از هاشميان را چون علي بن حسين نديدهام...».
بـ «در ميان اهل بيتعليهمالسلام مردي افضل از علي بن الحسين ديدهنشدهاست».
ج ـ «... كسي را فقيهتر از او (امام سجاد) نديدم».
4. سعيد بن مسيب از فقهاي برجسته مدينه كه در باره او گفتهاند: در ميانتابعان كسي در دانش به او نميرسد، و افتخار مصاحبت امام سجاد عليهالسلامرا داشتهاست با آگاهي از شدت تقوي و ورع آن حضرت در توصيف او ميگويد:
أـ«هرگز كسي را برتر از علي بن الحسين نديدهام و هر گاه وي را ديدمخويش را خوار و ناچيز شمردم».
ب ـ «پرهيزگارتر از وي (امام سجادعليهالسلام) نديدم».
ج ـ جواني قريشي نزد سعيد نشسته بود كه امام سجاد وارد شد جوان از اوپرسيد اين شخص كيست؟ سعيد پاسخ داد: اين آقا و سرور عبادتكنندگاناست.
5. زيد بن اسلم كه جلودار قافله فقهاي مدينه و از مفسران قرآن بود، اونيز در باره امام سجادعليهالسلام كلماتي دارد:
أـ «در ميان اهل قبله (مسلمانان) با كسي همسنگ او همنشينينكردهام».
بـ «در ميان اهل بيتعليهمالسلام كسي را مانند او نديدهام».
جـ «كسي را چون علي بن الحسين اهل فهم و حافظ احاديث نديدهام».
6. حماد بن زيد از بارزترين فقهاي بصره كه از ائمة مسلمين دانستهشده از امام سجادعليهالسلام چنين ميگويد:«علي بن الحسين با فضيلتترين هاشمياست كه من ديدهام.»
7. يحيي بن سعيد كه از بزرگان تابعين و افاضل فقها و علمااست گفته:از علي بن الحسين استماع روايت كردهام و او با فضيلتترين هاشمي است كهمن ديدهام».
8. يزيد بن معاويه، اقرار و اعتراف به فضايل امام سجادعليهالسلام منحصر بهدوستان او نبوده و به دشمنانش نيز سرايت كرده است وقتي امام سجاد عليهالسلامبه حالاسارت در مسجد شام بود و اهل شام به يزيد اصرار داشتند كه به امام اجازهخطبه خواندن بدهد ترس خود را در قالب اين جواب بيان داشت: ايشان ازخانداني هستند كه از پستان دانش شير نوشيدهاند، او از اين منبر به زير نميآيد مگر اينكه منو همة آل ابوسفيان را مفتضح و رسوا نمايد.
9. عبدالملك بن مروان، اين هم يكي ديگر از دشمنان امام سجادعليهالسلام است كهدر بارة او زبان به اعتراف گشوده است و خطاب به وي ميگويد: همانا تو برخاندان خود و بر تمام اهل زمانه خود برتريِ بزرگي داري و به قدري از فضلو علم و دين و ورع بهرهمند گرديدهاي كه جز پدرانت كس ديگري بدان پايهنرسيده است.
10. منصور دوانيقي، و باز هم از دشمنان اهل بيتعليهمالسلام كه در نامهاي به محمدِنفس زكيه ]پسر عبدالله محض از نوادگان امام حسن مجتبي[ به برتري امامسجادعليهالسلام چنين اشاره ميكند: «در ميان شما (علويان) پس از وفات رسول خدامولودي چون او (زين العابدين) زاده نگرديده است.
آراء دانشمندان و مورخان در باره امام سجادعليهالسلام
1. يعقوبي مينويسد: او از برترينِ مردم و سختكوشترينِ آنان در عبادتبود و به همين دليل «زين العابدين» ]زينت عبادت كنندگان[ نام گرفته است واز فرط وجود آثار سجده بر پيشاني به «ذوالثفنات» ]صاحب پينهها[ ملقبگرديده است....
2. حافظ ابوالقاسم علي بن حسن شافعي معروف به ابن عساكر در شرحاحوال امام سجادعليهالسلام مينويسد: علي بن الحسين راستگو و مورد اعتماد بود، بسيارحديث ميگفت و داراي مقامي بالا و بلند بود....
3. ذهبي صاحب سير اعلام النبلاء مينويسد: جلالت قدر وي عجيب و بهخدا قسم برازنده او بود، او از نظر شرافت، آقايي، علم، خداشناسي و عقلكاملي كه داشت كاملاً شايسته مقام امامت عظمي بود....
4. حافظ ابو نعيم اصفهاني مينويسد: علي بن حسين بن علي بنابيطالب عليهمالسلام زينت عبادت كنندگان و روشني بخش زمره فرمانبرداران، شخصيعابد، با وفا، بخشنده و پاك و خالص بود....
5. صفي الدين مينويسد: زين العابدين هدايتگري بزرگ و خود راهنجات بود....
6. نَوَوي مينويسد: همه بر بزرگواري او در همه زمينهها اتفاق نظردارند....
7. عماد الدين ادريس قرشي مينويسد: امام زين العابدين پس از امامحسن و امام حسين كه بر همه ا´ن درود باد، افضل و اشرف اولاد رسول خدابوده و عبادت و زهد و ورع او از ديگران بيشتر بود.
8. ابن عنبه نسب شناس مشهور مينويسد: فضايل او به حدي است كه بهشماره و توصيف در نميآيد.
9. شيخ مفيد مينويسد: علي بن الحسين پس از پدر بزرگوارش از نظرعلم و عمل برترين خلق خدا بود، همچنين مينويسد: فقهاي عامه از او علومبي شماري نقل كرده و احاديثي كه راويان در موعظه، دعا، فضائل قرآن، احكامحلال و حرام، آداب جنگي و تاريخ از او حفظ كردهاند در ميان علمامشهوراست.
10. ابن تيميه مينويسد: امّا علي بن الحسين از نظر علم و دين از بزرگان وسادات تابعين است، فضايل وي از قبيل خشوع و صدقه پنهان و...معروفاست.
11. شيخاني قادري ميگويد: خوبي و نيكوكاري آقاي ما زين العابدينعلي بن الحسين بن ابي طالب مشهور است و آوازة كرم و بخشندگياش آفاقرا در نورديده، منزلتش بزرگ، سينهاش گشاده، داراي كراماتي آشكار است كهچشمان بينا ا´ن را ديده و در روايات متواتر ثبت كردهاند.
12. محمد بن طلحة قرشي شافعي مينويسد: «او زينت عبادت كنندگان،الگوي زاهدان، سرور تقوي پيشگان و پيشواي مؤمنان است، خلق و خويشگواه صادقي بر اين است كه از نسل پيامبر خدا و مقام قرب و نزديكي او بهخداوند از اوصافش پيدا است. پينههاي پيشانيش نشانگر نماز و شب زندهداريهاي بسيار و روگرداني او از دنيا و بي اعتنايياش به آن دليل زهد فراواناو است، اخلاق پرهيزگارانه برايش مهيا شده ولي او به مقامي مافوق آن رسيدهو انوار تأييد رباني بر او تابيده و او در پرتو آن راه هدايت را در پيشگرفتهاست. انس و الفت وي با اذكار و اوراد و عبادات بوده و وفاداريش دراداي وظيفه بندگي زينت وي گرديده است، بسا كه از درازي شب مركبيراهوار براي طي سفر آخرت فراهم ساخته و از تشنگي روزهاي بسيار داغراهنمايي براي اين سفر طولاني تهيه ديده بود، كرامات و خوارق عاداتي را كهاز او سر زده چشمان بينا ديده و در روايات متواتر ثبت كردهاند كه همه اينمسائل شاهد بر اين معني هستند كه او از پادشاهان جهان آخرت است».
13. امام شافعي گويد: «علي بن الحسين فقيهترينِ اهل مدينه است».
14. جاحظ گويد: «آنچنان كه من ديدهام خوارج، شيعه، معتزله، عامه وخاصه همه در باره امام علي بن الحسين يك نظر دارند و اَحدي را نيافتم كه دربرتري او بر ديگران ترديدي به خود راه داده يا در مقدم بودن او بر ديگرانشك داشته باشد...».
15. سبط ابن جوزي در تذكرة الخواص مينويسد: او پدر امامان استكنيهاش ابوالحسن، لقبش زينالعابدين و پيامبر اكرمصلياللهعليهوآله او را «سيد العابدين» يعنيسرور عبادت كنندگان ناميده است... ديگر لقبهاي او سجاد، زكي، امين وذيالثفنات، است ثفنات به آن قسمتهايي از بدن شتر گفته ميشود كه هنگامنشستن با زمين تماس پيدا ميكند و پينه ميبندد مثل زانو و چون طول
سجود در مواضع سجده امام سجاد اثر گذاشته بود او را ذوالثفناتلقبدادند.
پرورش حضرت امام سجادعليهالسلام
امام سجادعليهالسلام در والاترين خانهها يعني خانة وحي پرورش يافت؛ خانهاي كهخداوند متعال در قرآن كريم از آن چنين تعبير فرموده است:
«في بُيُوتٍ اَذِنَ الل'ّهُ اَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فيه'ا بِالْغُدُوِّ وَ اْلا´ص'الِ *رِج'الٌ لا' تُلْهيهِمْ تِج'ارَةٌ وَ لا' بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ الل'ّهِ وَ اءِق'امِ الصَّلا'ةِ وَ اءيت'اءِ الزَّك'اةِ يَخ'افُونَيَوْمًا تَتَقَلَّبُ فيهِ الْقُلُوبُ وَ اْلاَبْص'ارُ»؛
(اين چراغ پرفروغ) در خانههايي قرار دارد كه خداوند اذن فرموده ديوارهاي آن را بالابرند (تا از دستبرد شياطين و هوسبازان در امان باشد)؛ خانههايي كه نام خدا در ا´نبرده ميشود، و صبح و شام در ا´ن تسبيح او ميگويند * مرداني كه نه تجارت و نهمعاملهاي آنان را از ياد خدا و برپاداشتن نماز و اداي زكات غافل نميكند؛ ا´ن ازروزي ميترسند كه در آن، دل ها و چشمها زير و رو ميشود.
او در اوان كودكي زير سايه جد بزرگوارش حضرت اميرالمؤنين علي بنابي طالبعليهالسلام و در معرض تشعشع انوار روحاني بزرگواري بوده كه عطرمعنويتش سراسر عالم را در بر گرفته است، و اين فرزند زاده نيز در شخصيتو ساختارهاي نفسي به حق نمونه درستي از جد خود بود.
كما اينكه پس از آن نيز در پناه عمويش امام حسن مجتبيعليهالسلام زندگي كرد هموكه سرور جوانان اهل بهشت، نوه و ريحانة پيامبر بود و بر او باران عطوفت ومهرباني ميباراند و خصلتهاي والا و معيارهاي بزرگ خود را در جان اوميكاشت، اين همه در حالي بود كه او تحت تربيت پدر بزرگوارش سرورآزادگان و سيد شهداء امام حسين بن عليعليهالسلام قرار داشت كه در چهره اين فرزندامتداد ذاتي روحانيت پيامبر و معيارهاي امامت را ديده و همين موجب عنايتو توجه بيشتر پدر نسبت به او و مقدم داشتن وي بر ساير فرزندان گرديده و دراكثر اوقات همراه و مصاحب پدر بود.
امام زين العابدينعليهالسلام در سال (36هـ) در روز فتح بصره به دنيا آمد، در آنايام هنوز حضرت عليعليهالسلام مركز حكومت را از مدينه به كوفه منتقل نفرمود بود، ودر سال (94 يا 95 هـ) در مدينه وفات كرد.
بعضي از مورخان نيز ولادت امام سجادعليهالسلام را در سال (38هـ) و در شهر كوفهنوشتهاند چون در آن سال و پس از جنگ جمل حضرت عليعليهالسلام مركز حكومتخود را از مدينه به كوفه منتقل ساخته بود و طبيعي است كه در چنين شرايطخاصي امام حسينعليهالسلام هم با خانواده خود همراه پدرش در آن شهربود.
نام مادر ايشان «شهربانو» يا «شهربانويه» يا «شاه زنان» دختر يزدگردآخرين پادشاه ايران بود، بعضي از آنان هم نوشتهاند كه مادر امامزينالعابدينعليهالسلام در ايام زادن ايشان نداي حق را لبيك گفته و پس از ايشان فرزندديگري به دنيا نياوردهاند.
ابوالحسن، ابومحمد، ابوالحسين، ابوعبدالله.
«زين العابدين»، «ذوالثفنات»، «سيد العابدين»، «قدوة الزاهدين»، «سيدالمتقين»، «امام المؤمنين»، «زكي»، «زين الصالحين»، «منار القانتين»، «عدل»،«امام الامة» و «بَكّاء» كه شهرت ايشان به دو لقب «سجاد» و «زين العابدين»بيشتر از ساير القاب است.
اين القاب را مردم پس از ديدن تجسم واقعي ا´ن در امام سجاد به ايشانداده بودند، پس از درك اين مطلب كه ايشان مصداق كامل آية (وَ عِب'ادُ الرَّحْم'نِالَّذينَ يَمْشُونَ عَلَي اْلاَرْضِ هَوْنًا وَ اءِذ'ا خ'اطَبَهُمُ الْج'اهِلُونَ ق'الُوا سَلا'مًا» ؛ و بندگان خدايرحمان كسانياند كه روي زمين به نرمي گام برميدارند؛ و چون نادانان ايشان را طرف خطابقرار دهند به ملايمت پاسخ ميدهند. بودند، بعضي از آنان هم كه اين القاب را درباره امام زين العابدين به كار بردهاند از شيعيان و معتقدان به امامت او از جانبخدا نبودهاند اما نتوانستهاند حقايقي را كه در او ديدهاند ناديده انگارند.
تاريخنويسان، پارهاي از علل پيدايش اين القاب مبارك را ذكر كردهاند:
1. از صحابي جليل القدر جابر بن عبد الله انصاري روايت شده:
نزد پيامبر نشسته بودم امام حسينعليهالسلام در دامان پيامبر نشسته بود و آنحضرت با او بازي ميكرد ناگاه پيامبر فرمود: «اي جابر او داراي فرزندي ميشود كهنام او علي است، چون روز قيامت شد ندا ميشود «سيدالعابدين»؛ سرور عبادت كنندگانبرخيزد در اين وقت آن فرزند به پا ميخيزد آن فرزند نيز فرزندي خواهد داشت كه نامشمحمد خواهد بود پس اگر او را ديدي سلام مرا به او برسان».
2. هر گاه زهري از علي بن الحسين روايت ميكرد ميگفت:«زينالعابدين» علي بن الحسين به من گفت...، سفيان بن عيينه به او گفت: چرا به اوزين العابدين ميگويي؟ زهري پاسخ داد: چون از سعيد بن مسيب شنيدم كه ازابن عباس روايت ميكرد و ميگفت: پيامبر اكرمصلياللهعليهوآله فرموده است: «چون روز قيامتبه پا شود منادي ندا ميكند زين العابدين؛ زينت عبادت كنندگان كجاست؟ گويا ميبينمفرزندم علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب، از ميان صفوف به پيش ميآيد».
3. از امام ابوجعفر باقرعليهالسلام وارد شده است كه فرمود: «پدرم در مواضع سجده خودپينه هايي داشت كه سالي دو مرتبه ا´ن را ميچيد كه هر بار پنج پينه به تعداد پنج موضع سجدهچيده ميشد و بدين سبب او را ذي الثفنات (صاحب پينهها)ناميدند».
4. باز از حضرت باقرعليهالسلام در توصيف زيادي سجود پدرش وارد شده كه آنحضرت نعمتي از نعمتهاي خدا را ذكر نميكرد يا هيچ بدي از او دورنميشد و از هيچ نماز واجبي فارغ نميگرديد مگر اينكه به سجده ميافتاد ودر تمام مواضع سجودش آثار سجده نمايان بود و براي همين به سجاد ملقبگرديد.
مراحل زندگي حضرت امام سجادعليهالسلام
زندگي امام سجادعليهالسلام نيز چون امامان ديگر به دو بخش مهم تقسيم ميشود:
1. مرحله قبل از امامت.
2. مرحله امامت و رهبري تا شهادت.
در مرحله قبل از امامت، امام سجادعليهالسلام به مدت بيست وپنج سال در سايه جدبزرگوارش امام اميرالمؤمنينعليهالسلام، عمويش امام حسن مجتبيعليهالسلام و پدر گرامياش امامحسينعليهالسلام به سر برد، كمي بيش از چهار سال يا بنا به قول ولادت در سال (38 ه)دو سال در پناه جدش عليعليهالسلام، ده سال در كنار عمويش امام حسنعليهالسلام كه در سال (50ه) به شهادت رسيدند و ده سال هم در كنار پدر بزرگوار خود بين سالهايپنجاه تا شصت هجري قمري.
امام سجادعليهالسلام اين مرحله از زندگي شريف خود را كه دوراني آبستن حوادثبود، با جدّ و عمو و پدرش گذراند و براي تحمل مسئوليتهاي امامت ورهبري پس از شهادت پدر و بهترين يارانش در واقعه عاشورا آماده گرديدحادثه جاويداني كه معاويه آنرا پايه ريزي كرده و يزيد بن معاويه كه آشكاراحاكميت الهي را دستاويز مطامع نفساني و فسق خويش ساخته بود بدان جامهعمل پوشيد.
دومين مرحله از حيات شريف آن حضرت حدود سي وپنج سال به طولانجاميد و در خلال اين مدت با چندين خليفه اموي هم زمان بود، يزيد بنمعاويه، مروان بن حكم، عبدالملك بن مروان، و در نهايت در زمان خلافتوليد بن عبدالملك و به دستور وي ايادي ننگين بنياميّه، امام سجاد عليهالسلام را تروركرده و ايشان در بيست و پنجم ماه محرم يا روزي نزديك به آن از سال (94) يا(95) هجري در سني حدود (57) سال يا كمي كمتر به شهادت رسيدند و بهاين ترتيب مدت امامت ايشان حدودا (34) سال بود.
در اين تحقيق مرحله دوم از زندگي امام سجادعليهالسلام را كه سرشار از جهاد ومبارزه بود به دو دوره تقسيم ميكنيم:
دوره اول: بعداز فاجعه عاشورا قبل از استقرار در مدينه.
دوره دوم: پس از استقرار در مدينه.
بدن ترتيب در سه مرحله به تحقيق در باره زندگي آن حضرت ميپردازيم:
مرحله اول: زندگي آن حضرت پيش از شهادت پدر.
مرحله دوم: زندگي آن حضرت پس از شهادت پدر و قبل از استقرار درمدينه.
مرحله سوم: زندگي آن حضرت پس از استقرار در مدينه.
اين دوره از زندگي امامعليهالسلام كه زندگاني ايشان از ولادت تا كربلا ميباشد ازسال (38يا37 ه ق) تا سال (61 ه ق) است.
اولين خليفهاي كه امام سجادعليهالسلام در كودكي و نوجواني با او همعصر بودندمعاوية بن ابيسفيان بود، از خصوصيات اين دوران ميتوان به آشفتگي اوضاع- كه بعداً منجر به قلع و قمع مخالفان و كشتار در عراق و بحران در حجازگرديد - و از بين رفتن سنتها و پيدايش بدعتها اشاره نمود.
حضرت اميرالمومنين عليعليهالسلام در ماه رمضان سال چهل هجري در كوفه و درحالي كه مشغول آماده كردن مردم براي جنگي تازه با معاويه بود، به شهادترسيد، پس از شهادت آن حضرت مردم عراق با فرزندش امام حسن مجتبي بهعنوان خلافت بيعت كردند اما دلهاي بيشتر اين بيعت كنندگان با زبانهايشانيكي نبود، البته از مردمي كه با تظاهر به تشيع در زمان خود حضرت عليعليهالسلام وحتي در ميان لشكريانش آن چنان به آزار او پرداختند كه بارها از دست آنانمرگ خود را از خدا طلب كرده بود توقع نميرفت كه با فرزندش برخورديبهتر از اين داشته باشند.
در سالهاي آخر عمر شريف حضرت عليعليهالسلام كوفه در بر دارنده گرايشات وگروههاي مختلفي بود، در اين شهر كساني بودند كه چون سگان تشنه به دنبالقدرت و حاكميت بوده، توقع پست و مقام از خليفه جديد داشتند، تازهمسلماناني هم بودند كه با آرزوهاي دور و درازي كه در سر داشتند شهر و ديارخويش را ترك نموده و به مركز كشور اسلام روي آورده بودند، گروهي نيز ازبردگان فرصت طلب بودند كه چون عرب نبودند و نميتوانستند بدونپوششي عربي قد علم كنند با قبايل مختلف هم پيمان شده بودند.
در آن روزگار جامعه كوفه از چنين گروههايي تشكيل گرديده بود كه تمامنيروي خود را در جهت اشكال تراشي و سنگ اندازي در برابر حكومت اماممجتبيعليهالسلام به كار گرفته بود، جايي كه سعد بن عباده در هنگام بيعت با آن حضرتشرط ميكند كه در صورت نبرد با شاميان با تو بيعت ميكنم، ولي پس از اينكهبر امامعليهالسلام روشن گرديد كه بيشتر سپاهيانش اهداف توطئهگرانهاي رابر ضد آنحضرت و ياران مخلص وي دنبال ميكنند، گروهي تحت لواي معاويه در آمدهو گروهي به شايعه پراكني هايي مشغولند كه موجب از بين رفتن روحيه سپاهميگردد و برخي از آنان حتي در نامهاي به معاويه نوشتهاند كه حاضر به تسليمامام و رهبر خود به او هستند مجبور به صلح (ترك مخاصمه) با معاويه گرديد.
خصيصة اين دوران (بين سال هاي 41 تا60 هجري ) تشديد فشار وسركوب پيروان اهل بيتعليهمالسلام در عراق بود، ميزان غضب و ناراحتي معاويه نسبتبه عراقيان را ميتوان از برخوردهايش با رؤساي قبايل عراق كه گاه گاه با اوملاقات ميكردند دريافت.
سياستمداران عراق كه در جنگ صفين فريب خدعه عمرو عاص راخورده و آنان را بر سرنوشت خود حاكم كرده بودند در طول حكومت معاويهبه خانههاي خود خزيده اما منتظر فرصت جديدي بودند تا حركت جديدي راآغاز كنند.
از ديگر سوي رنجي كه مسلمانان مخلص - كه با تربيت خالص اسلاميپرورش يافته و ديد آنان از ديدگاههاي قومي و قبيلهاي فراتر رفته و يا اينديدگاه را به گونهاي با نگرشهاي ديني تطبيق كرده بودند - ميكشيدند بسياربيشتر از گروه اول بود زيرا آنان در دوران بيست سالة حكومت معاويه محو ونابودي سنت پيامبرصلياللهعليهوآله را به وضوح مشاهده ميكردند.
آنان ميديدند كه بدعتها آشكار گشته، نظام پادشاهي جايگزين خلافتاسلامي شده و زمام امور مسلمانان به دست خانداني افتاده است كه همه توانخويش را در راستاي نابودي اسلام و مسلمين و در مسير مخالفت با احكام وموازين آن به كار بسته است، تا آنجا كه يك فرزند نامشروع خاندان ثقيف باشهادت يك شراب فروش برادر معاويه ميشود.
معاويه بر خلاف نص صريح قرآن در ميان مردم جاسوساني قرار داده بودتا حتي تعداد نفسهاي آنان را شماره كنند، او رسم وفاي به عهد و پيمان راناديده انگاشت و پس از همه ضمانتها و اماني كه به حجر بن عدي داده بود،او را به قتل رسانيد و عليرغم پيمان صلحي كه با امام حسن مجتبيعليهالسلام بسته بودطي توطئهاي جعده دختر اشعث بن قيس، همسر آن حضرت را واداشت تافرزند زاده پيامبر خداصلياللهعليهوآله را مسموم نمايد.
به اضافة دهها عمل خلاف ديگر كه همگي مخالف صريح قرآن و سنتپيامبرصلياللهعليهوآله بوده و داغ ننگي بر پيشاني اين دوره از تاريخ است.
درنتيجة اين اقدامات هيچ نشانهاي از يك حكومت اسلامي در شام وعراق كه مهمترين مراكز حكومت اسلام در آن زمان بودند باقي نماند چنانكهدر دايره علم نيز فقه اسلام در نماز و روزه و حج و زكات و آنچه آن را جهادميناميدند منحصر گرديد در حالي كه دينداران با اخلاص، به شدت ازگسترش بدعت رنج ميبردند و در انتظار فرصتي بودند تا در آن فرصت بتوانندبدعت هايي را كه در زمان معاويه به نام اسلام ايجاد شده بود محو و نابودنمايند.
اوضاع سياسي عراق هنگام مرگ معاويه
چون زمان مرگ معاويه فرا رسيد دو گروه كه در عراق صاحب نفوذ، ومترصد فرصت بودند، شرايط را مناسب يافتند:
الف: دينداران مخلصي كه درد دين داشته، نابودي سنت پيامبر،غمگينشان ساخته و در پي پايان دادن به نظام پادشاهي و بازگرداندن حكومتاسلامي حد اقل به وضعيتي چون زمان خلفاي پيشين بودند.
ب: سياست بازان حرفهاي كه تشنه قدرت بوده و مقصودشان دستيابيبه حكومت و سلطه بر شام و عراق بود.
در چنين ايامي كه عراق در معرض حوادث مهمي بود اوضاع در شاممتفاوت بود.
در هنگام مرگ معاويه پسرش يزيد در روستاي حوارين بود و «ضحاكبن قيس» والي شام با تلاش بسيار او را به دمشق باز گرداند تا هرچه سريعترخود را به عنوان خليفه مسلمانان معرفي نمايد، يزيد پس از نشستن بر كرسيخلافت در صدد بر آمد تا از كساني كه احتمال مخالفت و رويارويي با وي درا´ن ميرفت زهر چشم بگيرد، بنابر اين در همان روزهاي اول خلافت نامهاي بهحاكم مدينه نوشت و از وي خواست تا از امام حسين بن عليعليهالسلام، عبدالله بن عمرو عبدالله بن زبير براي وي بيعت بگيرد، از ابتدا روشن بود كه حسين بنعليعليهالسلام هرگز با يزيد بيعت نخواهد كرد، عبدالله بن زبير اگرچه خود داعيهخلافت داشت ولي مردم او را قبول نداشتند، عبدالله بن عمر نيز نقشي دراوضاع نداشت و بيعت يا عدم بيعت او هرگز زياني را متوجه خلافت يزيدنميساخت بنابر اين فقط از حسين بن عليعليهالسلام ميترسيد و ميخواست هرچهسريعتر موضع او را روشن كند.
در اين برحه از زمان طبيعي بود كه همه عراقيهاي مترصدِ فرصت، فرزندزاده پيامبرصلياللهعليهوآله را براي رهبري خود انتخاب كنند تا هم اهداف و آمال متدينانمخلص و هم اهداف سياست بازان حرفهاي را محقق سازد زيرا او تنها كسيبود كه ميتوانست به دليل شرافت نسب، جلالت قدر، تقوي و بزرگواري ذاتيكه داشت سنت پيامبر اكرمصلياللهعليهوآله را دوباره زنده كرده و بدعتها را نابود كند در حاليكه او ظلم ستيزترين فرد آن دوران بود و به همين دليل هم از بيعت با يزيد سرباز زد.
از اينجا بود كه در كوفه جلساتي تشكيل شده و جمعيت هايي به وجودآمده بود و در نتيجة اين اجتماعات دعوت نامه هايي مبني بر دعوت از امامحسينعليهالسلام براي آمدن از مدينه به كوفه براي آن حضرت فرستاده شد، اين دعوتنامهها بر اين تأكيد شده بود كه كوفيان براي جنگ با امويان غاصبِ حكومت،در زير پرچم امام حسين از آمادگي لازم برخوردار هستند.
امام حسينعليهالسلام جواب نامههاي آنان را به همراه پسر عموي خود مسلم بنعقيل به كوفه فرستاد، كوفيان دور مسلم را گرفته مقدمش را گرامي داشتند ودوباره بر اين مطلب تاكيد كردند كه براي جنگ با ستمگران شام تحت رهبريامام حسينعليهالسلام آمادگي كامل دارند، مسلم نيز نامهاي براي امام حسين عليهالسلام نوشت و درآن توضيح داد كه در كوفه يكصد هزار مرد هستند كه بر ياري امام تعهد كرده وبر لزوم آمدن سريع آن حضرت به كوفه تأكيد دارند.
اما آنچه باعث وحشت بود اين بود كه در همان زمان نامه هايي از كوفه بهشام فرستاده ميشد و بر اين موضوع تأكيد ميكرد كه اگر يزيد قصد تسلط بركوفه را دارد بايد حاكم مقتدري را براي كوفه بفرستد چون نعمان بن بشير دررويارويي با حوادث از خود ضعف نشان داده و توان مقابله با ا´ن را ندارد.
يزيد با مستشار رومي خود «سرجون» در اين باره به بحث پرداخت و اوپيشنهاد كرد كه عبيد الله بن زياد را به حكومت كوفه منصوب نمايد، به مجردرسيدن عبيدالله بن زياد به كوفه، كوفيان دور مسلم را خالي كرده و به ابن زيادامكان كشتن مسلم و ميزبان او هاني بن عروه را دادند، از ديگر سوي نيز امامحسينعليهالسلام با خانواده و تعدادي از ياران خود در راه آمدن به عراق بود و در تماماين شرايط صعب و دشوار تا رسيدن به عراق، امام زين العابدين عليهالسلامنيز هميشه بههمراه پدر بود.
دلايل صريح بر امامت زين العابدينعليهالسلام
پيامبر اكرم بر امامت دوازده تن از اهل بيتعليهمالسلام پاك خود تصريح كرده و حتينام و مشخصات آنان را ذكر فرمودهاند، كه در حديث صحابي پيامبر جابر بنعبدالله انصاري و ديگر كسان از شيعه و سني بسيار مشهور است.
چنان كه هر امامي هم قبل از شهادت خود و متناسب با شرايط در بسيارياز موارد بر امام پس از خود تصريح ميكرده است، اين تصريح مكتوب شده ونزد فرد اميني به وديعه نهاده ميشده و خواستن آن نوشته از شخص مورد نظردليل بر امامت طلب كننده بود و اين ويژگي را چند مرتبه در زندگي امامحسينعليهالسلام نسبت به امامت زينالعابدينعليهالسلام مشاهده ميكنيم گاه در مدينه و گاه دركربلا كمي قبل از شهادت.
ازجمله رواياتي كه از امام حسينعليهالسلام بر امامت فرزندش امام سجادعليهالسلام دلالتدارد روايتي است كه شيخ طوسي از امام ابوجعفر باقرعليهالسلام نقل كرده است: امامحسينعليهالسلام هنگام خروج از مدينه به سوي عراق وصيت نامه خود، نامهها و سايرچيزهاي مربوط به امامت را نزد همسر پيامبر امسلمه به امانت نهاد و فرمود:«هرگاه پسر بزرگ من نزد تو آمد اين چيزها را به او واگذار كن». پس چون امام حسينعليهالسلام بهشهادت رسيد علي بن الحسينعليهالسلام به نزد ام سلمه رفت و او نيز آنچه امامحسينعليهالسلام بدو سپرده بود به وي داد.
و در حديث ديگري آمده است كه امام حسين درخواست آن چيزها ازامسلمه را نشانه امامت درخواست كننده قرار داده بود و زينالعابدينعليهالسلام ا´ن را ازاو خواست.
كليني از ابيالجارود از امام باقرعليهالسلام نقل ميكند كه: چون آخر عمر امامحسينعليهالسلام فرارسيد دختر خود فاطمه كبري را طلب كرد و وصيت نامه سرگشاده ونامهاي بسته شده را به او داد در آن هنگام امام سجادعليهالسلام مريض بود و آنان اميديبه زنده ماندن او نداشتند، ولي چون به مدينه بازگشتند فاطمه آن نامه را به عليبن الحسينعليهالسلام داد.
به زودي خواهيم ديد كه امام سجاد در مقام احتجاج با عموي خود محمدبن حنفيه ابراز داشتهاند: «پدرم (كه صلوات خداوند بر اوباد) قبل از رفتن به سمت عراقبه من وصيت كرد و ساعتي قبل از شهادت خود نيز با من عهد امامت بست».
امام زين العابدينعليهالسلام در روز عاشورا
مسئلهاي كه بيشتر از ديگر مسائل قلوب محبان اهل بيتعليهمالسلام را جريحهداركرده است روايت حميد بن مسلم است كه خود بعد از ظهر عاشورا اندكي پساز شهادت امام حسينعليهالسلام شاهد عيني آن بوده و چنين نقل ميكند: ديدم كه لباسزنان حرم و دختران امام حسينعليهالسلام را از پشت ميكشيدند به نحوي كه آن زنانقادر به حفظ آن لباسها نبوده و آنان لباس تن ايشان را به غارت ميبردند.
سپس به علي بن الحسينعليهالسلام رسيديم كه در حال شدت مرض در بستربيماري افتاده بود، عدهاي از پياده نظام كه همراه شمر بودند به او گفتند: آيا اينبيمار را نميكشي؟ من گفتم: سبحان الله آيا كودكان را ميكشند؟! همانا كه اينكودك بيماري بيش نيست كه بيماري، او زنده نخواهدش گذاشت و آنقدر ازاين كلمات گفتم تا آنان را از قتل او منصرف كردم.
در اين هنگام عمر بن سعد پيش آمد زنان شيون كرده و گريه سردادندعمر سعد خطاب به سپاهيان گفت: كسي از شما به خيمه اين زنان داخل نشودو متعرض اين جوان مريض نشويد... هر كه از آنان متاعي برده است به آنانبازگرداند، ولي به خدا قسم كسي چيزي بازنگرداند.
بدين سان امام سجادعليهالسلام با پدرش امام حسينعليهالسلام در جهاد با طاغوت مشاركتداشت و لي خداوند شهادت به همراه پدر، برادران،
اهلبيت و اصحاب پاك او را روزي وي نساخت و خداوند متعال او را
براي عهدهداري رهبري امت بعد از پدر حفظ كرد تا به وظيفه خطير حراستاز سنت جدش از دست گستاخان شرور و غصب گمراهان ياوه سرا وجرياناتي كه بر تمدن اسلام داخل شده و در حال گسترش و انتشار سريعبودند بپردازد.
حضرت امام سجادعليهالسلام از كربلا تا مدينه
امام زين العابدين بعد از واقعة عاشورا
تاريخ نويسان از يك شاهد عيني نقل ميكنند كه گفت: در ماه محرم سالشصت و يك هجري به كوفه آمدم همان وقت بود كه علي بن الحسينعليهالسلام و زناناهل بيتعليهمالسلام را در محاصرة سپاهيان از كربلا به كوفه آورده بودند، مردم برايتماشاي ا´ن از خانهها خارج شده بودند و چون زنان كوفي اهل بيتعليهمالسلام را سوار برشتران بي جهاز ديدند گريسته و بر سرو سينه زدند. راوي گويد: شنيدم كه عليبن الحسينعليهالسلام باصداي لرزان و ضعيف در حاليكه بيماري توان از وي ربوده بود،گردن او در جامعه و دستانش با غل و زنجير بسته بود ميفرمود: اين زنها كهميگريند؛ پس چه كسي ما را به قتل رسانيد.
و هنگامي كه امام سجادعليهالسلام را بر ابن زياد وارد كردند از او پرسيد: كيستي؟جواب داد: «من علي بن الحسين هستم» ابن زياد گفت: آيا خدا علي بن الحسينرانكشت؟ امامعليهالسلام فرمود: «من برادري به نام علي بن الحسين داشتم كه مردم او را كشتند» ابنزياد گفت: خير خدا او را كشت. امامعليهالسلام در جواب او اين آيه قرآن را خواند: (الل'ّهُيَتَوَفَّي اْلاَنْفُسَ حينَ مَوْتِه'ا)؛ خدا روح مردم را هنگام مرگشان به تمامي باز ميستاند.
ابن زياد گفت: آيا تو هنوز اين مقدار جرأت و توان داري كه جواب مرابدهي و حرف مرا رد كني؟! او را ببريد و گردنش را بزنيد.
در اين وقت عمهاش زينب در دامن برادر زاده درآويخت و گفت: اي پسرزياد خونهايي كه از ما ريختي تو را بس است سپس دست در گردن امامسجادعليهالسلام افكند و گفت به خدا قسم از او جدا نميشوم اگر ميخواهي او را بكشيبايد مرا هم با او بكشي. آنگاه علي بن الحسين فرمود: «اي عمه آرام گيرتا من با اوسخني بگويم» سپس رو به ابن زياد نموده و فرمود: اي پسر زياد آيا مرا از مرگميترساني؟ آيا ندانستهاي كه مرگ در راه خدا عادت ما و شهادت در راه او كرامت ماخانداناست؟». سپس ابن زياد دستور داد تا اهل بيتعليهمالسلام را به خانهاي در كنار مسجدجامع كوفه ببرند، فرداي آن روز نيز دستور داد تا سر مقدس امام حسينعليهالسلامرا دركوچه و محلههاو قبيلههاي شهر كوفه بگردانند و بعد از آن سر را به درب دارالاماره بازگردانند.
سپس ابن زياد دستور داد تا تمام سرها را بر روي تيرهاي چوبي نصبكنند كما اينكه خود قبلا نيز با سر مسلم بن عقيل هم چنين عملي را انجامدادهبود.
ابن زياد خبر قتل امام حسينعليهالسلام و اسارت خانوادهاش را توسط نامهاي بهاطلاع يزيد رساند.
او همين خبر را با نامه ديگري به عمرو بن سعيد بن عاص والي مدينه كهاو هم از بنياميّه بود نيز فرستاد.
چون نامه ابن زياد در شام به يزيد رسيد، دستور داد تا سر بريده امامحسينعليهالسلام و ساير كشته شدگان را به نزد او بفرستند. او همچنين دستور داد تا زنانو كودكان اسير را مهياي اين سفر كرده و علي بن الحسينعليهالسلام را نيز تاگردن با غلببندند، آنان اهل بيتعليهمالسلام را به دنبال قافلة سرهاي بريده همچون اسيران كفار بدونعماري و محمل بر جهاز شتران سوار نموده و به همراه مجفر بن ثعلبه عائذيو شمر بن ذي الجوشن به سوي شام روانه كردند و پس از چندي قافله اسيرانبه سرها رسيدند و در طول اين سفر تا رسيدن به شام علي بن الحسينعليهالسلام با هيچكدام از آن مأموران سخن نگفت.
اسيران اهل بيتعليهمالسلام در شام
شام از ابتداي فتح آن به دست مسلمانان با افرادي چون خالد بن وليد ومعاوية بن ابي سفيان به عنوان فاتح و نماينده دين اسلام مواجه بوده و شاميانهرگز پيامبر را نديده، احاديث او را مستقيما از خود آن حضرت نشنيده و حتياز نزديك بر سيره اصحاب پيامبر مطلع نشده بودند. تعداد كمي از صحابهپيامبر هم كه به شام مهاجرت نموده و مدتي در شام اقامت كرده بودند. نيز تاثيرچنداني در مردم نداشتند، در نتيجه، شاميان اعمال امثال معاويه ابن ابي سفيانو اطرافيان او را به عنوان سنت راستين مسلماني پذيرفته بودند چون اينحكومت اسلامي (ولو از نوع اموي) نسبت به حكومتهاي سابق كه در طولقرون متمادي زير سلطه امپراتوري روم بر شاميان حكومت كرده بودند، برتريداشت.
از اين رو عجيب نخواهد بود كه چنين قضيهاي را در كتب تاريخ بخوانيم:
در هنگام ورود اسيران كربلا به شام پير مردي شامي به امامسجادعليهالسلامنزديك شد و و به او گفت: خداي را شكر كه شما را هلاك كرد و امير رابر شما پيروز گردانيد.
امام سجادعليهالسلام در جواب وي فرمودند: «اي پيرمرد آيا قرآن خواندهاي؟»
پيرمرد پاسخ داد: آري.
امامعليهالسلام فرمود: آيا اين آيه را نيز خواندهاي:
(قُلْ لا' اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرًا اءِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبي')؛ بگو: من هيچ پاداشي از شما بررسالتم درخواست نميكنم جز دوستداشتن نزديكانم ]اهل بيتم[؟.
پير مرد پاسخ داد: آري خواندهام.
امامعليهالسلام فرمودند: «اي پيرمرد مراد از (قربي) در اين آيه ما هستيم».
سپس فرمودند: آيا اين آيه را خواندهاي:
(وَ آتِ ذَا الْقُرْبي' حَقَّهُ) و حقّ نزديكان را بپرداز؟.
پير مرد پاسخ داد: آري خواندهام.
امامعليهالسلام فرمودند: «اي پيرمرد در اين آيه هم مراد از (قربي) ما هستيم».
سپس فرمودند: آيا اين آيه را خواندهاي:
(وَ اعْلَمُوا اَنَّم'ا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَاَنَّ لِل'ّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبي')؛ بدانيدهرگونه غنيمتي به دست آوريد، خمس آن براي خدا، و براي پيامبر، و برايذيالقربي...است؟.
گفت: آري.
امامعليهالسلام فرمودند: «ما همان قربي و نزديكان پيامبر هستيم».
باز امامعليهالسلام پرسيدند: اي پيرمرد آيا اين آيه از قرآن را خواندهاي:
(اءِنَّم'ا يُريدُ الل'ّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرًا)؛ خداوند فقطميخواهد پليدي و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد؟.
پاسخ داد: آري.
امامعليهالسلام فرمودند: «ما همان اهل بيتي هستيم كه خداوند ما را به نزول آيه طهارت در حقآنان ممتاز كرد».
شيخ گفت: تو را به خدا قسم ميدهم كه آيا شما خود آنان هستيد؟!
امامعليهالسلام فرمودند: «به خدا سوگند كه ما بدون شك همانها هستيم، قسم به حقّ جدّ ماپيامبرصلياللهعليهوآله كه ما همانها هستيم».
پيرمرد شامي گريست، عمامه از سر بر زمين كوفت، سر بر آسمانبرداشت و گفت: خداوندا من از دشمنان آل محمد بيزارم.
مورخان آوردهاند كه پس از شهادت امام حسينعليهالسلام چون امام سجادعليهالسلامرا به شاموارد كردند ابراهيم بن طلحة بن عبيد الله به سوي او رفت و در حالي كه با سرو روي بسته در محمل نشسته بود از روي شماتت گفت: اي علي بن الحسينچه كسي پيروز شد؟ امام سجادعليهالسلام در پاسخ وي فرمودند: اگر ميخواهي بداني كه چهكسي پيروز شد در وقت نماز اذان و اقامه بگو.
در اين پاسخ امامعليهالسلام به اين نكته حساس اشاره داشتند كه جدال امويان بر سررياست بر بني هاشم نيست بلكه نزاع بر سر اذان و تكبير و اقرار به وحدانيتخداوند متعال بوده و شهادت امام حسينعليهالسلام و ياران پاك او سبب بقاء اسلام نابمحمدي و تثبيت آن در برابر جاهليتي است كه بنياميّه و پيروان ا´ن سردمدار آنهستند همانها كه هيچ گاه طعم شيرين ايمان و اسلام را نچشيدهاند.
امام سجادعليهالسلام در مجلس يزيد
سر مقدس امام حسينعليهالسلام و زنان اسير اهل بيتعليهمالسلام را در حالي به مجلس يزيدآوردند كه همه آنان را با طناب بسته و غل در گردن و دست و پاي زينالعابدينعليهالسلام بود، هنگامي كه آنان را در برابر يزيد نگاه داشتند. يزيد از سر غروراين بيت از شعر حصين بن حمام مرّي را خواند كه:
«ما آنانانيم كه سر مرداني را از هم ميشكافيم كه خود يلاني بوده و سرهاشكافته بودند».
امام سجادعليهالسلام پاسخ شعر او را با اين آيه از قرآن كريم دادند:
(م'ا اَص'ابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِي اْلاَرْضِ وَ لا' في اَنْفُسِكُمْ اءِلا'ّ في كِت'ابٍ مِنْ قَبْلِ اَنْنَبْرَاَه'ا اءِنَّ ذ'لِكَ عَلَي الل'ّهِ يَسيرٌ * لِكَيْلا' تَاْسَوْا عَلي' م'ا ف'اتَكُمْ وَ لا' تَفْرَحُوا بِم'اآت'اكُمْ وَ الل'ّهُ لا' يُحِبُّ كُلَّ مُخْت'الٍ فَخُورٍ)؛
هيچ مصيبتي (ناخواسته) در زمين و نه در وجود شما روي نميدهد مگر اينكه همها´ن قبل از آنكه زمين را بيافرينيم در لوح محفوظ ثبت است؛ و اين امر براي خداآسان است! اين به خاطر آن است كه براي آنچه از دست دادهايد تاسف نخوريد، و بهآنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشيد؛ و خداوند هيچ متكبّر فخرفروشيرا دوستندارد!.
ناگاه خشم در چهره يزيد نمودار شد پس امام اين آيه را تلاوت فرمودند:
(وَ م'ا اَص'ابَكُمْ مِنْ مُصيبَةٍ فَبِم'ا كَسَبَتْ اَيْديكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثيرٍ)؛ هر مصيبتي بهشما رسد به خاطر اعمالي است كه انجام دادهايد، و بسياري را نيز عفو ميكند!.
مورخان از فاطمة بنت الحسينعليهالسلام نقل كردهاند كه گفت: چون در برابريزيد نشستيم دلش به حال ما سوخت. در اين هنگام مردي سرخگون از اهلشام برخاست و با اشارة به من به يزيد گفت: يا اميرالمؤمنين اين كنيز را به منببخش، من گمان داشتم كه آنان اين كار را براي خود جايز ميدانند لذا بدنم ازترس شروع به لرزيدن كرد و به دامان عمهام زينب چنگ زدم، ولي عمهامميدانست كه چنين چيزي امكان ندارد، بنابر اين رو به مرد شامي كرد و فرمود:به خداسوگند كه دروغ گفتي و پست شدي، نه تو قادر بر انجام چنين كاريهستي و نه يزيد!
يزيد در خشم شد و بانگ برآورد كه: دروغ گفتي، اگر بخواهم ميتوانمچنين كاري را انجام دهم!
زينب گفت: نه به خدا قسم، هرگز خداوند چنين اجازهاي به تو نداده استمگر اينكه از دين ما خارج شده دين ديگري اختيار نمايي، يزيد از خشم بهجوش آمد و گفت: آيا با من چنين درشت سخن ميگويي؟ همانا كه پدر وبرادر تو از دين خارج شدهاند!
زينب پاسخ داد: اگر خود را مسلمان ميداني بدان كه تو و پدر و جدت بادين خدا كه دين پدر و برادر من ميباشد هدايت شديد، يزيد درمانده ازجواب گفت: اي دشمن خدا دروغ گفتي!
زينب گفت: اكنون تو حاكم هستي و به واسطه قدرتي كه داري به ستم وناروا خشم ميگيري و ناسزا ميگويي، گويا يزيد از شنيدن اين كلام خجالتكشيد و سكوت كرد.
ناگاه دوباره مرد شامي به او گفت: اين كنيز را به من بده، اينجا بود كه يزيدبه او گفت: از جلو چشمم دور شو كه خداتو را مرگ دهد.
چنين به نظر ميرسد كه لحن كلام يزيد آرامتر از لحن كلام ابن زياد دركوفه است و شايد دليل آن اين باشد كه ابن زياد قصد داشت با اين كار خود رابه سرور خود يزيد نزديكتر كرده و خود شيريني كند ولي يزيد نيازي به اينكار نداشته است، شايد هم يزيد اين نكته را دريافته بود كه با كشتن امامحسينعليهالسلام و اسير كردن خاندانش مرتكب چه اشتباه بزرگي شده است از اين روميخواست با اين كار از احساسات خشمگينانة افكار عمومي نسبت به خودكم كند.
در همان روزها يزيد خطيب دمشق را واداشت تا بر منبر رفته و در مذمتو بدگويي نسبت به امام حسين و پدرشعليهمالسلام بسيار داد سخن بدهد و چون چنينكرد، امام سجادعليهالسلام به وي اعتراض نموده فرياد بر آورد كه:
واي بر تو اي خطيب كه به قيمت خشم و غضب پروردگار رضايت مخلوقي راخريدهاي، پس نشيمنگاه خود را در آتش اختيار كن.
سپس رو به يزيد كرده فرمودند: اي يزيد آيا اجازه ميدهي تا بر فراز اين چوبهارفته كلماتي بگويم تا موجب رضايت خداوند شده و براي حاضران اجر و پاداش در برداشتهباشد...
حاضران از شجاعت اين جوان اسير و بيمار كه بر خطيب رسمي حكومتو شخص خليفه اعتراض كرده بود متعجب و مبهوت شده بودند، لذا چونيزيد به خواسته امامعليهالسلام جواب رد داد حاضران با اصرار از وي خواستند تا به امامسجادعليهالسلام اجازه سخن گفتن دهد، يزيد كه در برابر فشار افكار عمومي قرار گرفتهبود چارهاي جز اجازه دادن به امام سجادعليهالسلام نداشت، امامعليهالسلام از پلههاي منبر بالا رفتو قسمتي از سخناني كه فرمود اين است:
«ايها الناس اعطينا ستا و فضلنا بسبع اعطينا العلم و الحلم و السماحة والفصاحة و الشجاعة و المحبة في قلوب المومنين و فضلنا بان منا النبيّالمختار محمّداصلياللهعليهوآله و منا الصديق و منا الطيار و منا اسد الله و اسد رسوله و مناسيدة نساء العالمين فاطمة البتول و منا سبطا هذه الامة و سيدا شباب اهلالجنة»؛
اي مردمان به ما شش خصلت و هفت فضيلت داده شده است، آن شش خصلتعبارتند از علم، بردباري، جوانمردي، فصاحت، شجاعت، و محبت در دلهايمومنان، و هفت فضيلت آن است كه پيغمبر از دودمان ماست، صديق ]حضرتعليعليهالسلام[ازماست، جعفر طيار و حمزه كه شير خدا و پيامبر خدا بود ازما هستند، سرورزنان عالم فاطمة بتول و حسن و حسين دو سبط پيغمبر و دو سرور جوانان اهلبهشت از ما هستند.
پس از اين مقدمه كه در آن به معرفي خاندان خود پرداخت شروع به ذكرفضايل و مناقب ا´ن نمود:
«فمن عرفني فقد عرفني و مَن لم يعرفني انباته بحسبي و نسبي ايها الناس اناابن مكة و مني انا ابن زمزم و الصفا انا ابن مَن حمل الزكاة باطراف الردا انا ابنخير مَن ائتزر و ارتدي انا ابن خير مَن انتعل و احتفي انا ابن خير مَن طاف وسعي انا ابن خير مَن حج و لبي انا ابن مَن حمل علي البراق في الهواء انا ابن مَناسري به من المسجد الحرام اءلي المسجد الاقصي انا ابن مَن بلغ به جبرئيل اءليسدرة المنتهي انا ابن مَن دَن'ا فَتَدَلّ'ي فَك'انَ ق'ابَ قَوْسَيْنِ اَوْ اَدْني' انا ابن مَن صليبملائكة السماء انا ابن مَن اوحي اءليه الجليل ما اوحي انا ابن محمّد المصطفيانا ابن علي المرتضي انا ابن مَن ضرب خراطيم الخلق حتي قالوا لا اءله اءلا الله اناابن مَن ضرب بين يدي رسول الله بسيفين و طعن برمحين و هاجر الهجرتين وبايع البيعتين و قاتل ببدر و حنين و لم يكفر بالله طرفة عين انا ابن صالحالمومنين و وارث النبيين و قامع الملحدين و يعسوب المسلمين و نورالمجاهدين و زين العابدين و تاج البكاءين و اصبر الصابرين و افضل القائمينمن آل ياسين رسول رب العالمين انا ابن المويد بجبرئيل المنصور بميكائيلانا ابن المحامي عن حرم المسلمين و قاتل المارقين و الناكثين و القاسطين والمجاهد اعداءه الناصبين و افخر مَن مشي من قريش اجمعين و اول مَن اجابو استجاب لله و لرسوله من المومنين و اقدم السابقين و قاصم المعتدين ومبيد المشركين و سهم من مرامي الله و بستان حكمة الله... ذاك جدي علي بنابي طالب.
انا ابن فاطمة الزهراء انا ابن سيدة النساء، أنا ابن الطهر البتول، أنا ابن بضعةالرسولصلياللهعليهوآله، أنا ابن المرمل بالدماء، أنا ابن ذبيح كربلاء، أنا ابن مَن بكي عليه الجنفي الظلماء، و ناحت عليه الطير في الهواء»؛
هر كس مرا ميشناسد ميشناسد و هركس مرا نميشناسد اكنون وي را از حسب ونسب خود آگاه ميكنم، من فرزند مكه و مني هستم، من فرزند زمزم و صفا هستم،من فرزند آن كسي هستم، كه زكات را در رداي خود نهاده و حمل ميكرد، من فرزندآن كسي هستم، كه بهترين كسي است كه تا كنون جامه و ردا پوشيده است، منفرزند آن كسي هستم، كه بهترين كسي است كه تا كنون نعلين و كفش به پا كردهاست، من فرزند آن كسي هستم، كه بهترين حج گذاران و لبيك گويان بود، من فرزندآن كسي هستم، كه بهترين طواف كنندگان و سعي كنندگان بود، من فرزند آن كسيهستم، كه بر براق سوارشد و آسمانها را در نورديد، من فرزند آن كسي هستم، كه اورا از مسجد الحرام به مسجد الاقصي سير دادند، من فرزند آن كسي هستم، كهجبرئيل او را تا سدرة المنتهي رسانيد، من فرزند آن كسي هستم كه به مقام قابقوسين يا نزديكتر از آن نايل گرديد، من فرزند آن كسي هستم، كه فرشتگان آسمان بهامامت او نماز گزاردند، من فرزند آن كسي هستم، كه خداوند جليل به او وحيفرستاد و اسرار نهاني با او باز گفت، من فرزند محمد مصطفيصلياللهعليهوآله هستم، من فرزند عليمرتضي هستم، من فرزند آن كسي هستم، كه به ضرب شمشير بيني مشركان را زد تااينكه به وحدانيت خداوند شهادت دادند، من فرزند آن كسي هستم، كه پيش رويرسول خدا با دو شمشير جهاد كرد و با دو نيزه جنگيد، من فرزند آن كسي هستم، كهدر راه خدا دو بار مهاجرت كرده و دو بار با رسول خدا بيعت نمود، كسي كه درجنگهاي بدر و حنين شمشير زد و حتي چشم برهم زدني به خدا كفر نورزيد، منفرزند نيكوترين ايمان آورندگان، وارث پيامبران، نابود كننده ملحدان، سرورمسلمانان، فروغ مجاهدان، زينت عبادت پيشگان، زيور خدا پرستان، سرآمد همهگريه كنندگان ]ازخوف خدا[، شكيباترين شكيبايان، بهترين نماز گزاران از آل يس،پيام آور خداي جهانيان هستم، من فرزند آن كسي هستم، كه خداوند جبرئيل راپشتيبان، و ميكائيل را يار و ياور او قرار داد، من فرزند آن كسي هستم، كه پشتيبانمسلمانان، كشنده خوارج جنگ نهروان، پيمان شكنان جنگ جمل و بيدادگرانجنگ صفين بود، كسي كه با تمام دشمنان بدخواهش به مبارزه پرداخت، همو كه ازنظر افتخار از همه قريش برتر بود و نخستين كس از مومنان كه دعوت رسول خدا رااجابت كرد، كسي كه در قبول آيين اسلام از همه اقران خود گوي سبقت را در ربود،سركشان را درهم شكسته مشركان را نابود ساخته، تير زهر آگين خدا و بوستانحكمت پروردگار بود... اين چنين كسي نياي من علي بن ابي طالب است. من فرزندبانوي بانوان عالم هستم، من فرزند فاطمه زهرا ميباشم، فرزند بتول پاكيزه، منفرزند پاره تن رسول خداصلياللهعليهوآله ميباشم، من فرزند آن كسي هستم كه در خون خودغلطانشد، من فرزند سربريده كربلا هستم، من فرزند آن كسم كه جنيان درتاريكيهاي زمين بر او گريسته و فرشتگان در آسمان برايش زاري كردند.
امام پيوسته از خود و خاندان خود ميگفت و ضجه و شيون بود كه از مردمبرمي خاست، يزيد ترسيد كه فتنهاي برپا شده و حوادثي پيش آيد كه برايشعاقبت خوشي نداشته باشد، چرا كه سخنان امامعليهالسلام در مردم انقلاب فكري ايجادكرده بود او خود را به مردم شام شناسانده و آنان را به آنچه نميدانستند آگاهكرده بود.
يزيد به مؤذن اشاره كرد تا اذان بگويد و بدين وسيله كلام امامعليهالسلام را قطعنمايد، مؤذن بانگ برآورد:«الله اكبر» امامعليهالسلام رو به او كرده فرمود:
خداوند بزرگ است آنگونه كه با چيزي نتوان قياسش كرد و احساس آن را درك نتواندكرد، هيچ چيزي بزرگتر از خدا نيست.
و چون مؤذن بانگ زد: «اشهد أن لا اله الا الله» امامعليهالسلام فرمود:
پوست و مو، گوشت و خون، و مغز و استخوانم به وحدانيت خدا گواهي ميدهد.
و در زماني كه مؤذن گفت: «اشهد أن محمدا رسول الله» امامعليهالسلام به يزيد روكرده فرمود:
اي يزيد! اين محمد كه نام او برده شد جد تو است يا جد من؟ اگر گمان داري كه او جد تواست دروغ ميگويي، و اگر اقرار ميكني كه جد من است چرا عترت و خاندانش را كشتي؟.
يزيد از جواب باز ماند زيرا همگان ميدانستند كه پيامبر اكرمصلياللهعليهوآله جد سيدسجادعليهالسلام است و جد يزيد، كسي جز دشمن شماره يك پيامبرعليهالسلام ابوسفيان نيست، واهل شام دانستند كه در درياي گناه غرق شده و حكومت اموي تا كنون سعي درگمراهي و آنان داشته است، به روشني پيدا است كه يزيد به دليل كينه شخصيو عدم بلوغ سياسي از درك عمق قيام امام حسينعليهالسلامعاجز بود و عواقب خطرناكآن را براي حكومتش جدي نميگرفت.
شايد بزرگترين شاهد بر اين خيال باطل يزيد نامهاي باشد كه در ابتدايخلافت به حاكم مدينه نوشت كه از امام حسينعليهالسلام بيعت بگيرد و در صورتامتناع امام حسينعليهالسلام از بيعت او را به قتل رسانده و سرش را به شام نزد ويبفرستد.
در ادامه سخن از غلط بودن محاسبات يزيد ميتوان به جريان انتقالكاروان اسيران از كربلا به كوفه و از آنجا به شام اشاره كرد كه با انجام كارهايخشونت بار منعكس كننده تمايلات جنايتكارانة او بود، در حاليكه يزيدهنگامي از عمق خطر جنايتي كه مرتكب آن گرديده بود آگاه شد كه خبرهايناگهاني از بازتابهاي اين حادثه بر او باريدن گرفت و افكار عمومي در بارهقتل ريحانه رسول خداصلياللهعليهوآله او را زير سؤال قرار داد، در اينجا بود كه تلاش كرد تامسئوليت اين جنايت هولناك را به گردن ابن زياد بيندازد و به امام سجاد عليهالسلامعرض كرد: خدا پسر مرجانه را لعنت كند، به خدا قسم كه اگر خود با پدرتروبرو شده بودم چيزي از من نميخواست مگر اينكه به او ميدادم و با تمامتوان از كشته شدنش جلوگيري ميكردم، ولي خواست خدا همان بود كهديدي، از مدينه با من مكاتبه كن و هر درخواستي داشتي مرا با خبر گردان .
امام سجادعليهالسلام در زمان حضور در شام با منهال بن عمرو ملاقات كرد، منهالعرض كرد: يا بن رسول اللهصلياللهعليهوآله حالتان چگونه است؟ امام رو به او كردهفرمودند:«ما چون بني اسرائيل در ميان قوم فرعون شدهايم كه پسران ا´ن را سر ميبريدند وزنان ا´ن را زنده نگاه ميداشتند، عرب بر عجم افتخار ميكند كه محمدصلياللهعليهوآله از آنان است و در ميانعرب قريش بر ساير قبايل افتخار ميكند كه محمدصلياللهعليهوآله از آنان است ولي ما كه اهل بيت او هستيمكشته و اسير شدهايم اءنّا للّه و اءنّا اليه راجعون».
در پايان، يزيد از ترس فتنه و به هم خوردن اوضاع به نعمان بن بشيرفرمان داد تا زنان بيت رسالت و يادگارهاي پيامبرصلياللهعليهوآله را تا مدينه همراهي كرده وآنان را به وطن باز گرداندترس او به حدي بود كه دستور داد برگرداندناهلبيتعليهمالسلام را شبانه انجام دهند.
با ورود اسيران اهل بيتعليهمالسلام به كوفه بازتابهاي قتل امام حسينعليهالسلام آغاز شد و بااينكه ابن زياد هر كس كوچكترين مخالفتي با يزيد داشت مورد تهديد وسركوب قرار ميداد در عين حال صداهاي اعتراض بر ضد ظلم روزافزونِدستگاه حاكم در حال برخاستن بود.
وقتي ابن زياد بر منبر، يزيد و بنياميّه را مدح كرده، امام حسينعليهالسلام و اهلبيتعليهمالسلامرسالت را دشنام داد، عبدالله بن عفيف أزدي به پاخاست و فرياد برآورد: ايدشمن خدا همانا تو و پدرت و آنكه تورا به امارت منصوب كرده و پدرشدروغگو ميباشيد، اي پسر مرجانه فرزندان پيامبران را به قتل ميرساني و برمنبر در جايگاه صديقين مينشيني؟!
ابن زياد گفت: او را نزد من آوريد، گارد محافظ ابن زياد با او در آويختندعبدالله بن عفيف شعار قبيلة «أزد» را با صداي بلند آواز داد، در اين وقتهفتصد نفراز قبيله أزد جمع شده و او را از دست گارد ابن زياد آزاد كردند وليدر همان شب ابن زياد افرادي را فرستاد تا او را از خانهاش بيرون كشيده،گردن زده و جسدش را به دار كشيدند، اگر چه اين برخورد به نفع ابن زيادبه پايان رسيد ولي مقدمهاي براي اعتراضهاي بعدي بود.
در شام نيز اولين نشانههاي خشم و آزردگي عمومي آشكار گشته وموجب اين شده بود كه يزيد، ابن زياد را براي قتل امام حسينعليهالسلام به باد ملامتگيرد، اما شديدترين عكس العمل در سرزمين حجاز به وقوع پيوست، درآغازين روزهاي حكومت يزيد عبدالله بن زبير به مكه رفته و آنجا را برايمبارزه با يزيد پايگاه خود قرار داد و از فاجعه كربلا چون ابزاري برايخوردهگيري به نظام يزيد استفاده نمود، او خطبهاي خواند و در ا´ن عراقيان رابه بي وفايي متهم كرد و امام سجادعليهالسلام را مدح نموده به تقوي و عبادت توصيفنمود.
در مدينه نيز امام زين العابدينعليهالسلام هنگام بازگشت از سفر شام و عراقخطبهاي در ميان مردم ايراد نمود، تاريخ نويسان آوردهاند:
امام قبل از وارد شدن به شهر مردم را در خارج شهر جمع نموده و در ميانآنان خطبهاي ايراد كردند:
سپاس خدايي را كه پروردگار جهانيان، صاحب اختيار روز قيامت و پرورش دهندههمه خلايق است، همان خدايي كه دور گرديده و در بلنداي آسمان ارتفاع گرفته وچنان نزديك گشته كه شاهد نجواي بندگان نيز هست، او را بر مصيبتهاي بزرگ،فجايع روزگار، سوزش گزندگان، بلاهاي گران و مصيبتهاي بزرگ، وحشتناك،ناگوار و كشنده سپاس ميگذاريم.
اي قوم، خداي متعال ـ كه او را سپاس باد ـ ما را به مصيبتهاي گران و شكافعظيمي در اسلام مبتلا نموده است، اباعبدالله الحسينعليهالسلام كشته شد، زنان و فرزندانشاسير گشتند و سرش را بر نوك نيزه شهر به شهر گرداندند، اين مصيبتي است كهبالاتر از آن مصيبتي نيست.
كدام يك از مردان شما پس از ،قتل او شادي خواهد كرد؟ يا كدام دل است كه برايشمحزون نشود؟ يا كدام چشم از ميان شما است كه اشك خود را نگاه دارد و از باريدنآن جلوگيري ميكند، در حالي كه هفت آسمان بر او گريستند، امواج درياها، اركانآسمانها، نواحي زمين، شاخههاي درختان، ماهيان و اعماق درياها، ملائكه مقرب وهمه اهل آسمانها بر او گريستهاند.
اي مردم كدام دل است كه از قتل او نشكند، كدام جان است كه بر او نسوزد، يا اينكهكدام گوش است كه خبر اين رخنه بزرگي كه در اسلام ايجاد شده است بشنود و ازناراحتي كر نشود؟!
اي مردم ما دور از شهر و ديار مطرود و راندهشديم، گويا كه از فرزندان ترك و كابلبوديم، در حالي كه نه مرتكب جرم و جنايتي شده بوديم، نه كار نا شايستي از ما سرزده بود و نه در دين اسلام شكاف و رخنهاي ايجاد كرده بوديم، م'ا سَمِعْن'ا بِه'ذ'ا فيآب'ائِنَا اْلاَوَّلينَ از پدران پيشين خود چنين ]چيزي[ نشنيدهايم، اءِنْ ه'ذ'ا اءِلاَّ اخْتِلا'ق ٌاين ]ادّعا[ جز دروغبافي نيست.
به خدا سوگند اگر پيامبر اكرمصلياللهعليهوآله به همان اندازه كه در بارة نيكويي با ما سفارش كردهاست در باره جنگ با ما سفارش كرده بود ا´نها نميتوانستند بيش از اين مقدار ستمكه به ما روا داشتند انجام دهند پس اءِنَّا لِلّهِ واءِنّا اءِلَيهِ رَاجِعُون از مصيبتي كه بس بزرگ،دردناك، فجيع، خوردكننده، وحشتناك، تلخ وناگوار است! ما در تمام اين مصيبتها و آنچه به ما رسيده است فقط اجر از خدا ميخواهيم چرا كه او عزيز و اتنقامگيرنده است.
اين سخنراني با همه كوتاهي كاملاً مجسم كننده همه واقعه كربلا و تأكيدكننده مظلوميتي بود كه اهل بيتعليهمالسلام با آن مواجه شدند چه از جهت قتل امامحسينعليهالسلام و چه از جهت اسارت اهل بيتعليهمالسلام و چه از جهت هتك حرمت بعد ازواقعه كه همان بر سر نيزه كردن سرهاي مقدس شهدا مخصوصا سر مقدسامام حسينعليهالسلام و شهر به شهر گرداندن ا´ن است.
امام سجادعليهالسلام در ادامه اين خطابه با يك اشاره سريع، مؤثر و گويا آنچه اهلبيتعليهمالسلام متحمل آن شده بودند از اسارت و دوري از وطن و رفتار نامناسب وخواركنننده را توصيف نمود در حالي كه ا´ن خاندان وحي و معدن رسالت،پيشوايان اهل ايمان و درهاي خير و رحمت و هدايت بودند.
امامعليهالسلام خطبه خود را با توصيفي دقيق از جناياتي كه سپاهيان دستگاه امويدر حق اهل بيتعليهمالسلام مرتكب آن شده بودند به پايان بردند، چرا كه اگر پيامبراكرمصلياللهعليهوآله به آنان دستور شكنجه و مثله كردن اهل بيتعليهمالسلام خود را داده بود بيش از اينكه كردند نميتوانستند انجام بدهند در حالي كه پيامبر مردم را حتي از مثلهكردن سگ هار نهي كرده، در عين حال آنان را به حفظ احترام اهلبيتعليهمالسلام خودتوصيه كرده، احترام ايشان را با احترام خود برابر دانسته و جز دوستي نزديكانخود مزد رسالت از ا´ن نخواسته بود در اين صورت چگونه ميتوان كار آنمردم را توجيه كرد؟
امام سجادعليهالسلام در اين خطبه سعي كرد تا مظلوميت اهل بيتعليهمالسلام را به مردم عرضهنمايد تا روح قيام را در اهل مدينه بيدار كند و بيداري انقلابي آنان را ضد ظلم وديكتاتوري اموي و سركشي سفياني برانگيزد.
در آن سال كه والي مدينه وليد بن عتبة بن ابي سفيان بود مدينه اوضاعآرامي نداشت آشكارترين شاهد اين وضع ناآرام سه بار تغيير والي در طي دوسال است يزيد، وليد بن عتبه را از كار بر كنار كرده و به جاي او عثمان بنمحمد بن ابي سفيان را به امارت مدينه گمارد.
عثمان براي اينكه لياقت خود را در اداره مدينه نشان دهد و نيز بتواند كميدل بزرگان شهر را به دست آورد گروهي از فرزندان مهاجران و انصار را بهدمشق فرستاد تا خليفه جوان را از نزديك بينند و از هداياي او بهرهمند گردندولي هيأت اعزامي در رفتار يزيد چيزهايي ديدند كه بسيار زشت بود.
آنان چون به مدينه بازگشتند ا´شكارا به شتم و بيان عيبهاي يزيد پرداختهو گفتند: ما از نزد كسي ميآييم كه دين ندارد، شراب مينوشد، طنبور مينوازد،كنيزكان در نزد او ميرقصند، سگ بازي ميكند و حراميان با او شب نشينيدارند، ما در اينجا اعلام ميكنيم كه او را از خلافت بركنار نموديم.
عبدالله بن حنظله گفت: اگر من جز پسرانم ياوري نيابم خود با پسرانم بهجهاد با او برخواهم خواست، يزيد در اين سفر مرا بزرگ داشت و هدايايي بهمن داد و من فقط به اين جهت كه براي جنگ با او تقويت شوم آن هدايا راقبول كردم.
مردم نيز يزيد را از خلافت خلع كرده و با عبد الله بن حنظلة غسيل بيعتكردند تا يزيد را از قدرت ساقط كند.
تنها دليل آگاهي مردم مدينه از انحراف يزيد، دوري او از اسلام، ستم وسركشي او انتقاد هيأت اعزامي از مدينه نبود آنان ستم يزيد و عمالش برمملكت اسلام، سختگيري شديد ايشان و زير پا گذاشتن غير قابل توجيهمحرمات الهي توسط آنان را لمس كرده بودند، چگونه كسي ميتوانست قتلوحشتناك حسين بن عليعليهالسلام ريحانه پيامبر، و سرور جوانان بهشت، همچنيناسارت زن و فرزندان او را توجيه كند؟ يا شراب خواري علني يزيد با توجه بهنص صريح خدا در قرآن بر حرمت آن چگونه قابل توجيه بود؟!
علاوه اينكه بنياميّه كينه شديدي نسبت به انصار داشتند و در آشكارنمودن آن نيز هيچگاه ترديدي به خود راه نميدادند از اين رو اهل مدينه همدر اخراج حاكم منصوب از جانب يزيد ترديدي به خود راه نداده و بنياميّه رابه محاصره در آوردند، مروان بن حكم دشمن خوني آل پيامبرصلياللهعليهوآله چون عرصه راتنگ ديد به امام زين العابدينعليهالسلام پناهنده شد و از ايشان امان خواست امام سجادعليهالسلامنيز با چشم پوشي از همه دشمنيهايي كه او در مواقع مختلف مانند قضيه دفنامام حسن مجتبيعليهالسلام يا در تنگنا قرار دادن امام حسينعليهالسلام براي بيعت با يزيد مرتكبشده بود درخواست مروان را اجابت فرموده و به او امان دادند.
چون خبر قيام مدينه به گوش يزيد رسيد مسلم بن عقبه را به مدينه فرستادتا قيام مردم اين شهر را سركوب كند شهري كه شهر پيامبر خدا و محل نزولوحي الهي بود، او به مسلم بن عقبه در اين مأموريت دستورات خاصي داد:
ـ سه نوبت آنان را به تسليم فراخوان و اگر اجابت نكردند با آنان به جنگبپرداز و در اين صورت تا سه روز اين شهر را بر سپاه خود مباح اعلام كن، دراين سه روز هرچه در اين شهر از مال، حيوان، سلاح و غذا يافت شود از آنسپاهيان است.
او به مسلم دستور داد تا مجروحان و فراريان از اهل مدينه را نيز به قتلبرسانند.
سپاه يزيد به مدينه رسيد، جنگ سختي درگرفت، اهل مدينه در جنگ دلبه مرگ داده و تا پاي جان جنگيده و اكثر آنان به شهادت رسيدند كه در ميانآنان عبدالله بن حنظلة و جمعي از اصحاب پيامبرصلياللهعليهوآله نيز بودند، فرمانده سپاهدستور مولايش يزيد را انجام داد و شهر را بر سپاه خود مباح كرد، سپاهيان بهخانهها هجوم آورده كودكان، زنان و پيران را يا از دم تيغ گذرانده و يا بهاسارت در آوردند.
تاريخ نويس برجسته ابن كثير مينويسد: مسلم بن عقبه (كه مورخان پيشكسوت او را مسرف بن عقبه ناميدهاند، پير زشتكار جاهلي كه خداوندرويشرا زشت گرداند) سه روز شهر مدينه را به دستور يزيد (كه خدايشجزاي خير ندهد) بر سپاه خود مباح كرد، آنان بسياري از اشراف و قرّاء مدينهرا كشته و اموال بسياري از آن شهر غارت كردند... زني از اهل مدينه نزد ابنعقبه آمد و گفت: من كنيز تو ام و پسرم در ميان اسيران است ]او را آزاد كن[
مسلم گفت: پسر اين زن را زود حاضر كنيد، آنگاه او را گردن زد و گفت:سرش را به مادرش بدهيد، در جريان اين اباحه سه روزه سپاهيان به زنانبسياري نيز تجاوز نمودند تا جايي كه گفته شده در آن روزها هزار زن بدونشوهر حامله شد.
مدايني از هشام بن حسان نقل ميكند:
بعد از واقعه حره هزار زن بي شوهر از اهل مدينه وضع حمل كردند.
از زهري روايت شده: تعداد كشته شدگان روز حره از مردم سرشناس ازمهاجران و انصار هفتصد نفر و از موالي كه من ا´ن را نميشناختم از بنده و آزادو ديگران ده هزار نفر بود.
و روايت شده كه سپاه شام وارد خانهاي در مدينه شدند كه در آن جز زنيبا طفلي خردسال نبود آنان از زن خواستند تا هرچه در خانه است براي غارتبه ا´ن نشان بدهد، زن گفت كه مالي ندارد ا´ن كودك را از دست او گرفتند وآنچنان سرش را به ديوار كوفتند كه مغزش بر ديوار پخش شد.
پس از تصرف شهر براي مسلم بن عقبه تختي گذاشتند و اسيران اهلمدينه را به نزد وي آوردند، او از هر كدام از ا´ن اينگونه طلب بيعت مينمود:
من بنده مملوك يزيد بن معاويه هستم كه او در باره من و خون و مال وخانواده من هر چه بخواهد ميكند.
هر كس كه از اين نوع بيعت امتناع ميكرد و حاضر به عبوديت يزيد نشدهخود را بنده خداي سبحان ميدانست سرنوشتي جز مرگ نداشت.
يزيد بن عبدالله (نوة ام سلمه همسر گرامي پيامبرصلياللهعليهوآله) و محمد بن حذيفهعدوي را به نزد او آوردند، او از آنان طلب بيعت كرد، آنان گفتند: ما طبق كتابخدا و سنت پيامبرصلياللهعليهوآله با يزيد بيعت ميكنيم، مسلم گفت: به خدا سوگند كه هرگزچنين بيعتي جان شما را نجات نخواهد داد و دستور داد تا گردن آن دوران زدند.
مروان بن حكم در آنجا حاضر بود، به مسلم گفت: سبحان الله! دو مرد ازقريش آمدهاند تا ايمان آورند و تو گردن ا´ن را ميزني؟! مسلم با چوب دستيكه به دست داشت بر پشت مروان زد و گفت: به خدا قسم كه تو هم اگر كلاميمانند آنان به زبان آوري ديگر جز لحظهاي آسمان را نخواهي ديد (يعني كشتهخواهي شد).
شخص ديگري را به نزد او آوردند گفت: من طبق سنت عمر بيعتميكنم، گفت: او را بكشيد و او را كشتند.
امام زين العابدين را نيز به نزد مسلم بن عقبه آوردند او نيز در حال غضببود و از آن حضرت و پدرانش بيزاري ميجست و دشنام ميداد، اما ناگهانچون ديد كه امامعليهالسلام به سمت او ميآيد اندامش به لرزه افتاد و براي امام از جابرخاست و او را در كنار خود نشانيد و گفت: خواسته هايت را از من بخواه،امام سجادعليهالسلام به شفاعت در باره كساني كه براي اعدام ميآوردند پرداخت و كسيرا شفاعت نكرد مگر اينكه شفاعتش در باره او پذيرفته شد، و پس از مدتي اماماز نزد وي بازگشتند.
بعداً به امامعليهالسلام عرض شد در آن زمان كه نزد مسلم بوديد لبهايتان حركتميكرد زير لب چه ميگفتيد؟ فرمود:
اين دعا را ميخواندم: «اَللّ'هُمَّ رَبَّ السَّماواتِ السَّبْعِ وَما اَظْلَلْنَ ، وَالاَْرَضينَالسَّبْعِ وَما اَقْلَلْنَ، رَبَّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ، رَبَّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرينَ، اعُوذُ بِكَ مِنْشَرِّهِ، وَاَدْرَاُ بِكَ في نَحْرِهِ، اَسْاَلُكَ اَنْ تُؤْتِيَني خَيْرَهُ وَتَكْفِيَني شَرَّهُ»؛
خداوندا اي پروردگار آسمانهاي هفتگانه و آنچه كه بر آن سايه انداختهاند، ايپروردگار زمينهاي هفتگانه و آنچه كه بر خود حمل ميكنند، اي خداي محمدصلياللهعليهوآله وخاندان پاكش، من از شر او به تو پناه ميبرم، و با قدرتت شرش را در حلقومش برميگردانم، از تو ميخواهم كه اگر خيري در او است به من بدهي و شرش را از منباز گرداني.
به مسلم نيز گفته شد: ديديم كه تو اين جوان و پدرانش را دشنام ميداديولي چون او را به نزد تو آوردند بزرگش داشتي؟ گفت: اين كار را از روياعتقاد قلبي نكردم بلكه چون او را ديدم دلم از ديدنش پر از ترس شد، بدينترتيب امام زين العابدينعليهالسلام با يزيد بيعت نكرد، علي بن عبد الله بن عباس نيز بههمين بهانه با يزيد بيعت نكرد، او به داييهاي خود از قبيله كنده پناهنده شد وآنان به حصين بن نمير نماينده مسلم بن عقبه گفتند: خواهر زادة ما جز به مانندعلي بن الحسينعليهالسلام با يزيد بيعت نخواهد كرد.
مورخان آوردهاند كه امام زين العابدينعليهالسلام بعد از واقعه حرة سرپرستيچهارصد زن از خاندان عبد مناف را بر عهده گرفت و تا خروج سپاه مسلم بنعقبه مخارج آنان را تأمين مينمود.
و به طرق مختلف آمده: هنگامي كه مسرف بن عقبه به مدينه رسيد بهدنبال امام زين العابدينعليهالسلام فرستاد و چون امامعليهالسلام به نزد او آمد او را بزرگ داشت و بهخود نزديك كرد و گفت: امير امؤمنين يزيد مرا به نيكويي در باره تو سفارشكرده و گفته كه حساب تو را از ديگران جدا كنم....
پر واضح است كه اگر بيعت با يزيد با شرط قبول بردگي و عبوديت بر امامسجادعليهالسلام عرضه ميشد آن حضرت حتماً آن را رد ميكردند و اين به معني درغلطيدن آن حضرت در خون پاكش و اين امر نيز به معني دخول در مرحلهجديدي از مبارزات شديد در برابر اعمال سركوبگرانه بنياميّه بود كه رفته رفتهپايههاي دستگاه حاكم را متزلزل مينمود.
پس از پايان يافتن روزهاي خونين مدينة پيامبر اكرمصلياللهعليهوآله مسلم بن عقبه چنينگفت: خداوندا من پس از شهادت لا اله الا الله و شهادت به اينكه محمد بنده وفرستاده او است جز قتل عام مدينه عمل ديگري انجام ندادهام كه آن را دوستداشته و در آخرت به آن اميدوار باشم.
مسلم بن عقبه در آن روزگار بيش از نود سال داشته و با مرگ فاصلهچنداني نداشت كما اينكه اندكي پس از جريان حَرّه و قبل از رسيدن به مكه ازدنيا رفت، او از كساني بود كه از اسلام جز پوسته ظاهري آن را درك نكرده و ازظواهر قرآن و احاديث براي توجيه زشتكاريهاي خود استفاده ابزاريمينمايند، او از دوستان مخلص معاوية بن ابي سفيان بوده و در جنگ صفينقسمتي از سپاه معاويه را در جنگ با خليفه شرعي مسلمانان كه اماماميرالمؤمنين علي بن ابي طالبعليهالسلام بود فرماندهي ميكرد.
گويا او اين حديث شريف پيامبر اكرمصلياللهعليهوآله را نشنيده بود كه: هركس اهل مدينه رابترساند خدا او را بترساند و لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد.
شايد هم اين حديث را شنيده بود اما چون ميديد كسي كه خود را خليفهپيامبر ميداند به خود جرأت داده كه نوه پيامبرصلياللهعليهوآله را به قتل رسانده و دخترانپيامبرصلياللهعليهوآله را به حال اسارت از شهري به شهر ديگر ببرد و كسي هم در برابرشزبان به اعتراض نگشاده ديگر مسلم بن عقبه براي تجاوز به شهر پيامبر از چهچيز بايد ميهراسيد؟!
بعد از قتل عام مدينه و سركوبي كامل نهضت، مسلم بن عقبه راهي مكهشد كه در آن عبدالله بن زبير قيام خود را عليه دستگاه اموي در آن شهرآشكاركرده بود، ولي اجل به مسلم بن عقبه امان رسيدن به مكه را نداد و درميان راه مرد. پس از او بنا به دستور يزيد حصين بن نمير فرماندهي سپاه امويرا بر عهده گرفت و چون به مكه رسيد آن شهر را به محاصره در آورد و بامنجنيق آتش به داخل شهر پرتاب كرد جوري كه خانه كعبه به آتشكشيدهشد.
در همين زمان كه مكه در محاصره سپاه اموي بود يزيد به درك واصل شدو با مرگ او حصين بن نمير فرمانده سپاه اموي كه اكنون ديگر نميدانستتحت ولايت چه كسي بايد بجنگد نشستهايي با ابن زبير بر قرار كرد و اظهارداشت به شرط اينكه ابن زبير با او به شام بيايد حاضر است بيعت با او رابپذيرد اما ابن زبير نپذيرفت و سپاه اموي به شام باز گشت.
يزيد در ربيع الاول سال (64 ه ق) در سن سي و هشت سالگي در منطقهايبه نام حوارين مرد، كارنامه حكومت سه و اندي سالهاش كه به چندين لكهننگ آلوده بود بسته شد، جناياتي چون كشتن فرزند زاده رسول خدا، اسيركردن اهل بيتعليهمالسلام وحي و زنان خاندان رسالت و از سويي قتل عام مدينه و خرابكردن كعبه شريف.
پس از مرگ يزيد اهل شام با پسرش معاوية بن يزيد بيعت كردند وليحكومت او چندان به طول نينجاميد و او پس از چهل روز كنارهگيري خود رااز حكومت اعلام كرد و پس از چندي نيز در شرايط سختي از دنيا رفت.
پس از مرگ وي فرمانروايي بنياميّه به دو دسته تقسيم شد، گروهيطرفدار فرمانروايي مروان بن حكم بودند كه اين گروه متشكل از قبايل يمني بهسركردگي حسان كلبي بود كه آنان را كلبيها نيز مينامند و در برابر آنان،قيسيها به رهبري ضحاك بن قيس فهري بودند كه طرفدار خلافت ابن زبيربودند.
از ابتداي خلافت كوتاه يزيد كلبيان به تدريج اهرمهاي قدرت را در دستگرفتند و فشارهاي شديدي را به قيسيان وارد آوردند، اين امر به حدي ضحاكبن قيس را تحت تأثير قرار داد كه پس از مرگ يزيد با ابن زبير (كه از عربعدناني بود) بيعت كرد، درنهايت كلبيان و قيسيان در محلي به نام (مرج راهط)در شرق دمشق با هم به جنگ پرداختند كه اين جنگ به پيروزي كلبيان وخلافت مروان بن حكم منجر شد و پس از آن شام نسبتا آرام گرفت.
افزوني مخالفتها با حكومت اموي
عبدالله بن زبير مبارزهاي را كه پس از مرگ معاويه آغاز كرده بودگسترشداد. او اهل حجاز را به بيعت با خود به عنوان خليفه مسلمانانفراخواند و اكثريت قريب به اتفاق ايشان به دعوت او پاسخ مثبت دادند .
عراق نيز شاهد تحركات تازهاي عليه حكومت اموي بود، گويا آن مردم كهابتدا با نامههاي فراوان امام حسين را به سوي خود دعوت كرده و باز در ابتدانمايندهاش مسلم بن عقيل را با روي خوش استقبال كردند، ولي پس از اندكزماني هم او و هم حسينعليهالسلام را به آن صورت شرم آور تنها گذاشتند، اكنون ازگذشته ذلت بار خود پشيمان شده بودند، ولي آيا تمام كساني كه در عراقتحركات ضد شامي داشتند از روي پشيماني از واقعه كربلا به چنين كارهاييدست ميزدند؟
هرگز، همه آنان كه بعد از مرگ يزيد به تحرك و قيام دست زدند درد ديننداشتند، بعضي از ا´ن فقط در صدد شكست شام و برگرداندن مركزيتحكومت به عراق بودند.
درهر حال هم دينداران و هم سياست بازان مبارزه خود را با حكومتاموي آشكار كردند، ولي هيچ كدام از ا´ن به نتيجه قابل ذكري در راه سقوطحكومت اموي دست نيافتند سليمان بن صرد رهبر توابين كشته شد و بقيهسپاه او به كوفه باز گشت، در اين ضمن مختار بن ابي عبيده ثقفي با شعار «يالثارات الحسين» خروج كرد.
مختار پس از شكست قيام توابين شروع به آماده سازي شيعيان نمود، او بهخوبي ميدانست كه هر تحرك شيعي براي موفقيت نيازمند وجود رهبري ازخاندان رسالت است و هر قيامي ناچار بايد به نام يكي از افراد اين خاندانباشد و چه كسي سزاوارتر از علي بن الحسينعليهالسلام؟ و اگر امام سجادعليهالسلامدعوت مختاررا رد ميكردند ديگر چارهاي جر رفتن به سراغ عموي امام سجادعليهالسلام يعني محمدبن الحنفيه برايش باقي نميماند.
اينجا بود كه مختار دو نامه هم زمان يكي به امام سجادعليهالسلام و يكي به محمدبنالحنفيه نوشت، امام سجادعليهالسلام به صورت آشكار هيچ گونه تاييدي در باره مختارانجام ندادند ولي رضايت قلبي خود را از كار مختار كه همان خونخواهي پدرشهيدش امام حسينعليهالسلام بود نشان دادند، اما محمد بن حنفيه عموي امام سجادعليهالسلام درجواب سؤال هيأت اعزامي از كوفه كه از ميزان مشروعيت پيوستن به مختارپرسيده بودند گفت: اما آنچه گفتيد در باره اين كسي كه شما را به خون خواهيما دعوت كرده است، به خدا كه من آرزو دارم خداوند به وسيله هر كس كهبخواهد انتقام ما را از دشمنانمان بستاند.
افراد آن هيأت از اين كلام فهميدند كه ابن حنفيه حركت مختار را تاييدكرده است و اينگونه بود كه مختار توانست بزرگان شيعه چون ابراهيم بن مالكاشتر و... را به خود جذب نمايد.
مختار سرهاي بريده عبيدالله بن زياد و عمر بن سعد را براي امامسجادعليهالسلام فرستاد آن حضرت سجده شكر نموده و فرمودند:
سپاس خداوندي را كه انتقام مرا از دشمنانم گرفت و خداوند به مختار جزايخيردهد.
يعقوبي مينويسد: مختار سر ا´ن خبيث (سر ابن زياد) را براي امامسجادعليهالسلامفرستاد و به فرستاده خود دستور داد تا بعد از نماز ظهر هنگامي كه غذا برسر سفره آن حضرت گذاشته ميشود، سر را در مقابل امامعليهالسلام قرار دهد فرستادهمختار به درب خانه امام رسيد مردم براي خوردن غذا بر امام داخل ميشدنددر اين هنگام مرد صدايش را بلند كرد و فرياد زد: اي خاندان نبوت، اي معدنرسالت و محل فرود ملايك و جايگاه وحي، من پيك مختار بن ابي عبيدهثقفي هستم و سر عبيد الله بن زياد را با خود آوردهام... ديگر در خانههاي بنيهاشم زن علويهاي نماند كه صدايش به ناله بلند نشد.
مورخان آوردهاند: امام زين العابدينعليهالسلام از زماني كه پدر بزرگوارش بهشهادت رسيده بود در حال خنده ديده نشده بود مگر در روزي كه سر پسرمرجانه را ديد.
بعضي از مورخان نيز گفتهاند: چون امام سجادعليهالسلام سر آن طاغوت را ديدفرمود:
«سبحان الله، فقط كسي به دنيا مغرور ميشود كه نعمتي از خدا در گردنش نباشد،هنگامي كه سر ابا عبدالله را به نزد ابن زياد آوردند او مشغول خوردن نهار بود.»
سالهاي رنج و ناآرامي
از سال 66 تا 75 هجري قمري براي شام، حجاز و عراق سالهاي رنج وناآرامي بود و در اين مدت اين سه منطقه روي آسايش و آرامش را نديدند،
حجاز شاهد هجوم سپاه عبدالملك مروان به مكه بود كه به كشته شدنعبدالله بن زبير انجاميد ولي سهم عراق از اين نابساماني بيشتر بود، البتهميتوان به جرأت گفت كه آنچه بر سر مردم عراق آمد نتيجه طبيعي نفرين امامحسينعليهالسلام سبط پيامبرصلياللهعليهوآله بود آنجا كه در ظهر عاشورا دست به دعا برداشت و به درگاهخدا عرضه داشت:
خداوندا باران آسمانت را از ايشان بدار و قحط سالي همچون قحطي زمان يوسف برايشان بفرست و فرزند قبيله ثقيف را بر آنان مسلط فرما تا جامهاي تلخ را به آنان بنوشاندچراكه ايشان ما را تكذيب نموده و وانهادند.
و خداوند از مردم عراق كه امام حسينعليهالسلام را تكذيب كرده و از ياري او رويگردان شده بودند به دست مردي خشن و مستبد كه همان حجاج بن يوسفثقفي باشد انتقام سختي كشيد، مردي كه هيچگاه از خونريزي سير نشد و بهكارهايي دست يازيد كه ديگري را ياراي انجام آن نبود.
حجاج زندانهايي داشت كه هيچ گونه حفاظي در برابر سرما و گرمانداشته، به شديدترين و قساوت بارترين وجه در آن شكنجه ميشدند، آنانگونهاي از ني را شكاف داده و به دستان زنداني ميبستند كه با كشيده شدن آنتيزي ني دستان وي را مجروح ميساخت.
مورخان آوردهاند كه پنجاه هزار مرد و سي هزار زن كه شانزده هزار تن ازآن زنان برهنه نيز بودند در زندانهاي حجاج دار فاني را وداع كردند. درزندانهاي حجاج زنان و مردان در يك مكان نگاه داشته ميشدند و درزندانهاي او تعداد سي و سه هزار زنداني شمارش شدند كه به دليل جرايماقتصادي يا عادي زنداني نشده بودند، او هنگام بازديد از زندان در پاسخنالههاي زندانيان ميگفت: اءخسأوا فيها و لاتكلمون كه اين بخشي از يك آيةقرآن است كه خطاب خداوند به دوزخيان را بيان ميكند كه: «در آن (دوزخ) گمشويد و با من سخن مگوييد».
حَجاج زائران قبر پيامبر خداصلياللهعليهوآله را مسخره ميكرد و ميگفت: خدا مرگشاندهد، ا´ن دور چند تكه چوب و يك مشت استخوان پوسيده ميگردند، چرا دورقصر اميرالمؤمنين عبدالملك طواف نميكنند؟! آيا نميدانند كه جانشين هركس بهتر از فرستادة او است؟!
عبد الملك بن مروان پيمان خلافت را بعد از خود براي پسرش وليدمستحكم ساخت و در باره نيكويي با حجاج بن يوسف ستمگر به وليدسفارش اكيد نمود او به وليد گفت:
حجاج را در نظر داشته باش و او را گرامي دار چرا كه او كسي است كه اينمنبرها را براي شما مهيا ساخته و چون شمشيري بر سر دشمنان تو است،هرگز به بدگويي كسي در باره او گوش نكن چرا كه تو به او محتاجتر هستي تااو نسبت به تو، هنگامي كه من از دنيا رفتم مردم را به بيعت فراخوان و هر كسسر خود را به علامت امتناع بالا برد تو شمشير خود را فرود آور....
اين وصيت به خوبي نشان دهنده ميل ذاتي عبدالملك مروان به سوي شرو زشتي است كه تا واپسين لحظات حيات نيز دست از آن بر نميدارد، به هرحال مرگ عبد الملك در ماه شوال سال (86هـ) واقع شد.
از حسن بصري در باره عبدالملك پرسيدند گفت: چه بگويم در باره كسيكه يكي از گناهانش حجاج بن يوسف است .
وليد بن عبد الملك پس از پدر زمام امور مملكت را در دست گرفت.مورخ برجسته مسعودي او را اين گونه توصيف ميكند: «بانّه كان جباراً عنيداًظلوماً غشوماً» جبار به معني سركش و بي رحم، عنيد به معني لجوج، خودرأي و مستبد كه دانسته باحق مقابله كند، ظلوم صيغه مبالغه از ظلم و به معنيبسيار ستمكار و غشوم نيز به معني مستبد و ستمكار است.
كار وليد به جايي رسيد كه حتي عمر بن عبد العزيز كه خود از خلفاياموي است در زمان حكومتش در باره وليد ميگفت: او از جمله كساني بود كهزمين را پر از ظلم و جور كردند.
در زمان همين خليفه ستمگر بود كه دانشمند بزرگ اسلام سعيد بن جبيربه دست ظالمترين مزدور اموي حجاج بن يوسف به شهادت رسيد.
وليد بيشترين كينه را نسبت به امام زين العابدينعليهالسلام داشت چرا كه ميديد باوجود آن حضرت حكومت و سلطهاش كامل نخواهد شد.
امام سجادعليهالسلام از پشتوانه مردمي بزرگي برخوردار بود تا جايي كه مردم بااعجاب و بزرگداشت از علم و فقه و عبادت آن حضرت سخن ميگفتند واجتماعات مردم مملو از بحث پيرامون صبر و ديگر ملكات او بوده و آنچناندر دلهاي مردم جاي گرفته بود كه فقط كسي را سعادتمند ميدانستند كهتوفيق ديدارش را مييافت و شرافت روبرو شدن با او و شنيدن كلامش نصيباو ميشد، همه اين مسائل كه موجب مطرح شدن امام سجاد در جامعه ميشد،بر امويان گران آمده و خواب راحت را از چشمانشان ميگرفت. به ويژه وليدبن عبدالملك كه رؤياي شيرين حكومت بر مسلمين و جانشيني رسولخداصلياللهعليهوآله را در سر ميپروراند و از كينه توزترين دشمنان امام زين العابدينعليهالسلام بهحساب ميآمد.
زهري از وليد روايت كرده كه گفت: تا علي بن الحسين زنده است راحتيبراي من وجود ندارد.
به همين سبب چون حكومت به وي رسيد تصميم به ترور امامسجادعليهالسلامگرفت، او سمي كُشنده براي حاكم مدينه فرستاد تا آن را به امام سجادعليهالسلامبخوراند حاكم مدينه نيز اين جنايت هولناك را به انجام رسانيد و روحبزرگ امام زين العابدينعليهالسلام پس از اينكه آفاق را با نور علم و عبادت و جهاد وخالي بودن از هواي نفس روشن كرده بود به سوي خالق خويش پروازكرد.
امام ابوجعفر محمد باقرعليهالسلام تجهيز جنازه پدر بزرگوارش را به عهده گرفت وپس از تشييع پر جمعيت و بي نظيري كه مدينه مانند آن را به خود نديده بود آنپيكر پاك را به بقيع آورده و قبري در كنار قبر عموي پاكش سرور جوانان اهلبهشت امام حسن مجتبيعليهالسلام براي او حفر نمودند، امام باقرعليهالسلام جنازه پدرش زينالعابدين و سيد الساجدينعليهالسلام را در خانه آخرت قرار داد.
سلام بر او روزي كه به دنيا آمد روزي كه به شهادت رسيد و روزي كهبهپاخواهد خاست.