احادیث حضرت علی (ع)

بِِسْمِ اللّهِ الرًّحْمَن ِالرَّحيِمْ

 إغْتَنِمُوا الدُّعاءَ عِنْدَ خَمْسَةِ مَواطِنَ: عِنْدَ قِرائَةِ الْقُرْآنِ، وَ عِنْدَ الاْذانِ، وَ عِنْدَ نُزُولِ الْغَيْثِ، وَ عِنْدَ الْتِقاءِ الصَفَّيْنِ لِلشَّهادَةِ، وَ عِنْدَ دَعْوَةِ الْمَظْلُومِ، فَاِنَّهُ لَيْسَ لَها حِجابٌ دوُنَ الْعَرْشِ.

پنج موقع را براى دعا و حاجت خواستن غنيمت شماريد:

موقع تلاوت قرآن، موقع اذان، موقع بارش باران، موقع جنگ و جهاد ـ فى سبيل اللّه ـ موقع ناراحتى و آه كشيدن مظلوم. در چنين موقعيت ها مانعى براى استجابت دعا نيست.

 اَلْعِلْمُ وِراثَةٌ كَريمَةٌ، وَ الاْدَبُ حُلَلٌ حِسانٌ، وَ الْفِكْرَةُ مِرآةٌ صافِيَةٌ، وَ الاْعْتِذارُ مُنْذِرٌ ناصِحٌ، وَ كَفى بِكَ أَدَباً تَرْكُكَ ما كَرِهْتَهُ مِنْ غَيْرِكَ .

علم ارثيه اى با ارزش، و ادب زيورى نيكو ، و انديشه آئينه اى صاف، و پوزش خواستن هشداردهنده اى دلسوز خواهد بود و براى با ادب بودنت همين بس كه آنچه براى خود دوست ندارى، در حقّ ديگران روا نداشته باشى .

 اَلْحَقُّ جَديدٌ وَ إنْ طالَتِ الاْيّامُ، وَ الْباطِلُ مَخْذُولٌ وَ إنْ نَصَرَهُ أقْوامٌ .

حقّ و حقيقت در تمام حالات جديد و تازه است گر چه مدّتى بر آن گذشته باشد و باطل هميشه پست و بى اساس است گر چه افراد بسيارى از آن حمايت كنند.

 اَلدُّنْيا تُطْلَبُ لِثَلاثَةِ أشْياء: اَلْغِنى، وَ الْعِزِّ، وَ الرّاحَةِ، فَمَنْ زَهِدَ فيها عَزَّ، وَ مَنْ قَنَعَ إسْتَغْنى، وَ مَنْ قَلَّ سَعْيُهُ إسْتَراحَ .

دنيا و اموال آن، براى سه هدف دنبال مى شود : بى نيازى، عزّت و شوكت، آسايش و آسوده بودن. هر كه زاهد باشد عزيز و با شخصيّت است. هر كه قانع باشد بى نياز و غنى گردد. هر كه كمتر خود را در تلاش و زحمت قرار دهد هميشه آسوده و در آسايش است.

 لَوْ لاَ الدّينُ وَ التُّقى، لَكُنْتُ أدْهَى الْعَرَبِ .

چنانچه دين دارى و تقواى الهى نمى بود، هر آينه سياستمدارترين افراد بودم ـ ولى دين و تقوا مانع سياست بازى مى شود .

 اَلْمُلُوكُ حُكّامٌ عَلَى النّاسِ، وَ الْعِلْمُ حاكِمٌ عَلَيْهِمْ، وَ حَسْبُكَ مِنَ الْعِلْمِ أنْ تَخْشَى اللّهَ، وَ حَسْبُكَ مِنَ الْجَهْلِ أنْ تَعْجِبَ بِعِلْمِكَ.

ملوك بر مردم حاكم هستند و علم بر تمامى ايشان حاكم خواهد بود، تو را در علم كافى است كه از خداوند ترسناك باشى و به دانش و علم خود باليدن، بهترين نشانه نادانى است.

  ما مِنْ يَوْم يَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَم إلاّ قالَ لَهُ ذلِكَ الْيَوْمُ: يَابْنَ آدَم أنَا يَوُمٌ جَديدٌ وَ أناَ عَلَيْكَ شَهيدٌ فَقُلْ فيَّ خَيْراً، وَ اعْمَلْ فيَّ خَيْرَاً، أشْهَدُ لَكَ بِهِ فِى الْقِيامَةِ، فَإنَّكَ لَنْ تَرانى بَعْدَهُ أبَداً .

هر روزى كه بر انسان وارد شود، گويد: من روز جديدى هستم، من بر اعمال و گفتار تو شاهد مى باشم. سعى كن سخن خوب و مفيد بگوئى، كار خوب و نيك انجام دهى. من در روز قيامت شاهد اعمال و گفتار تو خواهم بود. و بدان امروز كه پايان يابد ديگر مرا نخواهى ديد و قابل جبران نيست.

 فِى الْمَرَضِ يُصيبُ الصَبيَّ، كَفّارَةٌ لِوالِدَيْهِ .

مريضى كودك، كفّاره گناهان پدر و مادرش مى باشد.

 الزَّبيبُ يَشُدُّ الْقَلْبِ، وَ يُذْهِبُ بِالْمَرَضِ، وَ يُطْفِىءُ الْحَرارَةَ، وَ يُطيِّبُ النَّفْسَ .

خوردن مويز ـ كشمش سياه ـ قلب را تقويت، مرض ها را برطرف، و حرارت بدن را خاموش، و روان را پاك مى گرداند.

 أطْعِمُوا صِبْيانَكُمُ الرُّمانَ، فَإنَّهُ اَسْرَعُ لاِلْسِنَتِهِمْ .

به كودكان خود انار بخورانيد تا زبانشان بهتر و زودتر باز شود.

 أطْرِقُوا أهاليكُمْ فى كُلِّ لَيْلَةِ جُمْعَة بِشَيْء مِنَ الْفاكِهَةِ، كَيْ يَفْرَحُوا بِالْجُمْعَةِ .

در هر شب جمعه همراه با مقدارى ميوه يا شيرينى بر اهل منزل و خانواده خود وارد شويد تا موجب شادمانى آن ها در جمعه گردد.

 كُلُواما يَسْقُطُ مِنَ الْخوانِ فَإنَّهُ شِفاءٌ مِنْ كُلِّ داء بِإذْنِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، لِمَنْ اَرادَ أنْ يَسْتَشْفِيَ بِهِ .

آنچه اطراف ظرف غذا و سفره مى ريزد جمع كنيد و بخوريد، كه همانا هركس آن ها را به قصد شفا ميل نمايد، به اذن حق تعالى شفاى تمام دردهاى او خواهد شد.

 لا ينبغى للعبد ان يثق بخصلتين: العافية و الغنى، بَيْنا تَراهُ مُعافاً اِذْ سَقُمَ، وَ بَيْنا تَراهُ غنيّاً إذِ افْتَقَرَ .

سزاوار نيست كه بنده خدا، در دوران زندگى به دو خصوصيّت اعتماد كند و به آن دلبسته باشد: يكى عافيت و تندرستى و ديگرى ثروت و بى نيازى است. زيرا چه بسا در حال صحّت و سلامتى مى باشد ولى ناگهان انواع مريضى ها بر او عارض مى گردد و يا آن كه در موقعيّت و امكانات خوبى است، ناگهان فقير و بيچاره مى شود. پس بدانيم كه دنيا و تمام امكانات آن بى ارزش و بي وفا خواهد بود و تنها عمل صالح مفيد و سودبخش مى باشد .

 لِلْمُرائى ثَلاثُ عَلامات: يَكْسِلُ إذا كانَ وَحْدَهُ، وَ يَنْشطُ إذاكانَ فِى النّاسِ، وَ يَزيدُ فِى الْعَمَلِ إذا أُثْنِىَ عَلَيْهِ، وَ يَنْقُصُ إذا ذُمَّ.

براى رياكار سه نشانه است: در تنهائى كسل و بى حال، در بين مردم سرحال و بانشاط مى باشد. هنگامى كه او را تمجيد و تعريف كنند خوب و زياد كار مى كند و اگر انتقاد شود سُستى و كم كارى مى كند.  

 اَوْحَى اللّهُ تَبارَكَ وَ تَعالى إلى نَبيٍّ مِنَ الاْنْبياءِ: قُلْ لِقَوْمِكَ لا يَلْبِسُوا لِباسَ أعْدائى، وَ لا يَطْعَمُوا مَطاعِمَ أعْدائى، وَ لا يَتَشَكَّلُوا بِمَشاكِلِ أعْدائى، فَيَكُونُوا أعْدائى .

خداوند تبارك و تعالى بر يكى از پيامبرانش وحى فرستاد : به امّت خود بگو: لباس دشمنان مرا نپوشند و غذاى دشمنان مرا ميل نكنند و هم شكل دشمنان من نگردند، وگرنه ايشان هم دشمن من خواهند بود.

 اَلْعُقُولُ أئِمَّةُ الأفْكارِ، وَ الاْفْكارُ أئِمَّةُ الْقُلُوبِ، وَ الْقُلُوبُ أئِمَّةُ الْحَواسِّ، وَ الْحَواسُّ أئِمَّةُ الاْعْضاءِ .

عقل هر انسانى پيشواى فكر و انديشه اوست و فكر پيشواى قلب و درون او خواهد بود و قلب پيشواى حوّاس پنج گانه مى باشد، و حوّاس پيشواى تمامى اعضاء و جوارح است.

 تَفَضَّلْ عَلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أميرُهُ، وَ اسْتَغِْنِ عَمَّنْ شِئْتَ فَأنْتَ نَظيرُهُ، وَ افْتَقِرْ إلى مَنْ شِئْتَ فَأنْتَ أسيرُهُ .

بر هر كه خواهى نيكى و احسان نما، تا رئيس و سرور او گردى و از هر كه خواهى بى نيازى جوى تا همانند او باشى و خود را نيازمند هر كه خواهى بدان و از او تقاضاى كمك نما تا اسير او گردى.

 أعَزُّ الْعِزِّ الْعِلْمُ، لاِنَّ بِهِ مَعْرِفَةُ الْمَعادِ وَ الْمَعاشِ، وَ أذَلُّ الذُّلِّ الْجَهْلُ، لاِنَّ صاحِبَهُ أصَمُّ، أبْكَمٌ، أعْمى، حَيْرانٌ .

عزيزترين عزّت ها علم و كمال است، براى اين كه شناخت معاد و تأمين معاشِ انسان، به وسيله آن انجام مى پذيرد و پست ترين ذلّت ها جهل و نادانى است، زيرا كه صاحبش هميشه در كرى و لالى و كورى مى باشد و در تمام امور سرگردان خواهد بود .

 جُلُوسُ ساعَة عِنْدَ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ عِبادَةِ ألْفِ سَنَة، وَ النَّظَرُ إلَى الْعالِمِ أحَبُّ إلَى اللّهِ مِنْ إعْتِكافِ سَنَة فى بَيْتِ اللّهِ، وَ زيارَةُ الْعُلَماءِ أحَبُّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعينَ طَوافاً حَوْلَ الْبَيْتِ، وَ أفْضَلُ مِنْ سَبْعينَ حَجَّة وَ عُمْرَة مَبْرُورَة مَقْبُولَة، وَ رَفَعَ اللّهُ تَعالى لَهُ سَبْعينَ دَرَجَةً، وَ أنْزَلَ اللّهُ عَلَيْهِ الرَّحْمَةَ، وَ شَهِدَتْ لَهُ الْمَلائِكَةُ: أنَّ الْجَنَّةَ وَ جَبَتْ لَهُ.

يك ساعت در محضر علماء نشستن ـ كه انسان را به مبدأ و معاد آشنا سازند ـ از هزار سال عبادت نزد خداوند محبوب تر خواهد بود. توجّه و نگاه به عالِم از إعتكاف و يك سال عبادت ـ مستحبّى ـ در خانه خدا بهتر است. زيارت و ديدار علماء، نزد خداوند از هفتاد مرتبه طواف اطراف كعبه محبوب تر خواهد بود، و نيز افضل از هفتاد حجّ و عمره قبول شده مى باشد. همچنين خداوند او را هفتاد مرحله ترفيعِ درجه مى دهد و رحمت و بركت خود را بر او نازل مى گرداند، و ملائكه شهادت مى دهند به اين كه او اهل بهشت است.

 يَا ابْنَ آدَم، لا تَحْمِلْ هَمَّ يَوْمِكَ الَّذى لَمْ يَأتِكَ عَلى يَوْمِكَ الَّذى أنْتَ فيهِ، فَإنْ يَكُنْ بَقِيَ مِنْ أجَلِكَ، فَإنَّ اللّهَ فيهِ يَرْزُقُكَ .

اى فرزند آدم، غُصّه رزق و آذوقه آن روزى كه در پيش دارى و هنوز نيامده است نخور، زيرا چنانچه زنده بمانى و عمرت باقى باشد خداوند متعال روزىِ آن روز را هم مى رساند.

 قَدْرُ الرَّجُلِ عَلى قَدْرِ هِمَّتِهِ، وَ شُجاعَتُهُ عَلى قَدْرِ نَفَقَتِهِ، وَ صِداقَتُهُ عَلى قَدْرِ مُرُوَّتِهِ، وَ عِفَّتُهُ عَلى قَدْرِ غِيْرَتِهِ.

ارزش هر انسانى به قدر همّت اوست، و شجاعت و توان هر شخصى به مقدار گذشت و احسان اوست و درستكارى و صداقت او به قدر جوانمردى اوست، و پاكدامنى و عفّت هر فرد به اندازه غيرت او خواهد بود.

 مَنْ شَرِبَ مِنْ سُؤْرِ أخيهِ تَبَرُّكاً بِهِ، خَلَقَ اللّهُ بَيْنَهُما مَلِكاً يَسْتَغْفِرُ لَهُما حَتّى تَقُومَ السّاعَةُ.

كسى كه دهن خورده برادر مؤمنش را به عنوان تبرّك ميل نمايد، خداوند متعال ملكى را مأمور مى گرداند تا براى آن دو نفر تا روز قيامت طلب آمرزش و مغفرت نمايد.

 لا خَيْرَ فِى الدُّنْيا إلاّ لِرَجُلَيْنِ: رَجَلٌ يَزْدادُ فى كُلِّ يَوْم إحْساناً، وَ رَجُلٌ يَتَدارَكُ ذَنْبَهُ بِالتَّوْبَةِ، وَ أنّى لَهُ بِالتَّوْبَةِ، وَالله لَوْسَجَدَ حَتّى يَنْقَطِعَ عُنُقُهُ ما قَبِلَ اللهُ مِنْهُ إلاّ بِوِلايَتِنا أهْلِ الْبَيْتِ .

خير و خوبى در دنيا وجود ندارد مگر براى دو دسته: دسته اوّل آنان كه سعى نمايند در هر روز، نسبت به گذشته كار بهترى انجام دهند. دسته دوّم آنان كه نسبت به خطاها و گناهان گذشته خود پشيمان و سرافكنده گردند و توبه نمايند، و توبه كسى پذيرفته نيست مگر آن كه با اعتقاد بر ولايت ما اهل بيت عصمت و طهارت باشد.

 عَجِبْتُ لاِبْنِ آدَم، أوَّلُهُ نُطْفَةٌ، وَ آخِرُهُ جيفَةٌ، وَ هُوَ قائِمٌ بَيْنَهُما وِعاءٌ لِلْغائِطِ، ثُمَّ يَتَكَبَّرُ.

تعجبّ مى كنم از كسى كه اوّلش قطره اى آب ترش شده و عاقبتش لاشه اى متعفّن ـ بد بو ـ خواهد بود و خود را ظرف فضولات قرار داده است، با اين حال تكبّر و بزرگ منشى هم مى نمايد.

 إيّاكُمْ وَ الدَّيْن، فَإنَّهُ هَمٌّ بِاللَّيْلِ وَ ذُلٌّ بِالنَّهارِ.

از گرفتن نسيه و قرض، خود را برهانيد، چون كه سبب غم و اندوه شبانه و ذلّت و خوارى در روز خواهد گشت.

 

 إنَّ الْعالِمَ الْكاتِمَ عِلْمَهُ يُبْعَثُ أنْتَنَ أهْلِ الْقِيامَةِ، تَلْعَنُهُ كُلُّ دابَّة مِنْ دَوابِّ الاْرْضِ الصِّغارِ .

آن عالم و دانشمندى كه علم خود را ـ در بيان حقايق ـ براى ديگران كتمان كند، روز قيامت با بدترين بوها محشور مى شود و مورد نفرت و نفرين تمام موجودات قرار مى گيرد.

 يا كُمَيْلُ، قُلِ الْحَقَّ عَلى كُلِّ حال، وَوادِدِ الْمُتَّقينَ، وَاهْجُرِ الفاسِقينَ، وَجانِبِ المُنافِقينَ، وَلاتُصاحِبِ الخائِنينَ .

در هر حالتى حقّ را بگو و مدافع آن باش، دوستى و معاشرت با پرهيزگاران را ادامه ده، و از فاسقين و معصيت كاران كناره گيرى كن، و از منافقان دورى و فرار كن، و با خيانتكاران همراهى و هم نشينى منما.

 فى وَصيَّتِهِ لِلْحَسَنِ (عليه السلام): سَلْ عَنِ الرَّفيقِ قَبْلَ الطَّريقِ، وَعَنِ الْجارِ قَبْلَ الدّارِ .

ضمن سفارش به فرزندش امام حسن (عليه السلام) فرمود:  پيش از آن كه بخواهى مسافرت بروى، رفيق مناسب راه را جويا باش، و پيش از آن كه منزلى را تهيّه كنى همسايگان را بررسى كن كه چگونه هستند.

 اِعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ دَليلٌ عَلى ضَعْفِ عَقْلِهِ .

فخر كردن انسان به خودش، نشانه كم عقلى او مى باشد.

 أيُّهَا النّاسُ، إِيّاكُمْ وُحُبَّ الدُّنْيا، فَإِنَّها رَأْسُ كُلِّ خَطيئَة، وَبابُ كُلِّ بَليَّة، وَداعى كُلِّ رَزِيَّة .

اى گروه مردم، نسبت به محبّت و علاقه به دنيا مواظب باشيد، چون كه علاقه و محبّت به دنيا اساس هر خطا و انحرافى است، و دروازه هر بلا و گرفتارى است، و نزديك كننده هر فتنه و آشوب و نيز آورنده هر مصيبت و مشكلى است.

 السُّكْرُ أرْبَعُ السُّكْراتِ: سُكْرُ الشَّرابِ، وَسُكْرُ الْمالِ، وَسُكْرُ النَّوْمِ، وَسُكْرُ الْمُلْكِ.

مستى در چهار چيز است: مستى از شراب (و خمر)، مستى مال و ثروت، مستى خواب، مستى رياست و مقام .

 أللِّسانُ سَبُعٌ إِنْ خُلِّيَ عَنْهُ عَقَرَ.

زبان، همچون درّنده اى است كه اگر آزاد باشد زخم و جراحت (سختى به جسم و ايمان) خواهد زد.

 يَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَى الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ يَوْمِ الظّالِمِ عَلَى الْمَظْلُومِ .

روز داد خواهى مظلوم بر عليه ظالم سخت تر است از روزى كه ظالم ستم بر مظلوم مى كند.

 فِى الْقُرْآنِ نَبَأُ ما قَبْلَكُمْ، وَخَبَرُ ما بَعْدَكُمْ، وَحُكْمُ ما بَيْنِكُمْ .

قرآن احوال گذشتگان، و اخبار آينده را در بردارد، و شرح وظايف شما را بيان كرده است.

 نَزَلَ الْقُرْآنُ أثْلاثاً، ثُلْثٌ فينا وَفى عَدُوِّنا، وَثُلْثٌ سُنَنٌ وَ أمْثالٌ، وَثُلْثٌ فَرائِض وَأحْكامٌ .

نزول قرآن بر سه قسمت است: يك قسمت آن درباره اهل بيت عصمت و طهارت و دشمنان و مخالفان ايشان و قسمت ديگر آن، اخلاقيّات و ضرب المثلها و قسمت سوّم در بيان واجبات و احكام إلهى مى باشد.

 ألْمُؤْمِنُ نَفْسُهُ مِنْهُ فى تَعَب، وَالنّاسُ مِنْهُ فى راحَة .

مؤمن آن كسى است كه خود را به جهت رفاه مردم در زحمت بيندازد و ديگران از او در امنيّت و آسايش باشند.

 كَتَبَ اللّهُ الْجِهادَ عَلَى الرِّجالِ وَالنِّساءِ، فَجِهادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مالِهِ وَنَفْسِهِ حَتّى يُقْتَلَ فى سَبيلِ اللّه، وَجِهادُ الْمَرْئَةِ أنْ تَصْبِرَ عَلى ماتَرى مِنْ أذى زَوْجِها وَغِيْرَتِهِ.

خداوند جهاد را بر مردان و زنان لازم دانسته است. پس جهاد مرد، آن است كه از مال و جانش بگذرد تا جائى كه در راه خدا كشته و شهيد شود و جهاد زن آن است كه در مقابل زحمات و صدمات شوهر و بر غيرت و جوانمردى او صبر نمايد.

 فى تَقَلُّبِ الاْحْوالِ عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالِ.

در تغيير و دگرگونى حالات و حوادث، فطرت و حقيقت اشخاص شناخته مى شود.

 إنّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَلا حِسابَ، وَغَداً حِسابٌ وَ لا عَمَل.

امروزه - در دنيا - زحمت و فعاليّت، بدون حساب است و فرداى قيامت، حساب و بررسى اعمال و دريافت پاداش است.

 إتَّقُوا مَعَاصِيَ اللّهِ فِى الْخَلَواتِ فَإنَّ الشّاهِدَ هُوَ الْحاكِم .

دورى و اجتناب كنيد از معصيت هاى إلهى، حتّى در پنهانى، پس به درستى كه خداوند شاهد اعمال و نيّات است و نيز او حاكم و قاضى خواهد بود

احادیثی از حضرت فاطمه زهرا

بِِسْمِ اللّهِ الرًّحْمَن ِالرَّحيِمْ

 

 نَحْنُ وَسيلَتُهُ فى خَلْقِهِ، وَ نَحْنُ خاصَّتُهُ وَ مَحَلُّ قُدْسِهِ، وَ نَحْنُ حُجَّتُهُ فى غَيْبِهِ، وَ نَحْنُ وَرَثَةُ أنْبيائِهِ .

ما اهل بيت پيامبر، وسيله ارتباط خداوند با خلق او هستيم، ما برگزيدگان پاك و مقدّس پروردگار مى باشيم، ما حجّت و راهنما خواهيم بود و ما وارثان پيامبران الهى هستيم.

 عَبْدُ اللّهِ بْنِ مَسْعُود، فالَ: أتَيْتُ فاطِمَةَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْها، فَقُلْتُ: أيْنَ بَعْلُكِ؟ فَقالَتْ(عليها السلام): عَرَجَ بِهِ جِبْرئيلُ إلَى السَّماءِ، فَقُلْتُ: فيما ذا؟ فَقالَتْ: إنَّ نَفَراً مِنَ الْمَلائِكَةِ تَشاجَرُوا فى شَيْىء، فَسَألُوا حَكَماً مِنَ الاْدَمِيّينَ، فَأَوْحىَ اللّهُ إلَيْهِمْ أنْ تَتَخَيَّرُوا، فَاخْتارُوا عَليِّ بْنِ أبي طالِب (عليه السلام).

عبد اللّه بن مسعود گويد: روزى بر فاطمه زهراء( عليها السلام ) وارد شدم و عرضه داشتم: همسرت كجا است؟ فرمود: همراه جبرائيل به آسمان عروج نموده است، گفتم: براى چه موضوعى؟! فرمود: بين عدّه اى از ملائكه الهى مشاجره اى شده است; و تقاضا كرده اند يك نفر از آدم ها بين ايشان حكم و قضاوت نمايد و خداوند به ملائكه وحى فرستاد: خودتان يك نفر را انتخاب نمائيد و آن ها هم حضرت علىّ بن ابى طالب (عليه السلام) را برگزيدند.

 وَهُوَ الإمامُ الرَبّانى، وَالْهَيْكَلُ النُّورانى، قُطْبُ الأقْطابِ، وَسُلالَةُ الاْطْيابِ، النّاطِقُ بِالصَّوابِ، نُقْطَةُ دائِرَةِ الإمامَةِ .

او ( حضرت علي عليه السلام ) پيشوائى الهى و ربّانى است، تجسّم نور و روشنائى است، مركز توجّه تمامى موجودات و عارفان است، فرزندى پاك از خانواده پاكان مى باشد، گوينده اى حقّ گو و هدايتگر است، او مركز و محور امامت و رهبريّت است.

 أبَوا هِذِهِ الاْمَّةِ مُحَمَّدٌ وَ عَلىٌّ، يُقْيمانِ أَودَّهُمْ، وَ يُنْقِذانِ مِنَ الْعَذابِ الدّائِمِ إنْ أطاعُوهُما، وَ يُبيحانِهِمُ النَّعيمَ الدّائم إنْ واقَفُوهُما.

حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله) و علىّ (عليه السلام)، والِدَين اين امّت هستند، چنانچه از آن دو پيروى كنند آن ها را از انحرافات دنيوى و عذاب هميشگى آخرت نجات مى دهند; و از نعمت هاى متنوّع و وافر بهشتى بهره مندشان مى سازند.

 مَنْ أصْعَدَ إلىَ اللّهِ خالِصَ عِبادَتِهِ، أهْبَطَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ أفْضَلَ مَصْلَحَتِه.

هركس عبادات و كارهاى خود را خالصانه براى خدا انجام دهد، خداوند بهترين مصلحت ها و بركات خود را براى او تقدير مى نمايد.

 إنَّ السَّعيدَ كُلَّ السَّعيدِ، حَقَّ السَّعيدِ مَنْ أحَبَّ عَليّاً فى حَياتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِهِ.

همانا حقيقت و واقعيّت تمام سعادت ها و رستگارى ها در دوستى علىّ (عليه السلام) در زمان حيات و پس از رحلتش خواهد بود.

 إلهى وَ سَيِّدى، أسْئَلُكَ بِالَّذينَ اصْطَفَيْتَهُمْ، وَ بِبُكاءِ وَلَدَيَّ فى مُفارِقَتى أَنْ تَغْفِرَ لِعُصاةِ شيعَتى، وَشيعَةِ ذُرّيتَى.

خداوندا، به حقّ اولياء و مقرّبانى كه آن ها را برگزيده اى، و به گريه فرزندانم پس از مرگ و جدائى من با ايشان، از تو مى خواهم گناه خطاكاران شيعيان و پيروان ما را ببخشى.

 شيعَتُنا مِنْ خِيارِ أهْلِ الْجَنَّةِ وَكُلُّ مُحِبّينا وَ مَوالى اَوْليائِنا وَ مُعادى أعْدائِنا وَ الْمُسْلِمُ بِقَلْبِهِ وَ لِسانِهِ لَنا.

شيعيان و پيروان ما، و همچنين دوستداران اولياء ما و آنان كه دشمن دشمنان ما باشند، نيز آن هائى كه با قلب و زبان تسليم ما هستند بهترين افراد بهشتيان خواهند بود.

 وَاللّهِ يَابْنَ الْخَطّابِ لَوْلا أنّى أكْرَهُ أنْ يُصيبَ الْبَلاءُ مَنْ لا ذَنْبَ لَهُ، لَعَلِمْتَ أنّى سَأُقْسِمُ عَلَى اللّهِ ثُمَّ أجِدُهُ سَريعَ الاْجابَةِ.

سوگند به خداوند، اگر نمى ترسيدم كه عذاب الهى بر بى گناهى، نازل گردد ؛ متوجّه مى شدى كه خدا را قسم مى دادم و نفرين مى كردم. و مى ديدى چگونه دعايم سريع مستجاب مى گرديد.

وَاللّهِ! لا كَلَّمْتُكَ أبَداً، وَاللّهِ! لاَدْعُوَنَّ اللّهَ عَلَيْكَ فى كُلِّ صَلوة.

به خدا سوگند، ديگر با تو ( ابوبكر ) سخن نخواهم گفت، سوگند به خدا، در هر نمازى تو را نفرين خواهم كرد.

 

 

إنّى أُشْهِدُ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ، أنَّكُما اَسْخَطْتُمانى، وَ ما رَضيتُمانى، وَ لَئِنْ لَقيتُ النَبِيَّ لأشْكُوَنَّكُما إلَيْهِ.

هنگامى كه ابوبكر و عمر به ملاقات حضرت آمدند فرمود: خدا و ملائكه را گواه مى گيرم كه شما مرا خشمناك كرده و آزرده ايد، و مرا راضى نكرديد، و چنانچه رسول خدا را ملاقات كنم شكايت شما دو نفر را خواهم كرد.

 لا تُصَلّى عَلَيَّ اُمَّةٌ نَقَضَتْ عَهْدَ اللّهِ وَ عَهْدَ أبى رَسُولِ اللّهِ فى أمير الْمُؤمنينَ عَليّ، وَ ظَلَمُوا لى حَقىّ، وَ أخَذُوا إرْثى، وَ خَرقُوا صَحيفَتى اللّتى كَتَبها لى أبى بِمُلْكِ فَدَك.

افرادى كه عهد خدا و پيامبر خدا را درباره اميرالمؤمنين علىّ (عليه السلام) شكستند، و در حقّ من ظلم كرده و ارثيّه ام را گرفتند و نامه پدرم را نسبت به فدك پاره كردند، نبايد بر جنازه من نماز بگذارند.

 إلَيْكُمْ عَنّي، فَلا عُذْرَ بَعْدَ غَديرِكُمْ، وَ الاَْمْرُ بعد تقْصيركُمْ، هَلْ تَرَكَ أبى يَوْمَ غَديرِخُمّ لاِحَد عُذْوٌ.

خطاب به مهاجرين و انصار كرد و فرمود: از من دور شويد و مرا به حال خود رها كنيد، با آن همه بى تفاوتى و سهل انگارى هايتان، عذرى براى شما باقى نمانده است. آيا پدرم در روز غدير خم براى كسى جاى عذرى باقى گذاشت؟

  جَعَلَ اللّهُ الاْيمانَ تَطْهيراً لَكُمْ مِنَ الشّـِرْكِ، وَ الصَّلاةَ تَنْزيهاً لَكُمْ مِنَ الْكِبْرِ، وَ الزَّكاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ، وَ نِماءً فِى الرِّزقِ، وَ الصِّيامَ تَثْبيتاً لِلاْخْلاصِ، وَ الْحَّجَ تَشْييداً لِلدّينِ.

خداوند سبحان، ايمان و اعتقاد را براى طهارت از شرك و نجات از گمراهى ها و شقاوت ها قرار داد و نماز را براى خضوع و فروتنى و پاكى از هر نوع تكّبر، مقرّر نمود و زكات (و خمس) را براى تزكيه نفس و توسعه روزى تعيين نمود و روزه را براى استقامت و اخلاص در اراده، لازم دانست و حجّ را براى استحكام اساس شريعت و بناء دين اسلام واجب نمود 

 يا أبَا الْحَسَنِ! إنَّ رَسُولَ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) عَهِدَ إلَىَّ وَ حَدَّثَنى أنّى اَوَّلُ أهْلِهِ لُحُوقاً بِهِ وَ لا بُدَّ مِنْهُ، فَاصْبِرْ لاِمْرِاللّهِ تَعالى وَ ارْضَ بِقَضائِهِ.

اى ابا الحسن! ـ همسرم ـ ، همانا رسول خدا با من عهد بست و اظهار نمود: من اوّل كسى هستم از اهل بيتش كه به او ملحق مى شوم و چاره اى از آن نيست، پس تو صبر نما و به قضا و مقدّرات الهى خوشنود باش.

 مَنْ سَلَّمَ عَلَيْهِ اَوْ عَلَيَّ ثَلاثَةَ أيّام أوْجَبَ اللّهُ لَهُ الجَنَّةَ، قُلْتُ لَها: فى حَياتِهِ وَ حَياتِكِ؟ قالَتْ: نعَمْ وَ بَعْدَ مَوْتِنا.

هر كه بر پدرم ـ رسول خدا ـ و بر من به مدّت سه روز سلام كند خداوند بهشت را براى او واجب مى گرداند. راوى گويد: عرضه داشتم: آيا در زمان حيات و زنده بودن؟ فرمود: چه در زمان حيات ما باشد; و يا پس از مرگ.

 ما صَنَعَ أبُو الْحَسَنِ إلاّ ما كانَ يَنْبَغى لَهُ، وَ لَقَدْ صَنَعُوا ما اللّهُ حَسيبُهُمْ وَ طالِبهُمْ.

آنچه را امام علىّ (عليه السلام) ـ نسبت به دفن رسول خدا و جريان بيعت ـ انجام داد، وظيفه الهى او بوده است، و آنچه را ديگران انجام دادند خداوند آن ها را محاسبه و مجازات مى نمايد.

 خَيْرٌ لِلِنّساءِ أنْ لا يَرَيْنَ الرِّجالَ وَ لا يَراهُنَّ الرِّجالُ.

بهترين چيز براى حفظ شخصيت زن آن است كه مردى را نبيند و نيز مورد مشاهده مردان قرار نگيرد.

 أوُصيكَ يا أبَا الْحَسنِ أنْ لا تَنْسانى، وَ تَزُورَنى بَعْدَ مَماتى.

ضمن وصيّتى به همسرش اظهار داشت: مرا پس از مرگم فراموش نكن; و به زيارت و ديدار من ـ بر سر قبرم ـ بيا.

 إنّى قَدِاسْتَقْبَحْتُ ما يُصْنَعُ بِالنِّساءِ، إنّهُ يُطْرَحُ عَلىَ الْمَرْئَةِ الثَّوبَ فَيَصِفُها لِمَنْ رَأى، فَلا تَحْمِلينى عَلى سَرير ظاهِر، اُسْتُرينى، سَتَرَكِ اللّهُ مِنَ النّارِ .

در آخرين روزهاى عمر پر بركتش ضمن وصيّتى به اسماء فرمود: من بسيار زشت و زننده مى دانم كه جنازه زنان را پس از مرگ با انداختن پارچه اى روى بدنش تشييع مى كنند. و افرادى اندام و حجم بدن او را مشاهده كرده و براى ديگران تعريف مى نمايند. مرا بر تخت ـ و برانكاردى ـ كه اطرافش پوشيده نيست و مانع مشاهده ديگران نباشد قرار مده ـ بلكه مرا با پوشش كامل تشييع كن ـ خداوند تو را از آتش جهنّم مستور و محفوظ نمايد.

 

 إنْ لَمْ يَكُنْ يَرانى فَإنّى أراهُ، وَ هُوَ يَشُمُّ الريح .

مرد نابينائى وارد منزل شد و حضرت زهراء ( عليها السلام ) پنهان گشت، وقتى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم ) علّت آن را جويا شد؟ در پاسخ پدر اظهار داشت: اگر آن نابينا مرا نمى بيند، من او را مى بينم . ديگر آن كه مرد، حسّاس است و بوى زن را استشمام مى كند.

 

 أصْبَحْتُ وَ اللهِ! عاتِقَةً لِدُنْياكُمْ، قالِيَةً لِرِجالِكُمْ.

بعد از جريان غصب فدك و احتجاج حضرت، بعضى از زنان مهاجر و انصار به منزل حضرت آمدند و احوال وى را جويا شدند، حضرت در پاسخ فرمود: به خداوند سوگند، دنيا را آزاد كردم و هيچ علاقه اى به آن ندارم، همچنين دشمن و مخالف مردان شما خواهم بود.

 

 إنْ كُنْتَ تَعْمَلُ بِما أمَرْناكَ وَ تَنْتَهى عَمّا زَجَرْناكَ عَنْهُ، قَأنْتَ مِنْ شيعَتِنا، وَ إلاّ فَلا.

اگر آنچه را كه ما ـ اهل بيت عصمت و طهارت ـ دستور داده ايم عمل كنى و از آنچه نهى كرده ايم خوددارى نمائى، تو از شيعيان ما هستى وگرنه، خير.

 حُبِّبَ إلَيَّ مِنْ دُنْياكُمْ ثَلاثٌ: تِلاوَةُ كِتابِ اللّهِ، وَالنَّظَرُ فى وَجْهِ رَسُولِ اللّهِ، وَالاْنْفاقُ فى سَبيلِ اللّهِ.

سه چيز از دنيا براى من دوست داشتنى است: تلاوت قرآن، نگاه به صورت رسول خدا; و انفاق و كمك ـ به نيازمندان ـ در راه خداوند متعال.

 أُوصيكَ اَوّلاً أنْ تَتَزَوَّجَ بَعْدى بِإبْنَةِ اُخْتى أمامَةَ، فَإنَّها تَكُونُ لِوُلْدى مِثْلى، فَإنَّ الرِّجالَ لابُدَّ لَهُمْ مِنَ النِّساءِ.

در آخرين لحظات عمرش به همسر خود چنين سفارش نمود: پس از من با دختر خواهرم أمامه ازدواج نما، چون كه او نسبت به فرزندانم مانند خودم دلسوز و متديّن است. همانا مردان در هر حال، نيازمند به زن مى باشند.

 الْزَمْ رِجْلَها، فَإنَّ الْجَنَّةَ تَحْتَ أقْدامِها، و الْزَمْ رِجْلَها فَثَمَّ الْجَنَّةَ.

هميشه در خدمت مادر و پاى بند او باش، چون بهشت زير پاى مادران است; و نتيجه آن نعمت هاى بهشتى خواهد بود.

 ما يَصَنَعُ الصّائِمُ بِصِيامِهِ إذا لَمْ يَصُنْ لِسانَهُ وَ سَمْعَهُ وَ بَصَرَهُ وَ جَوارِحَهُ.

روزه دارى كه زبان و گوش و چشم و ديگر اعضاء و جوارح خود را كنترل ننمايد هيچ سودى از روزه خود نمى برد.

 اَلْبُشْرى فى وَجْهِ الْمُؤْمِنِ يُوجِبُ لِصاحِبهِ الْجَنَّةَ، وَ بُشْرى فى وَجْهِ الْمُعانِدِ يَقى صاحِبَهُ عَذابَ النّارِ.

تبسّم و شادمانى در برابر مؤمن موجب دخول در بهشت خواهد گشت، و نتيجه تبسّم در مقابل دشمنان و مخالفان سبب ايمنى از عذاب خواهد بود.

 لا يَلُومَنَّ امْرُءٌ إلاّ نَفْسَهُ، يَبيتُ وَ فى يَدِهِ ريحُ غَمَر.

كسى كه بعد از خوردن غذا، دست هاى خود را نشويد دست هايش آلوده باشد، ـ چنانچه ناراحتى برايش بوجود آيد ـ كسى جز خودش را سرزنش نكند.

 اصْعَدْ عَلَى السَّطْحِ، فَإنْ رَأيْتَ نِصْفَ عَيْنِ الشَّمْسِ قَدْ تَدَلّى لِلْغُرُوبِ فَأعْلِمْنى حَتّى أدْعُو.

روز جمعه نزديك غروب آفتاب به غلام خود مى فرمود: بالاى پشت بام برو، هر موقع نصف خورشيد غروب كرد مرا خبر كن تا براى خود ـ و ديگران ـ دعا كنم.

 إنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً وَلايُبالى.

همانا خداوند متعال تمامى گناهان بندگانش را مى آمرزد و از كسى باكى نخواهد داشت.

 الرَّجُلُ اُحَقُّ بِصَدْرِ دابَّتِهِ، وَ صَدْرِ فِراشِهِ، وَالصَّلاةِ فى مَنْزِلِهِ إلاَّ الاْمامَ يَجْتَمِعُ النّاسُ عَلَيْهِ.

هر شخصى نسبت به مركب سوارى، و فرش منزل خود و برگزارى نماز در آن از ديگرى در أُلويّت است، مگر آن كه ديگرى امام جماعت باشد و مردم بخواهند با او نماز جماعت را إقامه نمايند.

 يا أبَة، ذَكَرْتُ الْمَحْشَرَ وَوُقُوفَ النّاسِ عُراةً يَوْمَ الْقيامَةِ، وا سَوْأتاهُ يَوْمَئِذ مِنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ.

اى پدر، من به ياد روز قيامت افتادم كه مردم چگونه در پيشگاه خداوند با حالت برهنه خواهند ايستاد ـ و فرياد رسى ندارد، جز اعمال و علاقه نسبت به اهل بيت (عليهم السلام) ـ.

إذا حُشِرْتُ يَوْمَ الْقِيامَةِ، أشْفَعُ عُصاةَ أُمَّةِ النَّبىَّ .

هنگامى كه در روز قيامت برانگيخته و محشور شوم، خطاكاران امّت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، را شفاعت مى نمايم.

 فَأكْثِرْ مِنْ تِلاوَةِ الْقُرآنِ، وَالدُّعاءِ، فَإنَّها ساعَةٌ يَحْتاجُ الْمَيِّتُ فيها إلى أُنْسِ الاْحْياءِ.

ضمن وصيّتى به امام علىّ (عليه السلام) اظهار نمود: پس از آن كه مرا دفن كردى، برايم قرآن را بسيار تلاوت نما، و برايم دعا كن، چون كه ميّت در چنان موقعيّتى بيش از هر چيز نيازمند به اُنس با زندگان مى باشد.

 يا أبَا الحَسَن، إنّى لأسْتَحى مِنْ إلهى أنْ أكَلِّفَ نَفْسَكَ ما لا تَقْدِرُ عَلَيْهِ.

خطاب به همسرش اميرالمؤمنين علىّ (عليه السلام) كرد و اظهار نمود: من از خداى خود شرم دارم كه از تو چيزى را در خواست نمايم و تو توان تهيه آنرا نداشته باشى.

 خابَتْ أُمَّةٌ قَتَلَتْ إبْنَ بِنْتِ نَبِيِّها.

رستگار و سعادتمند نخواهند شد آن گروهى كه فرزند پيامبر خود را به قتل رسانند.

 وَ النَّهْىَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزيهاً عَنِ الرِّجْسِ، وَاجْتِنابَ الْقَذْفِ حِجاباً عَنِ اللَّعْنَةِ، وَ تَرْكَ السِّرْقَةِ ايجاباً لِلْعِّفَةِ.

خداوند متعال منع و نهى از شرابخوارى را جهت پاكى جامعه از زشتى ها و جنايت ها; و دورى از تهمت ها و نسبت هاى ناروا را مانع از غضب و نفرين قرار داد; و دزدى نكردن، موجب پاكى جامعه و پاكدامنى افراد مى گردد.

 وَ حَرَّمَ - اللّه - الشِّرْكَ إخْلاصاً لَهُ بِالرُّبُوبِيَّةِ، فَاتَّقُوا اللّه حَقَّ تُقاتِهِ، وَ لا تَمُوتُّنَ إلاّ وَ أنْتُمْ مُسْلِمُونَ، وَ أطيعُوا اللّه فيما أمَرَكُمْ بِهِ، وَ نَهاكُمْ عَنْهُ، فَاِنّهُ، إنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءِ.

خداوند سبحان شرك را (در امور مختلف) حرام گرداند تا آن كه همگان تن به ربوبيّت او در دهند و به سعادت نائل آيند; پس آن طورى كه شايسته است بايد تقواى الهى داشته باشيد و كارى كنيد تا با اعتقاد به دين اسلام از دنيا برويد. بنابر اين بايد اطاعت و پيروى كنيد از خداوند متعال در آنچه شما را به آن دستور داده يا از آن نهى كرده است، زيرا كه تنها علماء و دانشمندان (اهل معرفت) از خداى سبحان خوف و وحشت خواهند داشت.

 أمّا وَاللّهِ، لَوْ تَرَكُوا الْحَقَّ عَلى أهْلِهِ وَ اتَّبَعُوا عِتْرَةَ نَبيّه، لَمّا اخْتَلَفَ فِى اللّهِ اثْنانِ، وَ لَوَرِثَها سَلَفٌ عَنْ سَلَف، وَ خَلْفٌ بَعْدَ خَلَف، حَتّى يَقُومَ قائِمُنا، التّاسِعُ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ(عليه السلام) .

به خدا سوگند، اگر حقّ ـ يعنى خلافت و امامت ـ را به اهلش سپرده بودند; و از عترت و اهل بيت پيامبر صلوات اللّه عليهم پيروى و متابعت كرده بودند حتّى دو نفر هم با يكديگر درباره خدا ـ و دين ـ اختلاف نمى كردند. و مقام خلافت و امامت توسط افراد شايسته يكى پس از ديگرى منتقل مى گرديد و در نهايت تحويل قائم آل محمّد ( عجّل اللّه تعالي فرجه الشّريف ، و صلوات اللّه عليهم اجمعين) مى گرديد كه او نهمين فرزند از حسين (عليه السلام) مى باشد.

احادیثی از حضرت محمد ( ص )

 

بِِسْمِ اللّهِ الرًّحْمَن ِالرَّحيِمْ

 لا تُضَيِّعُوا صَلاتَكُمْ، فَإنَّ مَنْ ضَيَّعَ صَلاتَهُ، حُشِرَ مَعَ قارُونَ وَ هامانَ، وَ كانَ حَقّاً عَلىِ اللّهِ أنْ يُدْخِلَهُ النّارَ مَعَ الْمُنافِقينَ .

نماز را سبك و ناچيز مشماريد، هر كس نسبت به نمازش بى اعتنا باشد و آنرا سبك و ضايع گرداند همنشين قارون و هامان خواهد گشت و حقّ خداوند است كه او را همراه منافقين در آتش داخل نمايد.

 مَنْ مَشى إلى مَسْجِد مِنْ مَساجِدِ اللّهِ، فَلَهُ بِكُّلِ خُطْوَة خَطاها حَتّى يَرْجِعَ إلى مَنْزِلِهِ، عَشْرُ حَسَنات، وَ مَحى عَنْهُ عَشْرُ سَيِّئات، وَ رَفَعَ لَهُ عَشْرُ دَرَجات .

هر كس قدمى به سوى يكى از مساجد خداوند بردارد، براى هر قدم ثواب ده حسنه مى باشد تا برگردد به منزل خود، و ده خطا از لغزش هايش پاك مى شود، همچنين در پيشگاه خداوند ده درجه ترفيع مى يابد.

 بَيْنَما رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه وآله) جا لِسٌ فِى الْمَسْجِدِ، إذْدَخَلَ رَجُلٌ فَقامَ يُصَلّى، فَلَمْ يُتِمَّ رُكُوعَهُ وَ لا سُجُودَهُ، فَقالَ: نَقَرَ كَنَقْرِ الْغُرابِ، لَئِنْ ماتَ هذا وَ هكَذا صَلوتُهُ لَيَمُوتُنَّ عَلى غَيْرِ ديني .

رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در مسجد نشسته بود كه شخصى وارد شد و مشغول خواندن نماز شد و ركوع و سجودش را كامل انجام نمى داد و عجله و شتاب مى كرد. حضرت فرمود: كار اين شخص همانند كلاغى است كه منقار بر زمين مى زند، اگر با اين حالت از دنيا برود بر دين من نمرده است.

 أنَا رَسُولُ اللّهِ الْمُبَلِّغُ عَنْهُ، وَ أنْتَ وَجْهُ اللّهِ وَ الْمُؤْتَمُّ بِهِ، فَلا نَظير لى إلاّ أنْتَ، وَ لا مِثْلَ لَكَ إلاّ أنَا .

من رسول خدا هستم، كه از طرف او تبليغ و هدايت مى نمايم; و تو وجه اللّه مى باشى، كه امام و مقتداى (بندگان خدا) خواهى بود، پس نظيرى براى من وجود ندارد مگر تو; و همانند تو نيست مگر من.

 يا أباذَر، اَلدُّنْيا سِجْنُ الْمُؤْمِن وَ جَنَّةُ الْكافِرِ، وَ ما أصْبَحَ فيها مُؤْمِنٌ إلاّ وَ هُوَ حَزينٌ، وَ كَيْفَ لايَحْزُنُ الْمُؤْمِنُ وَ قَدْ أوَعَدَهُ اللّهُ أنَّهُ وارِدٌ جَهَنَّمَ .

اى ابوذر، دنيا زندان مؤمن و بهشت كافران است، مؤمن هميشه محزون و غمگين مى باشد، چرا چنين نباشد و حال آن كه خداوند به او - در مقابل گناهان و خطاهايش - وعده مجازات و دخول جهنّم را داده است.

 يا عَلىّ! اِفْتَحْ طَعامَكَ بِالْمِلْحِ، فَإنَّ فيهِ شِفاءٌ مِنْ سَبْعينَ داء، مِنْها: الْجُنُونُ وَ الْجُذامُ وَ الْبَرَصُ وَ وَجَعُ الْحَلْقِ وَ الاْضْراسِ وَ وَجَعُ الْبَطْنِ .

غذاى خود را با (تناول نمودن كمى) نمك شروع نما، همانا كه در آن درمان و شفاء هفتاد نوع بلا و آفت خواهد بود، كه ديوانگى، پيسى، جُذام،درد و ناراحتى هاى حلق، دندان ها; و شكم و معده از آنها مى باشد.

 شَرُّالنّاسِ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْياهُ، وَ شَرٌّ مِنْ ذلِكَ مَنْ باعَ آخِرَتَهُ بِدُنْيا غَيْرِهِ .

بدترين افراد كسى است كه آخرت خود را به دنيايش بفروشد و بدتر از او آن كسى خواهد بود كه آخرت خود را براى دنياى ديگرى بفروشد.

 ثَلاثَةٌ أخافُهُنَّ عَلى اُمتَّى: ألضَّلالَةُ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ، وَ مُضِلاّتُ الْفِتَنِ، وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ  .

در سه چيز براى امّت خود احساس خطر مى كنم .گمراهى، بعد از آن كه هدايت و معرفت پيدا كرده باشند . گمراهى ها و لغزش هاى به وجود آمده از فتنه ها. مشتهيات شكم، و آرزوهاى نفسانى و شهوت پرستى.

 ثَلاثَةٌ مِنَ الذُّنُوبِ تُعَجَّلُ عُقُوبَتُها وَ لا تُؤَخَّرُ إلى الاخِرَةِ: عُقُوقُ الْوالِدَيْنِ، وَ الْبَغْيُ عَلَى النّاسِ، وَ كُفْرُ الاْحْسانِ .

عقاب و مجازات سه دسته از گناهان زودرس مى باشد و به قيامت كشانده نمى شود: ايجاد ناراحتى براى پدر و مادر، ظلم در حقّ مردم، ناسپاسى در مقابل كارهاى نيك ديگران

 إنَّ أعْجَزَ النّاسِ مَنْ عَجَزَعَنِ الدُّعاءِ، وَ إنَّ أبْخَلَ النّاسِ مَنْ بَخِلَ بِالسَّلامِ.

عاجز و ناتوان ترين افراد كسى است كه از دعا و مناجات با خداوند ناتوان و محروم باشد، و بخيل ترين اشخاص كسى خواهد بود كه از سلام كردن خوددارى نمايد.

إذا تَلاقَيْتُمْ فَتَلاقُوا بِالتَّسْليمِ وَ التَّصافُحِ، وَ إذا تَفَرَّقْتُمْ فَتَفَرَّقُوا بِإلاسْتِغْفارِ.

هنگام بر خورد و ملاقات با يكديگر سلام و مصافحه نمائيد و موقع جدا شدن براى همديگر طلب آمرزش كنيد

 بَكِرُّوا بِالصَّدَّقَةِ، فَإنَّ الْبَلاءَ لا يَتَخَطاّها.

صبحگاهان حركت و كار خود را با دادن صدقه شروع نمائيد چون كه بلاها و آفت ها را بر طرف مى گرداند.

يُؤْتَى الرَّجُلُ في قَبْرِهِ بِالْعَذابِ، فَإذا اُتِيَ مِنْ قِبَلِ رَأسِهِ دَفَعَتْهُ تِلاوَةُ الْقُرْآنِ، وَ إذا اُتِيَ مِنْ قِبَلِ يَدَيْهِ دَفَعَتْهُ الصَّدَقَةُ، وَ إذا اُتِيَ مِنْ قِبَلِ رِجْلَيْهِ دَفَعَهُ مَشْيُهُ إلىَ الْمَسْجِدِ .

هنگامى كه بدن مرده را در قبر قرار دهند، چنانچه عذاب از بالاى سر بخواهد وارد شود تلاوت قرآنش مانع عذاب مى گردد و چنانچه از مقابل وارد شود صدقه و كارهاى نيك مانع آن مى باشد و چنانچه از پائين پا بخواهد وارد گردد، رفتن به سوى مسجد مانع آن خواهد گشت.

عَلَيْكُمْ بِمَكارِمِ الاْخْلاقِ، فَإنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ بَعَثَني بِها، وَ إنَّ مِنْ مَكارِمِ الاْخْلاقِ : أنْ يَعْفُوَالرَّجُلُ عَمَّنْ ظَلَمَهُ، وَ يُعْطِيَ مَنْ حَرَمَهُ، وَ يَصِلَ مَنْ قَطَعَهُ، وَ أنْ يَعُودَ مَنْ لايَعُودُهُ.

بر شما باد رعايت مكارم اخلاق، كه خداوند مرا بر آن ها مبعوث نمود، و ـ بعضى از ـ آن ها عبارتند از:

كسى كه بر تو ظلم كند ـ به جهت غرض شخصى ـ او را ببخش، كسى كه تو را نسبت به چيزى محروم گرداند كمكش نما، با شخصى كه با تو قطع دوستى كند رابطه دوستى داشته باش، شخصى كه به ديدار تو نيايد به ديدارش برو.

مَنْ وَجَدَ كَسْرَةً اَوْ تَمْرَةً فَأكَلَهَا لَمْ يُفارِقْ جَوْفَهُ حَتّى يَغْفِرَاللّهُ لَهُ.

هر كس تكّه اى نان يا دانه اى خرما در جائى ببيند، و آن را بردارد و ميل كند، مورد رحمت و مغفرت خداوند قرار مى گيرد.

ما تَواضَعَ أحَدٌ إلاّ رَفَعَهُ اللّهُ.

كسى اظهار تواضع و فروتنى نكرده، مگر آن كه خداوند متعال او را رفعت و عزّت بخشيده است.

مَنْ أنْظَرَ مُعْسِراً، كانَ لَهُ بِكُلِّ يَوْم صَدَقَةٌ.

هر كس بدهكار ناتوانى را مهلت دهد براى هر روزش ثواب صدقه در راه خدا مى باشد.

ما مِنْ هُدْهُد إلاّ وَ في جِناحِهِ مَكْتُوبٌ بِالِسّرْيانيَّةِ «آلُ مُحَمَّد (ص) خَيْرُ الْبَريَّةِ».

هيچ پرنده اى به نام هدهد وجود ندارد مگر آن كه روى بال هايش به لغت سريانى نوشته شده است«آل محمّد (ص) بهترين مخلوق روى زمين مى باشند»

يَأتي عَلىَ النّاسِ زَمانٌ، الصّابِرُ مِنْهُمْ عَلى دينِهِ كَالْقابِضِ عَلىَ الْجَمَرِ.

زمانى بر مردم خواهد آمد كه صبر نمودن در برابر مسائل دين ـ و عمل به دستورات آن ـ همانند در دست گرفتن آتش گداخته است .

سَيَأتي زَمانٌ عَلى اُمتَّي يَفِرُّونَ مِنَ الْعُلَماءِ كَما يَفِرُّ الْغَنَمُ مِنَ الذِّئْبِ، إبْتَلاهُمُ اللّهُ بِثَلاثَةِ أشْياء: الاْوَّلُ: يَرَفَعُ الْبَرَكَةَ مِنْ أمْوالِهِمْ، و الثّاني: سَلَّط اللّهُ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً جائِراً، وَ الثّالِثُ: يَخْرُجُونَ مِنَ الدُّنْيا بِلا إيمان.

زمانى بر امّت من خواهد آمد كه مردم از علماء گريزان شوند همان طورى كه گوسفند از گرگ گريزان است، خداوند چنين جامعه اى را به سه نوع عذاب مبتلا مى گرداند:

1. بركت و رحمت خود را از اموال ايشان برمى دارد.

2.حكم فرمائى ظالم و بى مروّت را بر آن ها مسلّط مى گرداند.

3.هنگام مرگ و جان دادن، بى ايمان از اين دنيا خواهند رفت

  اَلْعالِمُ بَيْنَ الْجُهّالِ كَالْحَىّ بَيْنَ الاْمْواتِ، وَ إنَّ طالِبَ الْعِلْمِ يَسْتَغْفِرُلَهُ كُلُّ شَيء حَتّى حيتانِ الْبَحْرِ، وَ هَوامُّهُ، وَ سُباعُ الْبَرِّ وَ أنْعامُهُ، فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ، فَإنّهُ السَّبَبُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَ إنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَريضَةٌ عَلى كُلِ مُسْلِم.

دانشمندى كه بين گروهى نادان قرار گيرد همانند انسان زنده اى است بين مردگان، و كسى كه در حال تحصيل علم باشد تمام موجودات برايش طلب مغفرت و آمرزش مى كنند، پس علم را فرا گيريد چون علم وسيله قرب و نزديكى شما به خداوند است، و فراگيرى علم، بر هر فرد مسلمانى فريضه است.

مَنْ زارَ عالِماً فَكَأنَّما زارَني، وَ مَنْ صافَحَ عالِماً فَكأنَّما صافَحَني، وَ مَنْ جالَسَ عالِماً فَكَأنَّما جالَسَني، وَ مَنْ جالَسَني فِى الدُّنْيا أجْلَسْتُهُ مَعى يَوْمَ الْقِيامَةِ.

هر كس به ديدار و زيارت عالم و دانشمندى برود مثل آن است كه مرا زيارت كرده، هر كه با دانشمندى دست دهد و مصافحه كند مثل آن كه با من مصافحه نموده، هر شخصى همنشين دانشمندى گردد مثل آن است كه با من مجالست كرده، و هر كه در دنيا با من همنشين شود، در آخرت همنشين من خواهد گشت.

مَنْ تَزَوَّجَ إمْرَأةً لِمالِها وَ كَلَهُ اللّهُ إلَيْهِ، وَ مَنْ تَزَوَّجَها لِجَمالِها رَأى فيها ما يَكَرَهُ، وَ مَنْ تَزَوَّجَها لِدينِها جَمَعَ اللّهُ لَهُ ذلِكَ .

هر كس زنى را به جهت ثروتش ازدواج كند خداوند او را به همان واگذار مى نمايد، و هر كه با زنى به جهت زيبائى و جمالش ازدواج كند خوشى نخواهد ديد، و كسى كه با زنى به جهت دين و ايمانش تزويج نمايد خداوند خواسته هاى او را تأمين مى گرداند.

مَنْ قَلَّ طَعامُهُ، صَحَّ بَدَنُهُ، وَ صَفا قَلْبُهُ، وَ مَنْ كَثُرَ طَعامُهُ سَقُمَ بَدَنُهَ وَ قَسا قَلْبُهُ .

هر كه خوراكش كمتر باشد بدنش سالم و قلبش با صفا خواهد بود، و هر كس خوراكش زياد باشد امراض جسمى بدنش و كدورت، قلبش را فرا خواهد گرفت.

لا تُشْبِعُوا، فَيُطْفأ نُورُ الْمَعْرِفَةِ مِنْ قُلُوبِكُمْ.

شكم خود را از خوراك سير و پر مگردانيد، چون كه سبب خاموشى نور عرفان و معرفت ـ در افكار و ـ قلب هايتان مى گردد.

مَنْ تَوَلّى عَمَلا وَ هُوَيَعْلَمُ أنَّهُ لَيْسَ لَهُ بِأهْل، فَلْيتُبَّوَءُ مَقْعَدُهُ مِنَ النّارِ.

هر كه رياست و مسئوليتى را بپذيرد و بداند كه اهليّت آن را ندارد ـ در قبر و قيامت ـ جايگاه او پر از آتش خواهد شد.

إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَيُبْغِضُ الْمُؤْمِنَ الضَّعيفِ الَّذي لادينَ لَهُ، فَقيلَ: وَ ما الْمُؤْمِنُ الضَّعيفُ الَّذي لا دينَ لَهُ؟ قالَ: اَلذّي لا يَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ.

همانا خداوند دشمن دارد آن مؤمنى را كه ضعيف و بى دين است، سؤال شد:

مؤمن ضعيف و بى دين كيست؟ پاسخ داد: كسى كه نهى از منكر و جلوگيرى از كارهاى زشت نمى كند.

صَدَقَةُ السِّرِّ تُطْفِىءُ الْخَطيئَةَ، كَما تُطْفِىءُ الماءُ النّارَ، وَ تَدْفَعُ سَبْعينَ باباً مِنَ الْبَلاءِ.

صدقه اى كه محرمانه و پنهانى داده شود سبب پاكى گناهان مى باشد، همان طورى كه آب، آتش را خاموش مى كند، همچنين صدقه هفتاد نوع بلا و آفت را بر طرف مى نمايد.

عَجِبْتُ لِمَنْ يَحْتَمى مِنَ الطَّعامِ مَخافَةَ الدّاءِ، كَيْفَ لايَحْتمى مِنَ الذُّنُوبِ، مَخافَةَ النّارِ.

تعجّب دارم از كسانى كه نسبت به خورد و خوراك خود اهميّت مى دهند تا مبادا مريض شوند وليكن اهميّتى نسبت به گناهان نمى دهند و باكى از آتش سوزان جهنّم ندارند.

حُبُّ الْجاهِ وَ الْمالِ يُنْبِتُ النِّفاقَ فِى الْقَلْبِ، كَما يُنْبِتُ الْماءُ الْبَقْلَ .

علاقه نسبت به رياست و ثروت سبب روئيدن نفاق در قلب و درون خواهد شد، همان طورى كه آب و باران سبب روئيدن سبزيجات مى باشند.

مَنْ اَصابَ مِنْ إمْرَأة نَظْرَةً حَراماً، مَلاَاللّهُ عَيْنَيْهِ ناراً.

هركس نگاه حرامى به زن نامحرمى بيفكند، خداوند چشم هاى او را پر از آتش مى گرداند.

حَسِّنُوا أخْلاقَكُمْ، وَ ألْطِفُوا جيرانَكُمْ، وَ أكْرِمُوا نِسائَكُمْ، تَدْخُلُوا الْجَنّةَ بِغَيْرِ حِساب.

رفتار و اخلاق خود را نيكو سازيد، نسبت به همسايگان با ملاطفت و محبّت برخورد نمائيد، زنان و همسران خود را گرامى داريد تا بدون حساب وارد بهشت گرديد.

اَلْمَرْءُ عَلى دينِ خَليلِهِ، فَلْيَنْظُر أحَدُكُمْ مَنْ يُخالِطُ.

انسان بر روش و اخلاق دوستش پرورش مى يابد و شناخته مى شود، پس متوجّه باشيد با چه كسى دوست و همنشين مى باشيد.

اَلصَّدقَةُ بِعَشْر، وَ الْقَرْضُ بِثَمانِيَةَ عَشَرَ، وَ صِلَةُ الرَّحِمِ بِأرْبَعَةَ وَ عِشْرينَ .

پاداش و ثواب دادنِ صدقه ده برابر درجه، و دادن قرض الحسنه هيجده درجه، و انجام صله رحم بيست و چهار درجه افزايش خواهد داشت.

لا يَمْرُضُ مُؤْمِنٌ وَ لا مُؤْمِنَةٌ إلاّ حَطّ اللّهُ بِهِ خَطاياهُ.

هيچ مؤمن و مؤمنه اى مريض نمى گردد مگر آن كه خطاها و لغزش هايش پاك و بخشوده مى شود.

مَنْ وَقَّرَ ذا شَيْبَة فِى الاْسْلامِ أمَّنَهُ اللّهُ مِنْ فَزَعِ يَوْمِ الْقِيامَةِ .

هر كس بزرگ سال مسلمانى را گرامى دارد و احترام نمايد، خداوند او را در قيامت از سختى ها و مشكلات در أمان مى دارد.

كُلُّ عَيْن باكِيَةٌ يَوْمَ الْقِيامَةِ إلاّ ثَلاثَ أعْيُن: عَيْنٌ بَكَتْ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ ، وَ عَيْنٌ غُضَّتْ عَنْ مَحارِمِ اللّهِ، وَ عَيْنٌ باتَتْ ساهِرَةً فى سَبيلِ اللّهِ.

تمامى چشم ها در روز قيامت گريانند، مگر سه دسته:

1. آن چشمى كه به جهت خوف و ترس از عذاب خداوند گريه كرده باشد.

2. چشمى كه از گناهان و موارد خلاف بسته و نگاه نكرده باشد .

3. چشمى كه شبها در عبادت و بندگى خداوند متعال بيدار بوده باشد

سادَةُ النّاسِ فِى الدُّنْيا الأسْخِياء، سادَةُ النّاسِ فِى الاخِرَةِ الاْتْقِياء.

سرور و سيّد مردم در دنيا افراد سخاوتمند خواهند بود، و سيّد و سرور انسان ها در قيامت پرهيزكاران مى باشند.

وَ عَظَني يا مُحَمَّدُ ، أحْبِبْ مَنْ شِئْتَ فَإنَّكَ مُفارِقُهُ، وَ اعْمَلْ ما شِئْتَ فَإنَّكَ مُلاقيهِ.

جبرئيل مرا موعظه و نصحيت كرد: با هر كس كه خواهى دوست باش، بالأخره بين تو و او جدائى خواهد افتاد. هر چه خواهى انجام ده، ولى بدان نتيجه و پاداش آنرا خواهى گرفت.

اَوْصانى رَبّى بِتِسْع: اَوْصانى بِالاْخْلاصِ فِى السِّرِّ وَ الْعَلانِيَةِ، وَ الْعَدْلِ فِى الرِّضا وَ الْغَضَبِ، وَ الْقَصْدِ فِى الْفَقْرِ وَ الْغِنى، وَ اَنْ أعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنى، وَ أعطِيَ مَنْ حَرَمَنى، وَ أصِلَ مَنْ قَطَعَنى، وَ اَنْ يَكُونَ صُمْتى فِكْراً، وَ مَنْطِقى ذِكْراً، وَ نَظَرى عِبْراً.

پروردگار متعال، مرا به 9 چيز سفارش نمود: اخلاص در آشكار و پنهان، دادگرى در خوشنودى و خشم، ميانه روى در نياز و توانمندى، بخشيدن كسى كه در حقّ من ستم روا داشته است، كمك به كسى كه مرا محروم گردانده، ديدار خويشاوندانى كه با من قطع رابطه نموده اند، و اين كه خاموشيم انديشه و سخنم، يادآورى خداوند و نگاهم عبرت و پند باشد.

زندگی نامه حضرت مهدی ( امام زمان )

زندگی نامه حضرت ولی عصر :

از ولادت امام زمان‏ عليه السلام به دليل شرايط سياسى آن دوران تولد ايشان در زير پرده كتمان پوشيده ماند. امام حسن عسكرى‏عليه السلام ‏تولّد فرزند خويش را جز به اصحاب خاص خود در ميان ننهاد.امامت ايشان بنا به حديثهاي بسياري بود كه از پيامبر (ص) و امامان پيشين روايت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنكه بر جنازه پدر نمازگزارد از چشم مردمان پنهان شد. سبب پنهان شدن آن حضرت اين بود كه خليفه هاي عباسي تصميم به كشتن او داشتند. در روايتى ‏از كتاب غيبت، از عدّه‏ اى از اصحاب امام عسكرى نقل شده است كه‏ گفتند:

"نزد امام عسكرى‏عليه السلام گرد آمده بوديم و از وى در باره حجّت ‏وپيشواى پس از او پرسش مى‏كرديم. در مجلس او چهل مرد حضورداشتند. عثمان بن سعيد بن عمر عمرى در برابر آن‏حضرت بر پا خاست ‏وگفت: فرزند رسول خدا! مى‏خواهم در باره مطلبى از شما سؤال كنم كه‏خود بدان داناتر از منى. امام به او فرمود: بنشين عثمان! عثمان ناراحت‏ وخشمگين برخاست تا خارج شود. امّا آن‏حضرت فرمود: كسى بيرون ‏نرود. هيچ كدام از ما بيرون نرفتيم. تا پس از ساعتى كه امام، عثمان را باصداى رسا ندا داد. عثمان روى پاهايش برخاست. امام فرمود: آيا شما رابه خاطر مطلبى كه آمده ‏ايد، آگهى دهم؟ همه گفتند: آرى اى فرزندرسول خدا! فرمود: شما آمده ‏ايد تا در باره حجّت پس از من سؤال كنيد:همه گفتند: آرى. ناگهان پسرى را ديديم مثل پاره ماه، شبيه ‏تر از هركسى به امام عسكرى! فرمود: اين پس از من پيشواى شماست و جانشين ‏من بر شما. او را فرمان بريد و پس از من به تفرقه دچار نشويد كه در دين ‏خويش به هلاكت افتيد. بدانيد كه شما پس از اين روز او را نخواهيد ديد تا عمرش كامل گردد. از عثمان بن سعيد آنچه را مى‏گويد بپذيريد و فرمان‏ او را اطاعت كنيد. كه او جانشين امام شماست و كار به دست اوست".

دوره امامت، چگونه آغاز شد؟

خلفاى عبّاسى بنابر عادت معمول خويش، هر گاه فرصتى براى كشتن ‏اولياء اللَّه مى‏يافتند، فوراً آنها را به زهر از پاى در مى‏آوردند. معتصم نيز، امام حسن عسكرى‏عليه السلام را به زهر شهيد كرد و سپس درصدد يافتن فرزندِ آن‏حضرت بر آمد تا او را نيز از ميان بردارد و به خيال‏ خويش دنباله امامت را نيست و نابود گرداند. معتصم عده ‏اى را به خانه امام فرستاد تا هر كه و هر چه در آنجاست ‏توقيف كنند. احمد بن عبد اللَّه بن ‏يحيى بن خاقان پسر وزير معتصم در اين باره مى‏گويد: چون امام حسن عسكرى بيمار شد. پدرم به من پيغام داد كه امام بيمارشده. آنگاه خود همان لحظه سوار شد و به دار الخلافه رفت و سپس باپنج نفر از خادمان ‏

                                                                                         

 

معتصم شتابان بازگشت. همه آنان ‏از افراد مورد وثوق و خواص خليفه بودند. يكى از آنها هم "نحرير" بود. پدرم ‏به آنها دستور داده بود در خانه حسن بن على باشند و اوضاع و احوال او رازير نظر بگيرند. همچنين در پى عده ‏اى از پزشكان فرستاده بود و به آنان ‏دستور داده بود كه در خانه امام حسن عسكرى رفت و آمد كنند وهر بام ‏وشام از او پرستارى ومراقبت كنند. چون دو روز از اين ماجرا گذشت، كسى نزد پدرم آمد و به وى خبرداد كه آن‏حضرت بيمارى‏اش شدت يافته و ضعيف شده است. پدرم ‏سوار شد و به خانه آن‏حضرت رفت و به پزشكان دستور داد بخوبى حال ‏آن‏حضرت را تحت نظر بگيرند. همچنين در پى قاضى القضات فرستاد وبه‏ او دستور داد كه پيش او بيايد و ده تن از كسانى را كه به دين و امانتدارى‏وپرهيز گارى آنان مطمئن است، انتخاب كند و با خود بياورد. آنگاه‏ تمام آنها را به خانه امام حسن فرستاد و بديشان تكليف كرد كه شبانه روزهمانجا بمانند. آنها در آنجا بودند تا آنكه امام حسن عسكرى‏عليه السلام ‏درگذشت. رحلت او چند روز گذشته از ماه ربيع الاوّل سال 260 واقع‏ شد. با رحلت او سامراء يكصدا ناله بر مى‏آورد كه ابن الرضا از دنيا رفت. خليفه عدّه ‏اى را به خانه آن‏حضرت فرستاد تا خانه و اتاقها را بازرسى‏كنند وهر آنچه در خانه است مهر و موم نمايند و نشان فرزند آن‏حضرت ‏را بجويند. بدين گونه قدرت جاهلى و استكبارى مى‏كوشيد، ريشه ‏هاى امامت رااز بيخ بركند و حركت اصيل مكتبى را دستخوش نابودى سازد. امّا به ‏مقصود خود نايل نيامدند كه دست خداوند بر فراز دستان آنها بود. يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ‏الْكَافِرُونَ(7)؛ "خواهند پرتو خدا را با دهانهاى خويش فرونشانندامّاخداوندچنين نخواهد مگر آنكه پرتو خويش را به انجام رساند، هر چند كه ‏كافران نا خوش دارند."

 پنهان بودن ميلاد حجّت اللَّه‏ :

·   قال رسول الله (ع):  المهدي من ولدي، اسمه اسمي و كنيته كنيتي، أشبه الناس بي خلقاً و خلقاً، تكون له غيبه و حيره تضل فيه الامم، ثم يقبل كالشهاب الثاقب و يملاها عدلا و قسطا كما ملثت ظلما و جوراً.(بحارالانوار/ ج 51، ص 17، ح 13، به نقل از كمال الدين.)

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي از فرزندان من است، نامش نام من (م ح م د) و كنيه اش كنيه من (ابوالقاسم) مي باشد، ‌در صورت و سيرت از همه كس به من شبيه تر است. براي او غيبتي است كه در آن مردم دچار حيرت مي گردند و بسياري از دسته ها و گروههاي مردم، گمراه مي شوند، آنگاه مانند ستاره تاباني از پرده غيبت بدر آيد و زمين را پر از عدل و داد كند آن چنان كه پر از ظلم و ستم شده باشد.

 نام امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

  از جمله القاب شريف آن حضرت مهدي، قائم، منتظر، خاتم، حجه، صاحب و منصور است؛ كه با بيان احاديث معصومين (ع)، وجه تناسب برخي از اين لقبها با وجود مباركش بيان مي گردد.

                                                                                           

1-             مهدي

 ·     عن ابي عبدالله (ع) قال:

 اذا قام القائم (ع)، دعا الناس الي الاسلام جديدا و هداهم الي امر قد د ثر و ضل عنه الجمهور و انما سمي القائم مهد يا لانه يهدي الي امر مضلول عنه... (بحارالانوار، ج 51، ص 30 ، ح 7، به نقل از ارشاد شيخ مفيد)

 از حضرت امام جعفر صادق (ع) روايت شده است كه فرمود: هنگامي كه قائم قيام نمايد، بار ديگرمردم را به اسلام دعوت مي كند و به احكام از بين رفته و فراموش شده آن آشنا مي گرداند و چون از جانب خداوند به امور گمشده و از ميان رفته راهنمايي مي شود،‌ او را مهدي مي گويند.

  2-             قائم

 عن الثمالي قال: سالت الباقر (ع): يابن رسول الله! الستم كلكم قائمين بالحق. قال: بلي. قلت:

 ·                 فلم سمي القائم قائماً؟

 قال: لما قتل جدي الحسين (ع)، ضجت الملائكه الي الله عزوجل بالبكاء و النحيب. و قالوا: الهنا و سيدنا. اتغفل عمن قتل صفوتك و ابن صفوتك، و خيرتك من خلقك؟ فاوحي الله عزو جل اليهم: قروا ملائكتي، فوعزتي و جلالي لا نتقمن منهم و لو بعد حين. ثم كشف الله عز و جل عن الائمه من ولد الحسين (ع) للملائكه، فسرت الملائكه بذلك، فاذا احدهم قائم يصلي، فقال الله عزو جل، بذلك القائم انتقم منهم. بحارالانوار/ج 51،‌ص 29و 28، ح 1، به نقل از علل الشرايع

 ابوحمزه ثمالي گويد: از حضرت امام محمد باقر (ع) پرسيدم: اي پسر رسول خدا! مگر همه شما ائمه، قائم به حق نيستيد؟ فرمود: بلي. عرض كردم: پس چرا فقط امام زمان (ع) قائم ناميده شده است؟‌ فرمود: چون جد م امام حسين (ع) به شهادت رسيد،‌ صداي ناله فرشتگان برخاست و به شد ت به درگاه الهي گريستند و گفتند: پروردگارا! آيا قاتلين بهترين بندگان و زاده اشرف مخلوقات و برگزيده آفريد گانت را به حال خود مي گذاري؟ خداوند به آنها وحي فرستا د كه اي فرشتگان من آرام گيريد، ‌به عزت و جلالم سوگند،‌از آنها انتقام خواهم گرفت، هر چند بعد از گذشت زمانها باشد. آنگاه پروردگار عالم، امامان از اولاد امام حسين (ع) را به آنها نشان داد و فرشتگان از ديدن آنان مسرور گشتند. ناگاه ديدند يكي از آنها ايستاده است و نماز مي گزارد. خداوند فرمود: به وسيله اين قائم از آنها انتقام مي گيرم.

 ·      عن الصقربن دلف .... فقلت له (لابي جعفر محمد بن علي الرضا (ع): يابن رسول الله و لم سمي القائم؟ ‌قال:‌ لانه يقوم بعد موت ذكره و ارتداد اكثر القائلين بامامته.... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 4/ به نقل از كمال الدين)

                                                                                      

 صقربن دلف مي گويد به امام محمد تقي (ع) گفتم: اي فرزند رسول خدا! چرا آن حضرت را قائم مي گويند؟ ‌امام در پاسخ فرمودند: زيرا آن حضرت بعد از آن كه نامش از خاطرها فراموش مي شود و اكثر معتقدين به امامتش از دين خدا بر مي گردند، قيام مي كند.

 ·                 عن ابي عبدالله (ع) قال:

      ..... و سمي القائم لقيامه بالحق. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 7/ به نقل از ارشاد مفيد)

 از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: آن حضرت را به جهت اين كه براساس حق قيام مي كند، ‌قائم مي نامند.

  3-             منتظر

 ·              عن القربن دلف، فقلت له (لابي جعفر محمدبن علي الرضا (ع) : و لم سمي المنتظر؟

     قال: لان له غيبه تكثر ايامها و يطول امدها، فينتظرخروجه المخلصون و ينكره المرتابون و يستهزي بذكره الجاحدون و يكذب فيها الوقاتون و يهلك فيها المستعجلون و ينجو فيها المسلمون. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30/ ح 4/ به نقل از كمال الدين، ص 378. در كتاب بحارالانوار، به جاي يكذب، يكثر آمده است)

 صقربن دلف از امام جواد (ع) پرسيد: چرا آن حضرت را منتظر مي گويند؟‌ فرمود: چون براي مدتي طولاني غيبت مي نمايد. افراد با اخلاص منتظر ظهورش خواهند بود. و اهل شك و ترديد وجود  وي را انكار مي كنند. و منكران چون يادي ا زاو مي شود تمسخرمي كنند! كساني كه وقت ظهور را تعيين

مي كنند، دروغ مي گويند، ‌شتاب  كنند گان به هلاكت مي رسند و آنها كه در مقام تسليم هستند، ‌رستگاري مي يابند.

  4-             منصور

 ·       عن ابي جعفر(ع) في قوله تعالي: «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا»(سوره اسري، آيه 33)  قال: الحسين،‌«فلا يسرف في القتل انه كان منصورا» قال: سمي الله المهدي المنصور.... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 30، 31/ ح 8/ به نقل از تفسير فرات بن ابراهيم)

 از امام محمد باقر (ع) روايت شده است كه آن حضرت در تفسير آيه شريفه و من قتل مظلوما (و آن كس كه به ستم كشته شده است) فرمود: او حسين بن علي (ع) است. و در مورد بقيه آيه فقد جعلنا لوليه سلطانا فلا يسرف في القتل انه كان منصورا (براي ولي او سلطه (حق قصاص) قرار  داديم پس در كشتن زياده روي نكنيد چون او منصور (مورد حمايت) است)  فرمود: خداوند مهدي را منصور ناميد.

 

نهي از بردن نام حضرت

 ·        عن ابي هاشم الجعفري قال: سمعت ابالحسن العسكري (ع) يقول: الخلف من بعد الحسن ابني، فكيف لكم بالخلف من بعد الخلف.

 قلت: و لم جعلني الله فداك؟

 فقال: لانكم لاترون شخصه و لا يحل لكم ذكره باسمه.

 قلت: ‌فكيف نذ كره؟

 فقال: قولوا «الحجه من آل محمد صلوات الله عليه و سلامه».(بحارالانوار/ ج 51، ص 31، ح 2، در كتابهاي كافي، كمال الدين و غيبت شيخ طوسي، الخلف من بعدي الحسن ابني ....آمده است.)

 از ابوهاشم جعفري نقل است كه گويد: شنيدم حضرت امام علي النقي (ع) مي فرمود: جانشين من فرزندم حسن است. ولي چگونه خواهد بود براي شما وضع جانشين او؟!

 گفتم: چرا فدايت گردم؟!

 فرمود: شما او را نمي بينيد و بر شما روا نيست كه نام او را ببريد.

 گفتم: پس چگونه ا ز او ياد كنيم؟

 فرمود: بگوييد حجت از آل محمد كه درود و سلام خدا بر او باد.

 ·         عن علي بن عاصم الكوفي، قال: خرج في توقيعات صاحب الزمان (عج) : ملعون ملعون من سماني في محفل من الناس.(بحارالانوار، ج 51، ص 33، ح 9، به نقل از كمال الدين.)

  القاب امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 ·         قال رسول الله (ص): المهدي رجل من ولدي وجهه كالكوكب الدري. (بحارالانوار/ ج 51/ ص 80/ ح الثامن، به نقل از كشف الغمه)

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي مردي از فرزندان من است كه رويش چون ستاره تابان مي باشد.

 ·       قال رسول الله (ص): المهدي رجل من ولدي، لونه لون عربي و جسمه جسم اسرائيلي. علي خده الايمن خال... (بحارالانوار/ ج 51/ ص 80/ ح التاسع، به نقل از كشف الغمه)

 پيغمبر اكرم (ص) فرمودند: مهدي مردي از فرزندان من است. رنگ پوست او، رنگ نژاد عرب و اندامش چون اندام فرزندان حضرت يعقوب (ع) (قوي  و بلند قامت) است وخالي بر گونه راست او مي باشد.

                                                                              

شمايل حضرت

 1-          قرآن كريم

 ·         قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا. (سوره اسرا، آيه 83)

 حق آمد و باطل نابود گرديد، يقينا باطل نابود شدني است.

 ·       هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون. (سوره صف، آيه 9)

 او كسي است كه رسول خود را با هدايت و دين حق فرستاده تا او را بر همه اديان غلب سازد، هر چند مشركان را ناخوشايند آيد.

 ·      و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادي الصالحون. (سوره انبيا، آيه 105)

       در زبور بعد از ذكر (تورات) نوشتيم: بندگان شايسته ام وارث (حكومت) زمين خواهند شد.

 ·       وعدالله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد  خوفهم امنا يعبد ونني لايشركون بي شياً و من كفر بعد ذلك فالئك هم الفاسقون. (سوره  نور، آيه 55)

 خداوند به كساني از شما كه ايمان آورده و كارهاي شايسته انجام داده اند وعده مي دهد كه قطعاً آنان را حكمران روي زمين خواهد كرد. همان گونه كه به پيشينيان آنها خلافت روي زمين را بخشيد؛‌ و دين و آييني را كه براي آنان پسنديده، پابرجا و ريشه دار خواهد ساخت؛ و ترسشان را به امنيت و آرامش مبدل مي كند،‌(آنچنان) كه تنها مرا مي پرستند و چيزي را شريك من نخواهند ساخت. و كساني كه پس  از آن كافر شوند،‌آنها فاسقانند.

  2-              انجيل لوقا

 ·               پس شما نيز مستعد باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نمي بريد، پسر انسان مي آيد. (انجيل لوقا، باب 12، شماره 40)

 زلزله هاي عظيم در جايها و قحطيها و وباها پديد مي آيد و چيزهاي هولناك و علامات بزرگ از آسمان ظاهر خواهد شد.... و دلهاي مردمان ضعف خواهد كرد از خوف و انتظار آن  وقايعي كه بر ربع مسكون ظاهر مي شود و آنگاه پسر انسان را خواهند ديد كه بر ابري سوار شده،‌ با قوت و جلال عظيم مي آيد. (انجيل لوقا، باب 21)

 3-    زبور داود

                                                                          

 هان بعد از اند ك زماني شرير نخواهد بود و اما حليمان، وارث زمين خواهند شد و از فراواني سلامتي متلذ ذ خواهند گرديد.... صالحان، وارث زمين خواهند بود و در آن تا ابد سكونت خواهند نمود و عاقبت شريران منقطع خواهند شد( زبور داود، ‌مزمور37)

 4-    كتاب اشعياي نبي

 روح خداوند بر او قرار خواهد گرفت و خوشي او در ترس از خداوند خواهد بود...... مسكينان را به عدالت، داوري خواهد كرد و به جهت مظلومان زمين، به راستي حكم خواهد نمود....... گرگ با بره سكونت خواهد داشت و پلنگ با بزغاله خواهد خوابيد و گوساله با شير و پرواري با هم زندگي مي كنند و طفل كوچك، آنها را خواهد راند و گاو با خرس خواهد چريد..... و در تمام كوه مقدس من، ضرر و فساد نخواهند كرد، زيرا كه جهان از معرفت خداوند پر خواهد بود، مثل آبهايي كه دريا را مي پوشاند. (كتاب اشعياي نبي، از كتاب مقدس، باب 11)

 5-    كتاب حبقوق نبي

 اگرچه تاخير نمايد، برايش منتظر باش، زيرا كه البته مي آيد و درنگ نخواهد نمود، بلكه جميع امتها را نزد خود جمع مي كند و تمامي قومها را براي خويشتن فراهم مي آورد. (كتاب حبقوق نبي، از كتاب مقدس، باب2 )

 6-    كتاب مذهبي زردشتيان

 جاماسب از قول استادش زردشت خبر مي دهد:

 پيش از ظهور سوشيانس (نجات دهنده دنيا) پيمان شكني و دروغ و بي ديني در جهان رواج مي يابد ومردم از خدا دوري جسته،‌ ظلم و فساد و فرومايگي آشكار مي گردد. و همين ها نيز اوضاع جهان را دگرگون ساخته، زمينه را براي ظهور نجات دهنده،‌ مساعد مي گرداند(از كتاب موعود،‌ به نقل از كتاب زند و هومن، يسن، ص25 )

 گشتاسب ـ پادشاه وقت ـ مي پرسد: وقتي سوشيانس ظهور كرد، چگونه فرمانروايي و دادستاني مي كند و جهان را چطور اداره خواهد كرد و چه آييني دارد؟

 جاماسب در پاسخ وي مي گويد: سوشيانس دين را به جهان روا (رايج) كند و آزو نياز (فقر و تنگدستي) هم را تباه كند و اهريمن را از دامان آفريدگان باز دارد و مردمان گيتي هم منش (هم فكر) و هم گفتار و هم كردار باشند. (جاماسب نامه، در كتاب زند و هومن، يسن، ص 121- 122 )

 7-       كتاب مذهبي هندوها

 پس از خرابي دنيا، پادشاهي در آخر الزمان پيدا  شود كه پيشواي خلايق باشد و نام ا و منصور باشد و تمام عالم را بگيرد  به دين خود آورد و

                                                                         

همه كس را از مومن و كافر بشناسد و هر چه از خدا خواهد برآيد.... (كتاب د يد، كتاب آسماني هندوها)

 دور د نيا  تمام شود به پاد شاه عادلي در آخر الزمان كه پيشواي ملائكه و پريان و آد ميان  باشد و حق و راستي با او باشد.......... (كتاب باسك، از كتابهاي آسماني هند وها)

  8-                         كتاب مذهبي بودائيان

 در كتاب داد نك از قول بودا نقل مي كند: بعد از آن كه مسلماني به هم رسيد، در آخر، ميان عالم از ظلم و فسق و گناه و رياي زاهدان و خيانت امينان و حسودي بخيلان و عمل نكردن دانايان به آموخته خود،‌ دنيا از ظلم و جفا و گناه پر شود و از دين جز نام او نماند. پاد شاهان  و پيشوايان و رئيسان، بي رحم و ظالم شوند، رعيت بي انصاف و نافرمان و متقلب شود و همه در خرابي نظم دنيا بكوشند و همه جا را  كفر و ناسپاسي فراگيرد، آن وقت دست راستين جانشين مماطا (يعني محمد پيغمبر اسلام) ظهور كند و خاور و باختر عالم را بگيرد، آدميان را به راه خوبيها رهبري كند. او فقط و تنها، حق و راستي را قبول مي كند و بس.

 بشارت به ظهور امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 عن ام سلمه، قالت: سمعت رسول الله (ص) يقول: المهدي من عترتي من ولد فاطمه. (بحارالانوار، ج 51، ص 75، ح 30، به نقل از غيبت شيخ طوسي)

 ام سلمه (همسر گرامي پيامبر) گفت: از رسول خدا (ص) شنيدم كه مي فرمود: مهدي از خاندان من واز فرزندان فاطمه است.

 ·قال رسول الله (ص)

 ابشركم بالمهدي يبعث في امتي علي اختلاف من الناس و زلازل، فيملا الارض عدلا و قسطا كما ملئت ظلما و جورا ...... (بحارالانوار، ج 51، ص 81، ح الثامن عشر، به نقلاز كشف الغمه)

 پيامبر اكرم (ص) فرمودند: مژده باد شما را به ظهور مهدي كه وقتي اوضاع جهان متزلزل مي شود ومرد م  با يكديگر به اختلاف مي پردازند، قيام مي كند و زمين را پر از عدل و داد مي نمايد،‌ همانگونه كه از ظلم و ستم پر شده است.

 ·      قال الحسين بن علي (ع):

 من اثنا عشر مهديا، اولهم اميرالمومنن علي بن ابيطالب و آخر هم التاسع من ولدي و هو الامام القام بالحق، يحيي الله به الارض بعد موتها و يظهر به دين الحق علي الدين كله و لو كره المشركون. (بحارالانوار، ج 51، ص 133، ح 4. به نقل از كمال الدين)

                                                                       

حضرت امام حسين (ع) فرمودند: ما دوازده مهدي داريم: اول آنها اميرمومنان علي بن ابيطالب (ع) و آخرين آنها نهمين فرزند من است،‌و او امامي است كه براساس حق قيام مي كند و خداوند به وسيله او زمين را زنده خواهد كرد، پس از آن كه (با كفر و بي ديني) مرده باشد و به وسيله او دين حق (اسلام) را برساير اديان غالب مي گرداند،‌هر چند مشركان را ناخوشايند آيد.

 ·   عن ابي عبدالله (ص) قال:

 اذا اجتمعت ثلاثه اسماء متواليه، محمد و علي و الحسن، فالرابع القائم (ع). (بحارالانوار، ج 51، ص 143، ح 5، به نقل از كمال الدين و غيبت شيخ طوسي)

 از امام جعفر صادق (ع) نقل شده است كه فرمودند: هنگامي كه سه اسم پي در پي در ميان ما ائمه پيدا شود،‌محمد و علي و حسن، چهارمي آنها قائم است.

 ·              قال ابوعبدالله الصادق (ع):

 من اقر بالائمه من ابائي و ولدي و جحد المهدي من ولدي، كان كمن اقر بجميع الانبياء (ع) و جحد محمداً (ص) نبوته..... (بحارالانوار، ج 51، ص 145، ح 10، به نقل از كمال الدين)

 حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمودند: هر كس همه امامان معصوم ـ از پد ران  و فرزندان من ـ را تصد يق  كند ولي  وجود  مهدي موعود  را  نپذ يرد ،‌ مانند آن است كه به تمام  پيامبران  باور داشته  باشد  و نبوت  پيغمبر اسلام را انكار كند.

 ·        از دعبل خزاعي روايت شده است كه گفت: قصيده خود را كه با اين بيت شروع مي شد:

 مدارس آياتٍ خلت من تلاوهٍ

 و منزل وحيٍ مقفرالعرصات

 (مدارسي  كه در آن آيات خدا خوانده مي شد،‌از آهنگ  تلاوت  خالي  مانده و محل وحي  خدا، همچون  بيابان  بي آب  و علف  گشته است)

 براي حضرت امام رضا (ع) خواندم، تا به اين شعر رسيدم:

 خروج امام لا محاله خارج

 يقوم علي اسم الله و البركات

 يميز فينا كل حق و باطل

                                                                        

 و يجزي علي النعماء و النقمات

  (آرامبخش دل من قيام امامي است كه آمد نش  حتمي است. او به نام خدا و بركات او قيام مي كند. و در ميان ما هر حقي را از باطل تميز مي دهد. و هر نعمت و نقمتي را پاداش دهد.)

 حضرت امام رضا (ع) سخت  گريست. آنگاه به جانب من  رو  كرد  و  فرمود: اي خزاعي! روح القدس، باز با توا ين دو بيت را خواند. مي داني اين امام كيست و كي قيام مي كند؟

 عرض كردم: آقا! نه. من همين قدر شنيده ام كه امامي از شما قيام مي نمايد، زمين را از لوث فساد پاك مي كند و آن را از عدل آكنده مي سازد همانگونه كه از ظلم پر شده است.

 فقال (ع):‌ يا دعبل! الامام بعدي محمد ابني و بعد محمد ابنه علي و بعد ابنه الحسن و بعد ابنه الحجه القائم المنتظر في غيبته المطاع في ظهوره ، لو لم يبق من الد نيا الا يوم واحد، لطول الله ذلك اليوم حتي يخرج، فيملاها عدلا كما ملثت جوراً...... (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)

 بعد حضرت فرمود: اي دعبل! امام بعد از من، فرزند م  محمد است و بعد از او،‌ فرزندش علي، و بعد از او پسرش حسن و پس از حسن، پسرش حجت قائم، امام است كه (اهل ايمان) در زمان غيبتش انتظار او را مي كشند و هنگام ظهورش از ا و فرمانبرداري مي كنند. اگر از عمر دنيا جز يك روز باقي نماند، خداوند آن روز را به قدري طولاني مي گرداند تا او قيام كند، و جهان را پر از عدل كند، همانگونه كه از ظلم پر شده باشد.

 امام زمان (عج) در ر وايات معصومين (ع)

 علي بن جعفر از برادرش حضرت امام كاظم (ع) پرسيد: تفسير آيه «قل ارايتم ان اصبح ماوكم غورا فمن ياتيكم بماء معين» (بگو: به من خبر دهيد اگر آبهاي (سرزمين) شما در زمين فرو رود، چه كسي مي تواند آب جاري و گوارا در دسترس شما قرار دهد؟

 ‌سوره ملك،آيه30)

 فقال (ع): اذا فقدتم إمامكم فلم تروه فماذا تصنعون(بحارالانوار. ج 51، ص151 ح 5، به نقل از كمال الدين )

 حضرت فرمود: يعني هرگاه امام خود را از دست بدهيد و ديگر او را نبينيد،‌چه خواهيد كرد؟!

 غيبت امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 براي امام زمان (عج) دو غيبت است، غيبت صغري و غيبت كبري،

                                                                     

غيبت صغري از آغاز امامت آن حضرت، سال 260 شروع مي شود و تا نزديك به هفتاد سال ادامه

مي يابد و پس از آن غيبت كبري آغاز مي شو دكه تاكنون ادامه دارد.

 در زمان غيبت صغري، چهار نفر نايب مخصوص، واسطه ميان آن حضرت و شيعيان بودند. اسامي آنان به ترتيب زير است:

 1-  ابوعمرو عثمان بن سعيد العمري،  وي از يازده سالگي در خدمت امام هادي(ع) بوده و از طرف آن حضرت و بعد از سوي امام حسن عسكري (ع) و سپس امام زمان عجل الله  تعالي فرجه الشريف، وكالت داشته است. مدت نيابت او ازامام زمان (ع) حدود 5 سال بوده است.

 2-  ابوجعفر محمدبن عثمان العمري كه حدود 40 سال نايب امام زمان (ع) بوده و در سال 304 يا 305 هـ ق از دنيا رفته است.

 3-    ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي كه تا سال 326 هـ ق درحدود23 سال نايب حضرت بوده است.

 4-  ابوالحسن علي بن محمد سمري، وي تا ماه شعبان سال 329 هـ ق به مدت 3 سال نايب امام زمان (ع) بوده است و چند روز قبل از وفات او اين توقيع از جانب آن حضرت برايش ارسال شد:

 بسم الله الرحمن الرحيم، يا علي بن محمد السمري! اعظم الله اجر اخوانك فيك:‌ فانك ميت ما بينك و بين سته ايام؛‌فاجمع امرك و لا توص الي احد، فيقوم مقامك بعد وفاتك فقد وقعت الغيبه التامه فلا ظهور الا بعد اذن

 الله تعالي ذكره و ذلك بعد طول الامد و قسوه القلب و امتلاء الارض جوراً....... (بحارالانوار. ج 51، ص 361، ح 7، به نقل از غيبت شيخ طوسي و  كمال الدين )

 بسم الله الرحمن الرحيم. اي علي بن محمد سمري! خداوند در مرگ تو به برادرانت پاداش فراوان عطا فرمايد، چرا كه تو تا شش روز ديگر خواهي مرد، پس به كارهاي خود رسيدگي كن و به هيچ كس به عنوان جانشين خود وصيت منما كه غيبت كامل واقع شده است، و من ظهور نخواهم كرد مگر بعد از اذن پروردگار عالم، و اين بعد از گذشت زمانهاي طولاني و سنگ دل شدن مردم و پر شدن زمين از ستم خواهد بود.

  نواب اربعه

  عن هاني التمار قال: قال لي ابوعبدالله (ع) إن لصاحب هذا الامر غيبه، فليتق الله عبد و ليتمسك بدينه. (بحارالانوار. ج 51، ص 146- 145، ح 13، به نقل از كمال الدين)

 

                                                                            

 حضرت امام جعفر صادق (ع) به هاني تمار فرمود: صاحب الزمان را غيبتي است كه در زمان غيبت وي بنده خدا بايد تقواي الهي پيشه كند و دين خود را ازكف ندهد.

  حفظ دين در زمان غيبت

 قال موسي بن جعفر(ع) طوبي لشيعتنا المتمسكين بحبنا في غيبه قائمنا الثابتين علي موالاتنا و البراءه من اعدائنا، اولئك منا و نحن منهم، قد رضوا بنا ائمه و رضينا بهم شيعه و طوبي لهم،‌ هم و الله معنا في درجتنا

 يوم القيامه. (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)

 حضرت امام موسي كاظم (ع) فرمود: خوشا به حال آن دسته از شيعيان ما كه در غيبت قائم ما به دوستي ما چنگ مي زنند و بر محبت ما ثابت مي مانند و از دشمنان ما بيزاري مي جويند. آنها از ما و ما از آنها هستيم. آنها به ما به عنوان امامانشان  د لبسته اند  و ما نيز از آنها خشنود مي باشيم. خوشا به حال آنان! به خدا قسم، آنان روز قيامت در درجه ما خواهند بود.

 فضيلت شيعيان در زمان غيبت

 عن عبد العظيم الحسني قال: قال محمدبن علي (ع) : افضل اعمال شيعتنا انتظار الفرج.

 (بحارالانوار. ج 51، ص 156،  ح 1، به نقل از كمال الدين)

 از حضرت عبدالعظيم حسني نقل شده است كه گفت:‌حضرت امام جواد (ع) فرمود: بهترين كارهاي شيعيان ما، انتظار فرج امام زمان است.

 ورد في التوقيع بخط مولانا صاحب الزمان (ع) ... اكثروا الدعاء بتعجيل الفرج، فان ذلك

    فرجكم.... (بحارالانوار. ج 51، ص 154، ح 4، به نقل از كمال الدين و عيون اخبارالرضا)

 در توقيعي كه به خط امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف نوشته شده، آمده است:

 براي تعجيل فرج، بسيار دعا كنيد، ‌زيرا خود دعا كردن براي تعجيل فرج، فرج است.

  انتظار فرج

مرحوم سيدبن طاووس در كتاب مهج الدعوات از حضرت صادق (ع) روايت مي كند كه آن حضرت فرمودند:

                                                                                  

به زودي به شبهاتي برخورد مي كنيد بدون اين كه دسترسي به دانش و يا امام هدايت كننده داشته باشيد، هيچ كس ازاين شبهه ها نجات نمي يابد، مگر آن كس كه دعا كند به دعاي غريق؛ راوي پرسيد: دعاي غريق چيست؟‌حضرت فرمودند:

 يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلبي علي دينك. (صحيفه مباركه مهديه، ص 221، به نقل از مهج الدعوات، ص 396)

 زراره از امام صادق (ع) نقل كرده است كه حضرت فرمودند: چون زمان غيبت را درك كردي همواره اين دعا را بخوان:

 اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف نبيك اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني. (بحارالانوار. ج 52، ص 147-146، ح70 ، به نقل از اصول كافي و كمال الدين)

 توسل به امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف

 در توقيعي كه از ناحيه مقدسه امام زمان (ع) براي مرحوم شيخ مفيد نوشته شده، آمده است:

 ...... انا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم و لو لا ذلك لنزل بكم اللاواء واصطلمكم الاعداء فاتقوا الله جل جلاله.... (بحارالانوار. ج 53، ص 175،  به نقل از احتجاج طبرسي)

 ما در رعايت حال شما كوتاهي نمي كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم و اگر جز اين بود،‌ از هر سو گرفتاري به شما رو مي آورد و دشمنان، شما را از ميان مي بردند،‌ پس تقواي الهي پيشه سازيد

زندگی نامه امام حسن عسگری

ابومحمد حسن بن علی، امام یازدهم از ائمه عشر (ع) و سیزدهمین معصوم از چهارده معصوم (ع)، پدر بزرگوارش امام هادی (ع) هنگام تولد فرزند، شانزده سال و چند ماه بیشتر نداشت، مادرش بانویی صالحه و عارفه به نام سوسن یا حدیثه یا سلیل بود. تولدش با اختلاف روایات در ماه ربیع الاول یا ربیع الاخر سال 231 یا 232 ق و بنا به اكثر روایات در مدینه اتفاق افتاده است.

مدت كوتاه حیات امام به سه دوره تقسیم می گردد: تا چهار سال و چند ماهگی امام (و به قولی تا 13 سالگی) از عمر شریفش در مدینه سر برده، تا 23 سالگی به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا می زیسته (او پدر بزرگوارش امام هادی (ع) در محله عسگر قرارگاه سپاه در شهر سامرا زندگی می كردند و به عسگری لقب یافتند) و تا 29 سالگی یعنی شش سال و اندی پس از رحلت امام دهم (ع) در سامرا ولایت بر امور و پیشوایی بر ستون را بر عهده داشته است.


چگونگی انتخاب امام به امامت:

امام هادی (ع) پسر دیگری به نام ابو جعفر محمد داشت كه بنا به برخی از روایات از جمله روایتی كه شیخ طوسی در كتاب الغیبت آورده مقرر بود امامت شیعه به او برسد و امام دهم به امامت او اشارت فرموده بود....... محمدبن علی مردی  پارسا و مورد احترام اصحاب پدر خویش بود اما این پسر در زمان حیات امام از دنیا رفت و بعضی از شیعیان دین از این بابت به اندیشه فرو رفته از جمله ابوهاشم داود بنی قاسم جعفری گوید من در این اندیشه بودم كه امام هادی (ع) فرمود: بلی خداوند بجای ابوجعفر, ابو محمد (امام حسن عسگری (ع)) را امام قرار داد. همچنانكه دربارة اسمعیل (فرزند امام صادق (ع) ) و امام كاظم (ع) چنین شد. این روایت یكی از روایات مهم دال بر نص امامت امام حسن عسگری (ع) است.

امام دهم را برادر دیگری بود به نام جعفر كه نزد شیعیان به لقب كذاب معروف شد. بعد از آنكه امام عسگری (ع) از سوی پدر به امامت منصوب گردید. جعفر مدعی وی گردید و شروع به كار شكنی و توطئه گری و فتنه انگیزی بسیار نمود و بعد از رحلت حضرت امام حسن عسگری (ع) دعوی امامت كرد و منكر وجود امام غایب (عج) شد.

 به طور کلی دوران عمر 29ساله امام حسن عسکری (ع ) به سه دوره تقسیم می گردد :

دوره اول 13سال است که زندگی آن حضرت در مدینه گذشت .
دوره دوم 10سال در سامرا قبل از امامت .
دوره سوم نزدیک 6 سال امامت آن حضرت می باشد .
دوره امامت حضرت عسکری (ع ) با قدرت ظاهری بنی عباس رو در روی بود
خلفایی که به تقلید هارون در نشان دادن نیروی خود بلندپروازیهایی داشتند .
امام حسن عسکری (ع ) از شش سال دوران اقامتش ، سه سال را در زندان گذرانید . زندانبان آن حضرت صالح بن وصیف دو غلام ستمکار را بر امام گماشته بود ، تا بتواند آن حضرت را - به وسیله آن دو غلام - آزار بیشتری دهد ، اما آن دو غلام که خود از نزدیک ناظر حال و حرکات امام بودند تحت تأثیر آن امام بزرگوار قرار گرفته به صلاح و خوش رفتاری گراییده بودند . وقتی از این غلامان جویای حال امام شدند ، می گفتند این زندانی روزها روزه دار است و شبها تا بامداد به عبادت و راز و نیاز با معبود خود سرگرم است و با کسی سخن نمی گوید .
عبیدالله خاقان وزیر معتمد عباسی با همه غروری که داشت وقتی با حضرت
عسکری ملاقات می کرد به احترام آن حضرت برمی خاست ، و آن حضرت را بر مسند خود می نشانید . پیوسته می گفت : در سامره کسی را مانند آن حضرت ندیده ام ، وی زاهدترین و داناترین مردم روزگار است .
پسر عبیدالله خاقان می گفت : من پیوسته احوال آن حضرت را از مردم
می پرسیدم . مردم را نسبت به او متواضع می یافتم . می دیدم همه مردم به بزرگواریش معترفند و دوستدار او می باشند .
با آنکه امام (ع ) جز با خواص شیعیان خود آمیزش نمی فرمود ، دستگاه
خلافت عباسی  برای حفظ آرامش خلافت خود بیشتر اوقات ، آن حضرت را زندانی و ممنوع از معاشرت داشت .
" از جمله مسائل روزگار امام حسن عسکری (ع ) یکی نیز این بود که از طرف خلافت وقت ، اموال و اوقات شیعه ، به دست کسانی سپرده می شد که دشمن آل محمد (ص ) و جریانهای شیعی  بودند ، تا بدین گونه بنیه مالی نهضت تقویت نشود .
چنانکه نوشته اند که احمد بن عبیدالله بن خاقان از جانب خلفا ، والی اوقاف و صدقات بود در قم ، و او نسبت به اهل بیت رسالت ، نهایت مرتبه عداوت را داشت " .
" نیز اصحاب امام حسن عسکری ، متفرق بودند و امکان تمرکز برای آنان
نبود ، کسانی چون ابوعلی  احمد بن اسحاق اشعری در قم و ابوسهل اسماعیل نوبختی  در بغداد می زیستند ، فشار و مراقبتی که دستگاه خلافت عباسی ، پس از شهادت حضرت رضا (ع ) معمول داشت ، چنان دامن گسترده بود که جناح مقابل را با سخت ترین نوع درگیری  واداشته بود . این جناح نیز طبق ایمان به حق و دعوت به اصول عدالت کلی  ، این همه سختی را تحمل می کرد ، و لحظه ای از حراست ( و نگهبانی ) موضع غفلت نمی کرد " .
اینکه گفتیم : حضرت هادی (ع ) و حضرت امام حسن عسکری (ع ) هم از سوی دستگاه خلافت تحت مراقبت شدید و ممنوع از ملاقات با مردم بودند و هم امامان بزرگوار ما - جز با یاران خاص و کسانی که برای حل مشکلات زندگی مادی و دینی  خود به آنها مراجعه می نمودند - کمتر معاشرت می کردند به جهت آن بود که دوران غیبت حضرت مهدی (ع ) نزدیک بود ، و مردم می بایست کم کم بدان خو گیرند ، و جهت سیاسی و حل مشکلات خود را از اصحاب خاص که پرچمداران مرزهای مذهبی بودند بخواهند ، و پیش آمدن دوران غیبت در نظر آنان عجیب نیاید . باری ، امام حسن عسکری (ع ) بیش از 29سال عمر نکرد ولی در مدت شش سال امامت و ریاست روحانی اسلامی ، آثار مهمی  از تفسیر قرآن و نشر احکام و بیان مسائل فقهی و جهت دادن به حرکت انقلابی  شیعیانی که از راههای دور برای کسب فیض به محضر امام (ع ) می رسیدند بر جای گذاشت .
در زمان امام یازدهم تعلیمات عالیه قرآنی و نشر احکام الهی و مناظرات
کلامی جنبش علمی خاصی  را تجدید کرد ، و فرهنگ شیعی - که تا آن زمان شناخته شده بود - در رشته های دیگر نیز مانند فلسفه و کلام باعث ظهور مردان بزرگی چون یعقوب بن اسحاق کندی  ، که خود معاصر امام حسن عسکری بود و تحت تعلیمات آن امام ، گردید .
در قدرت علمی  امام (ع ) - که از سرچشمه زلال ولایت و اهل بیت عصمت
مایه گرفته بود - نکته ها گفته اند . از جمله : همین یعقوب بن اسحاق کندی فیلسوف بزرگ عرب که دانشمند معروف ایرانی ابونصر فارابی شاگرد مکتب وی بوده است ، در مناظره با آن حضرت درمانده گشت و کتابی را که بر رد قرآن نوشته بود سوزانید و بعدها از دوستداران و در صف پیروان آن حضرت درآمد .


 

موضع علمی و آموزشی امام:

ـ مواضع علمی او (ع) در پاسخهای قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افكار كفر آمیز و بیان كردن حق، باورشان مناظره و گفتگوهای موضوعی و مناقشه ها و بحثهای علمی، و همزمان با آن فعالیتها،‌كوششهای دیگر از قبیل صادركردن بیانیه های علمی و ... (بوده است)....

ـ كندی (ابویوسف یعقوب بن اسحاق) فیلسوف عراقی در زمان امام (ع) پیرامون متناقضات قرآن،‌كتابی تدوین كرد بوسیله بعضی از منسوبان به حوزه علمی او، ‌با او تماس گرفت و كوشش او را با شكست روبرو كرد وكندی را قانع فرمود كه در اشتباه بوده است. كندی توبه كرد اوراق خود را سوزانید.

 

موضع نظارت بر پایگاههای مردمی:

ـ موضع امام (ع) در این زمینه، نظارت بر پایگاههای مردی خود و پشتیبانی از آن پایگاهها و بالابردن درجه آگاهی آنها و مجهز كردن آن با همه اسلوبها و روشهای پایداری و بالابردن به سطح پشتازان متعهد بود.

امام غالباً آنان را هشدار می داد تا در دام عباسیان نیفتد ودر مصائب روزگار از نظر اقتصادی و اجتماعی به علت بدبختیها و رفتار بیرحمانه حكام كه با آن روبرو می شدند، به آنان كمك می رسانید.....

ـ برای امام از مناطق گوناگون اسلامی كه پایگاههای توده ای او آنجا بود، بوسیله نمایندگان او كه در آن مناطق پراكنده بودند اموال بسیار می بردند و امام با دقت بسیار و با روشهای گوناگون می كوشیدند تا آن امر را كاملاً از چشم دولتیان بپوشاند و به نحوی پنهانی عمل كند....

ـ دولت عباسیان در برابر یاران امام (ع) و در پایگاههایی كه پشتیبان ا بودند، قاطعانه و بیرحمانه ایستادگی می كرد و برای از میان برداشتن خط مشی و برنامه امام و پراكندن و اداره كردن یاران او كوششهای فراوان بعمل آورد....

موضع امام درمقابل آن كوششها، پندگویی بود كه به یاران دلداری می داد و می فرمود: (تهیدست و با ما بودن، بهتر كه توانگر بودن و با غیر ما بودن. كشته شدن با ما، بهتر كه زنده بودن با دشمن! ما برای هر كس كه به ما پناه آورد،‌پناهگاهیم و برای آن كس كه بخواهد به وسیله ما ببیند، نوریم، و آن كس را كه به ما پناه آورده، عصمیتم و هر كس كه ما را دوست بدارد بحقیقت در بزرگی و مقام با ما است و هر كس كه از ما منحرف گردد، جای او در آتش است)

 

موضع چهارم آماده كردن مسئله غیبت :ـ  امام حسن عسكری (ع) كه به وضوح می دید كه اراده الهی برای ایجاد دولت الله بر روی زمین و در برگرفتن همه جهان انسانیت و گرفتن دست مستضعفان در زمین، تا خوف آنان به امنیت خاطر تبدیل گردد و خدای را عبادت كنند و هیچ چیز را شریك او نگیرند .......

ـ براین تعلق گرفته است كه فرزندش غیبت كند.......

ـ فعالیت امام حسن عسكری (ع) و برنامه ریزی او در تحقق بخشیدن هدف مزبور به دو كار مقدماتی نیازداشت:

      1-  مخفی كردن مهدی (عج) از چشم مردن و نشان دادن وی فقط به بعضی از خواص

      2-  آنكه به هر ترتیب، فكر غیبت را در اذهان و افكار رسوخ دهد و به مردم بفهماند كه این مسئولیت  اسلامی را باید تحمل كنند و مردم را به این اندیشه و متفرعات آن عادت دهند....

بیانیه امام حسن عسكری (ع) سه شكل داشت:

الف) بیانیه های كلی و عمومی درباره صفات مهدی (ع) از قبیل: «وقتی قیام كند، در میان مردم با علم خود داوری خواهدكرد مانند داوری داود كه از بینه و دلیل پرسشی نمی كرد».

       ب‌) توجیه و نقد سیاسی در مورد اوضاع موجود، و مقرون كردن آن به اندیشه وجود مهدی (ع) و ضرورت ایجاد دگرگونیها از سوی او و از این قبیل است: «وقتی قائم خروج كند به ویران كردن منابر و جایگاههای خصوصی در مساجد فرمان خواهد داد این جایگاهها به منظور امنیت و محافظت خلیفه از تعدی، و برای افزودن هیبت او در دل دیگران بنا شده است.»

ج‌) اعلامیه های كلی برای پایگاهها و اصحابش كه در آن، ابعاد اندیشه غیبت برای آنان و ضرورت آمادگی و عمل به آن از ناحیه روانی و اجتماعی توضیح داده شده بود، تا غیبت امام (ع) و جدایی او را از آنان بپذیرند. امام به ابن بابویه نامه ای نوشت و در آن فرمود: «بر تو باد بردباری و انتظار گشایش، پیمبر فرمود: برترین عمل امت من انتظار كشیدن گشایش است و شیعه ما پیوسته در اندوه است تا فرزندم ظهوركند........»

3-  راه دیگری كه امام برای آمادگی غیبت دراذهان مردم انجام داد پنهان نمودن خود و برقراری رابطه با دوستان و طرفداران ازطریق مكاتبه و مراسله بوده است. همچنین نظام و روش وكالتی و وساطتی كه امام حسن عسكری (ع) با پایگاههای مردمی خود برگزید، روشی دیگر از روشهای بود كه برای فهماندن مسئله غیبت آماده شده بود.............شهادت امام حسن عسکری  (ع ):


ماجرای جانشین بر حق امام عسکری :

از ابو الادیان نقل كرده اند كه گفت: من خادم امام عسكری بودم و رسائل او را به شهرهای دیگر می بردم و جواب می آوردم،‌در بیماری منتهی به رحلت وی هم نزد او رفتم نامه هایی را كه نوشته بود به من داد و فرمود به مداین ببرم من رفتم و پس از پانزده روز برگشتم اما دیدم بانگ زاری و شیون از خانه امام بلند است و جعفر بن علی بر در خانه ایستاده به تعزیت شیعیان پاسخ می دهد. با خود گفتم اگر این مرد امام شد باشد كار امامت دگرگون خواهد شد. در این آن خادمی بیامد و به جعفر گفت كار تكفین تمام شد بیا بر جنازه برادرت نماز بگزار جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند من هم رفتم و امام را كفن شده دیدم. جعفر پیش رفت تا در نماز امامت كند وقتی خواست تكبیر بگوید ناگهان كودكی با چهرة گندمگون و موئی كوتاه و مجعد و دندانهایی كه بینشان گشادگی بود پیش آمد وردای جعفر را كشیده گفت: ای عم عقب برو من برای نماز بر پدرم از تو شایسته ترم جعفر در حالیكه رنگش از خشم تیره شد عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز گزارد او مهدی موعود امام دوازدهم (عج) بود.

شهادت آن حضرت را روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول 260هجری  نوشته اند .
در کیفیت وفات آن امام بزرگوار آمده است : فرزند عبیدالله بن خاقان گوید
روزی برای پدرم ( که وزیر معتمد عباسی بود ) خبر آوردند که ابن الرضا - یعنی  حضرت امام حسن عسکری - رنجور شده ، پدرم به سرعت تمام نزد خلیفه رفت و خبر را به خلیفه داد . خلیفه پنج نفر از معتمدان و مخصوصان خود را با او همراه کرد . یکی از ایشان نحریر خادم بود که از محرمان خاص خلیفه بود ، امر کرد ایشان را که پیوسته ملازم خانه آن حضرت باشند ، و بر احوال آن حضرت مطلع گردند . و طبیبی را مقرر کرد که هر بامداد و پسین نزد آن حضرت برود ، و از احوال او آگاه شود . بعد از دو روز برای پدرم خبر آوردند که مرض آن حضرت سخت شده است ، و ضعف بر او مستولی گردیده . پس بامداد سوار شد ، نزد آن حضرت رفت و اطبا را - که عموما اطبای  مسیحی و یهودی در آن زمان بودند - امر کرد که از خدمت آن حضرت دور نشوند و قاضی القضات ( داور داوران ) را طلبید و گفت ده نفر از علمای  مشهور را حاضر گردان که پیوسته نزد آن حضرت باشند . و این کارها را برای آن می کردند که آن زهری  که به آن حضرت داده بودند بر مردم معلوم نشود و نزد مردم ظاهر سازند که آن حضرت به مرگ خود از دنیا رفته ، پیوسته ایشان ملازم خانه آن حضرت بودند تا آنکه بعد از گذشت چند روز از ماه ربیع الاول سال 260 ه . ق آن امام مظلوم در سن 29سالگی از دار فانی به سرای باقی رحلت نمود . بعد از آن خلیفه متوجه تفحص و تجسس فرزند حضرت شد ، زیرا شنیده بود که فرزند آن حضرت بر عالم مستولی  خواهد شد ، و اهل باطل را منقرض خواهد کرد ... تا دو سال تفحص احوال او می کردند ... .
این جستجوها و پژوهشها نتیجه هراسی بود که معتصم عباسی و خلفای قبل و بعد از او - از طریق روایات مورد اعتمادی که به حضرت رسول الله (ص ) می پیوست ، شنیده بودند که از نرگس خاتون و حضرت امام حسن عسکری فرزندی پاک گهر ملقب به مهدی آخر الزمان - همنام با رسول اکرم (ص ) ولادت خواهد یافت و تخت ستمگران را واژگون و به سلطه و سلطنت آنها خاتمه خواهد داد . بدین جهت به بهانه های  مختلف در خانه حضرت عسکری (ع ) رفت و آمد بسیار می کردند ، و جستجو می نمودند تا از آن فرزند گرامی اثری بیابند و او را نابود سازند .
به راستی داستان نمرود و فرعون در ظهور حضرت ابراهیم (ع ) و حضرت موسی  (ع ) تکرار می شد . حتی قابله هایی  را گماشته بودند که در این کار مهم پی جویی کنند . اما خداوند متعال - چنانکه در فصل بعد خواهید خواند - حجت خود را از گزند دشمنان و آسیب زمان حفظ کرد ، و همچنان نگاهداری خواهد کرد تا مأموریت الهی خود را انجام دهد .
باری ، علت شهادت آن حضرت را سمی می دانند که معتمد عباسی در غذا به آن حضرت خورانید و بعد ، از کردار زشت خود پشیمان شد . بناچار اطبای مسیحی و یهودی که در آن زمان کار طبابت را در بغداد و سامره به عهده داشتند ، به ویژه در مأموریتهایی که توطئه قتل امام بزرگواری مانند امام حسن عسکری (ع ) در میان بود ، برای معالجه فرستاد . البته از این دلسوزیهای ظاهری هدف دیگری  داشت ، و آن خشنود ساختن مردم و غافل نگهداشتن آنها از حقیقت ماجرا بود .
بعد از آگاه شدن شیعیان از خبر درگذشت جانگداز حضرت امام حسن عسکری  (ع ) شهر سامره را غبار غم گرفت ، و از هر سوی صدای ناله و گریه برخاست . مردم آماده سوگواری و تشییع جنازه آن حضرت شدند .

زندگی نامه امام هادی

ولادت امام

نام شریف دهمین امام شیعیان حضرت امام هادی علیه السلام، علی است. در میان القاب فراوان آن امام، «هادی» شهرت بیشتری دارد. کنیه امام هادی علیه السلام ابوالحسن است. سال ولادت حضرت هادی 212 یا 214 هـ.ق است و محل ولادتش، جایی به نام صریا در نزدیکی مدینه .

پدر بزرگوار امام هادی، حضرت امام محمد جواد علیه السلام است و مادر بزرگوارش بانویی به نام سمانه مغربیه. از دوران کودکی امام هادی جز چند واقعه، چیزی در تاریخ ثبت نشده است. با شهادت امام جواد علیه السلام در سال 220 هـ.ق، حضرت هادی در سن هشت یا شش سالگی به امامت رسیدند.

اگر چه حضرت هادی 42 سال بیشتر عمر نکرد، اما دوران 34 ساله امامت او نسبت به دوران امامت برخی دیگر از ائمه علیهم السلام طولانی‌تر است. پدر بزرگوار امام هادی علیه السلام در مواردی به امامت فرزندش تصریح فرموده است. امام هادی به‌دلیل قابلیت و لیاقت و عنایت الهی، از جایگاهی رفیع نزد خداوند برخوردار است.

امامت در کودکی و حاکمان معاصر

دوران امامت حضرت هادی علیه السلام همزمان بود با سلطه‌ی شش تن از حاکمان عباسی، و همین موضوع، شرایط ویژه‌ای را برای او ایجاد کرد. از طرفی امام می بایست در شرایط خفقان و ارعاب حکومت عباسی، به رسالت الهی خویش عمل کند که ارتباط با یاران و دوستان و هدایت آنان گوشه‌ای از این رسالت مهّم محسوب می‌شد؛ و از طرفی به گونه‌ای عمل کند که حساسیّت حاکمان عباسی برانگیخته نشود .

بر این اساس دوران سی و چهار ساله امامت امام هادی اگر چه طولانی است اما وی به علت محدودیت‌های ایجادشده از ناحیه حاکمان عباسی، پیوسته در مراکز نظامی تحت نظر و مراقبت ویژه بود و کمتر امکان ارتباط علنی و آزاد با یارانش را داشت .

تبعید امام به سامراء ، یکی از از فشارهایی است که حکومت عباسی علیه وی اعمال کرده بود؛ و علت این که به امام هادی و نیز به فرزندش امام حسن عسکری علیه السلام عسکرین می گویند حضور اجباری و ناخواسته این دو بزرگوار در محلّه‌های نظامی و تحت مراقبت نیروهای امنیتی و دستگاه ستم‌پیشه‌ی عباسی بوده است.

فضایل امام

در چنین وضعیتی، امام هادی علیه السلام به تناسب موقعیت‌های مختلف مکانی و زمانی، گاهی با استفاده از نفوذ معنوی و تاثیر فوق‌العاده نفسانی خویش صحنه هایی را برای اتمام حجت و تبیین حق و هدایت افراد به تماشا می‌گذاشتند.

درایت و بینش توحیدی و برخورد اصولی و حکیمانه امام در زمان حکومت عباسیان باعث شد که دقیق‌ترین و عالی‌ترین معارف توحیدی و اعتقادی برای جهان اسلام به یادگار بماند.

گذشته از پاسخ امام هادی علیه السلام به پرسش‌های گوناگون مردم و نیز احتجاجات آن حضرت در زمینه‌های مختلف، زیارت معروف به جامعه کبیره که معرّفی و تبیین مقامات امامان معصوم علیهم السلام است نیز از سخنان ارزشمند به‌جا مانده از آن امام بزرگوار است.

حضرت هادی همچون سایر امامان شیعه در دوران امامت خود نمونه‌های فراوانی از معجزات ، مکارم اخلاق، استجابت دعاها. کلمات و سخنان حکیمانه آموزنده و حیات‌بخش در زمینه های متنوع را در تاریخ به ثبت رساندند.

همسر و فرزندان:

حضرت هادی علیه السلام حدود هجده سالگی یعنی تقریباَ در سال 230 هـ. ق با زنی به نام حدیث یا سوسن ازدواج کرد که ثمره این ازدواج امام حسن عسکری علیه السلام است.

فرزندان دیگر امام هادی عبارتند از: حسین، محمد، جعفر کذّاب و دختری به نام علیّه یا عایشه.
حضرت هادی علیه السلام برادری به نام موسی مبرقع دارد و نیز دو خواهر به نام‌های فاطمه وامامه.

امام هادی سرانجام پس از 42 سال زندگی سراسر رحمت و برکت در سال 254 هـ. ق در سامراء توسط حاکمان ستمگر عباسی به شهادت رسید و در همان شهر به خاک سپرده شد.

زندگینامه امام محمد تقی ( امام جواد )

معجزات و كرامات

معجزه و كرامات به اذن خداوند سبحان از  نشانه هاي ائمه معصومين (ع) است .

شفاي چشم

محمد بن ميمون مي گويد : به همراه امام رضا(ع) در مكه بودم. به حضرت عرض كردم مي خواهم به مدينه بروم، نامه اي براي ابي جعفر بنگار تا با خودم ببرم .امام رضا(ع) تبسمي كرد و نامه اي نوشت . به مدينه رفتم در حاليكه چشمهايم به دردي مبتلا بود . به درب خانه امام جواد (ع) رفتم، نامه را تحويل دادم . موفق غلام امام ، گفت : سر نامه را بگشا و در پيش روي امام قرار ده . اين كار را كردم، آنگاه حضرت جواد (ع) فرمود : اي محمد وضعيت چشمت چگونه است ؟ عرض كردم يا بن رسول الله ، همانگونه كه مشاهده مي فرماييد بيمار است و نورش رفته است .

حضرت جواد (ع) دستش را دراز كرد ، بر چشمم كشيد ، بيناييم چون سالمترين زمانش گشت . دستها و پاهاي حضرت را بوسيدم و در حالي بازگشتم كه بينايي ام را بازيافته بودم و اين در زماني بود كه سن حضرت كمتر از سه سال بود.

مسندالامام الجواد (ع) ،ص117 � الخرائج والجرائح ،ج1،ص 372  - موسوعة الامام الجواد(ع) ،ج1، ص235  - اثبات الهداه ، ج3 ،338  - بحارالانوار ، ج 50  ،ص 46 - مدينة المعاجز ،ج 7 ، ص372 � كشف الغمة ،ج2، ص365 � حلية الابرار،ج4، ص540

 

آزادي از زندان

اباصلت مي گويد : پس از دفن حضرت رضا(ع) ، به دستور ماُمون يك سال زنداني شدم. پس از يك سال از تنگي زندان و شب نخوابي به ستوه آمدم ، دعا كردم و براي رهايي از زندان محمد(ص) و آل محمد (ص) متوسل شوم. از خداوند خواستم به بركت آل محمد (ص)در كار من گشايشي انجام دهد .

هنوز دعايم به آخر نرسيده بود كه حضرت ابي جعفر(ع) نجات بخش گرفتاران عالم ، وارد زندان شد و فرمود: اي اباصلت از تنگناي زندان بي تاب شده اي .عرض كردم به خدا سوگند سخت بي تابم .

فرمود: برخيز ، دستي به زنجيرها زد و غل و زنجيرها از دست و پاي من بر زمين افتاد. سپس دست مرا گرفت  و از كنار نگهبانان زندان عبور داد .نگهبانان در حالي كه مرا نظاره مي كردند  ، توان سخن گفتن با مرا نداشتند و از زندان خارج شدم . سپس حضرت فرمود : برو در امان خدا كه هرگز نه دست مامون به تو مي رسد و نه دست تو به مامون.

اباصلت مي گويد : همانگونه كه حضرت فرمود تا حال مامون را نديده ام.  عيون اخبار الرضا (ع) ،ج 2، ص678

 

خشك شدن دست نوازنده

محمد بن ريان نقل مي كند : مامون براي رسيدن به هدفش (بدنام كردن حضرت امام جواد(ع) ) همه نوع نيرنگي را در خصوص امام جواد(ع) به كار برد اما هيچ كدام از آنها براي وي سودي نداشت .
به عنوان نمونه پس از به عقد درآوردن دخترش ام الفضل با امام جواد (ع)، صد كنيز زيبا را انتخاب كرد كه هر يك جامي پر از گوهر درخشان در دست داشتند .مامون به كنيزان دستور داد تا پس از نشستن حضرت در جايگاه دامادي به استقبال وي رفته و به او خوشامد گويند .كنيزكان به سوي حضرت شتافتند و خوشامد گفتند ولي امام هيچ التفاتي به آنها نكرد .
در دربار مامون مردي به نام مخارق كه ريشي بلند وصوتي خوش داشت و عود مي نواخت وجود داشت . وي به مامون گفت من توان آنرا دارم كه نقشه ات را - وادار كردن حضرت به لهو و لعب - عملي سازم .
از اينرو در مقابل امام جواد (ع) نشست و شروع به خواندن آواز كرد. كساني كه در آنجا حضور داشتند گرد مخارق حلقه زدند. هنگاميكه مخارق شروع به نواختن عود و آواز خواني كرد، امام جواد (ع) سر مبارك خود را متوجه او كرد و بر وي نهيب زد و فرمود: "اتق الله يا ذالعثنون " از خدا بترس اي ريش بلند . دست مخارق از حركت ايستاد ، عود از دستش افتاد و ديگر هرگز نتوانست عود بنوازد. 
روزي مامون از بلايي كه بر سر مخارق آمده بود از وي سئوال كرد . مخارق پاسخ داد چون امام جواد(ع) بر من نهيب زد چنان ترسي از هيبت او بر من مستولي شد كه دستم فلج شد و هرگز بهبود نيافت .

الكافي ،ج1،ص 494 - اثبات الهداة ،ج3 ،ص332 - مدينة المعاجز ،ج7 ،ص 303 - حلية الابرار ،ج4،ص565 - الوافي ،ج3،ص 828 - المناقب ،ج4 ،ص396 - البحار ،ج50،ص61 

 

شهادت عصا بر امامت

 يحيي بن اكثم از علماي دربار عباسي مي گويد :
روزي براي زيارت قبر رسول خدا (ص) رفته بودم كه امام جواد (ع) را ديدم، با او در خصوص مسائل گوناگوني مناظره كردم ، همه را پاسخ داد. به او گفتم : خواستم از شما چيزي بپرسم اما شرم دارم از پرسش.
امام فرمودند : بدون آنكه سئوالت را بپرسي من پاسخ آنرا مي دهم . تو ميخواهي بپرسي امام كيست ؟
گفتم : آري به خدا سوگند همين است ؟!
فرمود: منم 

گفتم: بر اين مدعا نشانه و حجتي داريد ؟
در اين لحظه عصايي كه در دست امام بود به سخن آمد و گفت : 

" اّنه مولايي امام هذا الزمان و هو الحجة "همانا مولاي من حجت خداوامام اين زمان است.
الكافي ،ج1،ص 353 - الامام الجواد (ع) من المهد الي اللحد ، ص 72

 

ميوه دادن درخت سدر 

شيخ مفيد در ارشاد نقل مي كند : زماني كه حضرت جواد (ع) با همسرش ام الفضل از بغداد به مدينه مراجعت كرد، به كوفه كه رسيد مردم او را مشايعت كردند ، هنگام غروب در خانه مسيب فرود آمد و به مسجد وارد شد .
در صحن مسجد درخت سدري قرار داشت كه هنوز ميوه آن به بار ننشسته بود، امام كوزه آبي خواست و در پاي آن درخت سدر وضو گرفت و نماز مغرب را با مردم اقامه كرد .امام در ركعت نخست سوره حمد و اذا جاءنصرالله و در ركعت دوم حمد و قل هو الله را خواند. پيش از ركوع قنوت گرفت. پس ازخواندن ركعت سوم تشهد و سلام داد . پس از نماز مدتي در حال نشسته مشغول تعقيبات و ذكر شد، سپس بلند شد و چهار ركعت نماز نافله مغرب را به جاي آورد و تعقيب خواند و دو سجده شكر به جاي آورد و ازمسجد خارج شد. امام جواد(ع) هنگامي كه به كنار درخت سدر رسيد، مردم متوجه شدند كه آن درخت به بار نشسته و ميوه داده است. از اين جريان شگفت زده شدند و از ميوه آن خوردند در حالي كه ميوه هاي سدر هسته نداشت آنگاه حضرت را براي وداع بدرقه كردند.
موسوعة الامام الجواد (ع) ،ج1 ،ص246- الارشاد ،ص323- كشف الغمة ،ج2،ص358
- بحار الانوار ،ج83 ،ص100- وسائل الشيعة ،ج6 ،ص 490 - مدينة معاجز،چ7،ص357

طي الارض و آزاد كردن زنداني 

شيخ مفيد و طبرسي از محمد بن حسان و علي بن حسان از علي بن خالد روايت مي كنند : زماني كه در سامرا بودم خبر آوردند كه مردي كه مدعي نبوت است از شام آورده و زنداني كرده اند. براي من شنيدن چنين سخني گران بود. تصميم گرفتم به زندانبانان محبت كرده _قلب آنان را به دست آورم - از اينرو با آنان رابطه برقرار كردم و آنان اجازه دادند تا با وي ملاقات كنم . چون به نزد او رفتم بر خلاف شايعات پخش شده او را فردي عاقل و فرهيخته يافتم .
به او گفتم: فلاني به تو نسبت ادعاي نبوت داده اند و به همين دليل نيز زنداني شده اي .
وي گفت : هرگز چنين ادعايي نكرده ام .ماجراي من از اين قرار است كه در موضع معروف به راس الحسين شام، جايي كه سر مبارك حضرت حسين (ع) را در انجا نصب كرده اند، مشغول عبادت بودم كه ناگهان شخصي به نزد من امد و گفت بر خيز برويم . بلند شدم و به همراه وي حركت كردم ، كمي كه راه رفتيم خودم را در مسجد كوفه ديدم، فرمود : 

اينجا را مي شناسي ؟ گفتم : بله مسجد كوفه است . او در آنجا نماز خواند من هم نماز خواندم. سپس با هم از آنجا بيرون آمديم. كمي راه رفتيم، ناگهان خود را در مسجد مدينه مشاهده كردم. وي به رسول خدا (ص) سلام كرد و نماز خواند، من نيز با او نماز خواندم. سپس از آنجا خارج شديم. مقداري با هم قدم زديم كه ناگاه خود را در مكه ديدم، او كعبه را طواف كرد ،من نيز طواف كردم . سپس از آنجا خارج شديم، چند قدمي راه نرفته بوديم،كه خود را در جاي نخست، در شام و در حال عبادت الهي مشاهده كردم. آن مرد رفت، در شگفتي فرو رفته بودم كه خدايا اين چه كسي و اين چه كرامتي بود؟ يك سال از اين واقعه گذشت كه باز همان مرد آمد. از ديدن او خوشحال شدم. از من خواست كه با وي همراه شوم و چون سال گذشته مرا به كوفه ، مدينه و مكه برد و به شام بازگرداند. وقتي خواست برود به او گفتم : تو را به خداوندي كه چنين قدرتي را به تو عطا كرده است سوگند مي دهم كه بگويي كيستي ؟
فرمود من محمد بن علي بن موسي بن جعفر هستم .
من اين ماجرا را به دوستان و آشنايان بازگو كردم و اين ماجرا پخش شد تا اينكه مرا دستگير و به ادعاي نبوت به اينجا آوردند .
گفتم: جريان تو را با محمد بن عبد الملك زيات در ميان مي گذارم .
گفت : بازگو كن 
من نامه اي به او كه در آن وقت وزير اعظم معتصم عباسي بود نگاشتم و موضوع را با وي در ميان گذاشتم .
وي در زير نامه من چنين نوشت: نيازي به آزاد كردن او از سوي ما نيست. به كسي كه در يك شب او را از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه برد و سپس به شام بازگرداند، بگو تا وي را از زندان رهايي بخشد .
علي بن خالد مي گويد : پس از مشاهده پاسخ وزير معتصم عباسي و نااميد شدن از نجات او با خود گفتم :بايدا نزد او رفته و او را دلداري دهم . چون به زندان رفتم ، ماموران زندان مضطرب و پريشان از اين سوبه آن سو مي دويدند .
جريان را پرسيدم : گفتند زنداني مدعي نبوت كه در غل و زنجير در پشت درهاي بسته و قفل شده بود معلوم نيست به آسمان پر كشيده يا زير زمين فرو رفته و يا مرغان هوا اورا شكار كرده اند .
علي بن خالد كه فردي زيدي مذهب بود با مشاهده چنين واقعه اي به امامت امام جواد (ع) معتقد و از اعتقاد خوب و راسخي بر خوردار شد. 

الخرائج و الجرائج ،ج1،ص380 - بحارالانوار،ج25،ص376 - الكافي ،ج1،ص492
- مدينة المعاجز،ج7 ، ص422 - البرهان ،ج2،ص493 - موسوعة الامام الجواد(ع)،ج1،ص227

 

نقره از برگ زيتون

ابو جعفر طبري از ابراهيم بن سعيد نقل مي كند كه : حضرت امام جواد (ع) را ديدم كه بر برگ درخت زيتون دست مي زد و آن برگها به برگ نقره تبديل مي شد . من آنها را از حضرت گرفتم ، وبا آنها در بازار معامله نمودم. آن برگها نقره خالص بود و هرگز تغييري نكردند .  دلائل الامامة، ص398 - موسوعة الامام الجواد (ع)،ج1،ص228- اثبات الهداة ، ج3 ،ص 345

 

طلا شدن خاك 

اسماعيل بن عباس هاشمي مي گويد : در روز عيدي به خدمت حضرت جواد (ع) رفتم، از تنگدستي به آن حضرت شكايت كردم . حضرت سجاده خود را بلند كرد، از خاك قطعه اي از طلا گرفت. يعني خاك به بركت دست حضرت به پاره اي طلاي گداخته مبدل شد . آن را به من عطا كرد. من آنرا به بازار بردم شانزده مثقال بود .
اثبات الهداة ،ج3 ،ص 338 - بحارالانوار ،ج 50 ،ص 49 - مدينة المعاجز ،ج 7 ،ص373 - موسوعة الامام الجواد (ع)،ج 1 ،ص 253 

 

جاي انگشت بر سنگ 

عمر بن يزيد مي گويد : امام محمد تقي(ع)را ديدم. به آن حضرت گفتم: يا بن رسول الله ، نشانه امامت چيست ؟
حضرت فرمود: امام كسي است كه توان چنين كاري را داشته باشد . دست خود را بر سنگي نهاد و جاي انگشتش بر آن ظاهر شد .


نرم شدن آهن 


راوي نقل مي كند : حضرت امام جواد (ع) را ديدم كه آهن را بدون آنكه در آتش نهد مي كشيد و سنگ را با خاتم خود نقش مي زد .
مدينة المعاجز ،ج7 ،ص322 - اثبات الهداة ،ج3 ، ص 345 - دلائل الامامة ،ص 399 
- نوادر المعجزات ،ص 181 - موسوعة الامام جواد (ع) ،ج1 ،ص 252

 

زنده كردن گاو مرده

در سفر امام جواد (ع) از مدينه به بغداد، وقتي حضرت به سر زمين زباله - منطقه واقع در نزديكي كوفه رسيدند - زن ضعيفي را مشاهده كردند كه بر بالاي جسد گاوي مرده در كنار راه نشسته و گريه مي كند ؛ حضرت علت گريستن زن را از او پرسيد .
زن در جواب گفت: يا بن الرسول الله، من زني ضعيفم، قدرت هيچ كاري را ندارم و اين گاو همه سرمايه زندگي ام بود كه اكنون مرده است .
حضرت فرمود: اگر خداي متعال آن را زنده كرد چه خواهي كرد ؟
عرض كرد اي پسر رسول خدا همواره سپاسگذار او خواهم بود .
آنگاه حضرت دو ركعت نماز بر جاي آورد و درباره دعا كرد؛ سپس با پاي مبارك خود به پهلوي گاو زد و حيوان زنده شد .
در اين هنگام زن فرياد زد كه اين آقا عيسي بن مريم است .
حضرت فرمود: نه ، بلكه او بنده اي از بندگان مورد عنايت خداست ، اين از اوصياي پيامبران است .

الثاقب في المناقب ،ص 503 - مسندالامام الجواد (ع)، ص125

حركت فرهنگي و سياسي امام جواد (ع)

نضج گيري نحله ها و فرقه هاي گوناگون در عصر امام جواد(ع) ، فرايند عوامل گوناگوني چون گسترش جهان اسلام و ورود اعتقادات و باورهاي مذاهب و اديان ديگر ، ترجمه آثار فلاسفه يونان و درگيريها جناح بنديها و بلوك بندي قدرت بود .
امام جواد (ع) همانند پدر بزرگوارشان در دو جبههُ سياست و فكر و فرهنگ قرار داشت .موضعگيرها و شبهه افكني هاي فرقه هايي چون زيديه ، واقفيه ، غلات مجسمه، امام را بر آن داشت تا در حوزه فرهنگ تشيع در برابر آنان موضعي شفاف اتخاذ كند .
امام در موضعگيري در برابر فرقه زيديه كه امامت را پس از علي بن حسين زين العابدين (ع) از آن زيد مي پندارند .. در تفسير آيه " وجوه يومئذ خاشعة عاملة ناصبة " آنها را در رديف ناصبي ها خواندند. رجال كشي ،ص 319 - مسند الامام جواد (ع)، ص 150
حضرت در برابر فرقه واقفيه كه قائل به غيبت امام موسي كاظم(ع) بوده و بدين بهانه وجوهات بسياري را مصادره كرده بودند . آنان را نيز مصداق آيه " وجوه يومئذ خاشعة عاملة ناصبة " به شمار آورده و در بياني فرمودند : شيعيان نبايد پشت سر آنها نماز بخوانند. رجال كشي ،ص391 - مسند عطاردي ، ص 150
حضرت در برابر غلات زمان خويش به رهبري ابوالخطاب كه حضرت علي(ع) را تا مرز الوهيت و ربوبيت بالا برده بودند، فرمودند : لعنت خدا بر ابوالخطاب و اصحاب او و كساني كه درباره لعن او توقف كرده يا ترديد كنند. رجال كشي ،ص 444
موضعگيري تند حضرت درباره اين فرقه تا بدانجا بود كه حضرت در روايتي به اسحاق انباري مي فرمايند: " ابوالمهري و ابن ابي الرزقاء به هر طريقي بايد كشته شوند
".  مسندالامام جواد ، ص298
حضرت در برابر فرقه مجسمه كه برداشتهاي غلط آنان ازآياتي چون " يدالله فوق ايديهم "
و " ان الله علي العرش استوي " خداوند سبحان را جسم مي پنداشتند، فرمودند: " شيعيان نبايد پشت سر كسي كه خدا را جسم مي پندارد نماز گذارده و به او زكات بپردازند. تهذيب،ج3،ص283
فرقه كلامي معتزله كه پس از به قدرت رسيدن عباسيون به ميدان آمد و در سده نخست خلافت عباسي به اوج خود رسيد يكي ديگر از جريانهاي فكري و كلامي عصر امام جواد (ع) است .موضعگيري حضرت امام جواد (ع) چون پدر بزرگوارشان در اين برهه و در مقابل اين جريان كلامي از جايگاه ويژه اي برخوردار است تا آنجا كه مناظرات حضرت جواد(ع) با يحيي بن اكثم كه از بزرگترين فقهاي اين دوره به شمار مي رفت ، را مي توان رويارويي تفكر ناب تشيع با مناديان معتزله به تحليل نهاد كه همواره پيروزي باامام جواد (ع) بوده است . 

امام جواد (ع) در راستاي بسط و گسترش فرهنگ ناب تشيع كارگزاران و وكلايي در مناطق گوناگون و قلمرو بزرگ عباسيان تعيين و يا اعزام نمود . به گونه اي كه امام در مناطقي چون اهواز ، همدان ، ري ، سيستان ، بغداد ، واسط ، سبط ، بصره و نيز مناطق شيعه نشيني چون كوفه و قم داراي وكلايي كارآمد بود .
امام جواد (ع) در راستاي نفوذ نيروهاي شيعي در ساختار حكومتي بني عباس براي ياري شيعيان در مناطق گوناگون به افرادي چون" احمد بن حمزه قمي "اجازه پذيرفتن مناصب دولتي داد، تا جايي كه افرادي چون " نوح بن دراج " كه چندي قاضي بغداد و سپس قاضي كوفه بود، از ياران حضرت(ع) به شمار مي رفتند كساني از بزرگان و ثقات شيعه چون محمد بن اسماعيل بن بزيع ( نيشابوري ) كه از وزراي خلفاي عباسي به شمار مي رفت به گونه اي با حضرت در ارتباط بودند كه وي از حضرت جواد (ع) پيراهني درخواست كرد كه به هنگام مرگ به جاي كفن بپوشد و حضرت خواست او را اجابت و براي وي پيراهن خويش را فرستاد .
حركت امام جواد (ع) در چينش نيروهاي فكري و سياسي، خود حركتي كاملاً محرمانه بود، تا جايي كه وقتي به ابراهيم بن محمد نامه مي نويسد به او امر مي كند كه تا وقتي " يحيي بن ابي عمران" ( از اصحاب حضرت ) زنده است نامه را نگشايد . پس از چند سال كه يحيي از دنيا مي رود ابراهيم بن محمد نامه را مي گشايد كه حضرت در آن به او خطاب كرده : مسئوليتها و كارهايي كه به عهده ( يحيي بن ابي عمران ) بوده از اين پس بر عهده توست . بحارالانوار، ج 50،ص 37
اين نشانگر آن است كه حضرت در جو اختناق حكومت بني عباس مواظبت و عنايت داشت، تا كسي از جانشيني نمايندگان وي اطلاعي حاصل ننمايد.
دوران دشوار امام جواد (ع) در نقش و تبليغ شيعي را بايد در هم عصر بودن وي با دو خليفه عباسي نگريست خصوصا مامون عباسي كه به گفته ابن نديم "اعلم تر از همه خلفا نسبت به فقه وكلام بوده است. " 
دوران هفده ساله امامت حضرت جواد (ع) همزمان با دو خليفه بني عباسي مامون و معتصم بود ، 15 سال در دوره مامون -ازسال 203 ق سال شهادت حضرت رضا (ع) تا مرگ مامون در 218 - و دو سال در دوره معتصم - (سال مرگ ما مون 218 تا 220)
شرايط دوره 15 ساله نخست حضرت درست همان شرايط پدر بزرگوارش بود كه در مقابل زيركترين و عالم ترين خليفه عباسي قرار داشت .
مامون كه در سال 204 هجري وارد بغداد شد امام جواد (ع) را كه بنا بر برخي از روايات سن مباركشان در اين دوران10 سال بيش نبود از مدينه به بغداد فرا خواند و سياست پيشين خويش را در محدود ساختن امام رضا (ع) در خصوص امام جواد (ع) نيز استمرار داد .
ترس از علويان و محبت اهل بيت در دل مسلمانان از يك سو و متهم بودن وي در به شهادت رساندن امام رضا (ع) در جهان اسلام از سوي ديگر، وي را بر آن داشت تا با به تزويج در آوردن دختر خويش ام الفضل، ضمن تبرئه خويش و استمرار حركت عوامفريبانه در دوست داشتن اهل بيت، پايه هاي حكومت خويش را مستحكم سازد .
اين حركت مامون چون سپردن ولايتعهدي به امام رضا (ع) 9 مورد اعتراض بزرگان بني عباس قرار گرفت اما مشاهده علم و درايت حضرت جواد(ع) در همان سن آنانرا به قبول اين ازدواج ترغيب ساخت. امام جواد (ع) شرايط خود را همان شرايط پدر خويش ديد، از اينرو با پذيرش ازدواج با ام الفضل نقشه پليد مامون در به قتل رساندن وي و شيعيان را از صفحه ذهن مامون زدود.
حضرت(ع) كه به خوبي از سياستها و نقشه هاي مامون در بهره برداري از جايگاه ديني و اجتماعي خود باخبر بود، پس از ازدواج اقامت در بغداد را رد و به مدينه بازگشت و تا سال شهادت خويش در آنجا مقيم شد .
نامه هاي ام الفضل به پدر خويش مبني بر عدم توجه امام جواد (ع) به وي، بيانگر اجباري بودن ازدواج وي با ام الفضل و نداشتن فرزندي از ام الفضل از امام جواد (ع) پرده از هوشمندي امام (ع) برمي دارد؛ چون كه مامون بر آن بود تا با به دنيا آمدن فرزندي از ام الفضل وي را به عنوان يكي از فرزندان رسول خدا (ص) در بين شيعيان، محور حركتهاي آينده خود و بني عباس قرار دهد. مامون در سال 218 ه .ق در مسير حركت به سوي جنگ تا روم درگذشت . علي رغم تمايل سپاه و سران بني عباس به خلافت عباس فرزند مامون ، عباس بنا بر وصيت پدر با عمويش ابو اسحاق معتصم بيعت كرد .
معتصم هشتمين خليفه عباسي پس از ورود به بغداد، امام جواد(ع) را از مدينه به بغداد فرا خواند .
حضرت در سال 218 پس از معرفي امام هادي(ع) به جانشيني خود به همراه ام الفضل به بغداد رفت .
در اين سفر حضرت با شخصيتي متفاوت از مامون روبرو شد ، شخصيتي با روحيه نظامي گري و فاقد بينش علمي . معتصم كه مايه هاي حيله گري و عوامفريبي هاي مامون را در خود نداشت ، موضعگيري متضاد با اهل بيت خود را در بين مردم آشكار ساخت .
امام عليه السلام در دو سال آخر عمر خويش تحت نظارت شديدتر دستگاه امنيتي و نظامي معتصم قرار گرفت. 
از اينرو شرايط امام جواد به گونه اي شد كه حضرت توسط معجزات و كرامات و شركت در جلسات علمي ، امامت خود را به ديگران به اثبات مي رساند .
امام جواد (ع) در طول زندگي پربار اما كوتاه خويش بر آن بود تا ارتباط با مردم را حتي در سخت ترين شرايط حفظ كند و با بذل و بخشش به فقرا و مساكين كرامت اهل بيت را به اثبات رساند. وي اين سيره خويش را به امر پدر بزرگوارش آغاز و به انجام رساند . امام رضا (ع) در يكي از نامه هاي خود به حضرت جواد (ع) مي نويسد :
" به من خبر رسيده است كه ملازمان تو ، هنگامي كه سوار مي شوي از روي بخل تو را از در كوچك بيرون مي برند تا از تو خيري به كسي نرسد تو را به حق خودم بر تو، سوگند مي دهم كه از درب بزرگ بيرون آيي و به همراه خود زر و سيم داشته باش تا به نيازمندان و محتاجان عطا كني. "
و اين آغاز يك حركت مردمي ، معنوي و انساني بود كه به استحكام پايگاه مردمي حضرت منجر شد و دستگاه بني عباس را از نام " جواد " به معناي بخشنده به هراس وا داشت .


جايگاه علمي امام جواد (ع)

امام جواد (ع) چون اجداد طاهرش خزانه دار علمي الهي وگنجينه دار رازها ورمزهاي آفرينش بود .
امام جواد(ع) با سني كم با شركت در مناظره ها و مباحثه هاي عالمان و دانشمندان بزرگ عصر خويش ، علم لدني كه همانا مختص به انبياء و معصومين است را فرا روي مردمان عصر خود و اعصار ديگر به تصوير كشيدند . حضرت به مناسبتي به اين نكته اشاره و مرز و سرچشمه علم خويش را با ديگران مشخص مي نماياند. هنگامي كه حضرت موضوع حيف و ميل شباني را به او گوشزد مي كرد ،در پاسخ به پرسش شبان كه عرض كرد، از كجا به اين موضوع پي بردي ، حضرت مي فرمايند: " نحن خزان علمه وعيبة حكمته واوصياء انبيائه و عباد مكرمون " ، " همانا ما خزانه داران علم الهي و گنجينه داران حكمت خداوندي و جانشينان انبياء و بندگان گرام او هستيم ." 
مدينه المعاجز ، ص 535

 

شكار در حرم الهي

بنا به نقل شيخ مفيد از ريان بن شبيب : وقتي مامون خواست دخترش ام الفضل را به همسري امام جواد (ع) درآورد ، عباسيان به چنين تحليلي كه اين مسئله موجب مي شود كه حكومت به دست علويان افتد ،با تصميم مامون به مخالفت برخاستند .
از اينرو به نزد مامون رفته و اظهار داشتند : تو را به خداوند سوگند مي دهيم كه از تصميم خود در تزويج ام الفضل با محمد بن علي منصرف شو و بار ديگر قدرت را از عباسيان به علويان منتقل نكن . در گذشته ولايتعهدي علي بن موسي الرضا (ع) همه را نگران خود ساخت ، اكنون براي نامزدي ام الفضل يكي از عباسيان را انتخاب كن .
مامون در جواب عباسيان گفت : اختلاف شما با علويان ريشه در نحوه برخورد شما با آنان دارد. اگر شما با آنان منصفانه برخورد مي كرديد ، همانگونه كه آنها بر شما برتري و شايستگي دارند ، برتري مي يافتند.
پيشينيان من ،مشي بد رفتاري با علويان را در پيش گرفتند و قطع رحم كردند و من از اين رويه به خدا پناه مي برم ، هرگز از اين كه علي بن موسي (ع) را وليعهد خويش كردم ،پشيمان نيستم . از وي خواستم كه به جاي من خلافت كند قبول نكرد ، قضاي هتمي خدا جاي خود را گرفت " و كان امر الله معذورا" .(چنين تحليلي از شهادت حضرت رضا (ع) بيانگر نهايت حيله گري و تزوير مامون حتي در برابر عباسيان است. ) اينكه ميگوييد چرا ابو جعفر را به دامادي خويش برگزيده ام ؟ به فضل و دانش وي باز مي گردد، كه با وجود سني كم از همه برتر است . اميد است زمينه اي فراهم آيد تا ديگران نيز چون من به درجه فضل و برتري وي آگاهي يابند.
بزرگان عباسي ، دگر باره به سن حضرت (ع) خرده گرفتند و گفتند درست است كه رفتار اين جوان و فضل وكمال وي تو را به اعجاب وا داشته است ، ولي با مسائل فقهي آشنائي ندارد . مدتي صبركن تا به معلوماتي دست يابد سپس نيت خود را عملي ساز . 
مامون در جواب گفت : واي بر شما ، من به جايگاه و منزلت اين نوجوان بيش از شما دانايم ، او از اهل بيتي است كه علم ودانش آنان از سرچشمه الهامات الهي نشات مي گيرد.
پدران آنان در دين و دانش و ادب بي نياز از رعيتي بودند كه علمشان به درجه كمال رسيده است . اگر قبول نداريد ، امتحانش كنيد تا درجه فضل و علم او بر شما آشكار گردد . گفتند: قبول است ،وي را مي آزماييم . 
عباسيان با كسب اجازه از مامون ، اجازه خواستند تا فردي را براي مناظره با حضرت جواد (ع) معرفي كنند وجلسه را ترك كردند .
عباسيان با يكديگر به شور نشستند و در نتيجه قاضي نامي و مشهور ، يحيي بن اكثم را دعوت و با وعده دادن پول فراوان به وي در صورت پيروزي بر امام جواد (ع) ، در روزي معين در مجلسي با حضور مامون شركت جستند . 
در اين مجلس هر يك در جاي خود قرار گرفتند و مامون دستور داد تا تشكي و دو متكا را براي امام جواد (ع) گسترداند و خود در كنار او ايستاد. و يحيي بن اكثم روبروي امام قرار گرفت . 
يحيي بن اكثم رو به مامون كرد و گفت : يا اميرالمؤمنين اجازه مي دهيد تا از ابو جعفر سؤال كنم ؟ 
مامون گفت : از خودش اجازه بگير .
يحيي بن اكثم رو به حضرت (ع) كرد و گفت : فدايت شوم اجازه مي فرمايي مسئله اي بپرسم ؟
حضرت (ع) فرمود :بپرس 
يحيي بن اكثم گفت : خداوند ما را فدايت سازد اگر فردي در حال احرام شكاري را بكشد ، حكم آن چيست ؟
امام جواد (ع) فرمود : شكارچي در حل كشته است يا در حرم ؟
عالم به حرمت آن بوده يا جاهل ؟
از روي عمد كشته يا اشتباه ؟
آزاده بوده است يا غلام ؟
صغير بوده است يا كبير؟
اين اولين صيد بوده است يا بيشتر ؟
آن صيد از پرندگان بوده است يا غير آنها ؟
كوچك بوده است يا بزرگ ؟
شخص محرم بر اين عمل اصرار دارد يا پشيمان شده است ؟
شب اين عمل را انجام داده است يا روز ؟
احرام عمره بوده است يا احرام حج ؟
يحيي بن اكثم پس از شنيدن فروع باز شده از پرسش خود از سوي امام جواد (ع) زبانش به لكنت افتاد و نشانه هاي عجز و ناتواني به سيمايش آشكار شد .
مامون پس از بيان مطالب از سوي امام جواد (ع) گفت :خدا را به خاطر تشخيص خويش حمد و سپاس مي كنم سپس رو به عباسيان كرد و گفت : اكنون بر آنچه در فكر آن بوديد آگاهي يافتيد . 
پس از مراسم عقد و خطبه خواني مامون به حضرت (ع) گفت :در صورت تمايل پاسخ مسائل محرم را بيان كنيد تا همه بهره مند شويم .
حضرت (ع) فرمودند : 
" محرم اگر صيدي را در غير حرم بكشد و آن از پرندگان بزرگ باشد ، يك گوسفند كفاره بايد قرباني كند و اگر صيد در حرم باشد با يد دو گوسفند قرباني كند ". " اگر جوجه اي در حل بكشد قرباني ، يك بره از شير گرفته است؛ ولي قيمت آن جوجه بر او واجب نيست.اما اگر جوجه اي در حرم بكشد كفاره اش يك گوسفند و قيمت جوجه مي باشد "
.
اگر صيد از حيوانات وحشي چون الاغ وحشي باشد بايد يك گاو قرباني و اگر صيد شترمرغ باشد يك شتر قرباني كند .
كفاره كشتن صيد بر فرد عالم و جاهل مساوي است .
در صورتي كه محرم عمداً صيد را بكشد گناه كرده ولي چنانچه به اشتباه صيد را شكار نموده چيزي بر او نيست.
كفاره فرد حر برخودش واجب و كفاره غلام بر مولاي او واجب است .
برصغير كفاره نيست ولي كبير كفاره بر او واجب است .
شخصي كه از شكار پشيمان شود پس از كفاره عقاب اخروي ندارد ولي آنكه بر كشتن صيد اصرار ورزد عذاب اخروي گريبانگير او مي شود .

الارشاد ،ص 319 - موسوعة الامام الجواد (ع)، ج2، ص 408 .

 

حلال و حرام شدن زن

مامون پس از شنيدن پاسخهاي حضرت (ع) در خصوص مسئله شكار و تشويق وي در مقابل حضار رو به امام جواد (ع) كرد و گفت:
احسنت ،يا ابا جعفر خداوند به تو خير عطا كند ، اگر صلاح مي دانيد شما نيز از يحيي بن اكثم سؤالي بپرسيد .
امام (ع) رو به يحيي بن اكثم كرد و فرمود : پرسش نمايم ؟
يحيي گفت : فدايت شوم اختيار با شماست . اگر توانائي پاسخگويي داشتم پاسخ مي دهم و اگر نه پاسخ آنرا از شما خواهم آموخت .
امام فرمودند :چه مي گويي در باره اين مسئله :
در اول روز نگاه مردي به زني حرام بود ،چون آفتاب بالا آمد همان زن بر او حلال شد ، ظهر كه شد بر او حرام گرديد ، به موقع عصر بر او حلال شد ، چون آفتاب غروب كرد ،حرام گشت ، در زمان عشاء حلال شد ، در نيمه شب حرام گرديد ، و چون فجر طلوع كرد بر او حلال شد .
اين چگونه مي شود و علت حلال و حرام شدن چيست ؟
يحيي بن اكثم در تحير گفت : به خدا سوگند من پاسخ اين مسئله را نمي دانم، پاسخ آن را بفرمائيد تا بياموزم .
حضرت جواد (ع) فرمودند : اين زن كنيزي است و آن مرد اجنبي و نامحرم - به جهت نامحرم بودن - نگاه وي در صبح بر آن زن حرام بود .آفتاب كه بالا آمد كنيز را خريداري كرد . و بر آن مرد حلال شد .
ظهر كنيز را آزاد كرد ،بر او حرام شد . عصر وي را به تزويج خود درآورد ،حلال شد .
موقع غروب به سبب ظهار - مسئله اي كه مرد به زن خود بگويد پشت تو نظير پشت مادر من است - بر او حرام شد .
زمان عشاء كفاره ظهار را داد ،حلال شد . نصف شب آن زن را طلاق داد حرام شد در طلوع فجر رجوع كرد آن زن بر او حلال شد .
در اين هنگام مامون رو به حاضران مجلس كرد و گفت :
آيا در ميان شما كسي يافت مي شود كه اين مسئله را چنين پاسخ دهد ؟ 
همه گفتند نه والله ،اميرالمؤمنين به راي خود آگاهتر است .آنگاه مامون گفت : واي بر شما ، اهل بيت در ميان مردم از نظر فضل و كمال بي همتا و ممتازند و كمي سن مانع فضيلت آنها بر ساير مردم نمي شود .

تحف العقول ،ص454 - بحارالانوار ،ج10، ص 385 - وسائل الشيعة ،ج22،ص265
- موسوعة الامام الجواد(ع) ،ج2 ، ص406 .

 

حد سارق

زرقان دوست صميمي بن ابي داود نقل مي كند كه : روزي بن ابي داود در حالي كه اندوه و حزن بر چهره اش نمايان بود از نزد معتصم باز مي گشت . از وي علت حزنش را جويا شدم ، كه او گفت : 
امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال قبل مرده بودم . به او گفتم به چه دليل ؟ 
گفت : به خاطر اينكه امروز ابي جعفر محمد بن علي بن موسي (ع) نزد اميرالمؤمنين خود را تثبيت كرد . 
گفتم : چگونه ؟
گفت : دزدي به سرقتش اعتراف كرده بود و خليفه هم براي روشن شدن مسئله و اجراي حد بروي ،فقها را در مجلس جمع كرد و محمد بن علي را نيز دعوت نمود .
از ما سؤال كرد :از كجا دست دزد واجب است قطع شود ؟
من گفتم : از مچ دست .
خليفه گفت : به چه دليل ؟
گفتم : براي اينكه دست همان انگشتان و كف دست تا مچ است و بدين خاطر از خداوند سبحان در باره تيمم مي فرمايند " فاغسلوا وجوهكم و ايديكم الي المرافق وامسحوا برؤسكم و ارجلكم الي الكعبين. "
مائده / 6 
در خصوص اين فتوي برخي از فقها در مجلس با من همراه شدند .
برخي نيز گفتند :قطع دست از آرنج واجب است .
خليفه از آنان علتش را پرسيد . گفتند : چون خداوند در قرآن مي فرمايد : " وايديكم الي المرافق " واين دلالت دست از نوك انگشتان تا مرفق و آرنج است .
ابن ابي داود ادامه داد : سپس خليفه رو به امام جواد (ع) كرد و گفت :
اي ابا جعفر نظر تو در باره اين موضوع چيست ؟
ابا جعفر گفت : اي خليفه اين جماعت در اين باره نظر دادند .
مامون گفت : راي آنها را ناديده بگير ، راي خود را بيان كن .
او گفت : اي خليفه مرا معاف كن .
خليفه گفت : تورا به خدا سوگند مي دهم كه نظر و راي خود را بيان كني .
ابا جعفر گفت: حال كه سوگند دادي ، مي گويم .
تمام اقوال بيان شده ، اشتباه است . در دين وسنت واجب است دست از نقطه پيوند استخوانها ، انگشتان قطع و كف دست به حال خود باقي بماند.
خليفه گفت : دليلش چيست ؟ 
اباجعفر گفت : اين سخن رسول اكرم (ص) كه فرمود : سجده بر هفت عضو واجب است .
پيشاني ، دو دست ، دو زانو و دو پا ، پس اگر دستش از مچ و يا آرنج بريده شود براي دزد دستي باقي نمي ماند تا با آن سجده كند و خداي متعال مي فرمايند " و ان المساجد لله"
جن/ 18 " مسجدها از آن خداوند است " يعني اعضاي هفت گانه سجده و مسجد از خدايند و آنچه از آن خداست قطع نمي شود .
ابن ابي داود گويد :معتصم از اين حكم خوشش آمد و آن را پذيرفت و دستور داد تا دست دزد را از مفصل انگشتان دست قطع كنند نه كف دست.
ابن ابي داود مي گويد : در آن لحظه گويي براي من قيامتي برپا شد و آرزو كردم كاش زنده نبودم .
ابن ابي داود مي گويد: پس از سه روز به نزد معتصم رفتم و به او گفتم :همانا خيرخواهي براي اميرالمؤمنين بر من واجب است . هرچند كه بدانم به سبب آن بر آتش داخل شوم.
خليفه گفت : اين خير خواهي چيست ؟ 
گفتم : وقتي اميرالمؤمنين فقها رعيت و دانشمندان آنها را براي امري از امور دين در مجلس خويش گرد هم مي آورد،از آنها در باره حكمي پرسش مي كند و آنان نيز آنچه مي دانند بر زبان مي رانند ، در حالي كه در مجلس خليفه ، خاندان او ، فرماندهان ، وزراء و كاتبان حضور دارند. سخنان مجلس خليفه به گوش مردم مي رسد و آنان پي مي برند كه خليفه به خاطر فتوي و قول مردي كه عده اي از اين امت به امامت وي قائل هستند و ادعا مي كنند ،كه او " امام جواد (ع) " به مقام خلافت سزاوارتر است ، قول و فتواي همه را كنار مي زند ،حكم او را بر حكم فقها ترجيح مي دهد ، اين چه عواقبي را در پي خواهد داشت ؟ 
بن ابي داود گفت : در اين لحظه رنگ خليفه به خاطر آنچه به وي تذكر داده بودم تغيير كرد و گفت : خداوند به خاطر اين خير خواهي به تو جزاي خير عطا كند .
چهار روز پس از اين واقعه حضرت به شهادت رسيد ... 

تفسيرالعياشي ،ج1،ص319 - موسوعه الامام الجواد (ع) ،ج2،ص 410 - بحار الانوار ،ج 50 ، ص 5 -7

 

يگانگي و درك خداوند سبحان

داود بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله جعفر ،معروف به ابو هاشم جعفري نوه پنجم جعفر بن ابي طالب معروف به جعفر طيار، از اصحاب بزرگ ، چهار امام است . وي محضر امام رضا (ع) ،امام جواد (ع) ، امام هادي (ع) و امام حسن عسكري (ع) را درك كرد و به حضور مقدس امام زمان (عج) نيز نايل شد . ابو هاشم مي گويد : به امام جواد (ع) عرض كردم :خداوند مي فرمايد " قل هو الله احد " احد به چه معناست ؟

حضرت فرمود: احد يعني كسي كه همه صفات وحدانيت در او جمع است .حضرت ادامه داد: " آيا آيه ديگر قرآن را شنيده اي كه خداوند مي فرمايد : اگر از اين كافران مشرك بپرسي آسمانها و زمين را چه كسي آفريده است ؟ و خورشيد و ماه در تسخير كيست ؟ به يقين آنان مي گويند ، خدا ".

آيا پس از اين نيز مي توان شريكي براي خداوند تصور كرد ؟

ابو هاشم نقل مي كند از حضرت پرسيدم : معناي آيه ديگر قرآن كه ، او را هيچ چشمي درك نمي كند و حال آنكه او بينندگان را مشاهده مي كند، چيست؟

حضرت جواد (ع) فرمود : اي ابو هاشم ، دقيق تر از ادراك چشمها ، ادراك دلهاست . در حال حاضر تو مي تواني در خاطر و ذهن خود " سند " و "هند" و شهرهاي ديگررا كه نرفته اي مجسم كني در حالي كه مشاهده آنها با چشم براي تو مقدور نيست .

خداوند را با چشم دلها نمي توان درك كرد تا چه رسد به درك و مشاهده آن با چشم ( سر).

اصول كافي ، ج 1 ،ص98 � الامام الجواد (ع) من المهد الي اللحد،ص172 � الاحتجاج ، ج2 ، ص238 .

 

مجازات راهزنان

داود بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله جعفر ،معروف به ابو هاشم جعفري نوه پنجم جعفر بن ابي طالب معروف به جعفر طيّار، از اصحاب بزرگ ، چهار امام است . وي محضر امام رضا (ع) ،امام جواد (ع) ، امام هادي (ع) و امام حسن عسكري (ع) را درك كرد و به حضور مقدس امام زمان (عج) نيز نايل شد . ابو هاشم مي گويد : به امام جواد (ع) عرض كردم :خداوند مي فرمايد " قل هو الله احد " احد به چه معناست ؟
حضرت فرمود: احد يعني كسي كه همه صفات وحدانيت در او جمع است .حضرت ادامه داد:
آيا آيه ديگر قرآن را شنيده اي كه خداوند مي فرمايد : اگر از اين كافران مشرك بپرسي آسمانها و زمين را چه كسي آفريده است ؟ و خورشيد و ماه در تسخير كيست ؟ به يقين آنان مي گويند ، خدا.
آيا پس از اين نيز مي توان شريكي براي خداوند تصور كرد ؟
ابو هاشم نقل مي كند از حضرت پرسيدم : معناي آيه ديگر قرآن كه ، او را هيچ چشمي درك نمي كند و حال آنكه او بينندگان را مشاهده مي كند ،چيست؟
حضرت جواد (ع) فرمود : اي ابو هاشم ، دقيق تر از ادراك چشمها ، ادراك دلهاست . در حال حاضر تو مي تواني در خاطر و ذهن خود " سند " و "هند" و شهرهاي ديگررا كه نرفته اي مجسم كني در حالي كه مشاهده آنها با چشم براي تو مقدور نيست .
خداوند را با چشم دلها نمي توان درك كرد تا چه رسد به درك و مشاهده آن با چشم ( سر).

اصول كافي ، ج 1 ،ص98 - الامام الجواد (ع) من المهد الي اللحد،ص172 - الاحتجاج ، ج2 ، ص238 .

  سي هزار مسئله

پاسخ گويي به سي هزار سؤال در يك جلسه آن هم در سني كمتر از ده سال كه از سوي محدثان و عالمان بزرگي ، چون شيخ كليني ،بن شهر آشوب مازندراني ،علامه مجلسي و شيخ مفيد اربلي نقل شده است ،را مي توان مهمترين بخش از زندگي علمي امام جواد (ع) به شمار آورد .
پس از شهادت امام رضا(ع) موضوع كم سن و سالي امام جواد (ع) براي احراز جايگاه امامت از سوي بزرگان تشيع و دشمنان اهل بيت مطرح شد از اين رو گروهي هشتاد نفري از شيعيان كه در ايام حج در مكه حضور داشتند گرد هم جمع شده ، در راستاي رفع نگراني خود و شيعيان ديگر در مدينه به حضور امام جواد (ع) رسيدند و پرسشهايي را مطرح و پاسخ آنها را دريافت كردند.
در اين جلسه حضرت (ع) به سي هزار سؤال آنان جواب دادند.

مناقب آل ابي طالب ،ج4،ص384 - بحارالانوار ، ج50 ، ص93 - الاختصاص ،ص99 - كشف الغمه،ج4، 217 - مسند الامام الجواد (ع)، ص108 .
اينكه در يك جلسه با ظرفيت زماني محدود حضرت (ع) توانسته اند پاسخ سي هزار سؤال را داده باشند ،مسئله اي است كه از سوي عالمان شيعه به طريق گوناگوني تفسير شده است ،علامه مجلسي (ره) هفت پاسخ ارائه داده است كه مهمترين آنها عبارتند از :
1- امكان وجود سؤالات فراوان ذهني ،پرسش كنندگان كه با يك پاسخ حضرت (ع) جواب بسياري از آنان داده شده باشد.
2- امكان پاسخ حضرت (ع) به اصول كلي فقهي و حل سي هزار سؤال فرعي ديگر .
3- امكان به رشته تحرير در آوردن سؤالات از پيش و پاسخ سريع آنان با اعجاز و عنايت سريع خداوند از سوي امام جواد (ع).
4- امكان برپايي يك جلسه نوعي (يعني جلسه گفتگويي كه در يك مسافرت صورت گرفته كه اگر چند جلسه هم به طول كشيده ، يك جلسه، ناميده مي شود.)


زمينه شهادت

شخصيت بي نظير، جذاب و پر نفوذ امام جواد (ع) با پاسخگويي وي به سئوالات وشبهات وارده بر دين در محضر بزرگان تشيع و نيز مناظره با افرادي چون" يحيي بن اكثم" و" ابي داود" آن هم با سني كم و... موجب محبوبيت روز افزون امام جواد (ع) در بين مردم شد . اين محبوبيت ، زنگ خطر را براي دستگاه بني عباس به صدا درآورد .
مامون كه بر آن بود تا با زيركي خاص خود و كمك امّ الفضل و بهره برداري از جايگاه دامادي امام جواد (ع) به مهار وقايع روزگار خود خصوصا علويان بپردازد ، در روز پنج شنبه هفدهم رجب يا شعبان سال 218 از دنيا رفت.(بحار الانوار ج50 ص16 ، تاريخ الامم والملوك ج50 ص30 ) ومعتصم برادر وي با نگرشي ديگر به معادلات سياسي و اجتماعي وي روحيه سپاهي گري و نظامي گري به قدرت رسيده بود. وجود حضرت را هرگز تحمل نمي كرد، از اينرو پس از رسيدن به خلافت، امام جواد(ع) را از مدينه به بغداد فرا خواند كه در حقيقت اين فرا خواني، آغاز محدوديت و محصور كردن امام به شمار مي آيد.
بنابر روايات امام رضا (ع) ، امام جواد(ع) قرباني خشم و غضب شد ، خشم و غضبي كه ريشه در عجز و ناتواني دستگاه بني عباس در مقابل شخصيت و درايت حضرت داشت.
حكيم بن عمران مي گويد هنگامي كه حضرت به دنيا آمد امام رضا (ع) به ياران خويش فرمود : براي من فرزندي به دنيا آمده كه مانند " موسي بن عمران " درياها را مي شكافد و چون "عيسي بن مريم" مادر او مقدس و پاكيزه و پاكدامن است . سپس فرمود: اين فرزند من از روي خشم و غضب كشته مي شود و اهل آسمانها بر وي مي گريند. خداوند بر دشمن ستمگر او غضب مي كند و در مدت كوتاهي آنانرا به عذاب دردناك مبتلا مي سازد(بحار الانوار ج50 ص15 )
معتصم پس از رسيدن به خلافت و گرفتن بيعت، از وضعيت امام جواد (ع) و محل سكونت وي پرسيد كه در پاسخ به او مي گويند در مدينه به سر مي برند .
معتصم به "محمد بن عبدالملك زيات" كه سمت وزارت وي را در مدينه داشت ابلاغ كرد تا با احترام خاص امام جواد(ع) را با ام الفضل از مدينه به بغداد روانه سازد. 
محمد بن عبدالملك نيز نامه معتصم را به علي بن يقطين داد و او را مامور روانه ساختن امام جواد(ع) به بغداد كرد.( بحار الانوار ج50 ص8 )
عمر مبارك امام در اين سال 218ه.ق بيست و سه سال بود و اين دومين سفر حضرت به بغداد بود. حضرت كه در سفر نخست به دستور مامون به بغداد فرا خوانده شده بوددر واكنش به پرسش اسماعيل بن مهران كه عرض كرد :
اي مولاي من ، اكنون كه مدينه را ترك مي كني براي شما نگرانم. تكليف چيست وامام بعد از تو كيست ؟
امام جواد(ع) با لبخندي معنا دار فرمود:" ليس حيث طننت في هذه السنه "، آنچه را كه تو گمان مي كني (براي آن نگراني ) در اين سال واقع نمي شود .
امام در سفر دوم خود و احضار وي از سوي معتصم ، در پاسخ به پرسش اسماعيل بن مهران كه عرض كرد: اي مولاي من، جانم به قربانت، مدينه را ترك مي كني، تكليف ما بعد از تو چه خواهد بود ؟
امام فرمود: " الامر من بعدي الي ابني علي " امر امامت و پيشواي بعد از من برعهده فرزندم علي (ع) است.
(الارشاد ص328 ، بحار الانوار ج50 ص118 )
تاريخ به نقش چند نفر در به شهادت رساندن امام جواد(ع) اشاره مي كند كه آنان عبارتند از : معتصم عباسي، جعفر بن مامون برادر معتصم ، ام الفضل فرزند مامون و همسر امام جواد(ع) يحيي بن اكثم و احمد بن داود دو قاضي مشهور دربار.
بي شك نقش تحريك كننده فكري و فرهنگي را افرادي چون يحيي بن اكثم و احمد بن ابي داود كه در دوران مامون در مناظرات از حضرت شكست خورده بودند ،مهيا ساخته بودند. نقش جعفر بن مامون در شهادت حضرت نقش تحريك عواطف خواهرش كه فرزندي از حضرت نداشت و مورد كم توجهي حضرت قرار مي گرفت بود و معتصم را مي توان دستور دهنده قتل ، و ام الفضل را مجري آن بر شمرد.

 

آغاز توطئه

پس از شكست ابي داود قاضي مشهور دربار عباسي در خصوص اجراي حد سارق ، روح انتقامجويي و كينه از حضرت (ع) كه ناشي از دست رفتن جايگاه علمي خود در نزد خليفه دربار و مردم بود ، ابي داود را بر آن داشت كه معتصم تاثيرپذير را نسبت به امام جواد (ع) بدبين نمايد .
زرقان دوست نزديك و صميمي " احمد بن داود " مي گويد: .... " ابي داود براي من نقل كرد پس از شكست از" ابي جعفر" به قدري ناراحت شدم كه آرزوي مرگ كردم، بدين جهت روز سوم ( جلسه بحث ) نزد معتصم رفتم و گفتم : خير خواهي و نصيحت امير المومنين بر من واجب است كه اگر از آن سر باز زنم ناسپاسي كرده و سزايم آتش دوزخ است .
معتصم علتش را پرسيد ؟ 
به او گفتم : زماني كه امير الموُمنين فقهاءو علماء را در مجلسي گرد هم مي آورد تا به حل يك مسئله ديني دست يابد . و علما ء و فقها در مجلسي فتواي خود را اعلام مي كند در آن مجلس اعضاي خانواده ، وزراء ، فرماندهان ارتشي و ... حضور دارند و مردم نيز در بيرون به اين نكته آگاهي مي يابند كه خليفه فتواي علماء و فقهاء را كنار گذارده و راُي و فتواي كسي را مي پذيرد كه گروهي از امت به امامت وي معتقدند و وي را برتر و دانشمند تر از ديگران قلمداد مي كنند ؟ 

تكليف حكومت و علماي دربار چه مي شود ؟
چه حيثيتي براي آنان باقي مي ماند ؟ آيا چنين كاري زمينه انحراف افكار عمومي از خلافت و تمايل و توجه به ابي جعفر (ع) را مهيا نمي كند ؟
معتصم با شنيدن سخنانم رنگ چهره اش تغيير كرد و گفت :
جزاك الله عن نصيحتك خيرا .. خداوند به تو جزاي خير دهد بخاطر نصيحت خير خواهانه ات .
چهار روز پس از اين جلسه مناظره امام جواد (ع) به دست ام الفضل به شهادت رسيد .
تاريخ نويسان نحوه شهادت حضرت را به سه گونه مختلف روايت كرده اند .

روايت نخست: 
معتصم به يكي از وزيران خود دستور داد تا امام جواد(ع) را براي صرف ناهار به خانه خويش دعوت و آن حضرت (ع) را مسموم نمايد .
معتصم تاُكيد كرد كه اگر امام جواد(ع) از پذيرش دعوت امتناع كرد به وي بگويند كه مجلس خصوصي است !
اين وزير ، امام جواد (ع) را براي خوردن نهار به خانه خويش دعوت كرد كه با اكراه و امتناع حضرت روبرو شد .
وزير با اصرار و تاُكيد فراوان و بيان اين مطلب كه : بسيار دوست دارم كه حضرت پاي خود را بر فرش منزل من بگذارد و خانه ام به قدوم وي تبرك يابد و دوست دارم يكي از وزيران نيز تو را زيارت و ملاقات كند ، حضرت را مجبور به پذيرش دعوت كرد .
امام بر سفره نهار با خوردن اولين لقمه احساس مسوميت كرد . از اينرو خواستار مركب خود براي رفتن از منزل شد . حضرت پس از خوردن آن لقمه در برابر اصرار وزير در خانه او فرمودند : 
"خروجي من دارك خير لك "، در منزل تو نباشم براي تو بهتر است. امام جواد (ع) با همان حال مسموميت منزل را ترك كرد و آن روز و آن شب بر اثر مسموميت و ناتواني درد كشيد و سپس بيست ساعت پس از خوردن آن لقمه به شهادت رسيد .

روايت دوم : 
ابن شهر آشوب روايت مي كند : پس از دعوت اجباري معتصم از امام جواد (ع) و استقبال ظاهري از آن حضرت (ع) ، معتصم "اشناس" فرمانده ترك سپاه خود را ، با هدايايي به نزد امام جواد (ع) و ام الفضل فرستاد .
وي ماُموريت داشت تا " شربت ريواس " ترش مزه اي را كه به همراه خويش داشت به حضرت بخوراند . اشناس پس از دادن هدايا و خوشامدگويي به امام جواد (ع) گفت : اين شربت خوش طعمي است كه با يخ خنك شده است و خليفه ، احمد بن ابي داود ، سعيد بن خضيب و بسياري از سر شناسان دربار نيز آن را نوشيده اند . خليفه دستور داده است تا اين شربت خنك را الآن ميل نمايي !
امام جواد (ع) شربت را گرفت و فرمود: اشكالي ندارد، شب آن را مي خورم ولي اشناس گفت : هم اكنون شربت خنك است و اگر بماند يخ آن آب مي شود و خاصيت خود را از دست مي دهد ، اكنون بايد ميل كني .
امام جواد (ع) با اطلاع از نقشه وي در حال اجبارآن را نوشيد. 

مناقب ال ابي طالب ج4 ص379 ، بحار الانوار ج 50 ص 8

 

روايت سوم:
پس از به خلافت رسيدن ابواسحاق محمد بن هارون معروف به معتصم عباسي ، وي براي به شهادت رساندن ابي جعفر (ع) نقشه ها و حيله ها مي كشيد تا اينكه به ام الفضل ، دختر هارون و همسر امام جواد (ع) دستور داد تا حضرت را مسموم نموده و به شهادت رساند .
معتصم كه از احساسات زنانه ام الفضل خبر داشت و مي دانست وي ازامام جواد (ع) راضي نيست و امام جواد (ع) همسر ديگر خود "ام الحسن " را كه براي وي فرزند پسري بدنيا آورده است برام الفضل كه نازاست ترجيح مي داد، بهترين فرد براي به شهادت رساندن حضرت ديد. 
ام الفضل همسر بي وفاي حضرت (ع) به دستور عمويش معتصم تن در داد .
از آنجا كه معتصم و جعفر مي دانستند كه امام (ع) انگور را بسيار دوست دارد زهري را در "انگور رزاقي " تزريق كردند و ام الفضل نيز نوزده دانه انگور به امام جواد (ع) خورانيد .
همين كه امام انگور مسموم را خورد، ام الفضل سخت اندوهگين و پريشان شد و شروع به بلند گريستن كرد .
امام جواد(ع) متوجه حركت خائنانه وي گرديد. رو به ام الفضل كرد و گفت چرا گريه مي كني ؟ به خدا سوگند خداوند تو را به زخمي لاعلاج مبتلا خواهد كرد و گرفتار بلايي خواهي شد كه توان بازگو كردن آن را براي كسي نداري .

بحار الانوار ج 50 ص 17

 

سال شهادت

ابن ابي ثلج بغدادي متوفاي 325 هجري در تاريخ ائمه ، محمد بن يعقوب كليني متوفاي 328 هجري در اصول كافي ، شيخ مفيد متوفاي 413هجري در الارشاد ، طبرسي امامي متوفاي قرن پنجم در دلائل الامامة ، علامه مجلسي متوفاي 1111 در بحار الانوار، محدث قمي متوفاي 1359 هجري . در منتهي الامال سال شهادت حضرت را 220 هجري مي دانند .

 

روز شهادت

ابن ابي ثلج بغدادي و محمد بن يعقوب كليني روز شهادت حضرت را سه شنبه ششم ذيقعده سال 220هجري قمري  و محمد بن حرير بن رستم طبري سه شنبه پنجم ذيحجه سال 220 هجري دو ساعت پس از بالا آمدن آفتاب را روز شهادت حضرت خوانده اند .

علامه مجلسي ، شيخ عباس قمي ، سيد محمد كاظم قزويني آخر ماه ذيقعده سال  220هجري  را روز شهادت امام جواد بر مي شمارند

 

مكان شهادت

همه محدثان و مورخان بالاتفاق مكان شهادت حضرت امام جواد (ع) را بغداد مي دانند .

 

سر نوشت قاتلان

پيشتر حضرت رضا (ع) درباره قاتلان امام جواد (ع) فرموده بود :
"فرزند من از روي خشم و غضب كشته مي شود و اهل آسمانها بر او مي گريند. خداوند بر دشمن ستمگر او غضب مي كند و در مدت كوتاهي آنانرا به عذاب دردناك مبتلا مي سازد ".

پيشگويي حضرت رضا (ع) عملي شد و جعفر بن ماُمون كه تحريك كننده خواهرش ام الفضل بود در همان روزهاي پس از شهادت امام جواد (ع) در چاهي افتاد و بر اثر ضربه اي كه بر سرش خورد دچار جنون گرديد و بقيه عمرش را با ديوانگي و جنون به سر برد .
معتصم عباسي كه دستور قتل حضرت را صادر كرد بيش از شش سال ديگر حكومتش دوام نيافت .
اما سر نوشت ام الفضل سر نوشت دردناكي بود كه حضرت امام جواد (ع) قبل از شهادت براي او ترسيم كرده بود ، دچار شدن به بيماري كه وي از گفتنش نيز اكراه داشت .

ام الفضل دچار بيماري داخلي و زنانگي شد كه توان بازگو كردن براي ديگران را نداشت. وي تمام دارايي هاي خويش را خرج درمان خود كرد اما معالجه نشد و در كمال فقر و تنگدستي جان خود را از دست داد .


امام جواد (ع) از نگاه ديگران

شخصيت والاي علمي اخلاقي امام جواد (ع)در نگاه خلفاء ، دانشمندان ،نويسندگان و تاريخ نگاران غير شيعه؛ سندي گويا بر جايگاه رفيع اين امام همام در بين مسلمانان مي باشد كه به عنوان نمونه  به چند مورد آن اشاره مي شود  

مامون عباسي

 خليفه مقتدر عباسي در پاسخ به اعتراض بزرگان بني عباس در خصوص به تزويج در آوردن دخترش " ام الفضل " به امام جواد (ع) ،اين امام همام را اعجوبه عصر خواند و گفت : " قد اخترته لتبريزه علي كافه  اهل الفضل في العلم والفضل مع صغر سنه والاعجوبه فيه بذالك " من بدان جهت وي را به دامادي خود برگزيدم كه با كمي سن در علم و فضيلت بر همه اهل زمان برتري دارد و اعجوبه اي است در علم و دانش .

بحارالانوار ،ج50، ص75 � موسوعه الامام الجواد(ع)، ج1 ،ص360 و 363. اعيان الشيعه ،ج3 ،ص 129 .

 

اسقف بزرگ مسيحي

اسقف مسيحي پس از آگاهي يافتن از علم ودانش امام جواد (ع) در مسائل پزشكي گفت :

به نظر مي رسد اين شخص " امام جواد (ع) " پيامبري از نسل پيامبران است .

المناقب لابن شهر آشوب ،ج4 ،ص389  -موسوعه الامام الجواد (ع) ،ج1 ،ص362.

 

 

سبط بن جوزي 

يوسف بن قزا اغلي بن عبداالله  بغدا دي مشهور به سبط بن جوزي پس از بيان تاريخ تولد و شهادت حضرت مي نويسد : كان علي منهاج ابيه  في العلم والتقي و الزهدوا الجود.

او در علم و تقوي ،پرهيزگاري و سخاوت چون پدر بزرگوارش "امام رضا (ع)  " و دنباله رو او بود. 

 تذكره الخواص ،ص202 � الامام جواد (ع) ،ص72 .

 

ابن ابي طلحه

ابن ابي طلحه در كتاب مطالب السؤول في المناقب آل الرسول در باره شخصيت امام جواد (ع) مي نويسد: او گرچه صغير السن است ولي كبيرالقدر و رفيع الذكر مي باشد .

كشف الغمه ،ج2 ،ص186 � سرورالفؤاد ،ص40 .

 

ابن صباغ مالكي

 علي بن محمد احمد مشهور به " ابن صباغ " فقيه مالكي و متوفاي 855 در مكه پس از بيان گوشه اي از خصوصيات زندگي حضرت جواد (ع) ، مي نويسد:

آري چنين بود كرامات جليل و مناقب او.

 ودر جاي ديگر مي افزايد:چه گوييم ما در جلالت و مقام امام چواد (ع) و فضيلت كمال و عضمت و جلال او ،حضرتش در ميان طبقات ائمه (ع) سنش كمتر از همه و قدر و شانش  اعظم است . او در اندك مدتي از عمر شريفش كراماتي بسيار و معجزاتي بيشمار از خود نشان داده و معارج و فضيلت كمال را طي كرده و از رشحات و تراوش دانش و بينش خود اثرها گذاشته و از نفحات و ريزش فضل كمالش بي اندازه و شمار فيوضاتي به عالم علم نثار فرموده ، چه با مجالس و محافلي كه متكلم به احكام گرديده و از مسائل ، حلال و حرام را بيان نموده و زبان دشمنان وخصم بدفرجام را به منطق صحيح و گفتار مليح خود الكن و كليل كرده و گه ،بسيار انجمن و محفلي كه در صدر جلساء و راس خطبا وبلغاء قرار گرفته و در برابر خود تمامي فصحاء و علما و حكما را تحت شعاع گذارده .

حليه الابرار ،ج 4،ص568 �الفصول المهه ،ص266 � موسوعة الامام الجواد (ع) ،ج1 ،ص364 � سرور الفؤاد ابوالقاسم سحاب ، ص 40 و 41 .

 

صلاح الدين صفدي

خليل بن ابيك  بن عبدالله ،معروف به صلاح الدين صفدي  - اهل صفد � اديب و مؤرخ نامدار اهل فلسطين كه در حدود دويست تصنيف از وي برجاي مانده ، مي نويسد:

محمد بن علي ،همان جواد بن رضا (ع) بن الكاظم موسي بن الصادق جعفررضي الله عنهم است .لقب او جواد ، قانع و مرتضي است . وي از فرزندان اهل بيت نبوت است كه در سخاوت شهرت داشت تا جائي كه او را جواد (ع) ، نام نهاده اند  ، او يكي از امامان دوازده گانه است .

الوافي بالوافيات ،ص105 � الامام محمد الجواد (ع) ، ص73 .

 

ابن تيميه

ابن تيميه مي گويد : محمد فرزند علي ملقب به جواد از بزرگان و اعيان بني  هاشم است كه در سخاوت و بزرگواري شهرت تام دارد . منهاج السند ، ص 127.

 

يوسف بن اسماعيل نبهاني

يوسف بن اسماعيل نبهاني حنفي اديب و شاعر فلسطيني ،متولد 1350 هجري كه از وي سيزده كتاب مهم بر جاي مانده، مي نويسد:

محمد جواد فرزند علي رضا (ع) از بزرگان امامان و چراغ هدايت امت و سادات اهل بيت (ع) است كه عبدالله شبراوي شافعي نيز از وي در كتاب خود " الاتّحاف بجبّ الاشراف " با ستايش و تكريم ياد كرده است . جامع كرامات الاولياء ،ج1 ،ص100 .

 

محمود بن وهيب بغدادي فنخي

محمد الجواد (ع) فرزند علي بن الرضا (ع) است كنيه او مانند كنيه جدش محمد الباقر ،ابو جعفراست رضي  الله عنهما .

سه لقب وي جواد ، قانع و مرتضي است كه مشهورترين آنها " جواد" است . رنگ پوست او سفيد ،قامتش معتدل و نقش انگشترش نعم المقدّرالله، و وارث علم پدر بود.

جوهرة الكلام  ، ص147  - الامام الجواد (ع) ،ص76 .

 

علي جلال حسيني

علي جلال حسيني دانشمند بزرگ مصري مي نويسد :

محمد الجواد ابو جعفر دوم فرزند علي (ع) در سال 195 هجري در مدينه ديده به جهان گشود. وي با وجود سن كم در علم و فضيلت سرآمد همه عالمان و اهل فضيلت زمان خويش بود.

الحسين ، ج 2،ص207- الامام محمدالجواد (ع) ،ص76� زندگاني امام جواد (ع)،ص200

 

خيرالدين زركلي

خيرالدين زركلي مي نويسد :ابو جعفر جواد (ع) چون اجداد خويش مقام بلندي داشت . هوشمند و خوش بيان بود و استعداد نيرومند و اصيلي داشت.

الامام محمد الجواد (ع) ،ص76 � زندگاني امام جواد (ع) ص200

ياران، راويان وشاگردان امام جواد (ع)

دوران كوتاه امامت حضرت امام جواد (ع) ومحدوديت شديد وي از سوي دستگاه حكومتي وقت ،هرگزمانع آن نشد كه حضرت در كنار نشر و تبليغ مكتب تشيع با شيوه هاي گوناگون ،در جو اختناق وحصارها و نيروهاي امنيتي بني عباس به تربيت شاگردان وياران خويش نپردازد.
پاسخ گويي به هزار مسئله در يك جلسه ونيز نشست و پرسش و پاسخ حضرت با حضور هشتاد تن از بزرگان وعالمان تشيع ،بيانگر آن است كه در اين عصر كمتر عالم ومحدث بزرگ شيعي يافت مي شود كه محضر پر فيض اين امام همام را درك نكرده باشد.
وجود شخصيتها وراويان بزرگ تشيع چون عبدالعظيم حسني،محمد ابن ابي عمير،زكريابن آدم،فضل ابن شاذان و�. . نشان از استمرار حركت علمي حضرت امام جواد(ع) در عصر پرآشوب خود دارد .
عبدالحسين شبستري در كتاب سبل الرشاد نام 192 تن از ياران ، شاگردان وراويان امام جواد(ع) را با ذكر منبع وماخذ بيان مي كند. اين شخصيتها اعم از ممدوحين ومذمومين،عبارتند از :

ابراهيم بن داود يعقوبي 
ابراهيم بن شيبه كاشاني.اصفهاني،اسدي
ابراهيم بن عبد الحميد صنعاني
ابراهيم بن محمد همداني
ابراهيم بن ابي محمود خراساني
ابراهيم بن مهرويه
ابراهيم بن مهزيار اهوازي
ابراهيم بن هاشم بن خليل كوفي قمي
ابراهيم بن ابي بلاديحيي بن سليم ( سليمان سلمي كوفي - مولي بني عبدالله بن غطفان،ابويحيي-ابواسماعيل)
ابراهيم بن عقبه
احكم يا احلم بن بشار مروزي خراساني
احمد بن اسحاق ابن عبدالله بن سعد بن مالك بن احوص اشعري قمي(ابو علي)
احمد بن حماد مروزي
احمد بن ابي خالد
احمد بن ابي خلف 
احمد ابن عبدالله بن عيسي بن مصقله بن سعد اشعري قمي
احمد بن عبدالله كوفي (كرخي)
احمد بن محمد بن بندار،مولي ربيع اقرع
احمد بن ابي عبدالله محمد بن خالد بن عبدالرحمن بن محمد بن علي كوفي ،قمي يا برقي(ابوجعفر)
احمد بن محمد بن عبدالله اشعري قمي
احمد بن محمد بن عمرو بن ابي نصر زيد كوفي ،مولي سكون (سكوني)مشهور به بزنطي (ابو علي يا ابو جعفر)
احمد بن محمد بن عيسي بن عبدالله بن سعد بن مالك بن احوص بن سايب بن مالك اشعري قمي (ابو جعفر يا ابو علي)
ادريس قمي (ابوالقاسم)
اسحاق بن ابراهيم حضيني يا حصيني (اسحاق بن محمد بن ابراهيم)
اسحاق بن ابراهيم بن هاشم قمي
اسحاق انباري
اسحاق بن محمد بن احمد بن ابان بن مرار بن عبدالله بن حارث نخعي بصري (احمر ابو يعقوب)
اسماعيل بن مهران بن محمد بن ابي نصر زيد بن محمد بن ابي نصر سكوني كوفي(ابو يعقوب)
اميه بن علي قيسي يا قبسي يا قتيبي شامي (ابو محمد)
ايوب بن نوح بن دراج كوفي نخعي (ابو الحسن)
بكر بن احمد بن ابراهيم بن زياد بن موسي بن مالك بن يزيد عصري يا قصري (ابو محمد)
بكر بن صالح رازي 
بندار مولي ادريس
ابو تمامه يا ابو ثمامه 
ابو جعفر بصري
جعفر جوهري
جعفر بن داود يعقوبي
جعفر بن محمد صوفي
جعفر بن محمد هاشمي صيرفي
جعفر بن محمد بن يونس احول صيرفي بجلي
جعفر بن يحيي بن سعد يا سعيد احول
حسن بن راشد بن علي بغدادي ،مولي آل مهلب (ابو علي)
حسن بن سعيد بن حماد بن سعيد بن مهران كوفي اهوازي (ابو محمد )
حسن و يا حسين بن عباس بن حريش يا حريس رازي(ابوالحسن،ابو علي.ابو محمد)
حسن بن عباس بن خراش
حسن بن علي بن ابي عثمان ،عبدالواحد بن حبيب كوفي ملقب به سجاده
حسن بن محبوب بن وهب بن جعفر بن وهب سراد يا زرادبجلي كوفي(ابو علي)
حسن بن محمد جواني بن عبدالله اعرج بن حسين الاصغر بن علي سجاد بن امام حسين(ع) شهيد هاشمي علوي( ابو محمد)
حسين و يا حسن، بن بشار يا يسارمدايني ويا واسطي(مولي زياد)
حسين بن داود يعقوبي
حسين بن سعيد بن حماد بن سعيد بن مهران كوفي اهوازي (ابو محمد)
حسين بن سهل بن نوح
حسين بن علي قمي
حسين ويا حسن ،بن محمد اشعري قمي
حسين ويا حسن ،بن مسلم يا اسلم يا اسد
حصين بن ابي حصين
ابو حصين ويا ابوحسن بن ،حصين خضيني يا حصيني اهوازي
حفص جوهري (ابو عبدا�)
حماد بن عيسي صواف 
حمران بن ابراهيم خضيني اهوازي كوفي
همدان بن اسحاق دسوائي يا ديواني
حمزه بن يعلي اشعري قمي(ابو يعلي)
خلف بن سلمه بصري
خلف صيرفي
خيران بن اسحاق زاكاني يا راكاني ،قراتيسي ويا اسباطي
داود بن قاسم بن اسحاق بن عبدالله بن جعفر بن ابي الطالب قريشي هاشمي جعفري بغدادي(ابوهاشم)
داود بن مافنه صرمي كوفي (ابو سليمان)
داود بم مهزيار
دعبل بن علي بن رزين بن عثمان بن عبدالرحمن بن عبدالله بن بديل بن ورقاع خزائي مضري كوفي (ابو علي يا ابو جعفر)
ريان بن شبيب
زكريا بن آدم بن عبدا� بن سعد اشعري قمي (ابو يحيي)
زهرا ام احمد بن حسين بغدادي
زينب بنت محمد بن يحيي
ابو ساره
سعد بن سعد احوص بن مالك اشعري قمي
سعيد بن جناح ازديكوفي بغدادي
ابو سكينه كوفي
سهل بن زياد آدمي رازي (ابو سعيد)
ابوالفضل شاذان بن خليل نيشابوري
شاذويه بن حسين بن داود قمي
صالح بن محمد بن سهل
صالح بن محمد همداني
صالح بن ابي حماد مسلمه ويا سلمه ويا زادبه ويا زادويه رازي(ابوالخير)
صفوان بن يحيي بوجلي كوفي بياع سابري (ابو محمد
)

عباس بن عمر همداني 
عباس بن معروف اشعري قمي (ابوالفضل)
عبدالجبار بن مبارك ويا علي نهاوندي
عبدالرحمن بن ابي نجران ،عمر بن مسلم تميمي كوفي (ابوالفضل)
عبدالعظيم بن عبدالله بن علي بن حسن بن زيد بن امام حسن مجتبي (ع) هاشمي حسني علوي معروف به عبدالعظيم حسني(ابو قاسم)
عبدالله بن خداش بصري مهري (ابو خداش)
ابو عبدالله خراساني 
عبدالله بن رزين
عبدالله بن سنان
عبدالله بن صلت تيمي قمي (ابو الطالب)
عبدالله بن محمد بن حصين و يا حضين حضيني و يا حصيني ويا حصيبي،عبدي اهوازي
عبدالله بن محمد بن حماد رازي
عبدالله بن محمد بن سهل بن داود
عبدالله بن موسي كاظم بن جعفر صادق بن محمد باقر بن علي زين العابدين بن
امام حسين (عليهم السلام)شهيد هاشمي علوي
عبدالله بن محمد رازي
عثمان بن سعيد عمري و يا عمروي ،سمان ويا زيات اسدي(ابو عمرو)
عثمان بن عيسي عامري كلابي رواسي كوفي (ابو عمرو)
علي بن اسباط بن سالم كندي كوفي بياع الزطي(ابوالحسن)
علي بن بلال بغدادي (ابوالحسن)
ابو علي بن بلال
علي بن جعفر صادق بن محد باقر بن علي سجاد بن حسين سبط بن امام اميرالمومنين علي بن ابي الطالب قريشي هاشمي علوي مدني مشهور به عريضي
علي بن حديد بن حكيم ازدي كوفي مدايني ساباطي
علي بن حسان واسطي قصير ابوالحسين معروف به منمس
علي بن حسين و يا حسن بن علي بن عمران بن امام علي سجاد هاشمي ،ابوالحسن
ملقب به عسكري
علي بن حكم بن زبير نخعي كوفي انباري (ابوالحسين)
علي بن عاصم كوفي 
علي بن عبدالله قمي عطار (ابوالحسن)
علي بن عبدالله مدايني
علي بن عبدالملك قمي
علي بن محمد بن سليمان نوفلي و يا علي بن سليمان نوفلي
علي بن محمد بن علي علوي حسني
علي بن محمد قلانسي
علي بن محمد بن هارون بن حسن بن محبوب
علي بن مهزيار دورقي اهوازي
علي بن ميسر ويا ميسره بصري
علي بن نصر ناب
علي بن يحيي ابوالحسين يا ابوالحسن
عمر بن توبه صنعاني (ابو يحيي)
ابو عمر يا عمرو حذا
عمران بن محمد بن عمران بن عبدالله بن سعد اشعري قمي 
عيسي بن جعفر بن عيسي
علي بن مستفاد بجلي (ابو موسي)
ابوالفضل خراساني 
قاسم بن حسين بزنتي
قاسم صيغل
قاسم بن عبد الرحمن
محمدبن ابراهيم حضيني اهوازي
محمدبن احمدبن حمادمحمودي مروزي 
محمدبن اسماعيل بن بزيع كوفي عباسي،معروف بهابن بزيع
محمدبن اسماعيل رازي
محمدبن حسن بن ابي خالد قمي اشعري،معروف به شنبوله يا شينوله وياسنبوله
محمدبن حسن بن شمون تصري بغدادي ،،ابوجعفر يا ابوالحسن،
محمدبن حسن بن عمار
محمد بن حسن بن محبوب 
محمد بن حسن واسطي 
محمدحسين بن ابي خطاب زيد همداني كوفي زيات 
محمد بن حمزه 
محمد بن خالد بن عبدالرحمان بن علي برقي قمي ، مولي ابي موسي اشعري و يا مولي جرير بن عبدالله 
محمد بن خزيمه 
محمد بن رجاء ارجاني خياط يا حناط 
محمد بن ريان بن صلط اشعري قمي 
محمد بن سالم بن عبد الحميد كوفي 
محمد بن سليمان 
محمد بن سنان زاهري خزاعي كوفي ( ابو جعفر ) 
محمد بن سهل بن يسع بن عبدالله بن سعد بن مالك بن احوص اشعري قمي 
محمد بن عبد الجبار بن ابي صهبان قمي 
محمد بن عبدالله بن مهران كرخي 
محمدبن عبده ابوبشر
محمدبن علي هاشمي
محمدبن عمرساباطي
محمدبن عيسي بن عبدالله سعد بن مالك بن احوص اشعري قمي 
محمدبن عيسي بن عبيدبن يقطين بن موسي عبيدي ،يقطيني اسدي خزيمي يونسي بغدادي
محمدبن فرج رخجي
محمدبن فضيل ويا فضل بن كثيرازدي كوفي صيرفي مشهوربه ازرق ابوجعفر
محمدبنابي قريش 
محمدبن ابي نصر
محمد بن نصر ناب
محمدبن نصيرفهري نميري بصري
محمد بن نصير مهري ، نميري ، بصري 
محمد بن نوح رحجي 
محمد بن وليد خزار ،كرماني 
محمد بن ابي يزيد (و يا ) ابن ابي زيد قمي رازي 
محمد بن يونس ابن عبدالرحمن 
مختار بن زياد عبدي بصري 
مروك بن عبيد بن سالم بن ابي حفصه زياد عجلي 
ابو مساور 
مصدق بن صدقه مدايني (و يا ) كوفي 
معاويه بن حكيم بن معاويه عمار ( و يا ) علويه بن معاويه دهني بجلي كوفي 
قابوسي 
منصور بن عباس رازي بغدادي ابوالحسين ( ويا ) ابوالحسن 
ابن مهران 
موسي بن داود منقري 
موسي بن داود يعقوبي 
عبدالله بن عبدالملك بن هشام 
موسي بن عبدالملك 
موسي بن عمر بن بزيع كوفي (مولي المنصور)
موسي بن قاسم بن معاوي بن وهب بجلي كوفي ملقب به مجلي ( ابو عبدالله )
موسي بن مختار بن يزيد عنسي 
نصر (ويا ) نصير خادم 
نوح بن شعيب (ويا) صالح بغدادي 
هارون بن حسن بن محبوب بن وهب ابن جعفر بن بجلي 
والد خيراني 
يحيي بن اكثم بن محمد بن قطن بن سمعان تميمي اسيدي خراساني مروزي بغدادي 
يحيي بن ابي عمران (ويا) عمران همداني 
يزداد 
يعقوب بن اسحاق سكيت بن يوسف دورقي اهوازي بغدادي ( ابو يوسف ) معروف به ابن سكيت 
يعقوب بن حماد سلمي انباري بغدادي ، معروف به كاتب ، ابو يوسف

زندگی نامه امام رضا (ع)

زندگینامه امام علی بن موسی الرضا عليه السلام

مقدمه :

امام علي ‌بن موسي‌الرضا عليه‌السلام هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم اسلام مي‌باشند.

ايشان در سن 35 سالگي عهده‌دار مسئوليت امامت ورهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان مقارن بود با خلافت خلفاي عباسي كه سختي‌ها و رنج بسياري رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ايشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراين نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماييم.

نام ،لقب و كنيه امام :

نام مبارك ايشان علي و كنيه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترين لقب ايشان "رضا" به معناي "خشنودي" مي‌باشد. امام محمدتقي عليه‌السلام امام نهم و فرزند ايشان سبب ناميده شدن آن حضرت به اين لقب را اينگونه نقل مي‌فرمايند :" خداوند او را رضا لقب نهاد زيرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمين از او خشنود بوده‌اند و ايشان را براي امامت پسنديده اند و همينطور ( به خاطر خلق و خوي نيكوي امام ) هم دوستان و نزديكان و هم دشمنان از ايشان راضي و خشنود بود‌ند".

يكي از القاب مشهور حضرت " عالم آل محمد " است . اين لقب نشانگر ظهور علم و دانش ايشان مي‌باشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خويش, بويژه علمای اديان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بيرون آمد دليل کوچکي براين سخن است، که قسمتي از اين مناظرات در بخش " جنبه علمي امام " آمده است. اين توانايي و برتري امام, در تسلط بر علوم يكي از دلايل امامت ايشان مي‌باشد و با تأمل در سخنان امام در اين مناظرات, كاملاً اين مطلب روشن مي‌گردد كه اين علوم جز از يك منبع وابسته به الهام و وحي نمي‌تواند سرچشمه گرفته باشد.  

پدر و مادر امام :

پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسي به شهادت رسيدند و مادرگراميشان " نجمه " نام داشت.

تولد امام :

حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم ذيقعده‌الحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده است كه :" هنگامي‌كه به حضرتش حامله شدم به هيچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمي‌كردم و وقتي به خواب مي‌رفتم, صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي وذکر " لااله‌الاالله " رااز شكم خود مي‌شنيدم, اما چون بيدار مي‌شدم ديگر صدايي بگوش نمي رسيد. هنگامي‌كه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را تكان مي‌داد؛ گويي چيزي مي‌گفت" (2).

نظير اين واقعه, هنگام تولد ديگر ائمه و بعضي از پيامبران الهي نيز نقل شده است, از جمله حضرت عيسي كه به اراده الهي در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح اين ماجرا در قرآن كريم آمده است. (3)

زندگي امام در مدينه :

حضرت رضا (عليه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدينه زادگاهشان، ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا و اجداد طاهرينشان به هدايت مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي مي پرداختنند. مردم مدينه نيز بسيار امام را دوست مي داشتند و به ايشان همچون پدري مهربان مي نگريستند.تا قبل ازاين سفر با اينکه امام بيشترسالهای عمرش را درمدينه گذرانده بود, اما درسراسرمملکت اسلامي پِيروان بسياری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.

امام در گفتگويي كه با مامون درباره ولايت عهدی داشتند، در اين باره اين گونه مي فرمايند:" همانا ولايت عهدی هيچ امتيازي را بر من نيفزود. هنگامي كه من در مدينه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر مدينه عبورمي کردم, عزيرتراز من كسي نبود . مردم پيوسته حاجاتشان را نزد من مي آوردند و كسي نبود كه بتوانم نياز او ر ا برآورده سازم, مگر اينكه اين كار را انجام مي دادم و مردم به چشم عزيز و بزرگ خويش، به من مى نگريستند ".

امامت حضرت رضا (عليه السلام ) :

امامت و وصايت حضرت رضا (عليه السلام ) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرينشان و رسول اكرم (صلي الله وعليه واله )اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم (عليه السلام ) بارها در حضور مردم ايشان را به عنوان وصي و امام بعد از خويش معرفي كرده بودند كه به نمونه‌اي از آنها اشاره مي‌نمائيم.

يكي از ياران امام موسي كاظم (عليه السلام ) مي‌گويد:" ما شصت نفر بوديم كه موسي بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علي در دست او بود. فرمود :" آيا مي‌دانيد من كيستم ؟" گفتم:" تو آقا و بزرگ ما هستي". فرمود :" نام و لقب من را بگوئيد". گفتم :" شما موسي بن جعفر بن محمد هستيد ". فرمود :" اين كه با من است كيست ؟" گفتم :" علي بن موسي بن جعفر". فرمود :" پس شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من است و بعد از مرگ من وصي من مي باشد"". (4)     در حديث مشهوری نيزکه جابر از قول نبى ‌اكرم نقل مي‌كند امام رضا (عليه السلام ) به عنوان هشتمين امام و وصي پيامبر معرفي شده‌اند. امام صادق (عليه السلام ) نيز مكرر به امام كاظم مي‌فرمودند كه "عالم‌ آل‌محمد از فرزندان تو است و او وصي بعد از تو مي‌باشد".

اوضاع سياسي :

مدت امامت امام هشتم در حدود بيست سال بود كه مي‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسيم كرد :

1- ده سال اول امامت آن حضرت، كه همزمان بود با زمامداري هارون.

2- پنج سال بعد از‌ آن كه مقارن با خلافت امين بود.

3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.

مدتي از روزگار زندگاني امام رضا (عليه السلام ) همزمان با خلافت هارون الرشيد بود. در اين زمان است كه مصيبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر مصيبت‌هاي اسفبار براي علويان ( سادات و نوادگان اميرالمؤمنين) واقع شده است. در آن زمان كوشش‌هاي فراواني در تحريك هارون براي كشتن امام رضا (عليه السلام ) مي‌شد تا آنجا که در نهايت هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نيافت  نقشه خود را عملي كند. بعد از وفات هارون فرزندش امين به خلافت رسيد. در اين زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سايه افكنده بود و اين تزلزل و غرق بودن امين درفساد و تباهی باعث شده بود كه او و دستگاه حكومت, از توجه به سوي امام و پيگيري امر ايشان بازمانند. از اين رو مي‌توانيم اين دوره را در زندگي امام دوران آرامش بناميم.

اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر خود امين را شكست داده و اورابه قتل برساند و لباس قدرت  را به تن نمايد و توانسته بود با سركوب شورشيان فرمان خود را در اطراف واکناف مملكت اسلامي جاري كند. وي حكومت ايالت عراق را به يكي از عمال خويش واگذار كرده بود و خود در مرو اقامت گزيد  و فضل ‌بن ‌سهل را كه مردي بسيار  سياستمدار بود ، وزير و مشاور خويش قرار داد. اما خطري كه حكومت او را تهديد مي‌كردعلويان بودند كه بعد از قرني تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با استفاده از فرصت دودستگي در خلافت هر يك به عناوين مختلف در خفا و آشكار علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومي مسلمين به سوي خود ، و كسب حمايت آنها موفق گرديده بودند و دليل آشكاربر اين مدعا اين است كه هر جا علويان بر ضد حكومت عباسيان قيام و شورش مي کردند, انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به ياري آنها بر مي‌خواستندو اين ،بر اثر ستم‌ها وناروائيها وانواع شكنجه‌های دردناكي بود كه مردم و بخصوص علويان از دستگاه حكومت عباسي ديده بودند. ا زاين رو مأمون درصدد بر آمده بود تاموجبات برخورد با علويان را برطرف كند. بويژه كه او تصميم داشت تشنجات و بحران‌هايي را كه موجب ضعف حكومت او شده بود از ميان بردارد و براي استقرار پايه‌هاي قدرت خود ، محيط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزير خود فضل‌بن‌سهل تصميم گرفت تا دست به خدعه‌اي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت را به امام پيشنهاد دهد وخود از خلافت به نفع امام كناره‌ گيري كند, زيرا حساب مي‌كرد نتيجه از دو حال بيرون نيست ، يا امام مي‌پذيرد و يا نمي‌پذيرد و در هر دو حال براي خوداو و خلافت عباسيان، پيروزي است. زيرا اگر بپذيرد ناگزير, بنابر شرطي كه مأمون قرار مي‌داد ولايت عهدي آن حضرت را خواهد داشت و همين امر مشروعيت خلافت او را پس از امام نزد تمامي گروه‌ها و فرقه‌هاي مسلمانان تضمين مي‌كرد. بديهي است  براي مأمون آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون اين كه كسي آگاه شود، امام را از ميان بردارد تا حكومت به صورت شرعي و قانوني به او بازگردد. در اين صورت علويان با خوشنودي به حكومت مي‌نگريستند و شيعيان خلافت او را شرعي تلقي مي‌كردند و او را به عنوان جانشين امام مي پذيرفتند.ازطرف ديگر چون مردم حکومت را مورد تاييدامام مي دانستند لذا قيامهايی که برضدحکومت مي شد جاذبه و مشروعيت خود را از دست مي‌داد.

او مي‌انديشيد اگر امام خلافت را نپذيرد ايِشان را به اجبار وليعهد خودمي کند که دراينصورت بازهم خلافت وحکومت او درميا ن مردم و شيعيان توجيه مي گردد وديگر اعتراضات وشورشهايي که به بهانه غصب خلافت وستم, توسط عباسيان انجام مي گرفت دليل وتوجيه خودراازدست مي دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام مواجه نمي شد. ازطرفي اومي توانست امام را نزد خود ساكن كند و از نزديك مراقب رفتار امام و پيروانش باشد و هر حركتي از سوي امام و شيعيان ايشان را سركوب كند.  همچنين اوگمان مي کردکه ازطرف ديگر شيعيان و پيروان امام ، ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت  در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند دادوامام جايگاه خودرادرميان دوستدارانش ازدست مي دهد.

سفر به سوي خراسان :

مأمون براي عملي كردن اهداف ذكر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدينه, خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوي خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد حضرتش را از راهي كه كمتر با شيعيان برخورد داشته باشد, بياورند. مسير اصلي در آن زمان راه كوفه ، جبل ، كرمانشاه و قم بوده است كه نقاط شيعه‌نشين و مراكز قدرت شيعيان بود. مأمون احتمال مي‌داد كه ممكن است شيعيان با مشاهده امام در ميان خود به شور و هيجان آيند و مانع حركت ايشان شوند و بخواهند آن حضرت را در ميان خود نگه دارند كه در اين صورت مشكلات حكومت چند برابر مي‌شد. لذا امام را از مسير بصره ، اهواز و فارس به سوي مرو حركت داد.ماموران او نيزپيوسته حضرت رازير نظر داشتندواعمال امام رابه او گزارش مي دادند.

حديث سلسلة الذهب :

در طول سفر امام به مرو ، هركجا توقف مي‌فرمودند, بركات زيادي شامل حال مردم ان منطقه می شد. از جمله هنگامي‌كه امام در مسير حركت خود وارد نيشابور شدند و در حالي كه در محملي قرار داشتند از وسط شهر نيشابور عبور كردند. مردم زيادي كه خبر ورود امام به نيشابور را شنيده بودند, همگي به استقبال حضرت آمدند. در اين هنگام دو تن از علما و حافظان حديث نبوي, به همراه گروه‌هاي بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و درايت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند :" اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند مي‌دهيم كه رخسار فرخنده خويش را به ما نشان دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان پيامبر خدا براي ما بيان فرمايي تا يادگاري نزد ما باشد ". امام دستور توقف مركب را دادند و ديدگان مردم به مشاهده طلعت مبارك امام روشن گرديد. مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد شدند به طوري كه بعضي از شدت شوق مي‌گريستند و آنهايي كه نزديك ايشان بودند ، بر مركب امام بوسه مي‌زدند. ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود به طوري كه بزرگان شهر با صداي بلند از مردم مي‌خواستند كه سكوت نمايند تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر گراميشان و از قول اجداد طاهرينشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائيل از سوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء فرمودند: " كلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هركس آن را بگويد داخل حصار من شده و كسيكه داخل حصار من گردد ايمن از عذاب من خواهد بود. " سپس امام فرمودند: " اما اين شروطي دارد و من خود از جمله آن شروط هستم ".

اين حديث بيانگر اين است كه از شروط اقرار به كلمه لااله‌الاالله كه مقوم اصل توحيد در دين مي‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت وپذيرش گفتار و رفتارامام مي‌باشد كه از جانب خداوند تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام شرط رهايي از عذاب الهي را توحيد و شرط توحيد را قبول ولايت و امامت مي‌دانند.

ولايت عهدي :

باري ، چون حضرت رضا (عليه السلام ) وارد مرو شدند, مأمون از ايشان استقبال شاياني كرد و در مجلسي كه همه اركان دولت حضور داشتند صحبت كرد و گفت :" همه بدانند من در آل عباس و آل علي (عليه السلام ) هيچ كس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علي‌بن‌موسي‌رضا (عليه السلام ) نديدم". پس از آن به حضرت رو كرد و گفت:" تصميم گرفته‌ام كه خود را از خلافت خلع كنم و آنرا به شما واگذار نمايم". حضرت فرمودند:" اگر خلافت را خدا براي تو قرار داده جايز نيست كه به ديگري ببخشي و اگر خلافت از آن تو نيست ، تو چه اختياري داري كه به ديگري تفويض نمايي ". مأمون بر خواسته خود پافشاري كرد و بر امام اصرار ورزيد. اما امام فرمودند :‌ " هرگز قبول نخواهم كرد ". وقتي مأمون مأيوس شد گفت:" پس ولايت عهدي را قبول كن تا بعد از من شما خليفه و جانشين من باشيد". اين اصرار مأمون و انكار امام تا دو ماه طول كشيد و حضرت قبول نمي‌فرمودند و مي‌گفتند :" از پدرانم شنيدم, من قبل از تو از دنيا خواهم رفت و مرا با زهر شهيد خواهند كرد و بر من ملائك زمين و آسمان خواهند گريست و در وادي غربت در كنار هارون ‌الرشيد دفن خواهم شد". اما مأمون بر اين امر پافشاري نمود تا آنجاكه مخفيانه و در مجلس خصوصي حضرت را تهديد به مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند :" اينك كه مجبورم, قبول مي‌كنم به شرط آنكه كسي را نصب يا عزل نكنم و رسمي را تغيير ندهم و سنتي را نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظرداشته باشم". مأمون با اين شرط راضي شد. پس از آن حضرت, دست را به سوي آسمان بلند كردند و فرمودند: " خداوندا ! تو مي‌داني كه مرا به اكراه وادار نمودند و به اجبار اين امر را اختيار كردم؛ پس مرا مؤاخذه نكن همان گونه كه دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را هنگام قبول ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نكردي. خداوندا عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نيست مگر از جانب تو، پس به من توفيق ده كه دين تو را برپا دارم و سنت پيامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا كه تو نيكو مولا و نيكو ياوري هستي" .

جنبه علمي امام :

مأمون كه پيوسته شور و اشتياق مردم نسبت به امام واعتبار بي‌همتاي امام را در ميان ايشان مي‌ديد مي خواست تااين قداست واعتبار را خدشه دارسازدوازجمله کارهايی که برای رسيدن به اين هدف انجام داد تشکيل جلسات مناظره‌اي بين امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنيا  بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شايد بتوانند امام را ازنظر علمي شکست داده ووجهه علمي امام را زيرسوال ببرند.که شرح يكي از اين مجالس را مي‌آوريم:

"براي يكي از اين مناظرات مأمون فضل‌بن‌سهل را امر كرد كه اساتيد كلام و حكمت را از سراسر دنيا دعوت كند تا با امام به مناظره بنشينند. فضل نيز اسقف اعظم  نصاري و بزرگ علمای يهود و روساي صابئين ( پيروان حضرت يحيي) بزرگ موبدان زرتشتيان و ديگر متكلمين وقت را دعوت كرد. مأمون هم آنها را به حضور پذيرفت و از آنها پذيرايي شاياني كرد و به آنان گفت:" دوست دارم كه با پسر عموی من ( مأمون از نوادگان عباس عموی پيامبر است كه ناگزير پسر عمومي امام می باشد.) كه از مدينه پيش من آمده مناظره كنيد". صبح رروز بعد مجلس آراسته‌اي تشكيل داد و مردي را به خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد و حضرت را دعوت كرد. حضرت نيز دعوت او را پذيرفتند و به او فرمودند :" آيا مي‌خواهي بداني كه مأمون كي از اين كار خود پشيمان مي‌شود". او گفت : "بلي فدايت شوم". امام فرمودند :" وقتي مأمون دلايل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجيل از خود انجيل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئين بزبان ايشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسي و بر روميان به زبان رومي‌شان بشنود و ببيند كه سخنان تك ‌تك اينان را رد كردم و آنها سخن خود را رها كردند و سخن مرا پذيرفتند آنوقت مأمون مي‌فهمد كه توانايي كاري را كه مي‌خواهد انجام دهد ندارد و پشيمان مي‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم". سپس حضرت به مجلس مأمون تشريف ‌فرما شدند و با ورود حضرت مأمون ايشان را براي جمع معرفي كرد و سپس گفت : " دوست دارم با ايشان مناظره كنيد ". حضرت رضا (عليه السلام)نيز با تمامي آنها از كتاب خودشان درباره دين و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود:" اگر كسي درميان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال كند". عمران صایي كه يكي از متكلمين بود از حضرت سئوالات بسياري كرد و حضرت تمام سئوالات او را يك به يك پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنيدن جواب سئوالات خود از امام  شهادتين را بر زبان جاري كرد و اسلام آورد و با برتري مسلم امام، جلسه به پايان رسيد و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایي را به حضور طلبيدند و او را بسيار اكرام كردند و از آن به بعد عمران صایي خود يكي از مبلغين دين مبين اسلام گرديد.

رجاءابن ضحاک که ازطرف مامون مامور حرکت دادن امام ازمدينه به سوی مرو بود,مي گويد: "آن حضرت در هيچ شهری وارد نمي شد مگر اينکه مردم از هرسو به او روی مي آوردند و مسائل ديني خود را از امام می پرسيدند.ايشان نيز به آنها پاسخ مي گفت و احاديث بسياری از پيامبر خدا و حضرت علي (عليه السلام) بيان مي فرمود.هنگامي که ازاين سفربازگشتم نزد مامون رفتم .او ازچگونگي رفتار امام در طول سفر پرسيد و من نيز آنچه را در طول سفر از ايشان ديده بودم بازگوکردم . مامون گفت: "آری، ای پسرضحاک !ايشان  بهترين، دانا ترين و عابدترين مردم روي زمين است"".  

اخلاق و منش امام:

خصوصيات اخلاقي و زهد و تقواي آن حضرت به گونه اي بود كه حتي دشمنان خويش را نيز شيفته و مجذوب خود كرده بود. با مردم در نهايت ادب تواضع و مهرباني رفتار مي كرد و هيچ گاه خود را از مردم جدا نمي نمود.

يكي از ياران امام مي گويد:" هيچ گاه نديدم كه امام رضا (عليه السلام) در سخن بر كسي جفا ورزد و نيز نديدم كه سخن كسي را پيش از تمام شدن قطع كند. هرگز نيازمندي را كه مي توانست نيازش را برآورده سازد رد نمي كرد در حضور ديگري پايش را دراز نمي فرمود. هرگز نديدم به کسي ازخدمتکارانش بدگوئي کند.  خنده او قهقه نبود بلكه تبسم مي فرمود. چون سفره غذا به ميان مي آمد, همه افراد خانه حتي دربان و مهتر را نيز بر سر سفره خويش مي نشاند و آنان همراه با امام غذا مي خوردند. شبها كم مي خوابيد و بسياري از شبها را به عبادت مي گذراند. بسيار روزه مي گرفت و روزه سه روز در ماه را ترك نمي كرد. كار خير و انفاق پنهان بسيار داشت. بيشتر در شبهاي تاريك, مخفيانه به فقرا كمك مي كرد". (5) يكي ديگر از ياران ايشان مي گويد:" فرش آن حضرت در تابستان حصير و در زمستان پلاسي بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود, اما هنگامي كه در مجالس عمومي شركت مي كرد ،  خود را مي آراست (لباسهاي خوب و متعارف مي پوشيد). (6) شبي امام ميهمان داشت، در ميان صحبت چراغ ايرادي پيدا كرد، ميهمان امام دست پيش آورد تا چراغ را درست كند، اما امام نگذاشت و خود اين كار را انجام داد و فرمود:" ما گروهي هستيم كه ميهمانان خود را به كار نمي گيريم". (7)

شخصي به امام عرض كرد:" به خدا سوگند هيچكس در روي زمين ازجهت برتري و شرافت اجداد، به شما نمي رسد". امام فرمودند:" تقوي به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار ساخت". (8)

مردي از اهالي بلخ مي گويد:" در سفر خراسان با امام رضا( عليه السلام) همراه بودم. روزي سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگذران حتي سياهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ايشان غذا بخورند. من به امام عرض كردم:" فدايت شوم بهتر است اينان بر سفره اي جداگانه بنشينند".امام فرمود:" ساكت باش, پروردگار همه يكي است. پدر و مادر همه يكي است و پاداش هم به اعمال است". (9)

ياسر، خادم حضرت مي گويد: "امام رضا (عليه السلام) به ما فرموده بود:" اگر بالاي سرتان ايستادم (و شما را براي كاري طلبيدم) و شما مشغول غذا خوردن بوديد بر نخيزيد تا غذايتان تمام شود:، به همين جهت بسيار اتفاق مي افتاد كه امام ما را صدا مي كرد و در پاسخ او مي گفتند:" به غذا خوردن مشغولند" و آن گرامي مي فرمود: "بگذاريد غذايشان تمام شود"". (10)

يكبار غريبي خدمت امام رسيد و سلام كرد و گفت:" من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. ازحج بازگشته ام و خرجي راه را تمام كرده ام اگر مايليد مبلغي به من مرحمت كنيد تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زيرا من در شهر خويش فقير نيستم و اينك در سفر نيازمند مانده ام". امام برخاست و به اطاقي ديگر رفت واز پشت در دست خويش را بيرون آورد و فرمود:" اين دويست دينار را بگير و توشه راه كن و لازم نيست كه از جانب من معادل آن صدقه دهي".

آن شخص نيز دينار ها را گرفت و رفت. از امام پرسيدند:" چرا چنين كرديد كه شما را هنگام گرفتن دينار ها نبيند؟" فرمود:" تا شرمندگي نياز و سوال را در او نبينم ".(11)

امامان معصوم و گرامي ما در تربيت پيروان و راهنمايي ايشان تنها به گفتار اكتفا نمي كردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ويژه اي مبذول مي داشتند.

يكي از ياران امام رضا (عليه السلام) مي گويد:" روزي همراه امام به خانه ايشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنايي بودند. امام در ميان آنها غريبه اي ديد و پرسيد:" اين كيست ؟" عرض كردند:" به ما كمك مي كند و به او دستمزدي خواهيم داد".امام فرمود:" مزدش را تعيين كرده ايد؟" گفتند:" نه هر چه بدهيم مي پذيرد".امام برآشفت و به من فرمود:" من بارها به اينها گفته ام كه هيچكس را نياوريد مگر آنكه قبلا مزدش را تعيين كنيد و قرارداد ببنديد. كسي كه بدون قرارداد و تعيين مزد، كاري انجام مي دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهي باز گمان مي كند مزدش را كم داده اي ولي اگر قرارداد ببندي و به مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل     كرده اي و در اين صورت اگر بيش از مقدار تعيين شده چيزي به او بدهي, هر چند كم و ناچيز باشد؛ مي فهمد كه بيشتر پرداخته اي و سپاسگزار خواهد بود"". (12)

خادم حضرت مي گويد:" روزي خدمتكاران ميوه اي مي خوردند. آنها ميوه را به تمامي نخورده و باقي آنرا دور ريختند. حضرت رضا (عليه السلام) به آنها فرمود:" سبحان الله اگر شما از آن بي نياز هستيد, آنرا به كساني كه بدان نيازمندند بدهيد"".

مختصري از كلمات حكمت‌آميز امام :     

امام فرمودند : "دوست هركس عقل اوست و دشمن هركس جهل و ناداني و حماقت است".  

امام فرمودند : "علم و دانش همانند گنجي مي‌ماند كه كليد آن سئوال است، پس بپرسيد. خداوند شما را رحمت كند زيرا در اين امرچهار طايفه داراي اجر مي‌باشند :

1- سئوال كننده 
2- آموزنده 
3- شنونده
4- پاسخ دهنده "

امام فرمودند :" مهرورزي و دوستي با مردم نصف عقل است".

امام فرمودند :"چيزي نيست كه چشمانت آنرا  بنگرد مگر آنكه در آن پند و اندرزي است".

امام فرمودند :"  نظافت و پاكيزگي از اخلاق پيامبران است".

شهادت امام :

در نحوه به شهادت رسيدن امام نقل شده است كه مأمون به يكي از خدمتکاران خويش دستور داده بود تا ناخن‌هاي دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور دادتا دست خود را به زهر مخصوصي آلوده كند و در بين ناخن‌هايش زهر قرار دهد و اناري را با دستان زهر‌آلودش دانه كند و او دستور مأمون را اجابت كرد. مأمون نيز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار كرد كه امام ازآن انار تناول کنند.اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار كرد تا جايي‌كه حضرت را تهديد به مرگ نمود و حضرت به جبر, قدري از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر كرد و حال حضرت دگرگون گرديد و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجري قمري امام رضا ( عليه السلام ) به شهادت رسيدند .

تدفين امام :

به قدرت و اراده الهي امام جواد ( عليه السلام ) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان,  بدن مطهر ايشان را غسل داده وبر آن نماز گذاردند و پيکر پاك ايشان با مشايعت بسياري از شيعيان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گرديد و قرنهاست كه مزار اين امام بزرگوار مايه بركت و مباهات ايرانيان است.

منابع:

(1)-  منتهي الاامال
(2)-  منتهي الاامال
(3)-   سوره مريم آيه 30
(4)-    عيون اخبارالرضا  جلد 1  صفحه 21
(5)-    اعلام الوری  صفحه 314
(6)-   اعلام الوری  صفحه 315
(7)-   اصول کافي جلد 6  صفحه 383
(8)-   عيون اخبارالرضا  جلد2  صفحه 174
(9)-   اصول کافي جلد 8  صفحه 230
(10)-  اصول کافي جلد 6  صفحه 298
(11)-   مناقب جلد 4  صفحه 360
(12) - اصول کافي جلد 5  صفحه 288

زندگی نامه امام موسی کاظم

نام : موسی

لقب : کاظم

کنیه: ابوالحسن

نام پدر: جعفر

نام مادر : حمیده

تاریخ ولادت : ماه صفر سال 128 قمری

محل و لادت : مدینه

مدت امامت:  35 سال

مدت عمر : 55  سال

تاریخ شهادت : 183 قمری در زندان هارون

علت شهادت : خرمای زهر آلود

نام قاتل :  هارون یحیی برمکی

محل دفن : کاظمین

ابوالحسن موسي بن جعفر (ع) امام هفتم از ائمه اثني عشر (ع) و نهمين معصوم از چهارده معصوم (ع) تولد آن حضرت در ابواء (محلي ميان مكه و مدينه) به روز يكشنبه هفتم صفر سال ۱۲۸ يا ۱۲۹ ق واقع شد.

چگونگي به امامت رسيدن آن حضرت:


در زمان حيات امام صادق (ع) كساني از اصحاب آن حضرت معتقد بودند پس از ايشان اسماعيل امام خواهد شد. اما اسماعيل در زمان حيات پدر از دنيا رفت ولي كساني مرگ او را باور نكردند و او را همچنان امام دانستند پس از وفات حضرت صادق (ع) عده اي چون از حيات اسماعيل مأيوس شدند پسر او محمد بن اسماعيل را امام دانستند و اسماعيليه امروز بر اين عقيده هستند و پس از او پسر او را امام مي دانند و همينطور به ترتيب و به تفضيلي كه در كتب اسماعيليه مذكور است. پس از وفات حضرت صادق (ع) بزرگترين فرزند ايشان عبدالله نام داشت كه بعضي او را عبدالله افطحمي دانند اين عبدالله مقام و منزلت پسران ديگر حضرت صادق(ع) را نداشت و به قول شيخ مفيد در”ارشاد” متهم بود كه در اعتقادات با پدرش مخالف است و چون بزرگترين برادرانش از جهت سن و سال بود ادعاي امامت كرد و برخي نيز از او پيروي كردند اما چون ضعف دعوي و دانش او را ديدند روي از او برتافتند و فقط عده قليلي از او پيروي كردند كه فطحيه موسوم هستند.

ـ برادر ديگر امام موسي كاظم (ع) اسحق كه برادر تني آن حضرت بود به ورع و صلاح و اجتهاد معروف بود اما برادرش موسي كاظم (ع) را قبول داشت و حتي از پدرش روايت مي كرد كه او تصريح بر امامت آن حضرت كرده است.

ـ برادر ديگر آن حضرت به نام محمد بن جعفر مردي سخي و شجاع بود و از زيديه جاروديه بود و در زمان مامون در خراسان وفات يافت اماجلالت قدر و علو شأن و مكارم اخلاق و دانش وسيع امام موسي كاظم (ع) بقدري بارز و روشن بود كه اكثريت شيعه پس از وفات امام صادق (ع) به امامت او گرويدند و علاوه بر اين بسياري از شيوخ و خواص اصحاب حضرت صادق (ع) مانند مفضل ابن عمر جعفي و معاذين كثير و صغوان جمال و يعقوب سراج نص صريح امامت حضرت امام موسي الكاظم (ع) را از امام صادق (ع) روايت كردند و بدين ترتيب امامت ايشان در نظر اكثريت شيعه مسجل گرديد.

شخصيت اخلاقي:

او در علم و تواضع و مكارم اخلاق و كثرت صدقات و سخاوت و بخشندگي ضرب المثل بود. بران و بدانديشان را با عفو و احسان بيكران خويش تربيت مي فرمود.

شبها بطور ناشناس در كوچه هاي مدينه مي گشت و به مستمندان كمك مي كرد. مبلغ دويست، سيصد و چهارصد دينار در كيسه ها مي گذاشت و در مدينه ميان نيازمندان قسمت مي كرد. صرار (كيسه ها) موسي بن جعفر در مدينه معروف بود. و اگر به كسي صره اي مي رسيد بي نياز مي گشت معذلك در اطاقي كه نماز مي گذارد جز بوريا و مصحف و شمشير چيزي نبود.

برخورد حاكمان سياسي معاصر با امام:

مهدي خليفه عباسي امام را در بغداد بازداشت كرد اما بر اثر خوابي كه ديد و نيز تحت تأثير شخصيت امام از او عذرخواهي كرد و به مدينه اش بازگرداند گويند كه مهدي از امام تعهد گرفت كه بر او و فرزندانش قيام نكند اين روايت نشان مي دهد كه امام كاظم (ع) قيام را در آن زمان صلاح و شايسته نمي دانسته است و با آنكه از جهت كثرت عبادت و زهد به (العبد الصالح) معروف بوده است بقدري در انظار مردم مقامي والا و ارجمند داشته است كه او را شايسته مقام خلافت و امامت ظاهري نيز مي دانستند و همين امر موجب تشويش و اضطراب دستگاه خلافت گرديده و مهدي به حبس او فرمان داده است.

ـ زمخشري در (ربيع الابرار) آورده است كه هارون فرزند مهدي در يكي از ملاقاتها به امام پيشنهاد نمود فدك را تحويل بگيرد و حضرت نپذيرفت وقتي اصرار زياد كرد فرمود مي پذيرم به شرط آن كه تمام آن ملك را با حدودي كه تعيين مي كنم به من واگذاري، هارون گفت حدود آن چيست؟ امام فرمود يك حد آن به عدن است حد ديگرش به سمرقند و حد سومش به افريقيه (آفريقا) و حد چهارمش كناره درياي خزر است. هارون از شنيدن اين سخن سخت برآشفت و گفت: پس براي ما چه چيز باقي مي ماند؟ امام فرمود:
مي دانستم اگر حدود فدك را تعيين كنم آن را به مامسترد نخواهي كرد (يعني خلافت و اداره سراسر كشور اسلام حق منست) از آن روز هارون كمر به قتل موسي بن جعفر (ع) بست. در سفر هارون به مدينه هنگام زيارت قبر رسول الله (ص) در حضور سران قريش و روساي قبايل و علما و قضات بلاد اسلام گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا بن عم و اين را از روي فخر فروشي به ديگران گفت. امام كاظم (ع) حاضر بود و فرمود: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا ابت (يعني سلام بر تو اي پدر من)
مي گويند هارون دگرگون شد و خشم از چهره اش نمودار گرديد.

زندان نمودن امام و چگونگي شهادت:

درباره حبس امام موسي (ع) به دست هارون الرشيد شيخ مفيد در ارشاد روايت مي كند كه علت گرفتاري و زنداني شدن امام، يحيي بن خالد بن بر مك بوده است زيرا هارون فرزند خود امين را به يكي از مقربان خود به امام جعفربن محمد ابن اشعث كه مدتي هم والي خراسان بوده است سپرده بود و يحيي بن خالد بيم آن را داشت كه اگر خلافت به امين برسد جعفربن محمد را همه كاره دستگاه خلافت سازد و يحيي و بر مكيان از مقام خود بيفتند. جعفر بن محمد بن اشعث شيعه بود و قايل به امامت موسي (ع) و يحيي اين معني را به هارون اعلام مي داشت. سرانجام يحيي پسر برادر امام را به نام علي بن اسماعيل بن جعفر از مدينه خواست تا به وسيله او از امام و جعفر نزد هارون بدگويي كند. گويند امام هنگام حركت علي بن اسماعيل از مدينه او را احضار كرد و از او خواست كه از اين سفر منصرف شود. و اگر ناچار مي خواهد برود از او سعايت نكند. علي قبول نكرد و نزد يحيي رفت و بوسيله او پيش هارون بار يافت و گفت از شرق و غرب ممالك اسلامي مال به او مي دهند تا آنجا كه ملكي را توانست به هزار دينار بخرد. هارون در آن سال به حج رفت و در مدينه امام و جمعي از اشراف به استقبال او رفتند. اما هارون در قبر حضرت رسول (ص) گفت يا رسول الله از تو پوزش مي خواهم كه مي خواهم موسي بن جعفر را به زندان افكنم زيرا او مي خواهد امت ترا برهم زند و خونشان بريزد. آنگاه دستور داد تا امام را از مسجد بيرون بردند و او را پوشيده به بصره نزدوالي آن عيسي بن جعفربن منصور بردند.

عيسي پس از مدتي نامه اي به هارون نوشت وگفت كه موسي بن جعفر در زندان جز عبادت ونماز كاري ندارد يا كسي بفرست كه او را تحويل بگيرد يا من او را آزاد خواهم كرد. هارون امام را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع سپرد و پس از مدتي از او خواست كه امام را آزاري برساند اما فضل نپذيرفت و هارون او را به فضل بن يحيي بن خالد برمكي سپرد. چون امام در خانه فضل نيز به نماز و روزه و قرائت قرآن اشتغال داشت فضل بر او تنگ نگرفت و هارون از شنيدن اين خبر در خشم شد و آخر الامر يحيي امام را به سندي بن شاهك سپرد و سندي آن حضرت را در زندان مسموم كرد و چون آن حضرت از سم وفات يافت سندي جسد آن حضرت را به فقها و اعيان بغداد نشان داد كه ببيند در بدن او اثر زخم يا خفگي نيست. بعد او را در باب التبن در موضعي به نام مقابر قريش دفن كردند. تاريخ وفات آن حضرت را جمعه هفتم صفر يا پنجم يا بيست و پنجم رجب سال ۱۸۳ ق در ۵۵ سالگي گفته اند.

نجمه همسر امام:

نجمه، مادر بزرگوار امام رضا (ع) و از زنان مومنه، پارسا، نجيب و پاكيزه بود. حميده، همسر امام صادق (ع)، او را كه كنيزى از اهالى مغرب بود، خريد و به منزل برد.
نجمه در خانه امام صادق (ع)، حميده خاتون را بسيار احترام مى كرد و به خاطر جلال و عظمت او، هيچ گاه نزدش نمى نشست!
روزى حميده در عالم رويا، رسول گرامى اسلام (ص) را ديد كه به او فرمودند: اى حميده! نـجـمـه را به ازدواج فرزند خود موسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين فرد روى زمين باشد. پس از اين پيام، حميده به فرزندش امام كاظم (ع) فرمود: پسرم! نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام، زيرا در زيركى و محاسن اخلاق، مانندى ندارد.من او را به تو مى بخشم، تو نيز در حق او نيكى كن. ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر (ع) و نجمه، نورى شد كه در شكم مادر به تسبيح و تهليل مـشـغـول بـود و مـادر از آن، احـسـاس سنگينى نمى كرد و چون به دنيا آمد، دست ها را بر زمين گذاشت، سر را به سوى آسمان بلند كرد و لب هاى مباركش را به حركت درآورد: گويا با خدايش رازو نيازمى كرد. پس از تولد امام هشتم (ع)، اين بانوى مكرمه با تربيت گوهرى تابناك، ارزشى فراتر يافت.

فرزندان امام:

بنا به گفته شيخ مفيد در ارشاد امام موسي كاظم (ع) سي و هفت فرزند پسر و دختر داشت كه هيجده تن از آنها پسر بودند و علي بن موسي الرضا (ع) امام هشتم افضل ايشان بود از جمله فرزندان مشهور آن حضرت احمد بن موسي و محمد بن موسي و ابراهيم بن موسي بودند. يكي از دختران آن حضرت فاطمه معروف معصومه سلام الله عليها است كه قبرش در قم مزار شيعيان جهان است. عدد اولاد آن حضرت را كمتر و بيشتر نيز گفته اند.

تأثير علمي آن بزرگوار:

امام هفتم (ع) با جمع روايات و احاديث و احكام و احياي سنن پدر گرامي و تعليم و ارشاد شيعيان، اسلام راستين را كه با تعاليم و مجاهدات پدرش جعفر بن محمد (ع) نظم و استحكام يافته بود حفظ و تقويت كرد و علي رغم موانع بسيار در راه انجام وظايف الهي تا آنجا پايداري كرد كه جان خود را فدا ساخت.

سخنان برگزيده

* امام رضاعليه السلام: زيارَةُ قَبرِ أبي مِثلُ زِيارَةِ قَبِر الحُسَينِ؛

زيارت قبر پدرم، موسى بن جعفرعليه السلام، مانند زيارت قبر حسين‏عليه السلام است.
* روايت شده است: أنّهُ (الكاظِم َ‏عليه السلام) كانَ يَبِكي مِن خَشيَةِ اللَّهِ حَتّى‏ تَخضَلَّ لِحيَتُهُ بِالدُّمُوعِ؛
امام كاظم همواره از بيم خدا مى‏گريست، چندان كه محاسنش از اشك تر مى‏شد.

* امام كاظم ‏عليه السلام: ثَلاثٌ مُوبِقاتٌ: نَكثُ الصَّفَقَةِ و تَركُ السُّنَّةِ و فِراقُ الجَماعَةِ؛

سه چيز تباهى مى‏آورد: پيمان شكنى، رها كردن سنّت و جدا شدن از جماعت.

* امام كاظم ‏عليه السلام: عَونُكَ لِلضَّعيفِ أفضَلُ الصَّدَقَةِ؛

كمك كردن تو به ناتوان، بهترين صدقه است.

* امام كاظم‏ عليه السلام: لَو كانَ فِيكُم عِدَّةُ أهلِ بَدرٍ لَقامَ قائمُنا؛

اگر به تعداد اهل بدر (مؤمن كامل) در ميان شما بود، قائم ما قيام مى‏كرد.

* امام كاظم‏ عليه السلام: لَيسَ مِنّا مَن لَم يُحاسِب نَفسَهُ في كُلِّ يَومٍ؛

كسى كه هر روز خود را ارزيابى نكند، از ما نيست.

* امام كاظم ‏عليه السلام: ما مِن شَى‏ءٍ تَراهُ عَيناكَ إلّا و فيهِ مَوعِظَةٌ؛

در هر چيزى كه چشمانت مى‏بيند، موعظه‏اى است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: مَن كَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ كَف َّ اللَّهُ عَنهُ عَذابَ يَومِ القِيامَة؛

هر كس خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب خود را در روز قيامت از او باز مى‏دارد.

* امام كاظم ‏عليه السلام: إذا كانَ ثَلاثَةٌ في بَيتٍ فَلا يَتَناجى‏ إثنانِ دونَ صاحِبِهِما فَإنَّ ذلِكَ مِمّايَغُمُّهُ؛

هر گاه سه نفر در خانه ‏اى بودند، دو نفرشان با هم نجوا نكنند؛ زيرا نجوا كردن، نفر سوم را ناراحت مى‏كند.

* امام كاظم‏ عليه السلام: إيّاكَ أن تَمنَعَ في طاعَةِ اللَّهِ فَتُنفِقُ مِثلَيهِ في مَعصِيَةِ اللَّهِ؛

مبادا از خرج كردن در راه طاعت خدا خوددارى كنى، و آن‏گاه دو برابرش را در معصيت خدا خرج كنى.

* امام كاظم ‏عليه السلام: لاتُذهِبِ الحِشمَةَ بَينَكَ و بَينَ أخيكَ وَأبْقِ مِنها فَإنَّ ذَهابَها ذَهابُ الحَياءِ؛

مبادا حريم ميان خود و برادرت را (يكسره) از ميان ببرى؛ چيزى از آن باقى بگذار؛ زيرا از ميان رفتن آن، از ميان رفتن شرم و حيا است.

* امام كاظم ‏عليه السلام: أبلِغ خَيراً و قُل خَيراً ولا تَكُن أمُّعَةً؛
خير برسان و سخن نيك بگو و سست رأى و فرمان‏برِ هر كس مباش.
* امام كاظم ‏عليه السلام: المُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ و لِلجازِعِ اثنَتانِ؛
مصيبت براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دوتا.
* امام كاظم‏ عليه السلام: الصَّبرُ عَلَى العافِيَةِ أعظَمُ مِنَ الصَّبرِ عَلَى البَلاءِ؛
شكيبايى در عافيت بزرگ‏تر است از شكيبايى در بلا.

احادیث امام موسی کاظم

بِسْمِ اللّهِ الرًّحْمَن ِالرَّحيِمْ

وَجَدْتُ عِلْمَ النّاسِ فى أرْبَع:

أَوَّلُها أنْ تَعْرِفَ رَبَّكَ، وَالثّانِيَةُ أنْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِكَ، وَالثّالِثَةُ أنْ تَعْرِفَ ما أرادَ مِنْكَ، وَالرّبِعَةُ أنْ تَعْرِفَ ما يُخْرِجُكَ عَنْ دينِكَ.

تمام علم مردم را در چهار مورد شناسائى كرده ام:

اوّلين آنها اين كه پروردگار و آفريدگار خود را بشناسى و نسبت به او شناخت پيدا كنى، دوّم، اين كه بفهمى كه از براى وجود تو و نيز براى بقاء حيات تو چه كارها و تلاش هائى صورت گرفته است ، سوّم، بدانى كه براى چه آفريده شده اى و منظور چه بوده است،چهارم، معرفت پيدا كنى به آن چيزهائى كه سبب مى شود از دين و اعتقادات خود منحرف شوى (يعنى راه خوشبختى و بدبختى خود را بشناسى و در جامعه چشم و گوش بسته حركت نكنى.(

ما مِنْ بَلاء يَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن فَيُلْهِمُهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الدُّعاءَ إِلاّ كانَ كَشْفُ ذلِكَ الْبَلاءِ وَشيكاً، وَ ما مِنْ بَلاء يَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن فَيُمْسِكُ عَنِ الدُّعاءِ إلاّ كانَ ذلِكَ الْبَلاءُ طَويلاً، فَإذا نَزَلَ الْبَلاءُ فَعَلَيْكُمْ بِالدُّعاءِ وَ التَّضَرُّعِ إلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

نيست بلائى كه بر مؤمن وارد شود مگر آنكه به وسيله دعا سريع بر طرف مى گردد، و چنانچه دعا نكند طولانى خواهد، پس هنگامي كه مصيبت و بلائى وارد شد، به درگاه خداوند دعا و تضرّع كنيد.

لَيْسَ مِنْ دَواء إلاّ وَ هُوَ يُهَيِّجُ داءً، وَ لَيْسَ شَيْءٌ فِي الْبَدَنِ أنْفَعَ مِنْ إمْسَاكِ الْيَدِ إلاّ عَمّا يَحْتاجُ إلَيْهِ.

هيچ داروئى نيست مگر آنكه در اثر عوارض جنبى آن دردى ديگر را تهييج و تحريك مى نمايد، و هيچ درمانى بهتر و سودمند تر از امساك و خوددارى نيست مگر در حال نياز و ضرورت.

رَحِمَ اللهُ عَبْداً تَفَقَّهَ، عَرَفَ النّاسَ وَلايَعْرِفُونَهُ.

خداوند متعال رحمت كند بنده اى را كه در مسائل دينى تفقه و تحقيق نمايد (فقيه و عالم باشد) و نسبت به مردم شناخت پيدا كند، گرچه مردم او را نشناسند و قدر و منزلت او را ندانند.

إنَّ أهْلَ الاْرْضِ مَرْحُومُونَ ما يَخافُونَ، وَ أدُّوا الاْمانَةَ، وَ عَمِلُوا بِالْحَقِّ.

اهل زمين مورد رحمت )و بركت الهى (هستند، مادامى كه خوف و ترس )از گناه و معصيت داشته باشند) ، اداى امانت نمايند و حقّ را دريابند و مورد عمل قرار دهند.

بِئْسَ الْعَبْدُ يَكُونُ ذاوَجْهَيْنِ وَ ذالِسانَيْنِ.

بد شخصى است آنكه داراى دو چهره و دو زبان مى باشد، ) كه در پيش رو چيزى گويد و پشت سر چيز ديگر .(

مَنِ اسْتَشارَ لَمْ يَعْدِمْ عِنْدَ الصَّوابِ مادِحاً، وَ عِنْدَالْخَطإ عاذِراً.

كسى كه در امور زندگى خود )با اهل معرفت( مشورت كند، چنانچه درست و صحيح عمل كرده باشد مورد تعريف و تمجيد قرار مى گيرد و اگر خطا و اشتباه كند عذرش پذيرفته است.

مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ تَمَكَّنَ مِنْهُ عَدُوُّهُ ـ يعني الشّيطان.

هر كسى عقل و تدبيرش را مورد استفاده قرار ندهد، دشمنش )يعنى، شياطين انسى و جنّى و نيز هواهاى نفسانى) به راحتى او را مى فريبند و منحرف مى شود.

ما قُسِّمَ بَيْنَ الْعِبادِ أفْضَلُ مِنَ الْعَقْلِ، نَوْمُ الْعاقِلِ أفْضَلُ مِنْ سَهَرِالْجاهِلِ.

چيزى با فضيلت تر و بهتر از عقل، بين بندگان توزيع نشده است، (تا جائيكه) خواب عاقل (هوشمند) افضل و بهتر از شب زنده دارىِ جاهل ِبى خرد است.

لا تَدْخُلُوا الْحَمّامَ عَلَى الرّيقِ، وَ لا تَدْخُلُوهُ حَتّى تُطْعِمُوا شَيْئاً.

بعد از صبحانه، بدون فاصله حمّام نرويد، همچنين سعى شود با معده خالى داخل حمام نرويد، بلكه حتّى الامكان قبل از رفتن به حمّام قدرى غذا بخوريد.

اِيّاكَ وَ الْمِزاحَ، فَاِنَّهُ يَذْهَبُ بِنُورِ ايمانِكَ، وَ يَسْتَخِفُّ مُرُوَّتَكَ.

بر حذر باش از شوخى و مزاح ِ(بيجا( چون كه نور ايمان را از بين مى برد و جوانمردى و آبرو را سبك و بى اهميّت مى گرداند.

اللَّحْمُ يُنْبِتُ اللَّحْمَ، وَالسَّمَكُ يُذيبُ الْجَسَدَ.

خوردن گوشت، موجب روئيدن گوشت در بدن و فربهى آن مى گردد، ولى خوردن ماهى، گوشت بدن را آب و جسم را لاغر مى گرداند.

مَنْ صَدَقَ لِسانُهُ زَكى عَمَلُهُ، وَ مَنْ حَسُنَتْ نيَّتُهُ زيدَ فى رِزْقِهِ، وَ مَنْ حَسُنَ بِرُّهُ بِإخْوانِهِ وَ أهْلِهِ مُدَّ فى عُمْرِهِ.

هر كه زبانش صادق باشد اعمالش تزكيه است، هر كه فكر و نيّتش نيك باشد در روزيش توسعه خواهد بود، هر كه به دوستان و آشنايانش نيكى و احسان كند، عمرش طولانى خواهد شد.

اِذا ماتَ الْمُؤْمِنُ بَكَتْ عَلَيْهِ الْمَلائِكَةُ وَ بُقاعُ الاَْرضِ.

زمانى كه مؤمن بميرد، ملائكه و ممتازترين قسمتهاي زمين براى او گريه مى كنند.

الْمُؤْمِنُ بِعَرْضِ كُلِّ خَيْر، لَوْ قُطِّعَ أنْمِلَةً أنْمِلَةً كانَ خَيْراً لَهُ، وَ لَوْ وَلّى شَرْقَها وَ غَرْبَها كانَ خَيْراً لَهُ.

مؤمن (هميشه، در همه حالات) در معرض خير و سعادت خواهد بود، چنانچه (در سختى قرار گيرد و ) بندهاى بدنش قطعه قطعه گردد برايش خير و خوشبختى است، و اگر هم تمام شرق و غرب دنيا در اختيارش قرار گيرد، نيز برايش خير و سعادت است.

مَنْ اَرادَ أنْ يَكُونَ أقْوىَ النّاسِ فَلْيَتَوَكَّلْ علَى اللّهِ.

هركس بخواهد (در هر جهتى) قوى ترين ِ مردم باشد بايد توكّل در همه امور، بر خداوند سبحان نمايد.

أداءُ الاْمانَةِ وَ الصِّدقُ يَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِيانَةُ وَ الْكِذْبُ يَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.

امانتدارى و راست گوئى، هر دو موجب توسعه روزى مى شوند، وليكن خيانت در امانت و دروغگوئى موجب فلاكت و بيچارگى و سبب تيرگى دل مى باشد.

أبْلِغْ خَيْراً وَ قُلْ خَيْراً وَ لا تَكُنْ إمَّعَة.

نسبت به هم نوع خود خير و نيكى داشته باش، و سخن خوب و مفيد بگو، و خود را تابع بى تفاوت و بى مسئوليّت قرار مده.

تَفَقَّهُوا فى دينَ اللهِ، فَاِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصيرَةِ، وَ تَمامُ الْعِبادَةِ، وَ السَّبَبُ اِلَى الْمَنازِلِ الرَفيعَةِ وَ الرُّتَبِ الْجَليلَةِ فِى الدّينِ وَ الدّنيا.

مسائل و احكام اعتقادى و عملى دين را فرا گيريد، چون كه شناخت احكام و معرفت نسبت به دستورات خداوند، كليد بينائى و بينش و انديشه مى باشد و موجب تماميّت كمال عبادات و اعمال مى گردد، و راه به سوى مقامات و منازل بلند مرتبه دنيا و آخرت است.

فَضْلُ الْفَقيهِ عَلَى العابِدِ كَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْكَواكِبِ، وَ مَنْ لَمْ يَتَفَقَّهْ فى دينِهِ لَمْ يَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.

وَ قالَ: عَظِّمِ العالِمَ لِعِلْمِهِ وَدَعْ مُنازَعَتَهُ، وَ صَغِّرِالْجاهِلَ لِجَهْلِهِ وَلاتَطْرُدْهُ وَلكِنْ قَرِّبْهُ وَ عَلِّمْهُ.

ارزش و فضيلت فقيه بر عابد همانند فضيلت خورشيد بر ستاره ها است، و كسى كه در امور دين فقيه و عارف نباشد، خداوند نسبت به اعمال او راضى نخواهد بود.

و فرمود: عالِم را به جهت عملش تعظيم و احترام كن و با او منازعه منما، و اعتنائى به جاهل مكن ولى طردش هم نگردان، بلكه او را جذب نما و آنچه نمى داند تعليمش بده.

دَخَلْتُ إلَيْهِ، فَقالَ: لا تَسْتَغْني شيعَتُنا عَنْ أرْبَع:

خُمْرَة يُصَلِّي عَلَيْها، وَ خاتَم يَتَخَتَّمُ بِهِ، وَ سِواك يَسْتاكُ بِهِ، وَ سُبْحَة مِنْ طينِ قَبْرِ أبي عَبْدِ اللّهِ فيها ثَلاثٌ وَ ثَلاثُونَ حَبَّةً، مَتى قَلَّبَهَا ذاكِراً لِلّهِ كُتِبَ لَهُ بِكُلِّ حَبَّة أرْبَعُونَ حَسَنَةً، وَ إذا قَلَّبَها ساهِياً يَعْبَثُ بِها كُتِبَ لَهُ عِشْرُونَ حَسَنَةً.

شيعيان و دوستان ما (در هر حال و در هر كجا كه باشند) از چهار چيز نبايد بى نياز باشند:

جانمازى كه بر آن نماز بخوانند، انگشترى كه در دست نمايند، مسواكى كه دندانهاى خود را به وسيله آن مسواك كنند، و تسبيحى از تُربت امام حسين (ع) كه داراى 34 دانه باشد و به وسيله آن ذِكر گويد، كه خداوند متعال در مقابل هر دانه آن چهل حَسَنِه در نامه اعمالش ثبت مى نمايد، و چنانچه آن را دست گيرد بدون آن كه ذِكرى و دعائى بخواند 20 حسنه به او داده مى شود.

صَلوةُ النّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللهِ لِكُلِّ مُؤمِن.

انجام نمازهاى مستحبّى، هر مؤمنى را به خداوند متعال نزديك مى نمايد.

مَثَلُ الدّنيا مَثَلُ الْحَيَّةِ، مَسُّها لَيِّنٌ وَ فى جَوْفِهَا السَّمُّ الْقاتِلِ،يَحْذَرُهَا الرِّجالُ ذَوِى الْعُقُولِ وَ يَهْوى اِلَيْهَاالصِّبْيانُ بِأيْديهِمْ.

مَثَل دنيا همانند مار است كه پوست ظاهر آن نرم و لطيف و خوشرنگ، ولى در درون آن سمّ كشنده اى است كه مردان عاقل و هشيار از آن گريزانند و بچّه صفتان و بولهوسان به آن عشق مي ورزند .

مَثَلُ الدُّنيا مَثَلُ ماءِالْبَحْرِ كُلَّما شَرِبَ مِنْهُ الْعطْشانُ اِزْدادَ عَطَشاً حَتّى يَقْتُلُهُ.

مَثَل دنيا (و اموال و زيورآلات و تجمّلات آن) همانند آب دريا است كه انسانِ تشنه، هر چه از آن بياشامد بيشتر تشنه مى شود و آنقدر ميل مى كند تا هلاك شود.

لَيْسَ الْقَبْلَةُ عَلَى الْفَمِ اِلاّ لِلزَّوْجَةِ وَ الْوَلَدِ الصَّغيرِ.

بوسيدن لب ها و دهان (براى يكديگر در هر حالتى) صحيح نيست مگر براى همسر و يا فرزند كوچك.

مَنْ نَظَرَ بِرَأيْهِ هَلَكَ، وَ مَنْ تَرَكَ أهْلَ بَيْتِ نَبيِّهِ ضَلَّ، وَ مَنْ تَرَكَ كِتابَ اللهِ وَ قَوْلَ نَبيِّهِ كَفَرَ.

هركس به رأى و سليقه خود اهميّت دهد و در مسائل دين به آن عمل كند هلاك مى شود، و هركس اهل بيت پيغمبر (ص) را رها كند گمراه مى گردد، و هركس قرآن و سنّت رسول خدا (ص) را ترك كند كافر مى باشد.

إنَّ اللهَ لَيُبْغِضُ الْعَبْدَ النَّوّامَ، إنَّ اللهَ لَيُبْغِضُ الْعَبْدَ الْفارِغَ.

همانا خداوند دشمن دارد آن بنده اى را كه زياد بخوابد، و دشمن دارد آن بنده اى را كه بيكار باشد.

التَّواضُعُ: أنْ تُعْطِيَ النّاسَ ما تُحِبُّ أنْ تُعْطاهُ.

تواضع و فروتنى آن است كه آنچه دوست دارى، ديگران درباره تو انجام دهند، تو هم همان را درباره ديگران انجام دهى.

يُسْتَحَبُّ غَرامَةُ الْغُلامِ فى صِغَرِهِ لِيَكُونَ حَليماً فى كِبَرِهِ وَ يَنْبَغى لِلرَّجُلِ أنْ يُوَسِّعَ عَلى عَيالِهِ لِئَلاّ يَتَمَنَّوْا مَوْتَهَ.

بهتر است پسر را در دوران كودكى به كارهاى مختلف و سخت، وادار نمائى تا در بزرگى حليم و بردبار باشد، و بهتر است مرد نسبت به اهل منزل خود دست و دل باز باشد و در حدّ توان رفع نياز كند تا آرزوى مرگش را ننمايند.

 

لَيْسَ مِنّا مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ فى كُلِّ يَوْم، فَإِنْ عَمِلَ حَسَناً إسْتَزادَ اللهَ، وَ إنْ عَمِلَ سَيِّئاً إسْتَغْفَرَاللهَ وَ تابَ اِلَيْهِ.

از شيعيان و دوستان ما نيست، كسى كه هر روز محاسبه نَفْس و بررسى اعمال خود را نداشته باشد، كه اگر چنانچه اعمال و نيّاتش خوب بوده، سعى كند بر آنها بيفزايد و اگر زشت و ناپسند بوده است، از خداوند طلب مغفرت و آمرزش كند و جبران نمايد.

ما مِنْ بَلاء يَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن، فَيُلْهِمُهُ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الدُّعاءَ، إلاّ كانَ كَشْفُ ذلِكَ الْبَلاءِ وَشيكاً، وَ ما مِنْ بَلاء يَنْزِلُ عَلى عَبْد مُؤْمِن فَيُمْسِكُ عَنِ الدُّعاءِ إلاّ كانَ ذلِكَ الْبَلاءُ طَويلاً، فَإذا نَزَلَ الْبَلاءُ فَعَلَيْكُمْ بِالدُّعاءِ، وَ التَّضَرُّعِ إلَى اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

بلا و گرفتارى بر مؤمنى وارد نمى شود مگر آنكه خداوند جلّ و على بر او الهام مى فرستد كه به درگاه بارى تعالى دعا نمايد، و آن بلا سريع بر طرف خواهد شد، و چنانچه از دعا خود دارى نمايد، آن بلا و گرفتارى طولانى گردد، پس هرگاه فتنه و بلائى بر شما وارد شود، به درگاه خداوند مهربان دعا و زارى نمائيد.

ما فِى الْميزانِ شَيْيءٌ أثْقَلُ مِنَ الصَّلاةِ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمّد.

در ميزان الهى نيست عمل و چيزى، سنگين تر از ذكر صلوات بر محمّد و اهل بيتش (صلوات الله عليهم اجمعين).

قَليلُ الْعَمَلِ مِنَ الْعاقِلِ مَقْبُونٌ مُضاعَفٌ وَ كَثيرُالْعَمَلِ مِنْ أهْلِ الْهَوى وَالْجَهْلِ مَرْدُودٌ.

اعمال شخص عاقل مقبول است و چند برابر اجر خواهد داشت گرچه قليل باشد، ولى شخص نادان و هوسران گرچه زياد كار و خدمت و عبادت كند پذيرفته نخواهد بود.

وَشَعْرُ الْجَسَدِ إذا طالَ قَطَعَ ماءَ الصُّلْبِ، وَأرْخىَ الْمَفاصِلَ، وَ وَرِثَ الضَّعْفَ وَالسِلَّ، وَ إنَّ النُّورَةَ تَزيدُ فِى ماءِالصُّلْبِ، وَ تُقَّوِى الْبَدَنَ، وَتَزيدُ فى شَخْمِ الْكُلْيَتَيْنِ، وَ تَسْمِنُ الْبَدَنَ.

موهاى بدن ـ زير بغل و اطراف عورت ـ چنانچه بلند شود سبب قطع و كمبود آب كمر، سستى مفاصل استخوان و ضعف سينه و گلو خواهد شد، استعمال نوره سبب تقويت تمامى آن ها مى باشد.

ثَلاثَةٌ يَجْلُونَ الْبَصَرَ:

النَّظَرُ إلَى الخُضْرَةِ، وَ النَّظَرُ إلَى الْماءِالْجارى، وَ النَّظَرُ إلَى الْوَجْهِ الْحَسَنِ.

سه چيز بر نورانيّت چشم مى افزايد:

نگاه بر سبزه، نگاه بر آب جارى و نگاه به صورت زيبا

إنَّ الاْرْضَ لا تَخُلُو مِنْ حُجَّة، وَ أنَا وَ اللهِ ذلِكَ الْحُجَّةُ.

همانا زمين در هيچ موقعيّتى خالى از حجّت خدا نيست و به خدا سوگند كه من خليفه و حجّت خداوند هستم.

ألْمُؤْمِنُ مِثْلُ كَفَّتَىِ الْميزانِ كُلَّما زيدَ فى ايمانِهِ زيدَ فى بَلائِهِ.

مؤمن همانند دو كفّه ترازو است، كه هر چه ايمانش افزوده شود بلاها و آزمايشاتش بيشتر مى گردد.

إنَّما أمِرْتُمْ أنْ تَسْئَلُوا، وَ لَيْسَ عَلَيْنَا الْجَوابُ، إنَّما ذلِكَ إلَيْنا.

شماها مأمور شده ايد كه {از ما اهل بيت رسول الله (ص)} سؤال كنيد، وليكن جواب و پاسخ آنها بر ما واجب نيست بلكه اگر مصلحت بود پاسخ مى دهيم وگرنه ساكت مى باشيم.

ما ذِئْبانِ ضارِبانِ فى غَنَم قَدْ غابَ عَنْهُ رُعاؤُها، بِأضَرَّ فى دينِ مُسْلِم مِنْ حُبِّ الرِّياسَةِ.

خطر و ضرر علاقه به رياست براى مسلمان ، بيش از دو گرگ درنده اى است كه به گله گوسفندى بدون چوپان حمله كنند.

الإيمانُ فَوْقَ الاْسْلامِ بِدَرَجَة، وَالتَّقْوى فَوْقَ الإيمانِ بِدَرَجَة، وَ الْيَقينُ فَوْقَ التَّقْوى بِدَرَجَة، وَ ما قُسِّمَ فِى النّاسِ شَيْيءٌ أقَلُّ مِنَ الْيَقينِ.

ايمان، يك درجه از اسلام بالاتر است،تقوى نيز، يك درجه از ايمان بالاتر. يقين، يك درجه از تقوى بالاتر و برتر مى باشد و درجه اى كمتر از مرحله يقين در بين مردم ثمره بخش نخواهد بود.

زندگینامه امام صادق (ع)

ولادت
دوران حمل بسر آمد وسرانجام اودرربع آخر قرن اول هجري ، دربيت امامت و ولايت بدنيا آمد . درمورد تاريخ ونيز ولادت او اختلاف است . تاريخهاي مختلف راجع به روز ولادت چنين ذکر کرده اند که او :
- روزجمعه بهنگام طلوع فجر بدنيا آمد.
- روز دوشنبه بهنگام طلوع فجر بدنيا آمد.
درمورد ماه ولادت نوشته اند که او:
- در17ربيع الاول بدنيا آمد .
- اول ماه رجب بدنيا آمد.
- سيزده هم ربيع الاول بدنيا آمد.
 درمورد سال ولادت اونوشته اند که او:
- درسال 83هجري بدنيا آمد.
- درسال 80 هجري بدنيا آمد.
برخي از مورخان حتي سال 86راهم ذکر کرده اند ولي معروفترآن ، سال هاي 83-86است آنچه راکه نزد شيعيان وبزرگان تاريخ مشهور است ولادت درصبح روزجمعه 17ربيع الاول سال 83 هجري است ومرحوم شهيد اول ، کفعمي وطبرسي وديگران درکتب خود آن راذکر کرده اند.
بهنگامي که درولادت اواختلاف باشد درمورد سال امامت ، مدت امامت ، تاريخ وفات وميزان عمراو نيزاختلاف خواهد بود. محل ولادت اوراشهر مدينه ذکر کرده اند.

ميلاد امام
مشهور ميان مورخان ومحدثان آن است که امام صادق( عليه السلام) درهفده ربيع الاول سال 80 ويا 83 قمري چشم به جهان گشوده است . در موقعيتهائي امام دربرخي ازبرخوردهايش با منصور عباسي فرمود : من متجاوز ازهفتاد سال دارم . محمد بن ربيع مأمور جلب وبازداشت امام گفته است : او پيرمردي بود که بيش از هفتاد سال داشت . « مجلسي » در« بحارالانوار» ازمحمد بن سعيد روايت کرده که امام به هنگام وفات هفتاد ويک ساله بوده است . ملاحظه مي شود که اين روايات باهيچکدام ازدواحتمال 80 و83 سازگار نيست . زيرا مورخان اتقاق نظر دارند که امام صادق( عليه السلام) درسنه 148 قمري وفات يافته است . بنابراين تاريخ تولد آن حضرت سه سال ويا سه سال واندي پيش ازسنه 80 بايد باشد و بدين ترتيب روايات وارده درميلاد امام را مي توان به سه گروه تقسيم کرد که قول ميانه همان 80 سال است وشايد آن نزديک به صحت باشد .

وضع امام صادق (عليه السلام) درحين ولادت

روز هفدهم ماه ربيع الاول سال 82هجري قمري درخانه زين العابدين (عليه السلام) واقع درمدينه طفلي ازصلب امام محمد باقر(عليه السلام) قدم به دنيا گذاشت که بعد به اسم جعفرصادق(عليه السلام) معروف شد.
وقتي طفل متولد گرديد زن قابله که براي کمک بزائوآمده بود ،مشاهده کرد که کودکي کوچک ولاغر است وفکر کرد که شايد نوزاد لاغراندام ،زنده نماندو بااين که ازلحاظ ادامه حيات آن طفل مردد بود دريافت مژدگاني رافراموش نکرد وبعد از اين که نوزاد راکنار مادرش قرارداد ازاطاق خارج شد تااينکه نزد پدر طفل برود ومژدگاني دريافت نمايد. 

زن قابله درآن خانه پدر نوزاد راجستجو کرد ولي اورانيافت چون هنگام وضع حمل ،محمد باقر(عليه السلام) درخانه نبود تااينکه زن قابله ازوي مژدگاني دريافت کند وبه او گفتند که زين العابدين (عليه السلام) جد نوزاد درخانه است ومي تواند اوراببنيد زن قابله بعدازکسب اجازه وارد برزين العابدين (عليه السلام) شد وگفت خداوند به شما يک نوه ذکور عطا کرده است.
امام زين العابدين(عليه السلام) گفت اميدوارم که قدمش مبارک باشد وبعد پرسيدآيااين مژده رابه پدرش دادي ؟
زن قابله گفت پدرش ، درخانه نيست وگرنه اول باو مژده مي دادم.
زين العابدين(عليه السلام) گفت ميل دارم نوه خود راببينم امانمي خواهم که اورا ازاطاق مادرش خارج کني زيرا امروز هواقدري سرداست وبيم آن مي رود که سرما بخورد .
آنگاه زين العابدين (عليه السلام) اززن قابله پرسيدآيا نوه من زيباهست؟
قابله جرئت نکردبگويد که نوزاد ضعيف ونحيف است وگفت چشم هاي آبي اش خيلي زيبا مي باشد.
زين العابدين(عليه السلام) گفت ازاين قرار چشم هاي او،شبيه چشم هاي مادرم (رحمت الله عليه) مي باشد.
چشم هاي شهربانو يزد گرد سوم ومادرزين العابدين(عليه السلام)آبي رنگ بود وجعفرصادق(عليه السلام) برطبق قانون مندل چشم هاي آبي رنگ راازجده بزرگ پدري خود به ارث برد.
روايتي وجوددارد مشعر براين که چشم هاي کيهان بانو خواهرشهربانو هم که جزو اسيران خانواده يزدگرد سوم ازمدائن به مدينه آورده شد، نيزآبي رنگ بود، واگر اين روايت درست باشد حضرت جعفرصادق(عليه السلام) چشم هاي آبي رنگ رااز دوشاهزاده خانم ايراني به ميراث برده چون کيهان بانو دختر يزدگرد سوم نيز جده بزرگ امام جعفرصادق(عليه السلام) بود متنها جده مادري او.

درآن روزگار نيزبمانند امروز ،وشايد ازجهاتي بيش از امروز، سعي براين بود ، کودکان راپس از ولادت ديدار کنند، وبا ملاحظه سرووضع ظاهر، سلامت وبيماري ، کمال يانقص ، زشتي يا زيبائيش راجع به وضع آينده اش اظهار نظر نمايند واين يک رسم قديمي ومعمول درهمه جاي جهان بود.بگفته ويل دورانت درمناطقي چون آتن ورم هيئتي ازپيران پس از درگذشت هفته اي ازولادت طفل راديدار ودرباره اوداوري مي کردند که آيا بايد زنده بماند يانه ؟ و اگر طفل معلول ياناقص وياضعيف بودبر سرتپّه اي ياکوهي نهاده مي شد تاطعمه درندگان شود وپدران ومادران راحق اعتراض واظهار نظر نبود . واگر داوري هامثبت بود او رابه پدر ومادرش برمي گرداندند تابه اراده وتربيتش همت گمارند.
اين مسأله بدان خاطر بود که به فرزندان باديد اقتصادي مي نگريستند وفرزند معلول وناقص ازنظر آنها نه تنها فردي موّلد نبود ، بلکه مصرف کننده اي صرف وحتي مزاحم مولّدان بحساب مي آمد وبدين جهت سعي درازبين بردن او داشتند .
چنين بينشي دراسلام محکوم شد ، ازآن بابت که فرزندان امانتي ازجانب خدا و داراي حقوق و طلب تاييد شده اي ازسوي پروردگار است.والدين وجامعه ودولت موظف به پذيرش اوهستند چه زشت باشد وچه زيبا ،چه سالم وچه ناقص و...
امام درحين ولادت بسيار ضعيف ولاغر بود تاحدي که قابله رااين گمان نبود که اوزنده مي ماند ، به همين جهت ازبردن طفل به حضور جد ياپدر امتناع داشت، غافل از آنکه اوپذيرفته خداو ولي اوست وچشم وچراغ خاندان پيامبري بحساب مي آمد وپدر وجدش اوراباتمام وجود پذيرا بودند.

   درحين ولادت
نوشته اند که سال ولادت اومصادف با سال سيل معروف درمکه است که سيل (جحاف) نام داشت. قدرت اين سيل رابحدي ذکرکرده اند که نوشته اند بسياري ازحجاج را باخود برد وموج وتندي آن شتر رامي غلطاند، وبه خانه کعبه ورکن آن آسيبي وارد آمد. *
وهم نوشته اند که امام باقر(عليه السلام)درحين ولادت اودرمدينه نبود، بخاطر کار وبرنامه اي درخارج شهر بود. ولي جدّ گراميش امام سجاد(عليه السلام)درشهر حضور داشت. اوبدنيا آمد . طفل را درپارچه سفيد ي پيچيدند وبه نزد امامش آوردند . حضرت زين العابدن (عليه السلام) نگاهي توأم بانشاط واميد بر او افکند ومراسم اسلامي رادرباره او پياده کرد.
ازديدارش شادمان بود و با علم امامت مي دانست که اين طفل چون ديگر کودکان نيست . اميد دنياي اسلام وذخيره گرانقدر الهي است. پس ازقرائت آياتي ازقرآن وذکر ودعا فرمود: اميد است قدمش مبارک باشد.

   نام او

او را جعفر نامگذاري كرده اند و در اين نامگذاري از سخن رسول خدا در بيش از هفتاد سال قبل از او الهام گرفته اند . از رسول خدا در مورد نام و لقب او سخنها و رواياتي است. از جمله اين سخن است كه فرمود:
خداوند از صلب امام باقر (عليه السلام) فرزندي پديد مي آورد كه كلمه حق و زبان صدق و راستين اسلام است. و هم از وی نقل شده است كه فرموده:
آنكس كه دوست ميدارد خداي را ملاقات كند در حاليكه كتاب عمل او در دست راست او باشد بايد جعفربن محمد الصادق (عليه السلام) را دوست بدارد
برخي از اسناد ها گزينش نام او را به پيامبر (صلي الله عليه و‌ آله) نسبت ميدهد و ميگويند او بود كه نام او را جعفر صادق عليه السلام گذارد.
 

  القاب او 
در دنياي عرب رسم بود كه صفت برجسته اي از فرد را مشخص كرده او را بدان صفت بخوانند و چنين صفت را لقب مي گفتند. اين اسم در بسياري از جوامع گذشته و حال سابقه داشته و تقريباََ در بسياري از نقاط جهان امروز نيز ساري و جاري است.
براي امام ششم ما القاب متعدد و متنوعي است كه هر كدام بنحوي و نوعي صفت و حقيقتي را از او نشان مي دهند.
معروفترين لقب او صادق است به معني راستين و راستگو كه ما در مورد علت اين نامگذاري نظراتي را عرضه مي داريم .
و از ديگر القاب او عبارتند از :
ـ فاضل (داراي فضيلت و برتري از جهات مختلف)
ـ قائم (به معني ثابت و پايدار ، قيام كننده ،برپا و استوار)
ـ كامل ( و او كسي است كه از عيبها منزه و دور و بركنار است )
ـ منجي ( نجات بخش و رستگار كننده ، عامل رستگاري و نجات )
ـ كلمه الحق ( سخن حق ، بدور از آلودگي ، منزه از خبائث ظاهر و باطن و ...)
ـ لسان الصدق ( زبان راست ، و راستگوي در سخن ، گوياي راستي و ...)
ـ صابر (بردبار، متحمل ، مقاوم ، در برابر دشواريها ، استوار و پايدارو ...)
صادق كه از آن بحث شده و ذيلا به شرحش مي پردازيم. 

  چرا صادق؟
چرا او را صادق ناميدند؟ مگر ديگر پيشوايان از اين صفت دور و بر كنار بوده اند؟ چرا آنها را صادق نناميده اند؟ در پاسخ آن بايد گفت اولاََ اثبات صفتي در باره فردي مايه نفي آن از ديگران نيست . ثانياََ در لابلاي توجيهاتي كه كه براي ذكر اين لقب جهت امان از سوي بزرگان مطرح شده است حقايقي ديگر از اين نامگذاري بدست مي آيد:
پيامبر (صلي الله عليه و‌ آله) فرمود ه : بهنگامي كه پسرم جعفر بن محمد بدنيا آمد او را صادق بخوانيد بدان خاطر كه در تداوم امامت ، فرزندي به دنيا مي آيد كه به همين نام ( جعفر) موسوم مي شود ، بدون حقي دعوي امامت ميكند و او را جعفر كذاب مينامند و نمونه اين سخن از حضرات معصومين اندك نيستند.
_ او را صادق ناميده اند بخاطر صدق مقالت او.
ـ او را صادق خوانده اند بخاطر صدق حديث و سخنش
ـ ديگران چون سيوطي ، از پيشوايان و بزرگان اهل سنت نيز همين سخن را سروده اند.
ـ بعضي از بزرگان نوشته اند اين لقب را بدان خاطر به او داده اند كه همه پيش بيني ها و اضهار نظر هاي او راست در مي آمد و هرچه ميگفت درست بود . ويا گفته اند او را از اين بابت صادق خوانده اند كه جز حق نگفت و جز راست و درست به مردم ابلاغ نكرد .
لقب صادق را حتي دشمنانش نيز در باره او معمول ميداشتند و اين لقب چندان مشهور بود كه هر كس آن را مي شنيد همان را بر زبان جاري مي كرد ، حتي منصور عباسي دشمن كينه توز و سر سخت امام (عليه السلام) و سرانجام قاتل او . 

  كنيه او
لقب و كنيه در رسوم عرب تقريباََ همان نقش را ايفا مي كردند كه نام خانوادگي در زبان فارسي ما و هم كنيه نشانه اي از احترام و در مواردي هم سببي براي تحقير بود و انتخاب كنيه ها از سوي خانواده ، خود شخص و در مواردي هم مردم بود.
او را كنيه هاي متعددي بود كه هر كدام را به مناسبتي در باره او بكار ميبردند. معروفترين آنها عبارتند از : ابا عبد الله كه در زبان روايات و احاديث منقول از سوي او بدان بسيار بر ميخوريم.
از ديگر كنيه هاي او عبارتند از ابا اسماعيل ، ابا موسي ، و اين كنيه به اعتبار فرزندان امام بود كه اين اسامي را دارا بودند.

درآغوش مادر

اودرخانواده عصمت وولايت ،درکنار جد و پدر و درآغوش مادر بزرگ شد و درآن ازاحترام وتکريم فوق العاده اي برخوردار بود. امرتغذيه وشيردهي اورامادرش شخصاً برعهده گرفت. بويژه که اودردوران کودکي بسيار ضعيف ولاغر بود.
اسناد تاريخي نشان مي دهند که اودردوران کودکي ضعيف الجسم وضعيف البنيه بود.بيماريهاي متعددي را متحمل شد وهرکدام رادرسايه عنايت ودعاي اهل خانواده پشت سرگذارد. ازحدود پس از2 سالگي وضع وحالي عادي يافت ونيازش به پرستاري ومراقبت ويژه کمتر شد.
مادرش درباره او وقت گذاري بسياري داشت ،براي او اشعاري بهجت آفرين
زمزمه مي کرد که آن را خودسروده بود. 
مفاهيم برخي ازاشعاراو اين است :شما را مژده باد که قامت او بلند مي شود وقد اورشد مي کند وچهره اش چون ماه شب چهارده مي درخشد .
اَبشِرُواحُبّاً حُبّاً قَدُّهُ طالَ وَنَما وَجهُهُ بَدُرُ السُّماءِ
مايه دلگرمي مادروموجب سروراهل خانه بود. هوشمندي وزيرکي او همه را به حيرت وامي داشت. حرکت وراه ورسم اونشان مي داد درمسيرخير وعزت است وآينده خوبي را براي جامعه اسلامي فراهم مي بيند واين امر حتي دربازي هاي کودکانه مشهود بود.

درعصر امام سجاد(عليه السلام)

گفتيم اوزماني بدنيا آمد که جدّ گرانقدرش امام سجاد(عليه السلام) زنده بود پس او درعصر امامت امام سجاد(عليه السلام)بدنياآمد والبته درعصر خفقان ودرتنگناي سياسي آن عصر. اوسه سال داشت که عبدالملک ازدنيا رفت و وليد بجاي اونشست .والبته وليد کوشيد هشام راازولايت مدينه برکنار کند وعمربن العزيز راکه درآن هنگام 24 سال داشت والي مدينه نمايد.
امر سرپرستي او را امام سجاد(عليه السلام) برعهده داشت واو نوعي انس وصفاي مخصوص با جد گرامي خودداشت. زمزمه ها ودعاها واذکار امام سجاد(عليه السلام)درروح او نقش مي بست واورابيش ازپيش شيفته راه ورسم خدائي مي کرد.
صفاي تربيت امام سجاد(عليه السلام) در روح جان اواثر کرد و ماآثار آن رادر زندگي بعدي امام درعبارات و درحالات ونماز او،زمزمه وشب زنده داريهاي او مي بينيم که البته اين امر درسايه عنايت پدر ومعاشرت بااوکاملتر شد.

درعصر پدر

وارد دنياي نوجواني شد. حدود 12سالش بود که امام سجاد(عليه السلام) ازدنيا رفت وگرد غم وتأثر برچهر ه اونشست. اودرطول مدت زندگي باجدش شاهد حزنها، اظهار تأثرها وگريه ها وسرشک ريزي امام بود ومسأله شهادت امام حسين(عليه السلام) ازمسائلي بود که خاطره آن هرگز ازياد اهل بيت زدوده نمي شد. واین ماتم جديد براي امام دردي تازه بود.
پس از وفات امام سجاد(عليه السلام)يکسره متوجه پدر بود و درمحضر او و درخدمتش به فعاليش وتلاش مي پرداخت. دردوران کودکي به علت حافظه سرشاري که داشت ازآموزش هاي جدّ و پدر استفاده مي برد.
وضع اقتصادي خانواده اش بد نبود ولي فراموش نکنيم که امام باقر(عليه السلام) رادو گونه دشواري ومشکل اقتصادي بود: يکي اداره عائله سنگين توسط او و ديگري رسيدگي به وضع محرومان وگرفتاراني که بعلت اعتقاد شيعي بي خانمان شده واززندگی محروم بودند. درنتيجه زندگي آنهادرسطحي متوسط وبمانند عامه بود.

آموزگاران امام

حضرت جعفرصادق(عليه السلام) درخانواده اي متوسط چشم به دنيا گشود وپدروجدش ازمردان بابضاعت مدينه به شما رمي آمدند. مادرش ام فروه مثل اکثر زنهاي دودمان ابوبکر خليفه اول زني باسواد بودوپدرش حضرت محمد باقر(عليه السلام)مردي دانشمند. مادر وآنگاه پدر،ازسن دوسالگي امام جعفر صادق (عليه السلام) راتحت آموزش قراردادند. حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) فرزند منحصربفرد امام محمد باقر(عليه السلام) نبود وچند برادر داشت، درصورتیکه امام محمد باقر(عليه السلام) وپدرش حضرت زين العابدين (عليه السلام) ازسن دوسالگي اوراازلحاظ تدريس موردتوجه قرار دادند وگاهي مادرش(ام فروه) به او درس مي داد وزماني پدرش وگاهي نيزجدش حضرت زين العابدين(عليه السلام). اين توجه استثنائي مادروپدر وجد،ناشي از اين بود که امام صادق(عليه السلام) هوش و حافظه اي خارق العاده داشت. هوش وحافظه فوق العاده حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) راازصفات امامت او میدانند.

درجلسات درس پدر

تاريخ نشان مي دهد که او حدود ده سال عمرداشت که درجلسات بحث جدّ وبعدها جلسات درس پدر شرکت مي کرد، درحاليکه افراد شرکت کننده درآن جلسات همه ازافراد مسن ّ، جوان، ويابزرگسال بودند.
روزي وليد بن عبدالملک برامام وارد شد درحاليکه اوسرگرم تدريس وامام صادق(عليه السلام) نيزکه در سنين کودکي ياآغاز نوجواني بود درآنجا حضور داشت. وليد ازديدن اومتعجب شد وپرسيد اوبااين سن دراينجا چه مي کند؟ پاسخ شنيد که دانشجوي اين کلاس درس است.سؤالاتي ازامام صادق(عليه السلام) کرد وپاسخهائي مناسب شنيد وسرانجام چنين داوري کردکه او در آينده ازدانشمندان خواهد شد. 

اسنادي نشان مي دهند که او درنوجواني درمحضر علمي پدر شرکت مي کرد وازدروس هيئت وجغرافيابهره مي گرفت وعظمت فکري خودرامتجلي مي ساخت.
بااینکه فردی کم سن وسال بود، در بین دیگر دانشجویان درخششی فوق العاده داشت وهمواره اورا فردی با ذخائر علمی وفکری بسیار می شناختند.

ازدواج امام صادق (عليه السلام)

اودرجواني ازدواج كرد. راجع به امر ازدواج اوسخن هاست. ازجمله اين سخن مطرح است كه امام باقر(عليه السلام) انتظارمي كشيد كه برده فروشي ازسفراخيرش برگرددوامام برده اي موردنظررابخردواورابه ازدواج فرزندش درآورد.
كاروان آمدوامام كيسة زري رافرستادكه باآن ، برده موردنظررا بخرد . بنزدمالك برده هارفتند وازوي برده اي خواستند. مدعي شدكه همه رافروخته و تنهايك دخترباقي مانده كه اورابه 70مثقال طلامي فروشد. 
كيسه پولي راكه امام باقر(عليه السلام) داده بودگشودند هفتاد دينار درآن بود. اوراباآن پول خريدندو به نزدامام باقر(عليه السلام) آوردند. ازنام اوپرسيد- پاسخ شنيدكه حميده نام دارد. امام فرموداوپسنديده و محموده دردنياوآخرت است.
درموردعلت باكره ماندن اودرعين بردگي پرسش شد. پاسخ داد كسي نتوانست بامن روبرو شود. هرگاه فردي قصدمن مي كرد پيري وارد مي شدواوراازمن دورمي ساخت و...
امام باقر(عليه السلام) پيشاپیش از همه اين حالات جزاً خبرداده بود. سرانجام او رابه ازدواج فرزندش امام صادق(عليه السلام) درآورد. درمورداين زن نوشته اندكه حامل ودائع امامت واصالتاً اهل روم يااندلس بود.

زمينه سازي قتل امام محمد باقر

اهل بيت (عليهم السلام) محسود بني اميه وبني عباس بودند ودرطول مدت 250 سالي که از وفات پيامبر(صلي الله عليه وآله) وزندگي حضرات معصومان (عليهم السلام) گذشت آنها همواره تحت شکنجه ، فشار ، آزار و اذيت وطعن وکينه بودند وسرانجام هرکدام ازآنها بدست دژخيمي به شهادت رسيدند.
هشام بن عبدالملک سالهاي سال کينه امام باقر (عليهم السلام) رادردل مي پروراند ونمي توانست وجود اوراتحمل کندوباهمکاري برخي ازفقهاي اهل سنت برنامه قتل امام را طراحي کردند.  
عامل قتل هشام وبه احتمال قريب به يقين عامل اودرمدينه ابراهيم بن وليد بود. اگر چه اسنادي آن را به زيد بن حسن نيزنسبت مي دهند . ولي حق اين است درامر شهادت اوبسياري دخالت داشته اند.


شهادت امام باقر (عليه السلام)

اين واقعيتي است که خاندان پيامبر(صلي الله عليه وآله) رادر روزسقيفه کشتند وقتل ومسموميت آنهارا رد طول تاريخ ازآن زمان رقم زدند واين مسأله اي است که حضرات معصومين (عليهم السلام) درگفته ها واظهار نظرهاي خود بارها ازآن سخن گفته اند.
وبدين سان امام باقر(عليهم السلام) ودرپي او امام صادق(عليهم السلام) وديگران درصف وخطي قراردارند که فرجام شان شهادت است واين مسأله اي است که ازخود آنها نقل شده :
مامِنَّا اِلاَّ مَسمُومُ اَومَقتولُ «هيچک ازماامامان نسيت، جزآنکه مسموم ويامقتول است.» ...


دفن ومزار

...امام باقر(عليهم السلام)ازدنيارفت وخبرمشهور اين واقعه در7ذي الحجه سال 114اتفاق افتاد اگر چه اسناد ديگري هم دراين زمينه وجود دارد .تشييع آبرومندانه اي ازاو بعمل آمد وامام صادق(عليهم السلام)برجنازه پدر نمازگزارد واورا دربقيع ، درجوار پدربزرگوارش دفن کردند ومزار اوزيارتگاه است. ...

جانشيني امام صادق(عليهم السلام)

هرامامي وظيفه دارد قبل از مرگ جانشين خودراتعيين وبه مردم اعلام کند تا تابعان وپيروان درانتخاب راهنما و هادي خويش دچار سردرگمي نباشند.
اين امر توسط همه امامان بحق ما صورت گرفت وقبل ازآنها رسول خد(صلي الله عليه وآله) را مي بينيم که اين برنامه رادرمورد امام اميرالمؤمنين (عليهم السلام) درغدير خم انجام دادند که مورد اتفاق همه مورخان ازشيعه وسني است.
امام باقر(عليهم السلام) درطول حيات خودبارها اين برنامه راعمل کرد وامام صادق(عليهم السلام)رابعنوان امام بعدي وقائم به امردين معرفي فرمود. اسناد تاريخي و مستند دراين مورد بسيار است از:
نافع گويد امام باقر(عليهم السلام) روزي درحضور جمع ،خطاب به ياران فرمود: وقتي که ازدنيا رفتم ازاين شخص (اشاره به امام صادق(عليهم السلام)) پيروي کنيد زيراکه او امام وخليفه پس ازمن است.
فًهُوَ الاِمامُ وَالخَليِفَةُ بَعدِي.
امام باقر(عليهم السلام) خود فرمود: به اين علت اين امر رادرحضور جمع انجام داده ام تابدانند تو وصي مني وپس از مرگم درباره تو بحث و نزاعي نباشد.
پس از وفات امام باقر(عليهم السلام) امام صادق(عليهم السلام) شخصاٌامر تکفين وتجهيز اورابر عهده گرفت ودر تمام مراسم حضور داشت تا همگان بدانند که امام باقر (عليهم السلام) راجز او وصيي نيست.


امامت او

درشأن امام صادق(عليه السلام) سخنان بسياري گفته اند. اورافردي عالم،زاهد،مستجاب الدعوةً،عابد،خاشع،اديب و..خوانده اند. ولي اگربگوئيم كه اوامام بودهمه صفات خوب موردنظررادرباره اوگفته ايم. امامت دربينش مامنصبي است الهي كه خداوند آنرابراي آنكس كه شايسته اش بداند. عطامي كندواورابراي آن پست و موقعيت برمي گزيند، اوبراساس بينش ماجانشين پيامبر(صلي اللّه عليه وآله) است. و واجدصفات وخصايصي است كه ماصرفاً آنرادرامررهبري وحاكميت سياسي اسلام مي بينيم وبدين سان شايدنيازچنداني . جزدرحدآشنائي وآگاهي نباشدكه ماازآراستگي وشخصيت والايش بحث كنيم.

تاريخ امامت

اوششمين پيشواي بحق اسلام پس ازوفات حضرت رسول الله (صلي اللّه عليه وآله) است، پيش ازاوپدرش امام باقر(عليه السلام) پيشواي مردم بود كه براساس اسنادومشهوردرسال 114هجري ازدنيا رفت وامام صادق(عليه السلام) بجانشيني اومنصوب شد. بخشي ازدوران امامت درعصرزمامداران بني اميه است. وبخشي ديگركه پس ازسقوط بني اميه اتقاف افتاددرعصرزمامداران بني عباس است. كه درآن باعبدالله سفاح ومنصورمعاصربود. اوبه مدت يك سوم قرن راسرگرم امامت امت بود. وازجومناسب زمان كه دوران درگيري زمامداران بني اميه وبني عباس بود. استفاده كردوازآن براي توسعه علوم قرآني ونشرديگردانشهااستفاده كرد. والبته اين جريان بابكارگيري ازاخلاقي بودكه الحق بايدگفت. ازنوع اخلاق پيامبران است وازاين خودعامل مهمي درجلب نظرمردم به سوي اسلام بود.

اسنادامامت

درمورداواسنادبسياري وجوددارندكه شرح وبررسي آنهاخوددفتري جداگانه رامي طلبند. آنچه راكه مادراين بحث بارعايت اختصارعرضه ميداريم شامل سه سري ازاسناداست.
1-اسنادي كه قبل ازامام باقر(عليه السلام) وازسوي پيشينيان عرضه شده ودردست است، مثل اسنادي كه ازحضرت رسول خدا(صلي اللّه عليه وآله) درمعرفي ائمه پس ازاوازجمله امام صادق(عليه السلام)داريم. لوح جابر كه درآن اسامي امامان بنقل ازحضرت فاطمه (عليهاالسلام) آمده است. وياذكرنام اوتوسط امامان ديگركه معمولاً هرامامي امام پس ازخودراقبل ازمرگ معرفي مي كرد.
2-اسنادي كه ازامام باقر(عليه السلام) دراين زمينه دردست است . كه مابه برخي ازآنها درفصل پيش اشاره كرديم.
-جبابرجعفي گويد:
ازامام باقر(عليه السلام) پرسيدم قائم بعدي آل محمد(صلي الله عليه وآله) كيست؟
اوبادست به پشت امام صادق(عليه السلام) زدوگفت: بخداي سوگنداوقائم آل محمد(صلي اللّه عليه وآله) است.
-امام باقر(عليه السلام) دربرابرسؤال كميت ازامامان شيعه (عليهم السلام) نام يك يك امامان راگفت تانوبت به
خوداورسيد وبعدبادست به دوش امام صادق(عليه السلام) گذاشت وبعدفرمود:
پس ازمن اين شخص است:
ثُمَّ بَعدي هذ
-طاهرگويد:
نزدامام باقر(عليه السلام) بودم كه امام صادق(عليه السلام) واردشد.
امام روي به من كردوفرمود:
اين مردبهترين افراداست.
-ابوالصباح الكناني گويد:
امام باقر(عليه السلام) به فرزندش امام صادق(عليه السلام) نگريست وفرمود:
اوازكساني است كه اين آيه درشأن اونازل شده.
وَنُريُداَن نَمُّنَ عَليَ اللَّذينَ استُضعِفُوافِي الاَرضِ وَنَجعَلَهُم اَئِمَّةًوَنَجعَلَهُمُ الوارِثينَ.
-امام باقر(عليه السلام) به حضرت صادق(عليه السلام)كه راه مي رفت نگاه كرد.
وگفت اين شخص رامي بيني؟
اوازكساني است كه خداي عزوجل فرمايد:
وَنُريدُ اَن نَمُّنَ عَلضي اللَّذينَ استضعِفوا..
3-ازسوي ديگران كه حتي قائل به مسأله امامت وخلافت براساس انديشه شيعي نيستند.
اين مسأله ذكرشده است كه او،دربين برادرانش خليفه پدر،ووصي اووقائم به امامت است و...
ويااحمدشهاب الدين الفاظي نوشته است برامامت وجلال وسيادت اوهمه علماء اتفاق نظردارند
.

دوران ومراحل امامت

دوران امامت اوراازنظرسياسي درسه بخش مي توان قسمت كرد.
1-دوره نهضت ضداموي يادوره سقوط بني اميه كه اين خودحدود18سال به طول انجاميد ودرآن اضطراب وآشوب درسراسركشوراسلامي بچشم مي خورد.
2-دوره حكومت ابوالعباس سفاح كه حدود4سال به طول انجاميدواونمي توانست . كنيه وعقده خودراآنچنان كه بودبروزدهد. ولي درعين حال مترصدفرصتي براي براندازي امام صادق(عليه السلام) بود.
3-دوران حكومت منصوركه امام ازسال (136-148)يعني به مدت 12 سال ازدوران امامت خودرادرعصراوگذراند. ودوره اي بس سخت ودشواربود-زيرامنصوربارهاوبارهاقصدقتل امام راكردولي بدان موفق نشد. دركل ،اونسبت به ديگرامامان قبل وبعددوره امامت نسبتاً درازي راطي كرد. كه اين خودرارموزموفقيت امام رادرامرارشادوهدايت جامعه واحياي تشيع بود. اوفرصت خوبي رادراستخدام گرفت تادرساية آن بتواند خط فكري شيعه راكه همان اسلام راستين بودعرضه دارد. وحقايق واسرارآنرابراي جامعه بيان كند. آنچنان كه دروس ونظرات وبيانات اوسازنده وجهت دهنده وبراي دنياي بعدجزوذخايرقرارگرفته است.


جوٌ زمان او

دردوران اضطراب درجوي آشفته وپرازآشوب زندگي راسركردبيشترعمرواوقاتش رادرمعارضه هاومباحثه هاورفع اجحاف ازمظلومان ومحرومان بود. كساني كه پناهي نداشتند ودرآتش فتنه حكام مي سوختند. اودردوران امامت خودبادوگروه عمده مواجه بود:
1-سياستمداران وزمامداران كه وجودعلمي اوراتحمل نمي كردند.
2-گمراهان ومنحرفان كه براي نظرات خود دلايلي بي محتواداشتندوبحث باآنان واقناع آنان وجهت دادن شان به سوي حق بس دشواربود.
زندگي امام ازسال 132هجري وارد مرحله اي جديدمي شود. وآن دوره حكومت بني عباس است كه افرادي مزوّ روخائن واهل رياوتدليس ونسبت به اهل بيت جداً كينه توزبودند وامام رامزاحم خودتلقي مي كردند.

مرجعيت امام

اينكه ائمه مذاهب مختلفه شاگردان امام بودند جاي بحث و سخني نيست اسناد هر دو فرقه حكايت ازآن دارد، بعبارت ديگرامام مرجعيت ديني دنياي اسلام رابرعهده دارد و آراء و نظرات همه فرق به او وصل است . برخي به صورت تغيير يافته بخشي به صورت دستكاري ومنع شده وبرخي هم بصورت نص وعين شيعه ازگروهي بودكه امام رامرجع ديني خودمي دانست وحكم اورادرجنبه اجرامدنظر داشت وموردتبعيت قرارمي داد. واين مسأله راحتي برخي ازانقلابيون شيعه كه خط وراه وروشي تقريباًجداگانه داشتند مي پذيرفتند. زيدبن علي بن الحسين آن انقلابي معروف كه به شهادت رسيد مي گفت خداي درهرعصري حجتي براي مردم معين مي كندكه ازاهل بيت است. اين حجت درعصرماپس ازبرادرم جعفربن محمد(عليهماالسلام) است . آنكس كه اوراپيروي كندگمراه نمي شود وآنكس كه اورامخالفت كندهدايت نمي يابد.
لايَضِلُّ مَن تَبِعَه وَلايَهتَدي مَن خالَفَهُ

تو طئه قتل امام صادق (عيه السلام)

حسادت وکينه منصور راپاياني نبود وشيوه ها وترفندهائي که براي کمرنگ کردن موقعيت امام بکار مي برد مؤثر واقع نمي شد. بدين خاطر شيوه نامردي رادرپيش گرفت و مصمم شد که محرمانه و خائنانه امام رامسموم نمايد.
ازسوي ديگر امام در سالهاي آخر عمر خود شديداً لاغر وضعيف شده بود و به تعبيريکي از افرادي که امام را درآن روزگار ديده بود ازاوچيزي نمانده بود جز سرش، کنايه ازاينکه بدن کاملاً فرسوده ونحيف شده بود. سراسرزندگيش به دشواري وسختي ورنج آفريني گذشته بود. ودرسالهاي آخر عمربر ميزان محدوديت واحضار وتهديد او اضافه مي شد که اين خود بر خستگي ورنجش مي افزود.

برنامه قتل امام صادق (عليه السلام)

سرانجام منصور نتوانست پيشرفت امام را ببيند و عظمت او را تحمل نمايد. طرح قتل او را از طريق مسموم کردن تهيه نمود.
اين نکته راناگفته نگذاريم که بني عباس درس مسموم کردن امامان رااز پيشوايان راستين خود، يعني بني اميه آموختند. معاويه بارها گفته بود خداوند ازعسل لشکرياني دارد و.. که غرض عسل مسموم بود که به خورد دشمنان خود ميداد.
منصور توسط والي خود درمدينه امام را با انگور زهرآلود به شهادت رساند وبعد حيله گرانه به گريه وزاري وعزاداري او پرداخت. اينکه درامر شهادت امام، منصور دست داشته جاي شکي براي ما نيست، زيرا که خود بارها گفته بود که او چون استخواني درگلويم گير کرده است.
شايد منصور جداً وقلباً دوست نداشت امام رابکشد ولي چه مي توان کرد که مقام است وسلطنت، پست است وموقعيت. مگر هرکسي ميتواند ازآن بگذرد؟ امرشهادت او را توسط منصور، برخي چون ابوزهره انکار کرد ه اند، بدليل ابراز تأسف منصور ازمرگ او وهم گفته اند که اين امر خلاف تحکيم پايه هاي حکومت او بود. ديگران هم همين افکار راداشته اند ويا برخي ديگر ازآن به ترديد ياد کرده اند. ولي باتوجه به سابقه برخورد واحضار وتهديد منصور، وبا توجه به اعمال زمامداران پس از او معلوم مي شود بني عباس چون بني اميه درخط امام کشي بودند وآنها شش تن ازامامان ما را مسموم کرده اند. آري او پس از قتل امام ابراز تأسف هم کرد وآن مصلحتي بود.

تاريخ شهادت امام صادق (عيه السلام)

اینکه امام در چه ماهی وفات یافته ، روایات مختلف است. برخی بیست وپنجم شوال وبرخی نیمه رجب را روایت کرده اند اما روایت بیست وپنجم شوال مشهورتر است.ولی مورخان شیعه وسنی اتفاق نظر دارند که سال وفات امام ، 148 هجری بوده است .
همچنین نویسندگان وتاریخدانان شیعه متفقاً اعتقاد دارند که والی مدینه از سوی منصور عباسی امام را بوسیله زهر مسموم و شهید کرده است .(کفعمی) در کتاب مصباح روایت کرده که امام با انگوری زهرآگین مسموم وشهید شده است در این میان برخی محققان اهل سنت نیز شهادت امام را بوسیله زهر روایت کرده اند که از جمله مؤلفان کتابهای اسعاف الراغبین ، نورالابصار ، تذکرة الخواص ، الصواعق المحرقه را می توان نام برد.

وفات امام

در دم مرگ اين جمله راازاو نقل کردند:
آمَنتُ بِاللهِ، وَکَفَرتُ بِالطَّاغُوتِ، اللّهمَّ احفَظني فِي مَنامي وَيَقظَتي
به خداي ايمان دارم، به طاغوت کفر مي ورزم، خداوندا مرا درخواب وبيداري (قيامت) حفظ فرما. سال وفات او را سال 148 هجري وسن اورا 65 سال ذکر کرده اند. ولي در اين زمينه اختلافاتي درتاريخ هاست از جمله 68سال ،71سال هم نوشته اند روز وفات او 25شوال است و برخي اول شوال و15رجب هم نوشته اند. مدت امامت اورا 31 سال وبرخي34 سال هم نوشته اند. زمان وفات او دوازدهمين سال حکومت منصور بود.
البته تشييع جنازه فوق العاده اي از امام صورت گرفت که تا آن تاريخ درزندگي امامان ديده نشده بود. مسلمان وکافرو شيعه و سني درآن شرکت داشتند.

مظلوميت او

او امامي مظلوم بود. مظلومي که هم ازسوي دوستان ستم ديد وهم ازسوي دشمنان، دوستان حق او رانشناختند وبه آزارش پرداخته تاحدي که آن خويشاوند نزديک باخنجر به امام حمله کرد ویا آن ديگري ازاو روي برتافت که چرا درخدمت نهضت وقيام مسلحانه ا ش قرار نمي گيرد و...
اما دشمنان که جاي خود داشتند. پيري لاغر وضعيف رانيمه شب ، بدون لباس وعمامه باپای پياده به دنبال خود مي کشاندند. اموالش را مصادره مي کردند ،خانه اش را آتش مي زدند ، به اواهانت مي کردند...
پاره اي ازاسناد او رامظلوم تراز امام حسين (عليه السلام) سيد الشهداء معرفي مي کنند و حتي اورا سيد المظلومين مي خوانند بياد آوريم که هشام او وپدرش رابه شام احضار کرد وتاسه روز به آنها اجازه ورود نداد وبه آنها غذا نفروختند وآنها را سنگ زدند!!
دردوران امامت هم بگفته سيد بن طاووس منصور 7بار امام را احضار واو را به قتل تهديد کرد. والي مدينه همواره مزاحم او بود، جلسه درس او راتعطيل مي کردند، ملاقات بااو را ممنوع اعلام مي کردند ، شاگردان او چون مالک و ابو حنيفه راعليه او علم کردند ، درپشت سراوبدگوئي ها مي کردند و...
اوسفارش کرده بود که درمني ازاو ومظلوميت او ياد کنند.ا مام کاظم(عليه السلام) پس از وفات هرشب حجره او را روشن مي داشت تاعابران ياد وخاطره اورا زنده دارند.

وصايای امام صادق (عليه السلام)هنگام فوت

اودر لحظه مرگ وصايایي چندي می نماید که برخي درامرامامت برخي درزمينه مسائل خانوادگي وبخشي درمورد عامه است.
- به فرزندان خود گفت: فَلا تَمُوتُنَّ اِلاُّ وَاَنتُم مُسلِموُن بکوشيد که جز مسلمان نميريد.
- به کسان وخويشان فرمود: اِنَّ شَفاعَتَنَا لاتَنالُ مَستَخِفّاَ بِالصَّلاةِ. شفاعت ما به کسي که نماز راکوچک بشمارد نمي رسد
- به خانواده خود وصيت کرد که پس ازمرگش تا چند سال درموسم حج درمني براي او مراسم عزاداري برپاکنند.

- دستور داد براي خويشان وکسان هديه اي بفرستند، حتي هفتاد دينار براي حسن افطس از خويشان او. وحسن افطس همان کسي است که با خنجر به امام حمله کرده بود ومي فرمود مي خواهد آيه قرآن رادرمورد صله رحم اجرا کند.
- درباره امام پس ازخود، امام کاظم(عليه السلام) رابراي چندمين بار منصوب کرد که او درآن هنگام براساس سندي بیست سال داشت.
- بخشي از سفارشهاي او درباره غسل وکفن وقبر خود بود که احکام اسلامي دراين زمينه وجود دارد.
- وبالاخره بخشي از وصيت راجع به مردم بود که روؤس آن دعوت به وقار وآرامش، حفظ زبان، پرهيز ازدروغ وتهمت ودشمني، دوري ازتجاوز کار، پرهيز ازحسادت وترک معاصي و... بود.

مزار و بازماندگان

امام راشهيد کردند وچراغي راکه روشن بخش محافل ومجامع دنياي اسلام بود خاموش نمودند.منصور اوراکشت ودرعين حال مي گفت: مثل جعفر بن محمد کجا پيدا مي شود؟ وفريبکارانه وحيله گرانه درعين اينکه با تمام وجود ازاين مسأله شادان بود ، ابراز تأسف مي کرد.
آري، دور داشتن حضرت علي(عليه السلام)ازخلافت درغوغاي سقيفه اگر بگوئيم ناشي از توطئه اي پيش بينانه نبود،لااقل خيانت بارز وآشکار عليه اسلام ومسلمين بود. آثار زيانباري از خود برجاي گذاشت که يکي از آنها تار ومار کردن فرزندان پيامبر(صلي الله عليه وآله) وبه شهادت رساندن آنها بود.
اينان همه عمرو هستي وامکان خود را درراه نشر وتبيين احکام اسلام و دفاع از شرف وقداست آن وحمايت ازانسانها وبرقراري عدالت صرف کردند.ازجان خويش مايه گذاشتند تابشريت سروري وآقائي پيدا کند.
چرا دشمنان بشريت بايد تا اين حد گستاخ باشند که اينان را به شهادت برسانند؟ سنگ اول اين ستم ازکجا بنيان نهاده شد؟ جز از سقيفه؟ وآيا سزاوار نيست اين عبارت ذکر همگان باشد که:
اَللّهُمَّ العَن اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخَرَتابِعٍ لَهُ علي ذلک

دفن و مزار

برطبق وصيت ، او را غسل دادند وکفن کردند. امام کاظم (عليه السلام) اورا درلباس احرام وهم پارچه يا پيراهني که يادگار جدش امام سجاد (عليه السلام) بود پيچيده ومحفوظ کرد.مراسم تشييع بي مانندي براي او انجام شد. جنازه نه بر روي دوش ها که برروي دستها بود.ابوهريره عجلي درمورد تشييع ودفنش درآن روزگار اشعاري سرود که خلاصه آن اين است:
آنگاه که جنازه اش را حرکت مي دادند پيش خود گفتم: آيا مي دانند چه چيزي رابه سوي گور مي برند؟ کوهي که برافراز بلندي جاي داشت. مردم صبحگاهان برقبرش خاک ريختند. درحاليکه شايسته آن بود بالاي سرهاي جاي گيرد.
او رانيز چون امامان گرانقدر پيشين به سوي بقيع بردند ودرکنار امام مجتبي، امام سجاد، امام باقر(عليهم السلام)درقبه عباس دفن کردند. او را درقبري جاي داده اند که برصدها خانه زندگان بي تفاوت برتراست.
مزار اوتا سال 1344 هجري درآن قبه وبارگاه مرکز زيارت وتوسل بود که دراين سال وهابي مسلکان این از خدا بی خبران آن راويران کردند. او خود درباره پاداش زيارت خود گفته بود: هرکس مرا زيارت کند فقيرنمي ميرد وخداي گناهانش را مي بخشد: مَن زارَني غُفِرَت لِذُنُوبِهِ وَلَم يَمُت فقيراٌ.

پس از شهادت

امام کاظم (عليه السلام)پدرش راپس از شهادت درميان دو تکه پارچه سفيد که لباس احرام او بود به اضافه پيراهن ودستاري که يادگار جدش حضرت علي بن الحسين(عليهماالسلام)بود ونيز درميان بُردي که آن را به چهل دنيار خريده بود ،پيچيد وبه خاک سپرد.
امام کاظم (عليه السلام)ضمناٌ دستور داد، چراغ اطاقي راکه پدرش درآن مي زيست همچنان روشن نگاه دارند واين چراغ تاامام موسي کاظم(عليه السلام)درمدينه بود ،همه شب روشن بود تااينکه به عراق احضارشد.پيش از اين نيز امام صادق(عليه السلام)چراغ اطاق پدرش امام باقر(عليه السلام)راروشن نگاه داشته بود.
ابوهريره عجلي که ازشعراي اهل بيت وازعلاقمندان آنان بوده دررثاي امام آن هنگام که بدن مطهرش راروي تخت روان به سوي بقيع مي برده اند، چنين سروده است:
«به آنان که رفتند امام را روي دوشهايشان حمل کنند گفتم:آيا مي دانيد که چه شخصيتي را به گورستان مي بريد؟کوه ثبير راکه چه مرتفع وبلند است!اينک مردماني رامي بينم که هريک مشتي خاک روي بدن مقدسش مي ريزند.چقدر شايسته است که برسر خويش بريزند.
اي صادق راستگو واي فرزند راستان وصادقان!به پدران پاک و پاکيزه ات سوگند راستين مي خورم وخداوند تعالي وپروردگار خاوران نيزبوجود شما سوگند ياد کرده وفرموده است :دوازده ستاره درخشاني که درعالم الهي هميشه پيشرو پيشگام بوده اند»
بدين ترتيب اما صادق(سلام الله عليها)درگورستان بقيع درکنار نياي مادريش امام حسن مجتبي وجد پدريش حضرت امام سجاد وپدرش امام باقرالعلوم(درود خدا به روان همه شان)به خاک سپرده شد واو آخرين امامي بود که دربقيع دفن گردي وپس ازاو تمام فرزندان او جزامام رضا(عليه السلام)که درخراسان آرميده درسرزمين عراق به خاک سپرده شده اند.

ثواب زيارت حضرت امام صادق (عليه السلام)

ازديدگاه سنت اسلامي ،زيارت مؤمن درهردوحال حيات ومرگ ثواب واجرفراوان دارد،بويژه اگراو،امام وپيشواي مؤمنان باشد.
بعلاوه زيارت قبورانبياءواوصياي آنان ترويج شعائردين وزنده نگاه داشتن آئين وجاودانگي نام ايشان وتوجه دادن دلهابه سويشان وتشويق وترغيب مردم به پيروي ازمرام ودينشان مي باشد ، واينكاري است كه همه عقلاي جهان آنرا مي پسندند وهرقوم دراحياي آثاربزرگانشان وزنده نگاه داشتن نام ونشانشان ورواج دادن مرامشان مي كوشند.

آري ،ديدارمزارپيغمبروائمه اطهار(عليهم السلام) تعظيم وبزرگداشت شعائرديني است وتعظيم شعائرالهي ازنشانه هاي تقواي دلهااست.
احاديث ورواياتي راكه در زمينه فضیلت زيارت قبرامام صادق (عليه السلام) واردشده است ، مي توان به دوبخش تقسيم كرد:
نخست سلسله احاديثي كه به طورعموم درثواب زيارت قبورانبياء واولياء آمده است.
وبخش ديگراحاديثي كه درفضيلت زيارت قبرشخص امام صادق (عليه السلام)نقل شده است.
احاديث بخش نخست فراوان است ومابه چندنمونه اشاره مي كنيم:
امام رضا(عليه السلام) فرمود:
براي هرامام وپيشواي برحقي ، برگردن دوستان وپيروانش ،حقي وتعهدي است وازآثارعمل به تعهدواداي حق او ، زيارت مرقداوست. پس هركس ازروي علاقه وپس ازپذيرش آئين او ، به زيارت قبورانبياء وامامان بشتابد، بدون شك درروزرستاخيز، آنها شفيع اوخواهند بود. 
اميرالمومنين حضرت علي (عليه السلام) فرمود:
زيارت خانه خدا را با زيارت قبر حضرت رسول اكرم(صلي الله عليه وآله) كامل كنيد. ترك زيارت قبراو، جفا وستم است درحق او. وظيفه شماست كه به زيارت قبر اوبشتابيد ونيزبه زيارت قبوركساني كه برگردن شما حق دارند بپردازيد ودركنارآن مزارها ازخدا روزي بطلبيد.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
هركس قبر امام وپيشواي برحق رازيارت كند ودركنارآن ، چهارركعت نمازگزارد ، خداوند براي اوثواب حج وعمره را نويسد.
ازاحاديث بخش دوم به ذكردوحديث قناعت مي كنيم:
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
هركس قبرمرازيارت كندگناهانش آمرزيده مي شود وهرگز فقير وبينوا از دنيا نمي رود.
امام حسن عسكري(عليه السلام) فرمود:
هركس قبرامام جعفرصادق وياپدرش امام باقر(عليهماالسلام) رازيارت كند. به چشم درد وديگر بيماريها مبتلا نمي شود وگرفتارازدنيا نمي رود.

امام محمد باقر (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
زندگی نامه امام باقر (ع) 

ولادت

امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعه‏ى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. (1) او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم‏»يعنى‏«شكافنده‏ى دانشها»لقب آن گرامى است.

به هنگام تولد هاله‏يى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.



 
 

امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبت‏به پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مى‏رساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى‏«ام عبد الله‏» (2) دختر امام مجتبى عليهم السلام است.

عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخن‏از والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مى‏آمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مى‏شناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مى‏خواندند.

راستگوترين لهجه‏ها و جذاب‏ترين چهره‏ها و بخشنده‏ترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.

گوشه‏يى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مى‏خوانيم:

پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى‏»فرمود.اى جابر!تو زنده مى‏مانى و فرزندم‏«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب‏»را كه نامش در تورات‏«باقر»است در مى‏يابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.

پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانه‏ى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع) آمد.

گفت:برو...

امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينه‏ى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟

فرمود:امام پس از من فرزندم‏«محمد باقر»است.

جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايت‏شوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.

ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى. (3)

 

علم امام

دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمه‏ى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله‏»نزد امام باقر (ع) مى‏آمد و از آنحضرت دانش فرا مى‏گرفت و به آن گرامى مكرر عرض مى‏كرد:اى شكافنده‏ى علوم! گواهى مى‏دهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى (4) .

«عبد الله بن عطاء مكى‏»مى‏گفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه‏»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود (5) .

شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه‏«جابر بن يزيد جعفى‏»به هنگام روايت از آن گرامى مى‏گفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...» (6)

مردى از«عبد الله عمر»مساله‏يى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى‏«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است (7) .

«ابو بصير»مى‏گويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مى‏بينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديده‏اى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت‏«ابو هارون‏»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.

از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟

فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟

گفتم:از كجا دريافتى؟

گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشنده‏يى است (8) .

و نيز«ابو بصير»مى‏گويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام‏«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مى‏رساند.

امام فرمود خدا رحمتش كند.

با تعجب گفت:مگر او مرده است؟

فرمود:آرى.

گفت:چه وقت در گذشت؟

فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.

گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...

فرمود:مگر هر كس مى‏ميرد به جهت‏بيمارى است؟

آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.

امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مى‏كنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامت‏شناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مى‏دهم (9) .

يكى از راويان مى‏گويد در كوفه به زنى قرآن مى‏آموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:

آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهره‏ام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن (10) .


 

اخلاق امام

مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانه‏ى امام بسيار مى‏آمد و به آن گرامى مى‏گفت: «...در روى زمين بغض و كينه‏ى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيده‏ام آنست كه اطاعت‏خدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مى‏بينى به خانه‏ى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مى‏فرمود و به نرمى سخن مى‏گفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب (11) نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مى‏پرداخت.

عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.

فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانه‏ى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.

ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:

«گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏خدا بر مردمانى (12) ...»

«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مى‏گويد:

در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعه‏ى خويش باز مى‏گردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.

نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مى‏ريخت‏با تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامت‏بدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اين‏حال در پى دنيا مى‏رود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مى‏كنى؟

فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت‏خداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مى‏سازم،از مرگ در آنحالت‏بيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.

گفتم:رحمت‏خدا بر تو باد،مى‏پنداشتم كه شما را پند مى‏دهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى (13) .


 

امام و امويان

امام چه خانه نشين باشد و چه در متن اجتماع در مقام امامتش تفاوتى رخ نمى‏دهد زيرا امامت چونان رسالت،منصبى است‏خدايى و مردمان را نمى‏رسد كه بدلخواه خويش امامى برگزينند.

غاصبان و متجاوزان هماره به مقام والاى امام رشك مى‏بردند و بهر وسيله براى غصب و تصرف حكومت و خلافت كه ويژه‏ى امامان بود دست مى‏يازيدند و در راه اين منظور از هيچ جنايتى نيز باك نداشتند.امامت امام در زمان خلافت وليد و سليمان بن عبد الملك و عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك و هشام بوده است.

برخى از دوران امامت امام باقر عليه السلام مقارن حكومت ظالمانه‏ى هشام بن عبد الملك اموى مى‏بود و هشام و ديگر امويان به خوبى مى‏دانستند كه اگر حكومت ظاهر را با ستم و جنايت‏به غصب گرفته‏اند هرگز نمى‏توانند حكومت دردلها را از خاندان پيامبر بربايند.

عظمت معنوى امامان گرامى چنان گيرا بود كه گاه دشمنان و غاصبان خود مرعوب مى‏ماندند و به تواضع برمى‏خاستند:

هشام در يكى از سالها به حج آمده بود و امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز جزو حاجيان بودند،روزى امام صادق (ع) در اجتماع عظيم حج ضمن خطابه‏يى فرمود:

«سپاس خداى را كه محمد (ص) را به راستى فرستاد و ما را به او گرامى ساخت،پس ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا (در زمين) هستيم،رستگار كسى است كه پيرو ما باشد و شور بخت آنكه با ما دشمنى ورزد».

امام صادق عليه السلام بعدها مى‏فرمود:گفتار مرا به هشام خبر بردند ولى متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نيز به مدينه برگشتيم به حاكم خود در مدينه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستد.

به دمشق در آمديم و هشام تا سه روز ما را بار نداد،روز چهارم بر او وارد شديم،هشام بر تخت نشسته بود و درباريان در برابرش به تير اندازى و هدف گيرى سرگرم بودند.

هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت:با بزرگان قبيله‏ات تيراندازى كن.

پدرم فرمود:من پير شده‏ام و تيراندازى از من گذشته است،مرا معذور دار.

هشام اصرار ورزيد و سوگند داد كه بايد اين كار را بكنى‏و به پير مردى از بنى اميه گفت كمانت را به او بده پدرم كمان برگرفت و تيرى به زه نهاد و پرتاب كرد،اولين تير درست در وسط هدف نشست،دومين تير را در كمان نهاد و چون شست از پيكان برداشت‏بر پيكان تير اول فرود آمد و آن را شكافت،تير سوم بر دوم و چهارم بر سوم...و نهم بر هشتم نشست،فرياد از حاضران برخاست،هشام بى قرار شد و فرياد زد:

آفرين ابا جعفر!تو در عرب و عجم سر آمد تيراندازنى،چطور مى‏پندارى زمان تيراندازى تو گذشته است...و در همان هنگام تصميم بر قتل پدرم گرفت و سر به زير افكنده فكر مى‏كرد و ما در برابر او ايستاده بوديم،ايستادن ما طولانى شد و پدرم از اين بابت‏به خشم آمد و آن گرامى چون خشمگين مى‏شد به آسمان مى‏نگريست و خشم در چهره‏اش آشكار مى‏شد، هشام غضب او را دريافت و ما را به سوى تخت‏خود فرا خواند و خود برخاست و پدرم را در برگرفت و او را بر دست راست‏خود بر تخت نشانيد و مرا نيز در برگرفت و بر دست راست پدرم نشاند،و با پدرم به گفتگو نشست و گفت:

قريش تا چون تويى را در ميان خود دارد بر عرب و عجم فخر مى‏كند،آفرين بر تو،تيراندازى را چنين از چه كسى و در چند مدت آموخته‏يى؟

پدرم فرمود:مى‏دانى كه مردم مدينه تيراندازى مى‏كنند و من در جوانى مدتى به اين كار مى‏پرداختم و بعد ترك كردم تا هم اكنون كه تو از من خواستى.

هشام گفت از آنگاه كه خويش را شناختم تا كنون‏تيراندازى بدين زبردستى نديده بودم و گمان نمى‏كنم كسى در روى زمين چون تو بر اين هنر توانا باشد،آيا فرزندت جعفر نيز مى‏تواند همچون تو تيراندازى كند؟

فرمود:ما«كمال‏»و«تمام‏»را به ارث مى‏بريم،همان كمال و تمامى كه خدا بر پيامبرش فرود آورد آنجا كه مى‏فرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (14) ...زمين از كسى كه بر اين كارها كاملا توانا باشد خالى نمى‏ماند.

چشم هشام با شنيدن اين جملات در حدقه گرديد و چهره‏اش از خشم سرخ شد،اندكى سر فرو افكند و دوباره سر برداشت و گفت:مگر ما و شما از دودمان‏«عبد مناف‏»نيستيم كه در نسبت‏برابريم؟

امام فرمود:آرى اما خدا ما را ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است.

پرسيد:مگر خدا پيامبر را از خاندان‏«عبد مناف‏»به سوى همه‏ى مردم و براى همه‏ى مردم از سفيد و سياه و سرخ نفرستاده است؟شما از كجا اين دانش را به ارث برده‏ايد در حاليكه پس از پيامبر اسلام پيامبرى نخواهد بود و شمايان پيامبر نيستيد؟

امام بى درنگ فرمود:خداوند در قرآن به پيامبر مى‏فرمايد:

«زبانت را پيش از آنكه به تو وحى شود براى خواندن قرآن‏حركت مده (15) »پيامبرى كه به تصريح اين آيه زبانش تابع وى است‏به ما ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است و به همين جهت‏با برادرش على (ع) اسرارى را مى‏گفت كه به ديگران هرگز نگفت و خداوند در اين باره مى‏فرمايد: «و تعيها اذن واعية‏» (16) -يعنى آنچه به تو وحى مى‏شود و اسرار تو را-گوشى فرا گيرنده فرا مى‏گيرد.

و پيامبر خدا به على (ع) فرمود:از خدا خواستم كه آن را گوش تو قرار دهد.و نيز على بن ابيطالب (ع) در كوفه فرمود«پيامبر خدا هزار در از دانش به روى من گشود كه از هر در هزار در ديگر گشوده شد»...همانطور كه خداوند پيامبر را كمالاتى ويژه داد پيامبر (ص) نيز على (ع) را برگزيد و چيزهايى به او آموخت كه به ديگران نياموخت و دانش ما از آن منبع فياض است و تنها ما آن را به ارث برده‏ايم نه ديگران.

هشام گفت:على مدعى علم غيب بود حال آنكه خدا كسى را بر غيب دانا نساخت.

پدرم فرمود:خدا بر پيامبر خويش كتابى فرود آورد كه در آن همه چيز از گذشته و آينده تا روز رستخيز بيان شده است زيرا در همان كتاب مى‏فرمايد: «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيئى‏» (17) -بر تو كتابى فرو فرستاديم كه بيان كننده‏ى همه چيز است-و در جاى ديگر فرمود: «همه چيز را در كتاب روشن به حساب آورده‏ايم (18) »و نيز:هيچ چيز را در اين كتاب فرو گذار نكرديم (19) »و خداوند به پيامبر فرمان داد همه‏ى اسرار قرآن را به على بياموزد،و پيامبر به امت مى‏فرمود:على از همه‏ى شما در قضاوت داناتر است...هشام ساكت ماند...و امام از بارگاه او خارج شد. (20)

 

مناظرات امام

«عبد الله بن نافع‏»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مى‏گفت:اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن‏«خوارج نهروان‏»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.

به عبد الله گفتند:آيا مى‏پندارى فرزندان على (ع) نيز نمى‏توانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟

گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنه‏ى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.

بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامه‏اى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:

سپاس ويژه خدايى است كه آفريننده‏ى زمان و مكان و چگونگى‏هاست‏حمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله‏»خدايى نيست و«محمد»بنده‏ى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.

اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.

حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به‏«حديث‏خيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.

«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه‏»«فردا پرچم را به مردى مى‏سپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى‏دارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمى‏كند و از نبرد فردا باز نمى‏گردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».

-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعه‏ى عظيم آنان را گشود.

امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در باره‏ى اين حديث چه مى‏گويى؟

گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!

فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مى‏داشت مى‏دانست كه او«خوارج‏»را مى‏كشد يا نمى‏دانست؟اگر بگويى خدا نمى‏دانست كافر خواهى بود.

گفت:مى‏دانست.

فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مى‏داشت‏يا به جهت نافرمانى و گناه.

گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مى‏داشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مى‏بود خداوند مى‏دانست و هرگز دوستدار او نمى‏بود پس معلوم مى‏شود كشتن خوارج طاعت‏خدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.

عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» (21) -اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت‏«خدا بهتر مى‏داند رسالت‏خويش را در چه خاندانى قراردهد.

ضرب سكه‏ى اسلامى به دستور امام باقر عليه السلام (24)

در سده‏ى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز كه كاغذ مى‏ساختند به روش روميان و بنا بر مسيحيت نشان‏«اب و ابن و روح‏»بر آن مى‏زدند،«عبد الملك اموى‏»مرد زيركى بود،كاغذى از اين گونه را ديد و در مارك آن دقيق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دريافت‏خشمگين شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى است‏بايد مصنوعات چنين نشانى داشته باشد،بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحيد-شهد الله انه لا اله الا هو-بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامى نيز فرمان داد كاغذهايى را كه نشان مشركانه‏ى مسيحيت دارد از بين ببرند و از كاغذهاى جديد استفاده كنند.

كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامه‏يى به‏«عبد الملك‏»نوشت:

صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مى‏بود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشته‏ى اسلام خطا كار بوده‏اند و اگر آنان به راه درست رفته‏اند پس تو در خطا هستى (25) ، من همراه اين نامه براى تو هديه‏اى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد.

قيصر ديگر بار هديه‏اى دو چندان دفعه‏ى پيش براى او گسيل داشت و نوشت:

گمان مى‏كنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواسته‏ى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت.

قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديه‏ى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مى‏دهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مى‏دانى كه ضرب سكه ويژه‏ى ما روميان است،آنگاه چون سكه‏ها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مى‏نشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواسته‏ى ما را بر آورى تا روابط دوستانه‏مان چون‏گذشته پا بر جا بماند.

عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مى‏كنم كه ننگين‏ترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چاره‏اى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مى‏دانى اما به عمد آن را وا مى‏گذارى!

عبد الملك گفت:واى بر تو،چاره‏اى كه من مى‏دانم كدامست؟

گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چاره‏ى اين مشكل را بجويى.

عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت‏«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستاده‏ى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:

تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سوره‏ى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مى‏شويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكه‏ها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد (26) و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مى‏زنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكه‏ها درج كنند.

عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همه‏ى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكه‏هاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكه‏اى دارد تحويل دهد و سكه‏ى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستاده‏ى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.

قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملى سازد،قيصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اينك اين كار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومى معامله نمى‏كنند (27) .


ياران و اصحاب امام

در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مى‏شود:

1-«ابان بن تغلب‏»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند.

ابان هر وقت‏به مدينه مى‏آمد حلقه‏هاى درس مى‏شكست و در مسجد جايگاه خطابه‏ى پيامبر را براى تدريس او خالى مى‏كردند.

چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد. (28)

2-«زراره‏»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مى‏شمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مى‏فرمود:اگر«بريد بن معويه‏»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم‏»و«زراره‏»نمى‏بودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مى‏رفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مى‏فرمود:«بريد»و«زراره‏»و«محمد بن مسلم‏»و«احول‏»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.

زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مى‏كنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مى‏كوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهره‏اى گسترده داشت و نشانه‏هاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود. (29)

3-«كميت اسدى‏»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يت‏سخنان پر مغز مى‏سرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مى‏شد.

باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهره‏هايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت.

كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مى‏كند:

«آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمى‏كنند،امويان سخنان پيامبر را مى‏گويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مى‏دهند» (30)

كميت‏شيفته‏ى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مى‏كرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مى‏خواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كرده‏ام.

كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمى‏خواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد. (31)

روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند:

ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد

«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مى‏كردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است‏»

كميت فورا پاسخ داد:

و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد

«اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى.» (32)

4-«محمد بن مسلم‏»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.

محمد كوفى بود و براى بهره‏گرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.

«عبد الله بن ابى يعفور»مى‏گويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مى‏شود كه پاسخ آن را نمى‏دانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟

امام‏«محمد بن مسلم‏»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمى‏پرسى (33) ...

در كوفه زنى شب هنگام به خانه‏ى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟

«محمد بن مسلم‏»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده است‏بايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.

آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟

زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه‏»بردم و او گفت‏در اين باره چيزى نمى‏دانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز...

ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه‏«ابو حنيفه‏»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مى‏خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!

«محمد»به طعنه سرفه‏يى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت‏«خدايت‏بيامرزد بگذار زندگى كنيم (34) »


 

شهادت امام باقر عليه السلام

امام گرامى باقر العلوم،هفتم ذيحجه‏ى سال 114 هجرى در پنجاه و هفت‏سالگى در زمان ستمگر اموى‏«هشام بن عبد الملك‏»مسموم و شهيد شد،در شامگاه وفات به امام صادق عليه السلام فرمود:«من امشب جهان را بدرود خواهم گفت،هم اكنون پدرم را ديدم كه شربتى گوارا نزد من آورد و نوشيدم و مرا به سراى جاويد و ديدار حق بشارت داد»

ديگر روز تن پاك آن درياى بيكران دانش خدايى را در خاك بقيع كنار آرامگاه امام مجتبى و امام سجاد عليهما السلام به خاك سپردند،سلام خدا بر او باد (35) .

و اينك در نشيب پايان موجى از دانش آن گرامى را در سخنان زير به تماشا بنشينيم:

دروغ خرابى ايمان است (36) .

مؤمن،ترسو و حريص و بخيل نمى‏شود (37) .

حريص بر دنيا همچون كرم ابريشم است كه هر چه پيله را بر خود بيشتر بپيچد بيرون آمدنش مشكلتر مى‏شود (38) ...

از طعن بر مؤمنان بپرهيزيد (39) .

برادر مسلمانت را دوست‏بدار و براى او آنچه براى خود مى‏خواهى بخواه و آنچه را بر خود نمى‏پسندى بر او نپسند (40) .

...اگر مسلمانى براى ديدار يا حاجتى به خانه‏ى مسلمانى بيايد و او در خانه باشد و اجازه‏ى ورود به او ندهد و خود نيز به ديدار او بيرون نيايد،پيوسته اين صاحب خانه در لعنت‏خدا خواهد بود تا آنگاه كه يكديگر را ملاقات كنند (41) ...

همانا خداوند با حيا و بردبار را دوست مى‏دارد (42) .

آنكه خشمش را از مردم باز دارد خداوند عذاب قيامت را از او باز دارد (43) .

آنانكه امر به معروف و نهى از منكر را عيب مى‏دانند بد مردمانى هستند (44) .

همانا خداوند بنده‏يى را كه دشمن داخل خانه‏ى او شود و او با وى مبارزه نكند دشمن دارد (45) .

«پايان‏»

پى‏نوشتها:


1- مصباح المتهجد شيخ طوسى ص 557

2- امام صادق (ع) در باره‏«ام عبد الله‏»فرمود از زنهاى با ايمان و پرهيزكار و نيكو كار بود... تواريخ النبى و الآل تسترى ص 47

3- امالى شيخ صدوق ص 211 چاپ سنگى

4- علل الشرايع شيخ صدوق ج 1 ص 222 چاپ قم

5- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى

6- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى

7- مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 329 چاپ نجف

8- بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج راوندى.

9- بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج رواندى

10- بحار الانوار ج 46 ص 247 به نقل از خرائج رواندى

11- تعقيب:دعاها و ذكرهايى است كه بدون فاصله پس از نماز مى‏خوانند.

12- امالى شيخ طوسى ص 261 چاپ سنگى با اختصار

13- ارشاد مفيد چاپ آخوندى ص 247

14- سوره‏ى مائده آيه‏ى 3

15- سوره‏ى القيامه آيه‏ى 16

16- سوره‏ى الحاقه آيه‏ى 12

17- سوره نحل آيه‏ى 89

18- سوره‏ى يس آيه‏ى 12

19- سوره‏ى انعام آيه‏ى 38

20- دلائل الامامة طبرى شيعى ص 104- 106 چاپ دوم نجف.با اختصار و نقل به معنى در پاره‏اى از جملات

21- سوره بقره آيه‏ى 187

22- سوره‏ى انعام آيه‏ى 124

23- مستفاد از كافى ج 8 ص 349.

24- برخى از دانشمندان اين موضوع را به امام سجاد عليه السلام نسبت داده‏اند و برخى ديگر گفته‏اند امام باقر (ع) به دستور امام سجاد عليه السلام اين پيشنهاد را كرده است.براى اطلاع بيشتر به كتاب العقد المنير ج 1 مراجعه شود

25- قيصر با اين مقدمه مى‏خواست تعصب عبد الملك را بر انگيزد تا براى تصويب كار خلفاى گذشته از منع كاغذ رومى دست‏باز دارد.

26- امام عليه السلام فرمود:سه نوع سكه ضرب شود،نوع اول هر درهم يك مثقال و ده‏درهم آن 10 مثقال،و نوع دوم هر ده درهم 6 مثقال و نوع سوم هر ده درهم 5 مثقال باشد بدين ترتيب هر سى درهم از سه نوع 21 مثقال مى‏شد و اين برابر با سكه‏هاى رومى بود و مسلمانان موظف بودند سى درهم رومى كه 21 مثقال بود بياورند و سى درهم جديد بگيرند.

27- «المحاسن و المساوى بيهقى‏»ج 2 ص 232- 236 چاپ مصر- «حيوة الحيوان دميرى‏»چاپ سنگى ص 24با اختصار و نقل به معنى در پاره‏اى از جملات.

توجه:در اين داستان خوانديم كه سكه‏هاى اسلامى در زمان امام باقر (ع) به صلاح ديد آن بزرگوار ساخته و رائج‏شده است و اين مطلب با آنچه در برخى از كتابها آمده است كه در زمان حضرت على (ع) در بصره به دستور آن حضرت سكه‏هاى اسلامى زده شده و آن حضرت پايه گذار آن بوده منافاتى ندارد زيرا منظور اين است كه آغاز سكه زدن در زمان حضرت على عليه السلام بوده و تكميل و شيوع آن در زمان امام باقر عليه السلام انجام شده است‏براى اطلاع بيشتر به كتاب غاية التعديل مرحوم سردار كابلى ص 16 مراجعه شود.

28- جامع الروات ج 1 ص 9

29- جامع الروات ج 1 ص 117 و 324- 325

30- الشيعة و الحاكمون ص 128

31- سفينة البحار ج 2 ص 496

32- منتهى الآمال چاپ 1372 قمرى ص 7 ج 2

33- تحفة الاحباب محدث قمى ص 351- جامع الرواة ج 2 ص 164

34- رجال كشى ص 162 چاپ دانشگاه مشهد

35- به كتاب‏هاى:كافى ج ا ص 469 و ج 5 ص 117 و بصائر الدرجات ص 141 چاپ سنگى و تواريخ النبى و الآل تسترى ص 40 و انوار البهيه محدث قمى ص 69 چاپ سنگى مراجعه شود.

36- و 37- و 38- وسائل الشيعه چاپ سنگى ج 2 ص 233 و 6 و 474

39- و 40- و 41- و 42- و 43- همان كتاب ج 2 صفحات 240 و 229 و 231 و 455 و 469.

44- فروع كافى ص 343

45- وسائل الشيعة ج 2 ص 433

زندگینامه حضرت محمد باقر (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
زندگی نامه امام باقر (ع) 

ولادت

امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعه‏ى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. (1) او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم‏»يعنى‏«شكافنده‏ى دانشها»لقب آن گرامى است.

به هنگام تولد هاله‏يى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد.



 
 

امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبت‏به پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مى‏رساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى‏«ام عبد الله‏» (2) دختر امام مجتبى عليهم السلام است.

عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخن‏از والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مى‏آمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مى‏شناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مى‏خواندند.

راستگوترين لهجه‏ها و جذاب‏ترين چهره‏ها و بخشنده‏ترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است.

گوشه‏يى از شرافت و بزرگوارى آن گرامى را در گزارش زير مى‏خوانيم:

پيامبر (ص) به يكى از ياران پارساى خود«جابر بن عبد الله انصارى‏»فرمود.اى جابر!تو زنده مى‏مانى و فرزندم‏«محمد بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب‏»را كه نامش در تورات‏«باقر»است در مى‏يابى،بدانهنگام سلام مرا بدو برسان.

پيامبر در گذشت و جابر عمرى دراز يافت-و بعدها روزى به خانه‏ى امام زين العابدين آمد و امام باقر را كه كودكى خرد سال بود ديد،به او گفت:پيش بيا...امام باقر (ع) آمد.

گفت:برو...

امام باز گشت.جابر اندام و راه رفتن او را تماشا كرد و گفت:به خداى كعبه سوگند آيينه‏ى تمام نماى پيامبر است.آنگاه از امام سجاد پرسيد اين كودك كيست؟

فرمود:امام پس از من فرزندم‏«محمد باقر»است.

جابر برخاست و بر پاى امام باقر بوسه زد و گفت:فدايت‏شوم اى فرزند پيامبر (ص) ،سلام و درود پدرت پيامبر خدا (ص) رابپذير چه او ترا سلام رسانده است.

ديدگان امام باقر پر از اشگ شد و فرمود:سلام و درود بر پدرم پيامبر خدا باد تا بدان هنگام كه آسمانها و زمين پايدارند و بر تو اى جابر كه سلام او را به من رساندى. (3)

 

علم امام

دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمه‏ى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله‏»نزد امام باقر (ع) مى‏آمد و از آنحضرت دانش فرا مى‏گرفت و به آن گرامى مكرر عرض مى‏كرد:اى شكافنده‏ى علوم! گواهى مى‏دهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى (4) .

«عبد الله بن عطاء مكى‏»مى‏گفت:هرگز دانشمندان را نزد كسى چنان حقير و كوچك نيافتم كه نزد امام باقر عليه السلام،«حكم بن عتيبه‏»كه در چشم مردمان جايگاه علمى والايى داشت در پيشگاه امام باقر چونان كودكى در برابر آموزگار بود (5) .

شخصيت آسمانى و شكوه علمى امام باقر (ع) چنان خيره كننده بود كه‏«جابر بن يزيد جعفى‏»به هنگام روايت از آن گرامى مى‏گفت:«وصى اوصياء و وارث علوم انبياء محمد بن على بن الحسين مرا چنين روايت كرد...» (6)

مردى از«عبد الله عمر»مساله‏يى پرسيد و او در پاسخ درماند،به سئوال كننده امام باقر را نشان داد و گفت از اين كودك بپرس و مرا نيز از پاسخ او آگاه ساز.آن مرد از امام پرسيد و پاسخى قانع كننده شنيد و براى‏«عبد الله عمر»بازگو كرد،عبد الله گفت:اينان خاندانى هستند كه دانششان خداداد است (7) .

«ابو بصير»مى‏گويد:با امام باقر عليه السلام به مسجد مدينه وارد شديم،مردم در رفت و آمد بودند.امام به من فرمود:از مردم بپرس آيا مرا مى‏بينند؟از هر كه پرسيدم آيا ابو جعفر را ديده‏اى پاسخ منفى شنيدم،در حاليكه امام در كنار من ايستاده بود.در اين هنگام يكى از دوستان حقيقى آن حضرت‏«ابو هارون‏»كه نابينا بود به مسجد در آمد.امام فرمود:از او نيز بپرس.

از ابو هارون پرسيدم:آيا ابو جعفر را ديدى؟

فورا پاسخ داد:مگر كنار تو نايستاده است؟

گفتم:از كجا دريافتى؟

گفت:چگونه ندانم در حاليكه او نور رخشنده‏يى است (8) .

و نيز«ابو بصير»مى‏گويد:امام باقر (ع) از يكى ازافريقائيان حال يكى از شيعيان خود به نام‏«راشد»را جويا شد.پاسخ داد خوب بود و سلام مى‏رساند.

امام فرمود خدا رحمتش كند.

با تعجب گفت:مگر او مرده است؟

فرمود:آرى.

گفت:چه وقت در گذشت؟

فرمود:دو روز پس از خارج شدن تو.

گفت:به خدا سوگند او بيمار نبود...

فرمود:مگر هر كس مى‏ميرد به جهت‏بيمارى است؟

آنگاه ابو بصير از امام در مورد آن در گذشته سئوال كرد.

امام فرمود:او از دوستان و شيعيان ما بود،گمان مى‏كنيد كه چشمهاى بينا و گوشهاى شنوايى براى ما همراه شما نيست وه چه پندار نادرستى است!به خدا سوگند هيچ چيز از كردارتان بر ما پوشيده نيست پس ما را نزد خودتان حاضر بدانيد و خود را به كار نيك عادت دهيد و از اهل خير باشيد تا به همين نشانه و علامت‏شناخته شويد.من فرزندان و شيعيانم را به اين برنامه فرمان مى‏دهم (9) .

يكى از راويان مى‏گويد در كوفه به زنى قرآن مى‏آموختم،روزى با او شوخى كردم،بعد به ديدار امام باقر شتافتم،فرمود:

آنكه (حتى) در پنهان مرتكب گناه شود خداوند به او اعتنا و توجهى ندارد،به آن زن چه گفتى؟ از شرمسارى چهره‏ام را پوشاندم و توبه كردم،امام فرمود:تكرار نكن (10) .


 

اخلاق امام

مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانه‏ى امام بسيار مى‏آمد و به آن گرامى مى‏گفت: «...در روى زمين بغض و كينه‏ى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيده‏ام آنست كه اطاعت‏خدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مى‏بينى به خانه‏ى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى!»در عين حال امام عليه السلام با او مدارا مى‏فرمود و به نرمى سخن مى‏گفت.چندى بر نيامد كه شامى بيمار شد و مرگ را رويا روى خويش ديد و از زندگى نوميد شد،پس وصيت كرد كه چون در گذرد ابو جعفر«امام باقر»بر او نماز گزارد.

شب به نيمه رسيد و بستگانش او را تمام شده يافتند،بامداد وصى او به مسجد آمد و امام باقر عليه السلام را ديد كه نماز صبح به پايان برده و به تعقيب (11) نشسته است،و آن گرامى همواره چنين بود كه پس از نماز به ذكر و تعقيب مى‏پرداخت.

عرض كرد:آن مرد شامى به ديگر سراى شتافته و خود چنين خواسته كه شما بر او نماز گزاريد.

فرمود:او نمرده است...شتاب مكنيد تا من بيايم.

پس برخاست و وضو و طهارت را تجديد فرمود و دو ركعت نماز خواند و دستها را به دعا برداشت،سپس به سجده رفت و همچنان تا بر آمدن آفتاب،در سجده ماند،آنگاه به خانه‏ى شامى آمد و بر بالين او نشست و او را صدا زد و او پاسخ داد،امام او را بر نشانيد و پشتش را به ديوار تكيه داد و شربتى طلبيد و به كام او ريخت و به بستگانش فرمود غذاهاى سرد به او بدهند و خود بازگشت.

ديرى بر نيامد كه شامى شفا يافت و به نزد امام آمد و عرض كرد:

«گواهى مى‏دهم كه تو حجت‏خدا بر مردمانى (12) ...»

«محمد بن منكدر»-از صوفيان آن روزگار-مى‏گويد:

در روز بسيار گرمى از مدينه بيرون رفتم،ابو جعفر محمد بن على بن الحسين را ديدم-همراه با دو تن از غلامانشان-يا دو تن از دوستانش-از سركشى به مزرعه‏ى خويش باز مى‏گردد با خود گفتم:مردى از بزرگان قريش در چنين وقتى در پى دنياست!بايد او را پند دهم.

نزديك آمدم و سلام كردم،امام در حالى كه عرق از سر و رويش مى‏ريخت‏با تندى پاسخم داد. گفتم:خدا ترا به سلامت‏بدارد آيا شخصيتى چون شما در اين هنگام و با اين‏حال در پى دنيا مى‏رود!اگر در اين حالت مرگ در رسد چه مى‏كنى؟

فرمود به خدا سوگند اگر مرگ در رسد در حال اطاعت‏خداوند خواهم بود زيرا من بدينوسيله خود را از تو و ديگر مردمان بى نياز مى‏سازم،از مرگ در آنحالت‏بيمناكم كه سرگرم گناهى باشم.

گفتم:رحمت‏خدا بر تو باد،مى‏پنداشتم كه شما را پند مى‏دهم اما تو مرا پند دادى و آگاه ساختى (13) .


 

امام و امويان

امام چه خانه نشين باشد و چه در متن اجتماع در مقام امامتش تفاوتى رخ نمى‏دهد زيرا امامت چونان رسالت،منصبى است‏خدايى و مردمان را نمى‏رسد كه بدلخواه خويش امامى برگزينند.

غاصبان و متجاوزان هماره به مقام والاى امام رشك مى‏بردند و بهر وسيله براى غصب و تصرف حكومت و خلافت كه ويژه‏ى امامان بود دست مى‏يازيدند و در راه اين منظور از هيچ جنايتى نيز باك نداشتند.امامت امام در زمان خلافت وليد و سليمان بن عبد الملك و عمر بن عبد العزيز و يزيد بن عبد الملك و هشام بوده است.

برخى از دوران امامت امام باقر عليه السلام مقارن حكومت ظالمانه‏ى هشام بن عبد الملك اموى مى‏بود و هشام و ديگر امويان به خوبى مى‏دانستند كه اگر حكومت ظاهر را با ستم و جنايت‏به غصب گرفته‏اند هرگز نمى‏توانند حكومت دردلها را از خاندان پيامبر بربايند.

عظمت معنوى امامان گرامى چنان گيرا بود كه گاه دشمنان و غاصبان خود مرعوب مى‏ماندند و به تواضع برمى‏خاستند:

هشام در يكى از سالها به حج آمده بود و امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز جزو حاجيان بودند،روزى امام صادق (ع) در اجتماع عظيم حج ضمن خطابه‏يى فرمود:

«سپاس خداى را كه محمد (ص) را به راستى فرستاد و ما را به او گرامى ساخت،پس ما برگزيدگان خدا در ميان آفريدگان و جانشينان خدا (در زمين) هستيم،رستگار كسى است كه پيرو ما باشد و شور بخت آنكه با ما دشمنى ورزد».

امام صادق عليه السلام بعدها مى‏فرمود:گفتار مرا به هشام خبر بردند ولى متعرض ما نشد تا به دمشق بازگشت و ما نيز به مدينه برگشتيم به حاكم خود در مدينه فرمان داد تا من و پدرم را به دمشق بفرستد.

به دمشق در آمديم و هشام تا سه روز ما را بار نداد،روز چهارم بر او وارد شديم،هشام بر تخت نشسته بود و درباريان در برابرش به تير اندازى و هدف گيرى سرگرم بودند.

هشام پدرم را به نام صدا زد و گفت:با بزرگان قبيله‏ات تيراندازى كن.

پدرم فرمود:من پير شده‏ام و تيراندازى از من گذشته است،مرا معذور دار.

هشام اصرار ورزيد و سوگند داد كه بايد اين كار را بكنى‏و به پير مردى از بنى اميه گفت كمانت را به او بده پدرم كمان برگرفت و تيرى به زه نهاد و پرتاب كرد،اولين تير درست در وسط هدف نشست،دومين تير را در كمان نهاد و چون شست از پيكان برداشت‏بر پيكان تير اول فرود آمد و آن را شكافت،تير سوم بر دوم و چهارم بر سوم...و نهم بر هشتم نشست،فرياد از حاضران برخاست،هشام بى قرار شد و فرياد زد:

آفرين ابا جعفر!تو در عرب و عجم سر آمد تيراندازنى،چطور مى‏پندارى زمان تيراندازى تو گذشته است...و در همان هنگام تصميم بر قتل پدرم گرفت و سر به زير افكنده فكر مى‏كرد و ما در برابر او ايستاده بوديم،ايستادن ما طولانى شد و پدرم از اين بابت‏به خشم آمد و آن گرامى چون خشمگين مى‏شد به آسمان مى‏نگريست و خشم در چهره‏اش آشكار مى‏شد، هشام غضب او را دريافت و ما را به سوى تخت‏خود فرا خواند و خود برخاست و پدرم را در برگرفت و او را بر دست راست‏خود بر تخت نشانيد و مرا نيز در برگرفت و بر دست راست پدرم نشاند،و با پدرم به گفتگو نشست و گفت:

قريش تا چون تويى را در ميان خود دارد بر عرب و عجم فخر مى‏كند،آفرين بر تو،تيراندازى را چنين از چه كسى و در چند مدت آموخته‏يى؟

پدرم فرمود:مى‏دانى كه مردم مدينه تيراندازى مى‏كنند و من در جوانى مدتى به اين كار مى‏پرداختم و بعد ترك كردم تا هم اكنون كه تو از من خواستى.

هشام گفت از آنگاه كه خويش را شناختم تا كنون‏تيراندازى بدين زبردستى نديده بودم و گمان نمى‏كنم كسى در روى زمين چون تو بر اين هنر توانا باشد،آيا فرزندت جعفر نيز مى‏تواند همچون تو تيراندازى كند؟

فرمود:ما«كمال‏»و«تمام‏»را به ارث مى‏بريم،همان كمال و تمامى كه خدا بر پيامبرش فرود آورد آنجا كه مى‏فرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» (14) ...زمين از كسى كه بر اين كارها كاملا توانا باشد خالى نمى‏ماند.

چشم هشام با شنيدن اين جملات در حدقه گرديد و چهره‏اش از خشم سرخ شد،اندكى سر فرو افكند و دوباره سر برداشت و گفت:مگر ما و شما از دودمان‏«عبد مناف‏»نيستيم كه در نسبت‏برابريم؟

امام فرمود:آرى اما خدا ما را ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است.

پرسيد:مگر خدا پيامبر را از خاندان‏«عبد مناف‏»به سوى همه‏ى مردم و براى همه‏ى مردم از سفيد و سياه و سرخ نفرستاده است؟شما از كجا اين دانش را به ارث برده‏ايد در حاليكه پس از پيامبر اسلام پيامبرى نخواهد بود و شمايان پيامبر نيستيد؟

امام بى درنگ فرمود:خداوند در قرآن به پيامبر مى‏فرمايد:

«زبانت را پيش از آنكه به تو وحى شود براى خواندن قرآن‏حركت مده (15) »پيامبرى كه به تصريح اين آيه زبانش تابع وى است‏به ما ويژگيهايى داده كه به ديگران نداده است و به همين جهت‏با برادرش على (ع) اسرارى را مى‏گفت كه به ديگران هرگز نگفت و خداوند در اين باره مى‏فرمايد: «و تعيها اذن واعية‏» (16) -يعنى آنچه به تو وحى مى‏شود و اسرار تو را-گوشى فرا گيرنده فرا مى‏گيرد.

و پيامبر خدا به على (ع) فرمود:از خدا خواستم كه آن را گوش تو قرار دهد.و نيز على بن ابيطالب (ع) در كوفه فرمود«پيامبر خدا هزار در از دانش به روى من گشود كه از هر در هزار در ديگر گشوده شد»...همانطور كه خداوند پيامبر را كمالاتى ويژه داد پيامبر (ص) نيز على (ع) را برگزيد و چيزهايى به او آموخت كه به ديگران نياموخت و دانش ما از آن منبع فياض است و تنها ما آن را به ارث برده‏ايم نه ديگران.

هشام گفت:على مدعى علم غيب بود حال آنكه خدا كسى را بر غيب دانا نساخت.

پدرم فرمود:خدا بر پيامبر خويش كتابى فرود آورد كه در آن همه چيز از گذشته و آينده تا روز رستخيز بيان شده است زيرا در همان كتاب مى‏فرمايد: «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شيئى‏» (17) -بر تو كتابى فرو فرستاديم كه بيان كننده‏ى همه چيز است-و در جاى ديگر فرمود: «همه چيز را در كتاب روشن به حساب آورده‏ايم (18) »و نيز:هيچ چيز را در اين كتاب فرو گذار نكرديم (19) »و خداوند به پيامبر فرمان داد همه‏ى اسرار قرآن را به على بياموزد،و پيامبر به امت مى‏فرمود:على از همه‏ى شما در قضاوت داناتر است...هشام ساكت ماند...و امام از بارگاه او خارج شد. (20)

 

مناظرات امام

«عبد الله بن نافع‏»از دشمنان امير مؤمنان حضرت على عليه السلام بود و مى‏گفت:اگر در روى زمين كسى بتواند مرا قانع سازد كه در كشتن‏«خوارج نهروان‏»حق با على بوده است من بدو روى خواهم آورد.اگر چه در مشرق يا مغرب بوده باشد.

به عبد الله گفتند:آيا مى‏پندارى فرزندان على (ع) نيز نمى‏توانند به تو ثابت كنند؟گفت مگر در ميان فرزندان او دانشمندى هست؟

گفتند:اين خود سند نادانى توست!مگر ممكن است در دودمان حضرت على (ع) دانشمندى نباشد؟!پرسيد:در اين زمان دانشمندشان كيست،امام باقر عليه السلام را به او معرفى كردند و او با ياران خويش به مدينه آمد و از امام تقاضاى ملاقات كرد...امام به يكى از غلامان خويش فرمان داد بار و بنه‏ى او را فرود آورد و به او بگويد فردا نزد امام حاضر شود.

بامداد ديگر عبد الله با ياران خويش به مجلس امام آمد و آن گرامى نيز فرزندان و بازماندگان مهاجران و انصار را فرا خواند و چون همه گرد آمدند امام در حاليكه جامه‏اى سرخ فام بر تن داشت و ديدارش چون ماه فريبنده و زيبا بود فرمود:

سپاس ويژه خدايى است كه آفريننده‏ى زمان و مكان و چگونگى‏هاست‏حمد خدايى را كه نه چرت دارد و نه خواب آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست...گواهم كه جز«الله‏»خدايى نيست و«محمد»بنده‏ى برگزيده و پيامبر اوست،سپاس خدايى را كه به نبوتش ما را گرامى داشت و به ولايتش ما را مخصوص گردانيد.

اى گروه فرزندان مهاجر و انصار!هر كدامتان فضيلتى از على بن ابيطالب به خاطر داريد بگوييد.

حاضران هر يك فضيلتى بيان كردند تا سخن به‏«حديث‏خيبر»رسيد،گفتند:پيامبر در نبرد با يهودان خيبر،فرمود.

«لاعطين الراية غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله،كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح الله على يديه‏»«فردا پرچم را به مردى مى‏سپارم كه دوستدار خدا و پيامبر است و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى‏دارند،رزم آورى است كه هرگز فرار نمى‏كند و از نبرد فردا باز نمى‏گردد تا خداوند به دست او حصار يهودان را فتح فرمايد».

-و ديگر روز پرچم را به امير مؤمنان سپرد و آن گرامى بانبردى شگفتى آفرين يهودان را منهزم ساخت و قلعه‏ى عظيم آنان را گشود.

امام باقر (ع) به عبد الله بن نافع فرمود:در باره‏ى اين حديث چه مى‏گويى؟

گفت:حديث درستى است اما على بعدها كافر شد و خوارج را به ناحق كشت!

فرمود:مادرت در سوگ تو بنشيند،آيا خدا آنگاه كه على را دوست مى‏داشت مى‏دانست كه او«خوارج‏»را مى‏كشد يا نمى‏دانست؟اگر بگويى خدا نمى‏دانست كافر خواهى بود.

گفت:مى‏دانست.

فرمود:خدا او را بدان جهت كه فرمانبردار اوست دوست مى‏داشت‏يا به جهت نافرمانى و گناه.

گفت:چون فرمانبردار خدا بود خداوند او را دوست مى‏داشت (يعنى اگر در آينده نيز گناهكار مى‏بود خداوند مى‏دانست و هرگز دوستدار او نمى‏بود پس معلوم مى‏شود كشتن خوارج طاعت‏خدا بوده است)فرمود:برخيز كه محكوم شدى و جوابى ندارى.

عبد الله برخاست و اين آيه را تلاوت كرد: «حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر» (21) -اشاره به آنكه حقيقت چون سپيده صبح آشكار شد-و گفت‏«خدا بهتر مى‏داند رسالت‏خويش را در چه خاندانى قراردهد.

ضرب سكه‏ى اسلامى به دستور امام باقر عليه السلام (24)

در سده‏ى اول هجرى صنعت كاغذ در انحصار روميان بود و مسيحيان مصر نيز كه كاغذ مى‏ساختند به روش روميان و بنا بر مسيحيت نشان‏«اب و ابن و روح‏»بر آن مى‏زدند،«عبد الملك اموى‏»مرد زيركى بود،كاغذى از اين گونه را ديد و در مارك آن دقيق شد و فرمان داد آن را براى او به عربى ترجمه كنند،و چون معناى آن را دريافت‏خشمگين شد كه چرا در مصر كه كشورى اسلامى است‏بايد مصنوعات چنين نشانى داشته باشد،بى درنگ به فرماندار مصر نوشت كه از آن پس بر كاغذها شعار توحيد-شهد الله انه لا اله الا هو-بنويسند و نيز به فرمانداران ساير ايالات اسلامى نيز فرمان داد كاغذهايى را كه نشان مشركانه‏ى مسيحيت دارد از بين ببرند و از كاغذهاى جديد استفاده كنند.

كاغذهاى جديد با نشان توحيد اسلامى رواج يافت و به شهرهاى روم نيز رسيد و خبر به قيصر بردند و او در نامه‏يى به‏«عبد الملك‏»نوشت:

صنعت كاغذ هماره با نشان رومى مى‏بود و اگر كار تو درمنع آن درست است پس خلفاى گذشته‏ى اسلام خطا كار بوده‏اند و اگر آنان به راه درست رفته‏اند پس تو در خطا هستى (25) ، من همراه اين نامه براى تو هديه‏اى لايق فرستادم و دوست دارم كه اجناس نشان دار را به حال سابق واگذارى و پاسخ مثبت تو موجب سپاسگزارى ما خواهد بود.عبد الملك هديه را نپذيرفت و به قاصد قيصر گفت:اين نامه پاسخى ندارد.

قيصر ديگر بار هديه‏اى دو چندان دفعه‏ى پيش براى او گسيل داشت و نوشت:

گمان مى‏كنم چون هديه را ناچيز دانستى نپذيرفتى،اينك دو برابر فرستادم و مايلم هديه را همراه با خواسته‏ى قبلى من بپذيرى.عبد الملك باز هديه را رد كرد و نامه را نيز بى جواب گذاشت.

قيصر اين بار به عبد الملك نوشت:دو بار هديه‏ى مرا رد كردى و خواسته مرا بر نياوردى براى سوم بار هديه را دو چندان سابق فرستادم و سوگند به مسيح اگر اجناس نشان دار را به حال پيش برنگردانى فرمان مى‏دهم تا زر و سيم را با دشنام به پيامبر اسلام سكه بزنند و تو مى‏دانى كه ضرب سكه ويژه‏ى ما روميان است،آنگاه چون سكه‏ها را با دشنام به پيامبرتان ببينى عرق شرم بر پيشانيت مى‏نشيند،پس همان بهتر كه هديه را بپذيرى و خواسته‏ى ما را بر آورى تا روابط دوستانه‏مان چون‏گذشته پا بر جا بماند.

عبد الملك در پاسخ بيچاره ماند و گفت فكر مى‏كنم كه ننگين‏ترين مولودى كه در اسلام زاده شده من باشم كه سبب اين كار شدم كه به رسول خدا (ص) دشنام دهند و با مسلمانان به مشورت پرداخت ولى هيچكس نتوانست چاره‏اى بينديشد،يكى از حاضران گفت:تو خود راه چاره را مى‏دانى اما به عمد آن را وا مى‏گذارى!

عبد الملك گفت:واى بر تو،چاره‏اى كه من مى‏دانم كدامست؟

گفت:بايد از«باقر»اهل بيت چاره‏ى اين مشكل را بجويى.

عبد الملك گفتار او را تصديق كرد و به فرماندار مدينه نوشت‏«امام باقر» (ع) را با احترام به شام بفرستد،و خود فرستاده‏ى قيصر را در شام نگهداشت تا امام عليه السلام بشام آمد و داستان را به او عرض كردند،فرمود:

تهديد قيصر در مورد پيامبر (ص) عملى نخواهد شد و خداوند اين كار را بر او ممكن نخواهد ساخت و راه چاره نيز آسان است،هم اكنون صنعتگران را گرد آور تا به ضرب سكه بپردازند و بر يك رو سوره‏ى توحيد و بر روى ديگر نام پيامبر (ص) را نقش كنند و بدين ترتيب از مسكوكات رومى بى نياز مى‏شويم.و توضيحاتى نيز در مورد وزن سكه‏ها فرمود تا وزن هر ده درهم از سه نوع سكه هفت مثقال باشد (26) و نيزفرمود نام شهرى كه در آن سكه مى‏زنند و تاريخ سال ضرب را هم بر سكه‏ها درج كنند.

عبد الملك دستور امام را عملى ساخت و به همه‏ى شهرهاى اسلامى نوشت كه معاملات بايد با سكه‏هاى جديد انجام شود و هر كس از سابق سكه‏اى دارد تحويل دهد و سكه‏ى اسلامى دريافت دارد،آنگاه فرستاده‏ى قيصر را از آنچه انجام شده بود آگاه ساخت و باز گرداند.

قيصر را از ماجرا خبر دادند و درباريان از او خواستند تا تهديد خود را عملى سازد،قيصر گفت: من خواستم عبد الملك را به خشم آورم و اينك اين كار بيهوده است چون در بلاد اسلام ديگر با پول رومى معامله نمى‏كنند (27) .


ياران و اصحاب امام

در مكتب امام ابو جعفر باقر العلوم-كه درود فرشتگان بر او-شاگردانى نمونه و ممتاز پرورش يافتند كه اينك به نام برخى از آنان اشاره مى‏شود:

1-«ابان بن تغلب‏»:محضر سه امام را دريافته بود-امام زين العابدين و امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم السلام-ابان از شخصيتهاى علمى عصر خود بود و در تفسير،حديث،فقه، قرائت و لغت تسلط بسيارى داشت.والايى دانش ابان چنان بود كه امام باقر (ع) بدو فرمود در مسجد مدينه بنشين و براى مردمان فتوى بده زيرا دوست دارم مردم چون تويى را در ميان شيعيان ما ببينند.

ابان هر وقت‏به مدينه مى‏آمد حلقه‏هاى درس مى‏شكست و در مسجد جايگاه خطابه‏ى پيامبر را براى تدريس او خالى مى‏كردند.

چون خبر درگذشت ابان را به امام صادق (ع) عرض كردند فرمود:به خدا سوگند مرگ ابان قلبم را به درد آورد. (28)

2-«زراره‏»:دانشمندان شيعه ميان پروردگان امام باقر و امام صادق عليهما السلام شش تن را برتر مى‏شمرند و زراره يكى از آنهاست.امام صادق (ع) خود مى‏فرمود:اگر«بريد بن معويه‏»و«ابو بصير»و«محمد بن مسلم‏»و«زراره‏»نمى‏بودند آثار پيامبرى (معارف شيعه) از ميان مى‏رفت،آنان بر حلال و حرام خدا امينند.و باز مى‏فرمود:«بريد»و«زراره‏»و«محمد بن مسلم‏»و«احول‏»در زندگى و مرگ نزد من محبوبترين مردمانند.

زراره در دوستى امام چنان استوار بود كه امام صادق عليه السلام ناگزير شد براى حفظ جان او به عيبجويى و بدگويى او تظاهر كند و در پنهان بدو پيام داد اگر از تو بدگويى مى‏كنم براى ايمن داشتن توست زيرا دشمنان،ما را به هر كس علاقمند ببينند به آزار او مى‏كوشند...و تو به دوستى ما شهرت دارى و من ناچارم چنين تظاهر كنم...زراره از قرائت و فقه و كلام و شعر و ادب عرب بهره‏اى گسترده داشت و نشانه‏هاى فضيلت و ديندارى در او آشكار بود. (29)

3-«كميت اسدى‏»:شاعرى سر آمد بود و زبان گويايش در قالب نغز شعر در دفاع از اهل يت‏سخنان پر مغز مى‏سرود،شعرش چنان كوبنده و رسواگر بود كه پيوسته از طرف خلفاى اموى تهديد به مرگ مى‏شد.

باز گو كردن حقايق و به ويژه دفاع از اهل بيت پيامبر در آن زمان چنان خطرناك بود كه جز مردان مرد جرات اقدام بدان نداشتند،و كميت از قويترين چهره‏هايى است كه در دوران حكومت اموى از مرگ نهراسيد و تا آنجا كه يارايش بود حق گفت و سيماى امويان را بر مردم آشكار ساخت.

كميت در برخى از اشعار خويش امامان راستين را در برابر بنى اميه چنين معرفى مى‏كند:

«آن راهبران دادگر همچون بنى اميه نيستند كه انسانها وحيوانها را يكى بدانند،آنان همچون عبد الملك و وليد و سليمان و هشام اموى نيستند كه چون بر منبر نشينند سخنانى بگويند كه خود هرگز عمل نمى‏كنند،امويان سخنان پيامبر را مى‏گويند اما خود كارهاى زمان جاهليت را انجام مى‏دهند» (30)

كميت‏شيفته‏ى امام باقر (ع) بود و در راه اين مهر خويشتن را فراموش مى‏كرد،روزى در برابر امام و در مدح او اشعار شيوايى را كه سروده بود مى‏خواند،امام به كعبه رو كرد و سه بار فرمود: خدايا كميت را رحمت كن آنگاه به كميت فرمود صد هزار درهم از خاندانم براى تو جمع آورى كرده‏ام.

كميت گفت:به خدا سوگند هرگز سيم و زر نمى‏خواهم،فقط يكى از پيراهنهاى خود را به من عطا فرماييد.و امام پيراهن خود را به او داد. (31)

روزى ديگر در خدمت امام باقر نشسته بود،امام به دلتنگى از زمانه اين شعر بر خواند:

ذهب الذين يعاش فى اكنافهم لم يبق الا شاتم او حاسد

«رادمردانى كه مردم در پناهشان زندگى مى‏كردند رفتند و جز حسودان يا بدگويان كسى باقى نمانده است‏»

كميت فورا پاسخ داد:

و بقى على ظهر البسيطة واحد فهو المراد و انت ذاك الواحد

«اما بر روى زمين يكتن از آن بزرگمردان باقى است كه هم او مراد جهانيان است و تو آن يكتن هستى.» (32)

4-«محمد بن مسلم‏»:فقيه اهل بيت و از ياران راستين امام باقر و امام صادق عليهما السلام بود،چنانكه گفتيم امام صادق (ع) او را يكى از آن چهار تن به شمار آورده كه آثار پيامبرى بوجودشان پا بر جا و باقى است.

محمد كوفى بود و براى بهره‏گرفتن از دانش بيكران امام باقر (ع) به مدينه آمد و چهار سال در مدينه ماند.

«عبد الله بن ابى يعفور»مى‏گويد به امام صادق (ع) عرض كردم گاه از من سئوالاتى مى‏شود كه پاسخ آن را نمى‏دانم و به شما نيز دسترسى ندارم،چه كنم؟

امام‏«محمد بن مسلم‏»را به من معرفى كرد و فرمود:چرا از او نمى‏پرسى (33) ...

در كوفه زنى شب هنگام به خانه‏ى محمد بن مسلم آمد و گفت:همسر پسرم مرده است و فرزندى زنده در شكم دارد،تكليف ما چيست؟

«محمد بن مسلم‏»گفت:بنابر آنچه امام باقر العلوم (ع) فرموده است‏بايد شكم او را بشكافند و بچه را بيرون آورند،سپس مرده را دفن كنند.

آنگاه از زن پرسيد مرا از كجا يافتى؟

زن گفت:اين مساله را به نزد«ابو حنيفه‏»بردم و او گفت‏در اين باره چيزى نمى‏دانم ولى به نزد محمد بن مسلم برو و اگر فتوايى داد مرا آگاه ساز...

ديگر روز محمد بن مسلم در مسجد كوفه‏«ابو حنيفه‏»را ديد كه در جمع اصحاب خويش همان مساله را طرح كرده مى‏خواهد پاسخ را به نام خود به آنان بگويد!

«محمد»به طعنه سرفه‏يى كرد و ابو حنيفه دريافت و گفت‏«خدايت‏بيامرزد بگذار زندگى كنيم (34) »


 

شهادت امام باقر عليه السلام

امام گرامى باقر العلوم،هفتم ذيحجه‏ى سال 114 هجرى در پنجاه و هفت‏سالگى در زمان ستمگر اموى‏«هشام بن عبد الملك‏»مسموم و شهيد شد،در شامگاه وفات به امام صادق عليه السلام فرمود:«من امشب جهان را بدرود خواهم گفت،هم اكنون پدرم را ديدم كه شربتى گوارا نزد من آورد و نوشيدم و مرا به سراى جاويد و ديدار حق بشارت داد»

ديگر روز تن پاك آن درياى بيكران دانش خدايى را در خاك بقيع كنار آرامگاه امام مجتبى و امام سجاد عليهما السلام به خاك سپردند،سلام خدا بر او باد (35) .

و اينك در نشيب پايان موجى از دانش آن گرامى را در سخنان زير به تماشا بنشينيم:

دروغ خرابى ايمان است (36) .

مؤمن،ترسو و حريص و بخيل نمى‏شود (37) .

حريص بر دنيا همچون كرم ابريشم است كه هر چه پيله را بر خود بيشتر بپيچد بيرون آمدنش مشكلتر مى‏شود (38) ...

از طعن بر مؤمنان بپرهيزيد (39) .

برادر مسلمانت را دوست‏بدار و براى او آنچه براى خود مى‏خواهى بخواه و آنچه را بر خود نمى‏پسندى بر او نپسند (40) .

...اگر مسلمانى براى ديدار يا حاجتى به خانه‏ى مسلمانى بيايد و او در خانه باشد و اجازه‏ى ورود به او ندهد و خود نيز به ديدار او بيرون نيايد،پيوسته اين صاحب خانه در لعنت‏خدا خواهد بود تا آنگاه كه يكديگر را ملاقات كنند (41) ...

همانا خداوند با حيا و بردبار را دوست مى‏دارد (42) .

آنكه خشمش را از مردم باز دارد خداوند عذاب قيامت را از او باز دارد (43) .

آنانكه امر به معروف و نهى از منكر را عيب مى‏دانند بد مردمانى هستند (44) .

همانا خداوند بنده‏يى را كه دشمن داخل خانه‏ى او شود و او با وى مبارزه نكند دشمن دارد (45) .

«پايان‏»

پى‏نوشتها:


1- مصباح المتهجد شيخ طوسى ص 557

2- امام صادق (ع) در باره‏«ام عبد الله‏»فرمود از زنهاى با ايمان و پرهيزكار و نيكو كار بود... تواريخ النبى و الآل تسترى ص 47

3- امالى شيخ صدوق ص 211 چاپ سنگى

4- علل الشرايع شيخ صدوق ج 1 ص 222 چاپ قم

5- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى

6- ارشاد شيخ مفيد ص 246 چاپ آخوندى

7- مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 329 چاپ نجف

8- بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج راوندى.

9- بحار الانوار ج 46 ص 243 به نقل از خرائج رواندى

10- بحار الانوار ج 46 ص 247 به نقل از خرائج رواندى

11- تعقيب:دعاها و ذكرهايى است كه بدون فاصله پس از نماز مى‏خوانند.

12- امالى شيخ طوسى ص 261 چاپ سنگى با اختصار

13- ارشاد مفيد چاپ آخوندى ص 247

14- سوره‏ى مائده آيه‏ى 3

15- سوره‏ى القيامه آيه‏ى 16

16- سوره‏ى الحاقه آيه‏ى 12

17- سوره نحل آيه‏ى 89

18- سوره‏ى يس آيه‏ى 12

19- سوره‏ى انعام آيه‏ى 38

20- دلائل الامامة طبرى شيعى ص 104- 106 چاپ دوم نجف.با اختصار و نقل به معنى در پاره‏اى از جملات

21- سوره بقره آيه‏ى 187

22- سوره‏ى انعام آيه‏ى 124

23- مستفاد از كافى ج 8 ص 349.

24- برخى از دانشمندان اين موضوع را به امام سجاد عليه السلام نسبت داده‏اند و برخى ديگر گفته‏اند امام باقر (ع) به دستور امام سجاد عليه السلام اين پيشنهاد را كرده است.براى اطلاع بيشتر به كتاب العقد المنير ج 1 مراجعه شود

25- قيصر با اين مقدمه مى‏خواست تعصب عبد الملك را بر انگيزد تا براى تصويب كار خلفاى گذشته از منع كاغذ رومى دست‏باز دارد.

26- امام عليه السلام فرمود:سه نوع سكه ضرب شود،نوع اول هر درهم يك مثقال و ده‏درهم آن 10 مثقال،و نوع دوم هر ده درهم 6 مثقال و نوع سوم هر ده درهم 5 مثقال باشد بدين ترتيب هر سى درهم از سه نوع 21 مثقال مى‏شد و اين برابر با سكه‏هاى رومى بود و مسلمانان موظف بودند سى درهم رومى كه 21 مثقال بود بياورند و سى درهم جديد بگيرند.

27- «المحاسن و المساوى بيهقى‏»ج 2 ص 232- 236 چاپ مصر- «حيوة الحيوان دميرى‏»چاپ سنگى ص 24با اختصار و نقل به معنى در پاره‏اى از جملات.

توجه:در اين داستان خوانديم كه سكه‏هاى اسلامى در زمان امام باقر (ع) به صلاح ديد آن بزرگوار ساخته و رائج‏شده است و اين مطلب با آنچه در برخى از كتابها آمده است كه در زمان حضرت على (ع) در بصره به دستور آن حضرت سكه‏هاى اسلامى زده شده و آن حضرت پايه گذار آن بوده منافاتى ندارد زيرا منظور اين است كه آغاز سكه زدن در زمان حضرت على عليه السلام بوده و تكميل و شيوع آن در زمان امام باقر عليه السلام انجام شده است‏براى اطلاع بيشتر به كتاب غاية التعديل مرحوم سردار كابلى ص 16 مراجعه شود.

28- جامع الروات ج 1 ص 9

29- جامع الروات ج 1 ص 117 و 324- 325

30- الشيعة و الحاكمون ص 128

31- سفينة البحار ج 2 ص 496

32- منتهى الآمال چاپ 1372 قمرى ص 7 ج 2

33- تحفة الاحباب محدث قمى ص 351- جامع الرواة ج 2 ص 164

34- رجال كشى ص 162 چاپ دانشگاه مشهد

35- به كتاب‏هاى:كافى ج ا ص 469 و ج 5 ص 117 و بصائر الدرجات ص 141 چاپ سنگى و تواريخ النبى و الآل تسترى ص 40 و انوار البهيه محدث قمى ص 69 چاپ سنگى مراجعه شود.

36- و 37- و 38- وسائل الشيعه چاپ سنگى ج 2 ص 233 و 6 و 474

39- و 40- و 41- و 42- و 43- همان كتاب ج 2 صفحات 240 و 229 و 231 و 455 و 469.

44- فروع كافى ص 343

45- وسائل الشيعة ج 2 ص 433

زندگینامه امام سجاد (ع)

امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در يك‌ نگاه‌

نام‌ وي‌ علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ و چهارمين‌ امام‌ از ائمه‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ است‌

جدش‌ امام‌ اميرالمؤمنين‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌، كه‌ وصي‌ پيامبر و اولين‌ كسي‌است‌ كه‌ به‌ او ايمان‌ آورده‌ و بنابر آنچه‌ در حديث‌ صحيح‌ منزلت‌ آمده‌ براي‌پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ چونان‌ هارون‌ براي‌ موسي‌ بوده‌ است‌.

*جده‌اش‌ فاطمه‌ زهراسلام‌الله‌عليها دخت‌ پيامبر و به‌ توصيف‌ پدر بزرگوارش‌، پاره‌ تن‌و جگرگوشه‌ پيامبر و سرور زنان‌ جهان‌ است‌.

*پدرش‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ يكي‌ از دو سرور جوانان‌ اهل‌ بهشت‌، فرزند زاده‌ وريحانه‌ پيامبر است‌ همو كه‌ پيامبر در باره‌اش‌ فرموده‌ است‌: «حسين‌ منّي‌ و انا من‌حسين‌»؛ حسين‌ از من‌ و من‌ از حسينم‌ همان‌ كسي‌ كه‌ در راه‌ دفاع‌ از اسلام‌ و مسلمين‌در سرزمين‌ كربلا و در روز عاشورا به‌ شهادت‌ رسيد.

*او يكي‌ از دوازده‌ امامي‌ است‌ كه‌ پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ بر امامت‌ ايشان‌ تصريح‌فرموده‌ و اين‌ تصريح‌ در كتاب‌هايي‌ چون‌ صحيح‌ بخاري‌، صحيح‌ مسلم‌ و...چنين‌ آمده‌ است‌:

«الخلفاء بعدي‌ اثنا عشر كلهم‌ من‌ قريش‌»؛ جانشينان‌ بعد از من‌ دوازده‌ تن‌ و همه‌ ازقريش‌ مي‌باشند.

 

*آن‌ حضرت‌ در سال‌ سي‌ و هشت‌ (ه.ق‌) به‌ دنيا آمد، البته‌ بعضي‌ تولدايشان‌ را در سال‌ سي‌ و شش‌ هجري‌ دانسته‌اند.

عمر شريف‌ آن‌ حضرت‌ تقريباً پنجاه‌ و هفت‌ سال‌ بوده‌ كه‌ از اين‌ مدت‌ دويا چهار سال‌ را در كنار جد بزرگوارش‌ حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ گذرانيده‌ و سپس‌ درمكتب‌ دو سبط‌ پيامبر پدر و عموي‌ گرامي‌ خود امام‌ حسن‌ و امام‌ حسين‌عليهم‌السلام‌باليده‌ واز اقيانوس‌ علوم‌ پيامبر و اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ سيراب‌ گرديده‌است‌.

* امام‌ سجاد در چنين‌ خاستگاهي‌، پيشوايي‌ ديني‌ و عالمي‌ نام‌ آور گرديد،كسي‌ كه‌ در احكام‌ و معارف‌ ديني‌ مرجع‌ مردم‌ و مَثَل‌ اعلاي‌ پرهيزكاري‌،عبادت‌ و ورع‌ بود، همه‌ مسلمانان‌ به‌ درستي‌ِ انديشه‌، دانش‌ و برتري‌ او بر اقران‌اقرار كرده‌ و آنان‌ كه‌ گوش‌ جانشان‌ را بر حقايق‌ گشوده‌اند بر دانش‌، مرجعيت‌ ورهبري‌ آن‌ حضرت‌ گردن‌ نهاده‌اند.

* تمام‌ مسلمانان‌ عصر امام‌ سجاد دلبستگي‌ عاطفي‌ شديد و وابستگي‌روحي‌ عميقي‌ به‌ او داشته‌ و آموزه‌هاي‌ مردمي‌ او نيز در همه‌ جهان‌ اسلام‌ امتدادپيدا كرده‌ بود، جريان‌ معروف‌ سفر حج‌ هشام‌ بن‌ عبدالملك‌ و ديدن‌ منزلت‌بالاي‌ امام‌ سجاد نزد مردم‌ شاهد اين‌ مدعا است‌.

مردم‌ آن‌ عصر علي‌ رغم‌ اختلافات‌ در جهت‌گيري‌ها و مذاهب‌ به‌ امام‌سجاد كاملاً اعتماد داشتند و اين‌ اعتماد تنها از نظر فقهي‌ و روحي‌ نبود، بلكه‌ اورا مانند پدران‌ بزرگوارش‌ مرجع‌، پيشوا و در همه‌ پيشامدها و مشكلات‌ زندگي‌چونان‌ پناهگاه‌ امني‌ مي‌دانسته‌اند.

به‌ همين‌ دليل‌ است‌ كه‌ مي‌بينيم‌ عبدالملك‌ مروان‌ براي‌ حل‌ مشكلي‌ كه‌ دراثر رواج‌ سكه‌هاي‌ ضرب‌ شده‌ در روم‌ در بازار اسلام‌ ايجاد شده‌، و باعث‌جرأت‌ پادشاه‌ روم‌ بر تهديد و خوار كردن‌ مسلمانان‌ گرديده‌ بود به‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌متوسل‌ شده‌ و از آن‌ حضرت‌ طلب‌ ياري‌ كرد.

* تقدير چنان‌ بود كه‌ پس‌ از شهادت‌ پدر، مسئوليت‌ رهبري‌ روحي‌ جامعه‌به‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌  برسد، آن‌ حضرت‌ در نيمه‌ دوم‌ قرن‌ اول‌ هجري‌ به‌ انجام‌ چنين‌مسئوليتي‌ همت‌ گماشت‌، برهه‌اي‌ كه‌ از حساسترين‌ دوران‌هاي‌ تاريخ‌ اسلام‌ درآن‌ زمان‌ بود در آن‌ سالها جامعه‌ هنوز تحت‌ تأثير موج‌ عظيم‌ فتوحات‌ اسلامي‌بود، موجي‌ كه‌ با عظمت‌ معنوي‌ و حماسه‌هاي‌ نظامي‌ و اعتقادي‌ خود تخت‌ وتاج‌ قدرتهاي‌ مسلط‌ آن‌ عصر چون‌ كسري‌ و قيصر را متزلزل‌ ساخته‌ وملت‌هاي‌ مختلفي‌ را با سرزمينهاي‌ پهناور به‌ اين‌ دولت‌ و دين‌ جديد ملحق‌كرده‌ بود، فتوحاتي‌ كه‌ در طول‌ پنجاه‌ سال‌ مسلمانان‌ را بر قسمت‌ اعظم‌ دنياي‌متمدن‌ آن‌ روزگار حاكم‌ ساخته‌ بود.

* امت‌ اسلام‌ در روزگار امام‌ سجادعليه‌السلام‌ با دو خطر عمده‌ مواجه‌ بودند:

 

خطر اول‌

اولين‌ خطري‌ كه‌ جامعه‌ اسلامي‌ را تهديد مي‌كرد گشوده‌ شدن‌ مرزهاي‌فرهنگي‌ جامعه‌ اسلامي‌ به‌ روي‌ فرهنگ‌هاي‌ گوناگوني‌ بود كه‌ از سرزمين‌هاي‌فتح‌ شده‌ به‌ سوي‌ جامعه‌ اسلامي‌ سرازير شده‌ و ممكن‌ بود ذوب‌ شدن‌ و ازدست‌ دادن‌ اصالت‌ امت‌ اسلام‌ را در پي‌ داشته‌ باشد، چنين‌ عصري‌ نياز مبرمي‌به‌ يك‌ حركت‌ علمي‌ داشت‌ تا اصالت‌ فكري‌ و شخصيت‌ ممتاز تشريعي‌ امت‌اسلام‌ را كه‌ برگرفته‌ از قرآن‌ و سنت‌ بود در برابر فرهنگ‌هاي‌ نو ظهور تحكيم‌ وتأييد كرده‌ و با كاشتن‌ بذر اجتهاد شخصيت‌ امت‌ اسلام‌ را اصالت‌ بخشد.

اين‌ همان‌ كاري‌ بود كه‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ به‌ انجام‌ آن‌ كمر همت‌ بست‌، او مجلس‌درس‌ خويش‌ را در مسجد نبوي‌ آغاز كرد و معرفت‌ اسلامي‌ را در قالب‌ تفسير،حديث‌، فقه‌، علوم‌ تربيتي‌ و عرفان‌ از چشمه‌ سار علوم‌ پدران‌ پاكش‌ به‌ مردم‌ارزاني‌ داشت‌.

چنين‌ بود كه‌ اين‌ جلسات‌ درس‌، عده‌اي‌ از فقهاي‌ مسلمان‌ را تقديم‌ جهان‌اسلام‌ كرده‌، پايه‌ گذار مكاتب‌ بعدي‌ فقه‌ اسلامي‌ شده‌ و سنگ‌ بناي‌ حركت‌پوياي‌ فقه‌ گرديد.

 

خطر دوم‌

دومين‌ خطري‌ كه‌ جامعه‌ اسلامي‌ را در آن‌ زمان‌ تهديد مي‌كرد فراموش‌شدن‌ ارزش‌هاي‌ اخلاقي‌ بود كه‌ پيامد جريان‌ رفاه‌ زدگي‌، دنيا گرايي‌ و زياده‌روي‌ در استفاده‌ از تجملات‌ حيات‌ محدود دنيا بود.

امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ در مقابله‌ با اين‌ خطر بزرگ‌ كه‌ موجب‌ لرزش‌ شديد و ازهم‌ پاشيدگي‌ شخصيت‌ اسلامي‌ جامعه‌ از درون‌ گشته‌ و جامعه‌ را از استمراررسالت‌ خود باز مي‌داشت‌ سلاح‌ دعا را برگزيد، از اين‌ رو است‌ كه‌ «صحيفه‌سجاديه‌» را مي‌توان‌ به‌ تعبيري‌ يك‌ حركت‌ اجتماعي‌ بزرگ‌ دانست‌ كه‌ضرورت‌هاي‌ جامعه‌، امام‌ سجادعليه‌السلام‌ را به‌ انجام‌ آن‌ واداشته‌ بود جدا از اينكه‌ اين‌كتاب‌ يك‌ ميراث‌ الهي‌ بي‌همتا است‌ كه‌ تا ابد منبع‌ فيض‌ و مشعل‌ هدايت‌ ومدرسه‌ تهذيب‌ و اخلاق‌ بوده‌ و انسانيت‌ همواره‌ محتاج‌ اين‌ ميراث‌ محمدي‌ وعلوي‌ است‌، احتياجي‌ كه‌ روز به‌ روز به‌ تناسب‌ افزايش‌ اغواگري‌هاي‌ شيطان‌ وفريبندگي‌هاي‌ دنيا فزوني‌ مي‌يابد.

 

امام سجاد عليه السلام از ديدگاه دانشمندان و معاصران

همه‌ مسلمانان‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ را گرامي‌ داشته‌ و بر اين‌ مطلب‌ كه‌ كسي‌در فضيلت‌ و علم‌ و تقوي‌ به‌ پايه‌ اين‌ مرد بزرگ‌ و اين‌ پرچم‌ برافراشتة‌ دانش‌ وتقوي‌ نمي‌رسد اتفاق‌ نظر دارند.

شاهد بر اين‌ مدعي‌ اين‌ است‌ كه‌ آنان‌ به‌ بوسيدن‌ دست‌ او تبرك‌ جسته‌ ودست‌ وي‌ را بر چشمان‌ خود مي‌كشيده‌اند.بزرگداشت‌ او نيز منحصر به‌معاصران‌ وي‌ نبوده‌ بلكه‌ شامل‌ تاريخ‌ نويسان‌ - با تمام‌ اختلافي‌ كه‌ در اميال‌ وجهت‌گيري‌ها دارند - نيز مي‌شود كه‌ از تمام‌ اعمال‌ و رفتار وي‌ با اعجاب‌ وبزرگداشت‌ ياد كرده‌ و همه‌ القاب‌ و صفت‌هاي‌ نيك‌ را برايش‌ به‌ كار برده‌اند.

 

نظريات‌ و گفته‌هاي‌ معاصران‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در باره‌ آن‌ حضرت‌

 

مورخان‌، فقها و علماي‌ هم‌ عصر امام‌ سجادعليه‌السلام‌ همگي‌ در تعريف‌ و تمجيد ازآن‌ حضرت‌ سخن‌ رانده‌اند چه‌ آنان‌ كه‌ از دوستان‌ و مخلصان‌ او بوده‌ يا آنان‌ كه‌كينه‌ و دشمني‌ او را به‌ دل‌ داشتند، در اينجا به‌ نظر چند تن‌ از آنان‌ اشاره‌ مي‌كنيم‌:

1. صحابي‌ بزرگوار جابر بن‌ عبدالله‌ انصاري‌ گويد: «در فرزندان‌ انبيا كسي‌ چون‌علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ ديده‌ نشده‌ است‌...».

2. عبدالله‌ بن‌ عباس‌ عليرغم‌ اينكه‌ از نظر سن‌ از امام‌ سجادعليه‌السلام‌ بزرگتر بود اورا بسيار بزرگ‌ مي‌داشت‌ و از سر خضوع‌ در برابر او خم‌ مي‌شد، هر گاه‌ او رامي‌ديد به‌ احترام‌ او از جاي‌ بر مي‌خاست‌ و با صداي‌ بلند مي‌گفت‌: «خوش‌آمدي‌ اي‌ حبيب‌ من‌ و اي‌ پسر حبيب‌ من‌».

3. محمد بن‌ مسلم‌ قرشي‌ زهري‌ كه‌ او را صفت‌ فقيه‌ داده‌اند و يكي‌ ازپيشوايان‌ مشهور و عالم‌ شام‌ و حجاز بود با اينكه‌ در خط‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ نبود دركلمات‌ خود به‌ ارزش‌ها و صفات‌ والاي‌ آن‌ امام‌ همام‌ اشاره‌ كرده‌ است‌:

أـ «من‌ هيچ‌ يك‌ از هاشميان‌ را چون‌ علي‌ بن‌ حسين‌ نديده‌ام‌...».

ب‌ـ «در ميان‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ مردي‌ افضل‌ از علي‌ بن‌ الحسين‌ ديده‌نشده‌است‌».

ج‌ ـ «... كسي‌ را فقيه‌تر از او (امام‌ سجاد) نديدم‌».

4. سعيد بن‌ مسيب‌ از فقهاي‌ برجسته‌ مدينه‌ كه‌ در باره‌ او گفته‌اند: در ميان‌تابعان‌ كسي‌ در دانش‌ به‌ او نمي‌رسد، و افتخار مصاحبت‌ امام‌ سجاد عليه‌السلام‌را داشته‌است‌ با آگاهي‌ از شدت‌ تقوي‌ و ورع‌ آن‌ حضرت‌ در توصيف‌ او مي‌گويد:

أـ«هرگز كسي‌ را برتر از علي‌ بن‌ الحسين‌ نديده‌ام‌ و هر گاه‌ وي‌ را ديدم‌خويش‌ را خوار و ناچيز شمردم‌».

ب‌ ـ «پرهيزگارتر از وي‌ (امام‌ سجادعليه‌السلام‌) نديدم‌».

ج‌ ـ جواني‌ قريشي‌ نزد سعيد نشسته‌ بود كه‌ امام‌ سجاد وارد شد جوان‌ از اوپرسيد اين‌ شخص‌ كيست‌؟ سعيد پاسخ‌ داد:  اين‌ آقا و سرور عبادت‌كنندگان‌است‌.

5. زيد بن‌ اسلم‌ كه‌ جلودار قافله‌ فقهاي‌ مدينه‌ و از مفسران‌ قرآن‌ بود، اونيز در باره‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ كلماتي‌ دارد:

أـ «در ميان‌ اهل‌ قبله‌ (مسلمانان‌) با كسي‌ همسنگ‌ او همنشيني‌نكرده‌ام‌».

ب‌ـ «در ميان‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ كسي‌ را مانند او نديده‌ام‌».

ج‌ـ «كسي‌ را چون‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ اهل‌ فهم‌ و حافظ‌ احاديث‌ نديده‌ام‌».

6. حماد بن‌ زيد از بارزترين‌ فقهاي‌ بصره‌ كه‌ از ائمة‌ مسلمين‌ دانسته‌شده‌ از امام‌ سجادعليه‌السلام‌ چنين‌ مي‌گويد:«علي‌ بن‌ الحسين‌ با فضيلت‌ترين‌ هاشمي‌است‌ كه‌ من‌ ديده‌ام‌.»

7. يحيي‌ بن‌ سعيد كه‌ از بزرگان‌ تابعين‌ و افاضل‌ فقها و علمااست‌ گفته‌:از علي‌ بن‌ الحسين‌ استماع‌ روايت‌ كرده‌ام‌ و او با فضيلت‌ترين‌ هاشمي‌ است‌ كه‌من‌ ديده‌ام‌».

8. يزيد بن‌ معاويه‌، اقرار و اعتراف‌ به‌ فضايل‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ منحصر به‌دوستان‌ او نبوده‌ و به‌ دشمنانش‌ نيز سرايت‌ كرده‌ است‌ وقتي‌ امام‌ سجاد عليه‌السلام‌به‌ حال‌اسارت‌ در مسجد شام‌ بود و اهل‌ شام‌ به‌ يزيد اصرار داشتند كه‌ به‌ امام‌ اجازه‌خطبه‌ خواندن‌ بدهد ترس‌ خود را در قالب‌ اين‌ جواب‌ بيان‌ داشت‌: ايشان‌ ازخانداني‌ هستند كه‌ از پستان‌ دانش‌ شير نوشيده‌اند، او از اين‌ منبر به‌ زير نمي‌آيد مگر اينكه‌ من‌و همة‌ آل‌ ابوسفيان‌ را مفتضح‌ و رسوا نمايد.

9. عبدالملك‌ بن‌ مروان‌، اين‌ هم‌ يكي‌ ديگر از دشمنان‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ است‌ كه‌در بارة‌ او زبان‌ به‌ اعتراف‌ گشوده‌ است‌ و خطاب‌ به‌ وي‌ مي‌گويد: همانا تو برخاندان‌ خود و بر تمام‌ اهل‌ زمانه‌ خود برتري‌ِ بزرگي‌ داري‌ و به‌ قدري‌ از فضل‌و علم‌ و دين‌ و ورع‌ بهره‌مند گرديده‌اي‌ كه‌ جز پدرانت‌ كس‌ ديگري‌ بدان‌ پايه‌نرسيده‌ است‌.

10. منصور دوانيقي‌، و باز هم‌ از دشمنان‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ كه‌ در نامه‌اي‌ به‌ محمدِنفس‌ زكيه‌ ]پسر عبدالله‌ محض‌ از نوادگان‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌[ به‌ برتري‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌ چنين‌ اشاره‌ مي‌كند: «در ميان‌ شما (علويان‌) پس‌ از وفات‌ رسول‌ خدامولودي‌ چون‌ او (زين‌ العابدين‌) زاده‌ نگرديده‌ است‌.

 

 

آراء دانشمندان‌ و مورخان‌ در باره‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌

 

1. يعقوبي‌ مي‌نويسد: او از برترين‌ِ مردم‌ و سختكوش‌ترين‌ِ آنان‌ در عبادت‌بود و به‌ همين‌ دليل‌ «زين‌ العابدين‌» ]زينت‌ عبادت‌ كنندگان‌[ نام‌ گرفته‌ است‌ واز فرط‌ وجود آثار سجده‌ بر پيشاني‌ به‌ «ذوالثفنات‌» ]صاحب‌ پينه‌ها[ ملقب‌گرديده‌ است‌....

2. حافظ‌ ابوالقاسم‌ علي‌ بن‌ حسن‌ شافعي‌ معروف‌ به‌ ابن‌ عساكر در شرح‌احوال‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ مي‌نويسد: علي‌ بن‌ الحسين‌ راستگو و مورد اعتماد بود، بسيارحديث‌ مي‌گفت‌ و داراي‌ مقامي‌ بالا و بلند بود....

3. ذهبي‌ صاحب‌ سير اعلام‌ النبلاء مي‌نويسد: جلالت‌ قدر وي‌ عجيب‌ و به‌خدا قسم‌ برازنده‌ او بود، او از نظر شرافت‌، آقايي‌، علم‌، خداشناسي‌ و عقل‌كاملي‌ كه‌ داشت‌ كاملاً شايسته‌ مقام‌ امامت‌ عظمي‌ بود....

4. حافظ‌ ابو نعيم‌ اصفهاني‌ مي‌نويسد: علي‌ بن‌ حسين‌ بن‌ علي‌ بن‌ابي‌طالب‌ عليهم‌السلام‌ زينت‌ عبادت‌ كنندگان‌ و روشني‌ بخش‌ زمره‌ فرمانبرداران‌، شخصي‌عابد، با وفا، بخشنده‌ و پاك‌ و خالص‌ بود....

5. صفي‌ الدين‌ مي‌نويسد: زين‌ العابدين‌ هدايتگري‌ بزرگ‌ و خود راه‌نجات‌ بود....

6. نَوَوي‌ مي‌نويسد: همه‌ بر بزرگواري‌ او در همه‌ زمينه‌ها اتفاق‌ نظردارند....

7. عماد الدين‌ ادريس‌ قرشي‌ مي‌نويسد: امام‌ زين‌ العابدين‌ پس‌ از امام‌حسن‌ و امام‌ حسين‌ كه‌ بر همه‌ ا´ن‌ درود باد، افضل‌ و اشرف‌ اولاد رسول‌ خدابوده‌ و عبادت‌ و زهد و ورع‌ او از ديگران‌ بيشتر بود.

8. ابن‌ عنبه‌ نسب‌ شناس‌ مشهور مي‌نويسد: فضايل‌ او به‌ حدي‌ است‌ كه‌ به‌شماره‌ و توصيف‌ در نمي‌آيد.

9. شيخ‌ مفيد مي‌نويسد: علي‌ بن‌ الحسين‌ پس‌ از پدر بزرگوارش‌ از نظرعلم‌ و عمل‌ برترين‌ خلق‌ خدا بود، همچنين‌ مي‌نويسد: فقهاي‌ عامه‌ از او علوم‌بي‌ شماري‌ نقل‌ كرده‌ و احاديثي‌ كه‌ راويان‌ در موعظه‌، دعا، فضائل‌ قرآن‌، احكام‌حلال‌ و حرام‌، آداب‌ جنگي‌ و تاريخ‌ از او حفظ‌ كرده‌اند در ميان‌ علمامشهوراست‌.

10. ابن‌ تيميه‌ مي‌نويسد: امّا علي‌ بن‌ الحسين‌ از نظر علم‌ و دين‌ از بزرگان‌ وسادات‌ تابعين‌ است‌، فضايل‌ وي‌ از قبيل‌ خشوع‌ و صدقه‌ پنهان‌ و...معروف‌است‌.

11. شيخاني‌ قادري‌ مي‌گويد: خوبي‌ و نيكوكاري‌ آقاي‌ ما زين‌ العابدين‌علي‌ بن‌ الحسين‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ مشهور است‌ و آوازة‌ كرم‌ و بخشندگي‌اش‌ آفاق‌را در نورديده‌، منزلتش‌ بزرگ‌، سينه‌اش‌ گشاده‌، داراي‌ كراماتي‌ آشكار است‌ كه‌چشمان‌ بينا ا´ن‌ را ديده‌ و در روايات‌ متواتر ثبت‌ كرده‌اند.

12. محمد بن‌ طلحة‌ قرشي‌ شافعي‌ مي‌نويسد: «او زينت‌ عبادت‌ كنندگان‌،الگوي‌ زاهدان‌، سرور تقوي‌ پيشگان‌ و پيشواي‌ مؤمنان‌ است‌، خلق‌ و خويش‌گواه‌ صادقي‌ بر اين‌ است‌ كه‌ از نسل‌ پيامبر خدا و مقام‌ قرب‌ و نزديكي‌ او به‌خداوند از اوصافش‌ پيدا است‌. پينه‌هاي‌ پيشانيش‌ نشانگر نماز و شب‌ زنده‌داري‌هاي‌ بسيار و روگرداني‌ او از دنيا و بي‌ اعتنايي‌اش‌ به‌ آن‌ دليل‌ زهد فراوان‌او است‌، اخلاق‌ پرهيزگارانه‌ برايش‌ مهيا شده‌ ولي‌ او به‌ مقامي‌ مافوق‌ آن‌ رسيده‌و انوار تأييد رباني‌ بر او تابيده‌ و او در پرتو آن‌ راه‌ هدايت‌ را در پيش‌گرفته‌است‌. انس‌ و الفت‌ وي‌ با اذكار و اوراد و عبادات‌ بوده‌ و وفاداريش‌ دراداي‌ وظيفه‌ بندگي‌ زينت‌ وي‌ گرديده‌ است‌، بسا كه‌ از درازي‌ شب‌ مركبي‌راهوار براي‌ طي‌ سفر آخرت‌ فراهم‌ ساخته‌ و از تشنگي‌ روزهاي‌ بسيار داغ‌راهنمايي‌ براي‌ اين‌ سفر طولاني‌ تهيه‌ ديده‌ بود، كرامات‌ و خوارق‌ عاداتي‌ را كه‌از او سر زده‌ چشمان‌ بينا ديده‌ و در روايات‌ متواتر ثبت‌ كرده‌اند كه‌ همه‌ اين‌مسائل‌ شاهد بر اين‌ معني‌ هستند كه‌ او از پادشاهان‌ جهان‌ آخرت‌ است‌».

13. امام‌ شافعي‌ گويد: «علي‌ بن‌ الحسين‌ فقيه‌ترين‌ِ اهل‌ مدينه‌ است‌».

14. جاحظ‌ گويد: «آنچنان‌ كه‌ من‌ ديده‌ام‌ خوارج‌، شيعه‌، معتزله‌، عامه‌ وخاصه‌ همه‌ در باره‌ امام‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ يك‌ نظر دارند و اَحدي‌ را نيافتم‌ كه‌ دربرتري‌ او بر ديگران‌ ترديدي‌ به‌ خود راه‌ داده‌ يا در مقدم‌ بودن‌ او بر ديگران‌شك‌ داشته‌ باشد...».

15. سبط‌ ابن‌ جوزي‌ در تذكرة‌ الخواص‌ مي‌نويسد: او پدر امامان‌ است‌كنيه‌اش‌ ابوالحسن‌، لقبش‌ زين‌العابدين‌ و پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ او را «سيد العابدين‌» يعني‌سرور عبادت‌ كنندگان‌ ناميده‌ است‌... ديگر لقب‌هاي‌ او سجاد، زكي‌، امين‌ وذي‌الثفنات‌، است‌ ثفنات‌ به‌ آن‌ قسمت‌هايي‌ از بدن‌ شتر گفته‌ مي‌شود كه‌ هنگام‌نشستن‌ با زمين‌ تماس‌ پيدا مي‌كند و پينه‌ مي‌بندد مثل‌ زانو و چون‌ طول‌
سجود در مواضع‌ سجده‌ امام‌ سجاد اثر گذاشته‌ بود او را ذوالثفنات‌لقب‌دادند.

 

اوصاف و القاب حضرت

 

پرورش‌ حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌

 

 تمام‌ آنچه‌ كه‌ براي‌ يك‌ تربيت‌ صحيح‌ و سطح‌ بالا لازم‌ است‌ براي‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌ فراهم‌ بود به‌ گونه‌اي‌ كه‌ چنين‌ زمينه‌اي‌ براي‌ كس‌ ديگري‌ جز ايشان‌فراهم‌ نگرديده‌ است‌، و اين‌ شرايط‌ در پايه‌ ريزي‌ شخصيت‌ ممتاز آن‌ حضرت‌چنان‌ نقش‌ حساسي‌ را ايفا نمود كه‌ او را در رديف‌ اول‌ از پيشوايان‌ مسلمين‌ كه‌پيامبر اكرم‌ ايشان‌ را مورد اعتماد دانسته‌ و رهبران‌ امت‌ و امين‌ در اداي‌ رسالت‌خويش‌ خوانده‌ جاي‌ داده‌ است‌.

امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در والاترين‌ خانه‌ها يعني‌ خانة‌ وحي‌ پرورش‌ يافت‌؛ خانه‌اي‌ كه‌خداوند متعال‌ در قرآن‌ كريم‌ از آن‌ چنين‌ تعبير فرموده‌ است‌:

 

«في‌ بُيُوت‌ٍ اَذِن‌َ الل'ّه‌ُ اَن‌ْ تُرْفَع‌َ وَ يُذْكَرَ فيهَا اسْمُه‌ُ يُسَبِّح‌ُ لَه‌ُ فيه'ا بِالْغُدُوِّ وَ اْلا´ص'ال‌ِ *رِج'ال‌ٌ لا' تُلْهيهِم‌ْ تِج'ارَة‌ٌ وَ لا' بَيْع‌ٌ عَن‌ْ ذِكْرِ الل'ّه‌ِ وَ اءِق'ام‌ِ الصَّلا'ة‌ِ وَ اءيت'اءِ الزَّك'اة‌ِ يَخ'افُون‌َيَوْمًا تَتَقَلَّب‌ُ فيه‌ِ الْقُلُوب‌ُ وَ اْلاَبْص'ارُ»؛

(اين‌ چراغ‌ پرفروغ‌) در خانه‌هايي‌ قرار دارد كه‌ خداوند اذن‌ فرموده‌ ديوارهاي‌ آن‌ را بالابرند (تا از دستبرد شياطين‌ و هوسبازان‌ در امان‌ باشد)؛ خانه‌هايي‌ كه‌ نام‌ خدا در ا´ن‌برده‌ مي‌شود، و صبح‌ و شام‌ در ا´ن‌ تسبيح‌ او مي‌گويند * مرداني‌ كه‌ نه‌ تجارت‌ و نه‌معامله‌اي‌ آنان‌ را از ياد خدا و برپاداشتن‌ نماز و اداي‌ زكات‌ غافل‌ نمي‌كند؛ ا´ن‌ ازروزي‌ مي‌ترسند كه‌ در آن‌، دل‌ ها و چشمها زير و رو مي‌شود.

او در اوان‌ كودكي‌ زير سايه‌ جد بزرگوارش‌ حضرت‌ اميرالمؤنين‌ علي‌ بن‌ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌ و در معرض‌ تشعشع‌ انوار روحاني‌ بزرگواري‌ بوده‌ كه‌ عطرمعنويتش‌ سراسر عالم‌ را در بر گرفته‌ است‌، و اين‌ فرزند زاده‌ نيز در شخصيت‌و ساختارهاي‌ نفسي‌ به‌ حق‌ نمونه‌ درستي‌ از جد خود بود.

كما اينكه‌ پس‌ از آن‌ نيز در پناه‌ عمويش‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ زندگي‌ كرد هموكه‌ سرور جوانان‌ اهل‌ بهشت‌، نوه‌ و ريحانة‌ پيامبر بود و بر او باران‌ عطوفت‌ ومهرباني‌ مي‌باراند و خصلت‌هاي‌ والا و معيارهاي‌ بزرگ‌ خود را در جان‌ اومي‌كاشت‌، اين‌ همه‌ در حالي‌ بود كه‌ او تحت‌ تربيت‌ پدر بزرگوارش‌ سرورآزادگان‌ و سيد شهداء امام‌ حسين‌ بن‌ علي‌عليه‌السلام‌ قرار داشت‌ كه‌ در چهره‌ اين‌ فرزندامتداد ذاتي‌ روحانيت‌ پيامبر و معيارهاي‌ امامت‌ را ديده‌ و همين‌ موجب‌ عنايت‌و توجه‌ بيشتر پدر نسبت‌ به‌ او و مقدم‌ داشتن‌ وي‌ بر ساير فرزندان‌ گرديده‌ و دراكثر اوقات‌ همراه‌ و مصاحب‌ پدر بود.

امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ در سال‌ (36هـ) در روز فتح‌ بصره‌ به‌ دنيا آمد، در آن‌ايام‌ هنوز حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ مركز حكومت‌ را از مدينه‌ به‌ كوفه‌ منتقل‌ نفرمود بود، ودر سال‌ (94 يا 95 هـ) در مدينه‌ وفات‌ كرد.

بعضي‌ از مورخان‌ نيز ولادت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ را در سال‌ (38هـ) و در شهر كوفه‌نوشته‌اند چون‌ در آن‌ سال‌ و پس‌ از جنگ‌ جمل‌ حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ مركز حكومت‌خود را از مدينه‌ به‌ كوفه‌ منتقل‌ ساخته‌ بود و طبيعي‌ است‌ كه‌ در چنين‌ شرايط‌خاصي‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ هم‌ با خانواده‌ خود همراه‌ پدرش‌ در آن‌ شهربود.

 

مادرش‌

نام‌ مادر ايشان‌ «شهربانو» يا «شهربانويه‌» يا «شاه‌ زنان‌» دختر يزدگردآخرين‌ پادشاه‌ ايران‌ بود، بعضي‌ از آنان‌ هم‌ نوشته‌اند كه‌ مادر امام‌زين‌العابدين‌عليه‌السلام‌ در ايام‌ زادن‌ ايشان‌ نداي‌ حق‌ را لبيك‌ گفته‌ و پس‌ از ايشان‌ فرزندديگري‌ به‌ دنيا نياورده‌اند.

 

كنيه‌هاي‌ آن‌ حضرت‌

ابوالحسن‌، ابومحمد، ابوالحسين‌، ابوعبدالله‌.

 

لقبهاي‌ آن‌ حضرت‌

«زين‌ العابدين‌»، «ذوالثفنات‌»، «سيد العابدين‌»، «قدوة‌ الزاهدين‌»، «سيدالمتقين‌»، «امام‌ المؤمنين‌»، «زكي‌»، «زين‌ الصالحين‌»، «منار القانتين‌»، «عدل‌»،«امام‌ الامة‌» و «بَكّاء» كه‌ شهرت‌ ايشان‌ به‌ دو لقب‌ «سجاد» و «زين‌ العابدين‌»بيشتر از ساير القاب‌ است‌.

اين‌ القاب‌ را مردم‌ پس‌ از ديدن‌ تجسم‌ واقعي‌ ا´ن‌ در امام‌ سجاد به‌ ايشان‌داده‌ بودند، پس‌ از درك‌ اين‌ مطلب‌ كه‌ ايشان‌ مصداق‌ كامل‌ آية‌ (وَ عِب'ادُ الرَّحْم'ن‌ِالَّذين‌َ يَمْشُون‌َ عَلَي‌ اْلاَرْض‌ِ هَوْنًا وَ اءِذ'ا خ'اطَبَهُم‌ُ الْج'اهِلُون‌َ ق'الُوا سَلا'مًا» ؛ و بندگان‌ خداي‌رحمان‌ كساني‌اند كه‌ روي‌ زمين‌ به‌ نرمي‌ گام‌ برمي‌دارند؛ و چون‌ نادانان‌ ايشان‌ را طرف‌ خطاب‌قرار دهند به‌ ملايمت‌ پاسخ‌ مي‌دهند. بودند، بعضي‌ از آنان‌ هم‌ كه‌ اين‌ القاب‌ را درباره‌ امام‌ زين‌ العابدين‌ به‌ كار برده‌اند از شيعيان‌ و معتقدان‌ به‌ امامت‌ او از جانب‌خدا نبوده‌اند اما نتوانسته‌اند حقايقي‌ را كه‌ در او ديده‌اند ناديده‌ انگارند.

تاريخ‌نويسان‌، پاره‌اي‌ از علل‌ پيدايش‌ اين‌ القاب‌ مبارك‌ را ذكر كرده‌اند:

1. از صحابي‌ جليل‌ القدر جابر بن‌ عبد الله‌ انصاري‌ روايت‌ شده‌:

نزد پيامبر نشسته‌ بودم‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ در دامان‌ پيامبر نشسته‌ بود و آن‌حضرت‌ با او بازي‌ مي‌كرد ناگاه‌ پيامبر فرمود: «اي‌ جابر او داراي‌ فرزندي‌ مي‌شود كه‌نام‌ او علي‌ است‌، چون‌ روز قيامت‌ شد ندا مي‌شود «سيدالعابدين‌»؛ سرور عبادت‌ كنندگان‌برخيزد در اين‌ وقت‌ آن‌ فرزند به‌ پا مي‌خيزد آن‌ فرزند نيز فرزندي‌ خواهد داشت‌ كه‌ نامش‌محمد خواهد بود پس‌ اگر او را ديدي‌ سلام‌ مرا به‌ او برسان‌».

2. هر گاه‌ زهري‌ از علي‌ بن‌ الحسين‌ روايت‌ مي‌كرد مي‌گفت‌:«زين‌العابدين‌» علي‌ بن‌ الحسين‌ به‌ من‌ گفت‌...، سفيان‌ بن‌ عيينه‌ به‌ او گفت‌: چرا به‌ اوزين‌ العابدين‌ مي‌گويي‌؟ زهري‌ پاسخ‌ داد: چون‌ از سعيد بن‌ مسيب‌ شنيدم‌ كه‌ ازابن‌ عباس‌ روايت‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌: پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ فرموده‌ است‌: «چون‌ روز قيامت‌به‌ پا شود منادي‌ ندا مي‌كند زين‌ العابدين‌؛ زينت‌ عبادت‌ كنندگان‌ كجاست‌؟ گويا مي‌بينم‌فرزندم‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌طالب‌، از ميان‌ صفوف‌ به‌ پيش‌ مي‌آيد».

3. از امام‌ ابوجعفر باقرعليه‌السلام‌ وارد شده‌ است‌ كه‌ فرمود: «پدرم‌ در مواضع‌ سجده‌ خودپينه‌ هايي‌ داشت‌ كه‌ سالي‌ دو مرتبه‌ ا´ن‌ را مي‌چيد كه‌ هر بار پنج‌ پينه‌ به‌ تعداد پنج‌ موضع‌ سجده‌چيده‌ مي‌شد و بدين‌ سبب‌ او را ذي‌ الثفنات‌ (صاحب‌ پينه‌ها)ناميدند».

4. باز از حضرت‌ باقرعليه‌السلام‌ در توصيف‌ زيادي‌ سجود پدرش‌ وارد شده‌ كه‌ آن‌حضرت‌ نعمتي‌ از نعمت‌هاي‌ خدا را ذكر نمي‌كرد يا هيچ‌ بدي‌ از او دورنمي‌شد و از هيچ‌ نماز واجبي‌ فارغ‌ نمي‌گرديد مگر اينكه‌ به‌ سجده‌ مي‌افتاد ودر تمام‌ مواضع‌ سجودش‌ آثار سجده‌ نمايان‌ بود و براي‌ همين‌ به‌ سجاد ملقب‌گرديد.

مراحل‌ زندگي‌ حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌

زندگي‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ نيز چون‌ امامان‌ ديگر به‌ دو بخش‌ مهم‌ تقسيم‌ مي‌شود:

1. مرحله‌ قبل‌ از امامت‌.

2. مرحله‌ امامت‌ و رهبري‌ تا شهادت‌.

در مرحله‌ قبل‌ از امامت‌، امام‌ سجادعليه‌السلام‌ به‌ مدت‌ بيست‌ وپنج‌ سال‌ در سايه‌ جدبزرگوارش‌ امام‌ اميرالمؤمنين‌عليه‌السلام‌، عمويش‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ و پدر گرامي‌اش‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ به‌ سر برد، كمي‌ بيش‌ از چهار سال‌ يا بنا به‌ قول‌ ولادت‌ در سال‌ (38 ه)دو سال‌ در پناه‌ جدش‌ علي‌عليه‌السلام‌، ده‌ سال‌ در كنار عمويش‌ امام‌ حسن‌عليه‌السلام‌ كه‌ در سال‌ (50ه) به‌ شهادت‌ رسيدند و ده‌ سال‌ هم‌ در كنار پدر بزرگوار خود بين‌ سال‌هاي‌پنجاه‌ تا شصت‌ هجري‌ قمري‌.

امام‌ سجادعليه‌السلام‌ اين‌ مرحله‌ از زندگي‌ شريف‌ خود را كه‌ دوراني‌ آبستن‌ حوادث‌بود، با جدّ و عمو و پدرش‌ گذراند و براي‌ تحمل‌ مسئوليت‌هاي‌ امامت‌ ورهبري‌ پس‌ از شهادت‌ پدر و بهترين‌ يارانش‌ در واقعه‌ عاشورا آماده‌ گرديدحادثه‌ جاويداني‌ كه‌ معاويه‌ آنرا پايه‌ ريزي‌ كرده‌ و يزيد بن‌ معاويه‌ كه‌ آشكاراحاكميت‌ الهي‌ را دستاويز مطامع‌ نفساني‌ و فسق‌ خويش‌ ساخته‌ بود بدان‌ جامه‌عمل‌ پوشيد.

دومين‌ مرحله‌ از حيات‌ شريف‌ آن‌ حضرت‌ حدود سي‌ وپنج‌ سال‌ به‌ طول‌انجاميد و در خلال‌ اين‌ مدت‌ با چندين‌ خليفه‌ اموي‌ هم‌ زمان‌ بود، يزيد بن‌معاويه‌، مروان‌ بن‌ حكم‌، عبدالملك‌ بن‌ مروان‌، و در نهايت‌ در زمان‌ خلافت‌وليد بن‌ عبدالملك‌ و به‌ دستور وي‌ ايادي‌ ننگين‌ بني‌اميّه‌، امام‌ سجاد عليه‌السلام‌ را تروركرده‌ و ايشان‌ در بيست‌ و پنجم‌ ماه‌ محرم‌ يا روزي‌ نزديك‌ به‌ آن‌ از سال‌ (94) يا(95) هجري‌ در سني‌ حدود (57) سال‌ يا كمي‌ كمتر به‌ شهادت‌ رسيدند و به‌اين‌ ترتيب‌ مدت‌ امامت‌ ايشان‌ حدودا (34) سال‌ بود.

در اين‌ تحقيق‌ مرحله‌ دوم‌ از زندگي‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ را كه‌ سرشار از جهاد ومبارزه‌ بود به‌ دو دوره‌ تقسيم‌ مي‌كنيم‌:

دوره‌ اول‌: بعداز فاجعه‌ عاشورا قبل‌ از استقرار در مدينه‌.

دوره‌ دوم‌: پس‌ از استقرار در مدينه‌.

بدن‌ ترتيب‌ در سه‌ مرحله‌ به‌ تحقيق‌ در باره‌ زندگي‌ آن‌ حضرت‌ مي‌پردازيم‌:

مرحله‌ اول‌: زندگي‌ آن‌ حضرت‌ پيش‌ از شهادت‌ پدر.

مرحله‌ دوم‌: زندگي‌ آن‌ حضرت‌ پس‌ از شهادت‌ پدر و قبل‌ از استقرار درمدينه‌.

مرحله‌ سوم‌: زندگي‌ آن‌ حضرت‌ پس‌ از استقرار در مدينه‌.

 


 

اين‌ دوره‌ از زندگي‌ امام‌عليه‌السلام‌ كه‌ زندگاني‌ ايشان‌ از ولادت‌ تا كربلا مي‌باشد ازسال‌ (38يا37 ه ق) تا سال‌ (61 ه ق) است‌.

اولين‌ خليفه‌اي‌ كه‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در كودكي‌ و نوجواني‌ با او همعصر بودندمعاوية‌ بن‌ ابي‌سفيان‌ بود، از خصوصيات‌ اين‌ دوران‌ مي‌توان‌ به‌ آشفتگي‌ اوضاع‌- كه‌ بعداً منجر به‌ قلع‌ و قمع‌ مخالفان‌ و كشتار در عراق‌ و بحران‌ در حجازگرديد - و از بين‌ رفتن‌ سنت‌ها و پيدايش‌ بدعت‌ها اشاره‌ نمود.

حضرت‌ اميرالمومنين‌ علي‌عليه‌السلام‌ در ماه‌ رمضان‌ سال‌ چهل‌ هجري‌ در كوفه‌ و درحالي‌ كه‌ مشغول‌ آماده‌ كردن‌ مردم‌ براي‌ جنگي‌ تازه‌ با معاويه‌ بود، به‌ شهادت‌رسيد، پس‌ از شهادت‌ آن‌ حضرت‌ مردم‌ عراق‌ با فرزندش‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌ به‌عنوان‌ خلافت‌ بيعت‌ كردند اما دل‌هاي‌ بيشتر اين‌ بيعت‌ كنندگان‌ با زبان‌هايشان‌يكي‌ نبود، البته‌ از مردمي‌ كه‌ با تظاهر به‌ تشيع‌ در زمان‌ خود حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌ وحتي‌ در ميان‌ لشكريانش‌ آن‌ چنان‌ به‌ آزار او پرداختند كه‌ بارها از دست‌ آنان‌مرگ‌ خود را از خدا طلب‌ كرده‌ بود توقع‌ نمي‌رفت‌ كه‌ با فرزندش‌ برخوردي‌بهتر از اين‌ داشته‌ باشند.

در سال‌هاي‌ آخر عمر شريف‌ حضرت‌ علي‌عليه‌السلام‌  كوفه‌ در بر دارنده‌ گرايشات‌ وگروه‌هاي‌ مختلفي‌ بود، در اين‌ شهر كساني‌ بودند كه‌ چون‌ سگان‌ تشنه‌ به‌ دنبال‌قدرت‌ و حاكميت‌ بوده‌، توقع‌ پست‌ و مقام‌ از خليفه‌ جديد داشتند، تازه‌مسلماناني‌ هم‌ بودند كه‌ با آرزوهاي‌ دور و درازي‌ كه‌ در سر داشتند شهر و ديارخويش‌ را ترك‌ نموده‌ و به‌ مركز كشور اسلام‌ روي‌ آورده‌ بودند، گروهي‌ نيز ازبردگان‌ فرصت‌ طلب‌ بودند كه‌ چون‌ عرب‌ نبودند و نمي‌توانستند بدون‌پوششي‌ عربي‌ قد علم‌ كنند با قبايل‌ مختلف‌ هم‌ پيمان‌ شده‌ بودند.

در آن‌ روزگار جامعه‌ كوفه‌ از چنين‌ گروه‌هايي‌ تشكيل‌ گرديده‌ بود كه‌ تمام‌نيروي‌ خود را در جهت‌ اشكال‌ تراشي‌ و سنگ‌ اندازي‌ در برابر حكومت‌ امام‌مجتبي‌عليه‌السلام‌ به‌ كار گرفته‌ بود، جايي‌ كه‌ سعد بن‌ عباده‌ در هنگام‌ بيعت‌ با آن‌ حضرت‌شرط‌ مي‌كند كه‌ در صورت‌ نبرد با شاميان‌ با تو بيعت‌ مي‌كنم‌، ولي‌ پس‌ از اينكه‌بر امام‌عليه‌السلام‌ روشن‌ گرديد كه‌ بيشتر سپاهيانش‌ اهداف‌ توطئه‌گرانه‌اي‌ رابر ضد آن‌حضرت‌ و ياران‌ مخلص‌ وي‌ دنبال‌ مي‌كنند، گروهي‌ تحت‌ لواي‌ معاويه‌ در آمده‌و گروهي‌ به‌ شايعه‌ پراكني‌ هايي‌ مشغولند كه‌ موجب‌ از بين‌ رفتن‌ روحيه‌ سپاه‌مي‌گردد و برخي‌ از آنان‌ حتي‌ در نامه‌اي‌ به‌ معاويه‌ نوشته‌اند كه‌ حاضر به‌ تسليم‌امام‌ و رهبر خود به‌ او هستند مجبور به‌ صلح‌ (ترك‌ مخاصمه‌) با معاويه‌ گرديد.

خصيصة‌ اين‌ دوران‌ (بين‌ سال‌ هاي‌ 41 تا60 هجري‌ ) تشديد فشار وسركوب‌ پيروان‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ در عراق‌ بود، ميزان‌ غضب‌ و ناراحتي‌ معاويه‌ نسبت‌به‌ عراقيان‌ را ميتوان‌ از برخوردهايش‌ با رؤساي‌ قبايل‌ عراق‌ كه‌ گاه‌ گاه‌ با اوملاقات‌ مي‌كردند دريافت‌.

سياستمداران‌ عراق‌ كه‌ در جنگ‌ صفين‌ فريب‌ خدعه‌ عمرو عاص‌ راخورده‌ و آنان‌ را بر سرنوشت‌ خود حاكم‌ كرده‌ بودند در طول‌ حكومت‌ معاويه‌به‌ خانه‌هاي‌ خود خزيده‌ اما منتظر فرصت‌ جديدي‌ بودند تا حركت‌ جديدي‌ راآغاز كنند.

از ديگر سوي‌ رنجي‌ كه‌ مسلمانان‌ مخلص‌ - كه‌ با تربيت‌ خالص‌ اسلامي‌پرورش‌ يافته‌ و ديد آنان‌ از ديدگاه‌هاي‌ قومي‌ و قبيله‌اي‌ فراتر رفته‌ و يا اين‌ديدگاه‌ را به‌ گونه‌اي‌ با نگرش‌هاي‌ ديني‌ تطبيق‌ كرده‌ بودند -  مي‌كشيدند بسياربيشتر از گروه‌ اول‌ بود زيرا آنان‌ در دوران‌ بيست‌ سالة‌ حكومت‌ معاويه‌ محو ونابودي‌ سنت‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را به‌ وضوح‌ مشاهده‌ مي‌كردند.

آنان‌ مي‌ديدند كه‌ بدعت‌ها آشكار گشته‌، نظام‌ پادشاهي‌ جايگزين‌ خلافت‌اسلامي‌ شده‌ و زمام‌ امور مسلمانان‌ به‌ دست‌ خانداني‌ افتاده‌ است‌ كه‌ همه‌ توان‌خويش‌ را در راستاي‌ نابودي‌ اسلام‌ و مسلمين‌ و در مسير مخالفت‌ با احكام‌ وموازين‌ آن‌ به‌ كار بسته‌ است‌، تا آن‌جا كه‌ يك‌ فرزند نامشروع‌ خاندان‌ ثقيف‌ باشهادت‌ يك‌ شراب‌ فروش‌ برادر معاويه‌ مي‌شود.

معاويه‌ بر خلاف‌ نص‌ صريح‌ قرآن‌ در ميان‌ مردم‌ جاسوساني‌ قرار داده‌ بودتا حتي‌ تعداد نفس‌هاي‌ آنان‌ را شماره‌ كنند، او رسم‌ وفاي‌ به‌ عهد و پيمان‌ راناديده‌ انگاشت‌ و پس‌ از همه‌ ضمانت‌ها و اماني‌ كه‌ به‌ حجر بن‌ عدي‌ داده‌ بود،او را به‌ قتل‌ رسانيد و عليرغم‌ پيمان‌ صلحي‌ كه‌ با امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ بسته‌ بودطي‌ توطئه‌اي‌ جعده‌ دختر اشعث‌ بن‌ قيس‌، همسر آن‌ حضرت‌ را واداشت‌ تافرزند زاده‌ پيامبر خداصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را مسموم‌ نمايد.

به‌ اضافة‌ ده‌ها عمل‌ خلاف‌ ديگر كه‌ همگي‌ مخالف‌ صريح‌ قرآن‌ و سنت‌پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ بوده‌ و داغ‌ ننگي‌ بر پيشاني‌ اين‌ دوره‌ از تاريخ‌ است‌.

درنتيجة‌ اين‌ اقدامات‌ هيچ‌ نشانه‌اي‌ از يك‌ حكومت‌ اسلامي‌ در شام‌ وعراق‌ كه‌ مهم‌ترين‌ مراكز حكومت‌ اسلام‌ در آن‌ زمان‌ بودند باقي‌ نماند چنانكه‌در دايره‌ علم‌ نيز فقه‌ اسلام‌ در نماز و روزه‌ و حج‌ و زكات‌ و آنچه‌ آن‌ را جهادمي‌ناميدند منحصر گرديد در حالي‌ كه‌ دينداران‌ با اخلاص‌، به‌ شدت‌ ازگسترش‌ بدعت‌ رنج‌ مي‌بردند و در انتظار فرصتي‌ بودند تا در آن‌ فرصت‌ بتوانندبدعت‌ هايي‌ را كه‌ در زمان‌ معاويه‌ به‌ نام‌ اسلام‌ ايجاد شده‌ بود محو و نابودنمايند.

 

اوضاع‌ سياسي‌ عراق‌ هنگام‌ مرگ‌ معاويه‌

 

چون‌ زمان‌ مرگ‌ معاويه‌ فرا رسيد دو گروه‌ كه‌ در عراق‌ صاحب‌ نفوذ، ومترصد فرصت‌ بودند، شرايط‌ را مناسب‌ يافتند:

الف‌: دينداران‌ مخلصي‌ كه‌ درد دين‌ داشته‌، نابودي‌ سنت‌ پيامبر،غمگينشان‌ ساخته‌ و در پي‌ پايان‌ دادن‌ به‌ نظام‌ پادشاهي‌ و بازگرداندن‌ حكومت‌اسلامي‌ حد اقل‌ به‌ وضعيتي‌ چون‌ زمان‌ خلفاي‌ پيشين‌ بودند.

ب‌: سياست‌ بازان‌ حرفه‌اي‌ كه‌ تشنه‌ قدرت‌ بوده‌ و مقصودشان‌ دست‌يابي‌به‌ حكومت‌ و سلطه‌ بر شام‌ و عراق‌ بود.

در چنين‌ ايامي‌ كه‌ عراق‌ در معرض‌ حوادث‌ مهمي‌ بود اوضاع‌ در شام‌متفاوت‌ بود.

در هنگام‌ مرگ‌ معاويه‌ پسرش‌ يزيد در روستاي‌ حوارين‌ بود و «ضحاك‌بن‌ قيس‌» والي‌ شام‌ با تلاش‌ بسيار او را به‌ دمشق‌ باز گرداند تا هرچه‌ سريعترخود را به‌ عنوان‌ خليفه‌ مسلمانان‌ معرفي‌ نمايد، يزيد پس‌ از نشستن‌ بر كرسي‌خلافت‌ در صدد بر آمد تا از كساني‌ كه‌ احتمال‌ مخالفت‌ و رويارويي‌ با وي‌ درا´ن‌ مي‌رفت‌ زهر چشم‌ بگيرد، بنابر اين‌ در همان‌ روزهاي‌ اول‌ خلافت‌ نامه‌اي‌ به‌حاكم‌ مدينه‌ نوشت‌ و از وي‌ خواست‌ تا از امام‌ حسين‌ بن‌ علي‌عليه‌السلام‌، عبدالله‌ بن‌ عمرو عبدالله‌ بن‌ زبير براي‌ وي‌ بيعت‌ بگيرد، از ابتدا روشن‌ بود كه‌ حسين‌ بن‌علي‌عليه‌السلام‌ هرگز با يزيد بيعت‌ نخواهد كرد، عبدالله‌ بن‌ زبير اگرچه‌ خود داعيه‌خلافت‌ داشت‌ ولي‌ مردم‌ او را قبول‌ نداشتند، عبدالله‌ بن‌ عمر نيز نقشي‌ دراوضاع‌ نداشت‌ و بيعت‌ يا عدم‌ بيعت‌ او هرگز زياني‌ را متوجه‌ خلافت‌ يزيدنمي‌ساخت‌ بنابر اين‌ فقط‌ از حسين‌ بن‌ علي‌عليه‌السلام‌ مي‌ترسيد و مي‌خواست‌ هرچه‌سريعتر موضع‌ او را روشن‌ كند.

در اين‌ برحه‌ از زمان‌ طبيعي‌ بود كه‌ همه‌ عراقي‌هاي‌ مترصدِ فرصت‌، فرزندزاده‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را براي‌ رهبري‌ خود انتخاب‌ كنند تا هم‌ اهداف‌ و آمال‌ متدينان‌مخلص‌ و هم‌ اهداف‌ سياست‌ بازان‌ حرفه‌اي‌ را محقق‌ سازد زيرا او تنها كسي‌بود كه‌ مي‌توانست‌ به‌ دليل‌ شرافت‌ نسب‌، جلالت‌ قدر، تقوي‌ و بزرگواري‌ ذاتي‌كه‌ داشت‌ سنت‌ پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را دوباره‌ زنده‌ كرده‌ و بدعت‌ها را نابود كند در حالي‌كه‌ او ظلم‌ ستيزترين‌ فرد آن‌ دوران‌ بود و به‌ همين‌ دليل‌ هم‌ از بيعت‌ با يزيد سرباز زد.

از اينجا بود كه‌ در كوفه‌ جلساتي‌ تشكيل‌ شده‌ و جمعيت‌ هايي‌ به‌ وجودآمده‌ بود و در نتيجة‌ اين‌ اجتماعات‌ دعوت‌ نامه‌ هايي‌ مبني‌ بر دعوت‌ از امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ براي‌ آمدن‌ از مدينه‌ به‌ كوفه‌ براي‌ آن‌ حضرت‌ فرستاده‌ شد، اين‌ دعوت‌نامه‌ها بر اين‌ تأكيد شده‌ بود كه‌ كوفيان‌ براي‌ جنگ‌ با امويان‌ غاصب‌ِ حكومت‌،در زير پرچم‌ امام‌ حسين‌ از آمادگي‌ لازم‌ برخوردار هستند.

امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ جواب‌ نامه‌هاي‌ آنان‌ را به‌ همراه‌ پسر عموي‌ خود مسلم‌ بن‌عقيل‌ به‌ كوفه‌ فرستاد، كوفيان‌ دور مسلم‌ را گرفته‌ مقدمش‌ را گرامي‌ داشتند ودوباره‌ بر اين‌ مطلب‌ تاكيد كردند كه‌ براي‌ جنگ‌ با ستمگران‌ شام‌ تحت‌ رهبري‌امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ آمادگي‌ كامل‌ دارند، مسلم‌ نيز نامه‌اي‌ براي‌ امام‌ حسين‌ عليه‌السلام‌ نوشت‌ و درآن‌ توضيح‌ داد كه‌ در كوفه‌ يكصد هزار مرد هستند كه‌ بر ياري‌ امام‌ تعهد كرده‌ وبر لزوم‌ آمدن‌ سريع‌ آن‌ حضرت‌ به‌ كوفه‌ تأكيد دارند.

اما آنچه‌ باعث‌ وحشت‌ بود اين‌ بود كه‌ در همان‌ زمان‌ نامه‌ هايي‌ از كوفه‌ به‌شام‌ فرستاده‌ مي‌شد و بر اين‌ موضوع‌ تأكيد مي‌كرد كه‌ اگر يزيد قصد تسلط‌ بركوفه‌ را دارد بايد حاكم‌ مقتدري‌ را براي‌ كوفه‌ بفرستد چون‌ نعمان‌ بن‌ بشير دررويارويي‌ با حوادث‌ از خود ضعف‌ نشان‌ داده‌ و توان‌ مقابله‌ با ا´ن‌ را ندارد.

يزيد با مستشار رومي‌ خود «سرجون‌» در اين‌ باره‌ به‌ بحث‌ پرداخت‌ و اوپيشنهاد كرد كه‌ عبيد الله‌ بن‌ زياد را به‌ حكومت‌ كوفه‌ منصوب‌ نمايد، به‌ مجردرسيدن‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد به‌ كوفه‌، كوفيان‌ دور مسلم‌ را خالي‌ كرده‌ و به‌ ابن‌ زيادامكان‌ كشتن‌ مسلم‌ و ميزبان‌ او هاني‌ بن‌ عروه‌ را دادند، از ديگر سوي‌ نيز امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ با خانواده‌ و تعدادي‌ از ياران‌ خود در راه‌ آمدن‌ به‌ عراق‌ بود و در تمام‌اين‌ شرايط‌ صعب‌ و دشوار تا رسيدن‌ به‌ عراق‌، امام‌ زين‌ العابدين‌ عليه‌السلام‌نيز هميشه‌ به‌همراه‌ پدر بود.

 

  

 

دلايل‌ صريح‌ بر امامت‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌

 

پيامبر اكرم‌ بر امامت‌ دوازده‌ تن‌ از اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ پاك‌ خود تصريح‌ كرده‌ و حتي‌نام‌ و مشخصات‌ آنان‌ را ذكر فرموده‌اند، كه‌ در حديث‌ صحابي‌ پيامبر جابر بن‌عبدالله‌ انصاري‌ و ديگر كسان‌ از شيعه‌ و سني‌ بسيار مشهور است‌.

چنان‌ كه‌ هر امامي‌ هم‌ قبل‌ از شهادت‌ خود و متناسب‌ با شرايط‌ در بسياري‌از موارد بر امام‌ پس‌ از خود تصريح‌ مي‌كرده‌ است‌، اين‌ تصريح‌ مكتوب‌ شده‌ ونزد فرد اميني‌ به‌ وديعه‌ نهاده‌ مي‌شده‌ و خواستن‌ آن‌ نوشته‌ از شخص‌ مورد نظردليل‌ بر امامت‌ طلب‌ كننده‌ بود و اين‌ ويژگي‌ را چند مرتبه‌ در زندگي‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ نسبت‌ به‌ امامت‌ زين‌العابدين‌عليه‌السلام‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌ گاه‌ در مدينه‌ و گاه‌ دركربلا كمي‌ قبل‌ از شهادت‌.

ازجمله‌ رواياتي‌ كه‌ از امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ بر امامت‌ فرزندش‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ دلالت‌دارد روايتي‌ است‌ كه‌ شيخ‌ طوسي‌ از امام‌ ابوجعفر باقرعليه‌السلام‌ نقل‌ كرده‌ است‌: امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ هنگام‌ خروج‌ از مدينه‌ به‌ سوي‌ عراق‌ وصيت‌ نامه‌ خود، نامه‌ها و سايرچيزهاي‌ مربوط‌ به‌ امامت‌ را نزد همسر پيامبر ام‌سلمه‌ به‌ امانت‌ نهاد و فرمود:«هرگاه‌ پسر بزرگ‌ من‌ نزد تو آمد اين‌ چيزها را به‌ او واگذار كن‌». پس‌ چون‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ به‌شهادت‌ رسيد علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ به‌ نزد ام‌ سلمه‌ رفت‌ و او نيز آنچه‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ بدو سپرده‌ بود به‌ وي‌ داد.

و در حديث‌ ديگري‌ آمده‌ است‌ كه‌ امام‌ حسين‌ درخواست‌ آن‌ چيزها ازام‌سلمه‌ را نشانه‌ امامت‌ درخواست‌ كننده‌ قرار داده‌ بود و زين‌العابدين‌عليه‌السلام‌ ا´ن‌ را ازاو خواست‌.

كليني‌ از ابي‌الجارود از امام‌ باقرعليه‌السلام‌ نقل‌ مي‌كند كه‌: چون‌ آخر عمر امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ فرارسيد دختر خود فاطمه‌ كبري‌ را طلب‌ كرد و وصيت‌ نامه‌ سرگشاده‌ ونامه‌اي‌ بسته‌ شده‌ را به‌ او داد در آن‌ هنگام‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ مريض‌ بود و آنان‌ اميدي‌به‌ زنده‌ ماندن‌ او نداشتند، ولي‌ چون‌ به‌ مدينه‌ بازگشتند فاطمه‌ آن‌ نامه‌ را به‌ علي‌بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ داد.

به‌ زودي‌ خواهيم‌ ديد كه‌ امام‌ سجاد در مقام‌ احتجاج‌ با عموي‌ خود محمدبن‌ حنفيه‌ ابراز داشته‌اند: «پدرم‌ (كه‌ صلوات‌ خداوند بر اوباد) قبل‌ از رفتن‌ به‌ سمت‌ عراق‌به‌ من‌ وصيت‌ كرد و ساعتي‌ قبل‌ از شهادت‌ خود نيز با من‌ عهد امامت‌ بست‌».

 

امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ در روز عاشورا

 

مسئله‌اي‌ كه‌ بيشتر از ديگر مسائل‌ قلوب‌ محبان‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را جريحه‌داركرده‌ است‌ روايت‌ حميد بن‌ مسلم‌ است‌ كه‌ خود بعد از ظهر عاشورا اندكي‌ پس‌از شهادت‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ شاهد عيني‌ آن‌ بوده‌ و چنين‌ نقل‌ مي‌كند: ديدم‌ كه‌ لباس‌زنان‌ حرم‌ و دختران‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ را از پشت‌ مي‌كشيدند به‌ نحوي‌ كه‌ آن‌ زنان‌قادر به‌ حفظ‌ آن‌ لباس‌ها نبوده‌ و آنان‌ لباس‌ تن‌ ايشان‌ را به‌ غارت‌ مي‌بردند.

سپس‌ به‌ علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ رسيديم‌ كه‌ در حال‌ شدت‌ مرض‌ در بستربيماري‌ افتاده‌ بود، عده‌اي‌ از پياده‌ نظام‌ كه‌ همراه‌ شمر بودند به‌ او گفتند: آيا اين‌بيمار را نمي‌كشي‌؟ من‌ گفتم‌: سبحان‌ الله‌ آيا كودكان‌ را مي‌كشند؟! همانا كه‌ اين‌كودك‌ بيماري‌ بيش‌ نيست‌ كه‌ بيماري‌، او زنده‌ نخواهدش‌ گذاشت‌ و آنقدر ازاين‌ كلمات‌ گفتم‌ تا آنان‌ را از قتل‌ او منصرف‌ كردم‌.

در اين‌ هنگام‌ عمر بن‌ سعد پيش‌ آمد زنان‌ شيون‌ كرده‌ و گريه‌ سردادندعمر سعد خطاب‌ به‌ سپاهيان‌ گفت‌: كسي‌ از شما به‌ خيمه‌ اين‌ زنان‌ داخل‌ نشودو متعرض‌ اين‌ جوان‌ مريض‌ نشويد... هر كه‌ از آنان‌ متاعي‌ برده‌ است‌ به‌ آنان‌بازگرداند، ولي‌ به‌ خدا قسم‌ كسي‌ چيزي‌ بازنگرداند.

بدين‌ سان‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ با پدرش‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ در جهاد با طاغوت‌ مشاركت‌داشت‌ و لي‌ خداوند شهادت‌ به‌ همراه‌ پدر، برادران‌،
اهلبيت‌ و اصحاب‌ پاك‌ او را روزي‌ وي‌ نساخت‌ و خداوند متعال‌ او را
براي‌ عهده‌داري‌ رهبري‌ امت‌ بعد از پدر حفظ‌ كرد تا به‌ وظيفه‌ خطير حراست‌از سنت‌ جدش‌ از دست‌ گستاخان‌ شرور و غصب‌ گمراهان‌ ياوه‌ سرا وجرياناتي‌ كه‌ بر تمدن‌ اسلام‌ داخل‌ شده‌ و در حال‌ گسترش‌ و انتشار سريع‌بودند بپردازد.

 


حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ از كربلا تا مدينه‌


 

امام‌ زين‌ العابدين‌ بعد از واقعة‌ عاشورا

تاريخ‌ نويسان‌ از يك‌ شاهد عيني‌ نقل‌ مي‌كنند كه‌ گفت‌: در ماه‌ محرم‌ سال‌شصت‌ و يك‌ هجري‌ به‌ كوفه‌ آمدم‌ همان‌ وقت‌ بود كه‌ علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ و زنان‌اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را در محاصرة‌ سپاهيان‌ از كربلا به‌ كوفه‌ آورده‌ بودند، مردم‌ براي‌تماشاي‌ ا´ن‌ از خانه‌ها خارج‌ شده‌ بودند و چون‌ زنان‌ كوفي‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را سوار برشتران‌ بي‌ جهاز ديدند گريسته‌ و بر سرو سينه‌ زدند. راوي‌ گويد: شنيدم‌ كه‌ علي‌بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ باصداي‌ لرزان‌ و ضعيف‌ در حالي‌كه‌ بيماري‌ توان‌ از وي‌ ربوده‌ بود،گردن‌ او در جامعه‌ و دستانش‌ با غل‌ و زنجير بسته‌ بود مي‌فرمود: اين‌ زن‌ها كه‌مي‌گريند؛ پس‌ چه‌ كسي‌ ما را به‌ قتل‌ رسانيد.

و هنگامي‌ كه‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ را بر ابن‌ زياد وارد كردند از او پرسيد: كيستي‌؟جواب‌ داد: «من‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ هستم‌» ابن‌ زياد گفت‌: آيا خدا علي‌ بن‌ الحسين‌رانكشت‌؟ امام‌عليه‌السلام‌ فرمود: «من‌ برادري‌ به‌ نام‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ داشتم‌ كه‌ مردم‌ او را كشتند» ابن‌زياد گفت‌: خير خدا او را كشت‌. امام‌عليه‌السلام‌ در جواب‌ او اين‌ آيه‌ قرآن‌ را خواند: (الل'ّه‌ُيَتَوَفَّي‌ اْلاَنْفُس‌َ حين‌َ مَوْتِه'ا خدا روح‌ مردم‌ را هنگام‌ مرگشان‌ به‌ تمامي‌ باز مي‌ستاند.

 

ابن‌ زياد گفت‌: آيا تو هنوز اين‌ مقدار جرأت‌ و توان‌ داري‌ كه‌ جواب‌ مرابدهي‌ و حرف‌ مرا رد كني‌؟! او را ببريد و گردنش‌ را بزنيد.

در اين‌ وقت‌ عمه‌اش‌ زينب‌ در دامن‌ برادر زاده‌ درآويخت‌ و گفت‌: اي‌ پسرزياد خون‌هايي‌ كه‌ از ما ريختي‌ تو را بس‌ است‌ سپس‌ دست‌ در گردن‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌ افكند و گفت‌ به‌ خدا قسم‌ از او جدا نمي‌شوم‌ اگر مي‌خواهي‌ او را بكشي‌بايد مرا هم‌ با او بكشي‌. آن‌گاه‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ فرمود: «اي‌ عمه‌ آرام‌ گيرتا من‌ با اوسخني‌ بگويم‌» سپس‌ رو به‌ ابن‌ زياد نموده‌ و فرمود: اي‌ پسر زياد آيا مرا از مرگ‌مي‌ترساني‌؟ آيا ندانسته‌اي‌ كه‌ مرگ‌ در راه‌ خدا عادت‌ ما و شهادت‌ در راه‌ او كرامت‌ ماخاندان‌است‌؟». سپس‌ ابن‌ زياد دستور داد تا اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را به‌ خانه‌اي‌ در كنار مسجدجامع‌ كوفه‌ ببرند، فرداي‌ آن‌ روز نيز دستور داد تا سر مقدس‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌را دركوچه‌ و محله‌هاو قبيله‌هاي‌ شهر كوفه‌ بگردانند و بعد از آن‌ سر را به‌ درب‌ دارالاماره‌ بازگردانند.

سپس‌ ابن‌ زياد دستور داد تا تمام‌ سرها را بر روي‌ تيرهاي‌ چوبي‌ نصب‌كنند كما اينكه‌ خود قبلا نيز با سر مسلم‌ بن‌ عقيل‌ هم‌ چنين‌ عملي‌ را انجام‌داده‌بود.

ابن‌ زياد خبر قتل‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ و اسارت‌ خانواده‌اش‌ را توسط‌ نامه‌اي‌ به‌اطلاع‌ يزيد رساند.

او همين‌ خبر را با نامه‌ ديگري‌ به‌ عمرو بن‌ سعيد بن‌ عاص‌ والي‌ مدينه‌ كه‌او هم‌ از بني‌اميّه‌ بود نيز فرستاد.

چون‌ نامه‌ ابن‌ زياد در شام‌ به‌ يزيد رسيد، دستور داد تا سر بريده‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ و ساير كشته‌ شدگان‌ را به‌ نزد او بفرستند. او همچنين‌ دستور داد تا زنان‌و كودكان‌ اسير را مهياي‌ اين‌ سفر كرده‌ و علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ را نيز تاگردن‌ با غل‌ببندند، آنان‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را به‌ دنبال‌ قافلة‌ سرهاي‌ بريده‌ همچون‌ اسيران‌ كفار بدون‌عماري‌ و محمل‌ بر جهاز شتران‌ سوار نموده‌ و به‌ همراه‌ مجفر بن‌ ثعلبه‌ عائذي‌و شمر بن‌ ذي‌ الجوشن‌ به‌ سوي‌ شام‌ روانه‌ كردند و پس‌ از چندي‌ قافله‌ اسيران‌به‌ سرها رسيدند و در طول‌ اين‌ سفر تا رسيدن‌ به‌ شام‌ علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ با هيچ‌كدام‌ از آن‌ مأموران‌ سخن‌ نگفت‌.

 

اسيران‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ در شام‌

 

شام‌ از ابتداي‌ فتح‌ آن‌ به‌ دست‌ مسلمانان‌ با افرادي‌ چون‌ خالد بن‌ وليد ومعاوية‌ بن‌ ابي‌ سفيان‌ به‌ عنوان‌ فاتح‌ و نماينده‌ دين‌ اسلام‌ مواجه‌ بوده‌ و شاميان‌هرگز پيامبر را نديده‌، احاديث‌ او را مستقيما از خود آن‌ حضرت‌ نشنيده‌ و حتي‌از نزديك‌ بر سيره‌ اصحاب‌ پيامبر مطلع‌ نشده‌ بودند. تعداد كمي‌ از صحابه‌پيامبر هم‌ كه‌ به‌ شام‌ مهاجرت‌ نموده‌ و مدتي‌ در شام‌ اقامت‌ كرده‌ بودند. نيز تاثيرچنداني‌ در مردم‌ نداشتند، در نتيجه‌، شاميان‌ اعمال‌ امثال‌ معاويه‌ ابن‌ ابي‌ سفيان‌و اطرافيان‌ او را به‌ عنوان‌ سنت‌ راستين‌ مسلماني‌ پذيرفته‌ بودند چون‌ اين‌حكومت‌ اسلامي‌ (ولو از نوع‌ اموي‌) نسبت‌ به‌ حكومت‌هاي‌ سابق‌ كه‌ در طول‌قرون‌ متمادي‌ زير سلطه‌ امپراتوري‌ روم‌ بر شاميان‌ حكومت‌ كرده‌ بودند، برتري‌داشت‌.

از اين‌ رو عجيب‌ نخواهد بود كه‌ چنين‌ قضيه‌اي‌ را در كتب‌ تاريخ‌ بخوانيم‌:

در هنگام‌ ورود اسيران‌ كربلا به‌ شام‌ پير مردي‌ شامي‌ به‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌نزديك‌ شد و و به‌ او گفت‌: خداي‌ را شكر كه‌ شما را هلاك‌ كرد و امير رابر شما پيروز گردانيد.

امام‌ سجادعليه‌السلام‌  در جواب‌ وي‌ فرمودند: «اي‌ پيرمرد آيا قرآن‌ خوانده‌اي‌؟»

پيرمرد پاسخ‌ داد: آري‌.

امام‌عليه‌السلام‌ فرمود: آيا اين‌ آيه‌ را نيز خوانده‌اي‌:

(قُل‌ْ لا' اَسْئَلُكُم‌ْ عَلَيْه‌ِ اَجْرًا اءِلاَّ الْمَوَدَّة‌َ فِي‌ الْقُرْبي‌')؛ بگو: من‌ هيچ‌ پاداشي‌ از شما بررسالتم‌ درخواست‌ نمي‌كنم‌ جز دوست‌داشتن‌ نزديكانم‌ ]اهل‌ بيتم‌[؟.

پير مرد پاسخ‌ داد: آري‌ خوانده‌ام‌.

امام‌عليه‌السلام‌ فرمودند: «اي‌ پيرمرد مراد از (قربي‌) در اين‌ آيه‌ ما هستيم‌».

سپس‌ فرمودند: آيا اين‌ آيه‌ را خوانده‌اي‌:

(وَ آت‌ِ ذَا الْقُرْبي‌' حَقَّه‌ُ) و حق‌ّ نزديكان‌ را بپرداز؟.

پير مرد پاسخ‌ داد: آري‌ خوانده‌ام‌.

امام‌عليه‌السلام‌ فرمودند: «اي‌ پيرمرد در اين‌ آيه‌ هم‌ مراد از (قربي‌) ما هستيم‌».

سپس‌ فرمودند: آيا اين‌ آيه‌ را خوانده‌اي‌:

(وَ اعْلَمُوا اَنَّم'ا غَنِمْتُم‌ْ مِن‌ْ شَي‌ْءٍ فَاَن‌َّ لِل'ّه‌ِ خُمُسَه‌ُ وَ لِلرَّسُول‌ِ وَ لِذِي‌ الْقُرْبي‌')؛ بدانيدهرگونه‌ غنيمتي‌ به‌ دست‌ آوريد، خمس‌ آن‌ براي‌ خدا، و براي‌ پيامبر، و براي‌ذي‌القربي‌...است‌؟.

گفت‌: آري‌.

امام‌عليه‌السلام‌ فرمودند: «ما همان‌ قربي‌ و نزديكان‌ پيامبر هستيم‌».

باز امام‌عليه‌السلام‌ پرسيدند: اي‌ پيرمرد آيا اين‌ آيه‌ از قرآن‌ را خوانده‌اي‌:

(اءِنَّم'ا يُريدُ الل'ّه‌ُ لِيُذْهِب‌َ عَنْكُم‌ُ الرِّجْس‌َ اَهْل‌َ الْبَيْت‌ِ وَ يُطَهِّرَكُم‌ْ تَطْهيرًا خداوند فقط‌مي‌خواهد پليدي‌ و گناه‌ را از شما اهل‌ بيت‌ دور كند و كاملاً شما را پاك‌ سازد؟.

پاسخ‌ داد: آري‌.

امام‌عليه‌السلام‌ فرمودند: «ما همان‌ اهل‌ بيتي‌ هستيم‌ كه‌ خداوند ما را به‌ نزول‌ آيه‌ طهارت‌ در حق‌آنان‌ ممتاز كرد».

شيخ‌ گفت‌: تو را به‌ خدا قسم‌ مي‌دهم‌ كه‌ آيا شما خود آنان‌ هستيد؟!

امام‌عليه‌السلام‌ فرمودند: «به‌ خدا سوگند كه‌ ما بدون‌ شك‌ همانها هستيم‌، قسم‌ به‌ حق‌ّ جدّ ماپيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ كه‌ ما همانها هستيم‌».

پيرمرد شامي‌ گريست‌، عمامه‌ از سر بر زمين‌ كوفت‌، سر بر آسمان‌برداشت‌ و گفت‌: خداوندا من‌ از دشمنان‌ آل‌ محمد بيزارم‌.

مورخان‌ آورده‌اند كه‌ پس‌ از شهادت‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ چون‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌را به‌ شام‌وارد كردند ابراهيم‌ بن‌ طلحة‌ بن‌ عبيد الله‌ به‌ سوي‌ او رفت‌ و در حالي‌ كه‌ با سرو روي‌ بسته‌ در محمل‌ نشسته‌ بود از روي‌ شماتت‌ گفت‌: اي‌ علي‌ بن‌ الحسين‌چه‌ كسي‌ پيروز شد؟ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در پاسخ‌ وي‌ فرمودند: اگر مي‌خواهي‌ بداني‌ كه‌ چه‌كسي‌ پيروز شد در وقت‌ نماز اذان‌ و اقامه‌ بگو.

در اين‌ پاسخ‌ امام‌عليه‌السلام‌ به‌ اين‌ نكته‌ حساس‌ اشاره‌ داشتند كه‌ جدال‌ امويان‌ بر سررياست‌ بر بني‌ هاشم‌ نيست‌ بلكه‌ نزاع‌ بر سر اذان‌ و تكبير و اقرار به‌ وحدانيت‌خداوند متعال‌ بوده‌ و شهادت‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ و ياران‌ پاك‌ او سبب‌ بقاء اسلام‌ ناب‌محمدي‌ و تثبيت‌ آن‌ در برابر جاهليتي‌ است‌ كه‌ بني‌اميّه‌ و پيروان‌ ا´ن‌ سردمدار آن‌هستند همانها كه‌ هيچ‌ گاه‌ طعم‌ شيرين‌ ايمان‌ و اسلام‌ را نچشيده‌اند.

 

امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در مجلس‌ يزيد

 

سر مقدس‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ و زنان‌ اسير اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را در حالي‌ به‌ مجلس‌ يزيدآوردند كه‌ همه‌ آنان‌ را با طناب‌ بسته‌ و غل‌ در گردن‌ و دست‌ و پاي‌ زين‌العابدين‌عليه‌السلام‌ بود، هنگامي‌ كه‌ آنان‌ را در برابر يزيد نگاه‌ داشتند. يزيد از سر غروراين‌ بيت‌ از شعر حصين‌ بن‌ حمام‌ مرّي‌ را خواند كه‌:

«ما آنانانيم‌ كه‌ سر مرداني‌ را از هم‌ مي‌شكافيم‌ كه‌ خود يلاني‌ بوده‌ و سرهاشكافته‌ بودند».

امام‌ سجادعليه‌السلام‌ پاسخ‌ شعر او را با اين‌ آيه‌ از قرآن‌ كريم‌ دادند:

(م'ا اَص'اب‌َ مِن‌ْ مُصيبَة‌ٍ فِي‌ اْلاَرْض‌ِ وَ لا' في‌ اَنْفُسِكُم‌ْ اءِلا'ّ في‌ كِت'اب‌ٍ مِن‌ْ قَبْل‌ِ اَن‌ْنَبْرَاَه'ا اءِن‌َّ ذ'لِك‌َ عَلَي‌ الل'ّه‌ِ يَسيرٌ * لِكَيْلا' تَاْسَوْا عَلي‌' م'ا ف'اتَكُم‌ْ وَ لا' تَفْرَحُوا بِم'اآت'اكُم‌ْ وَ الل'ّه‌ُ لا' يُحِب‌ُّ كُل‌َّ مُخْت'ال‌ٍ فَخُورٍ)؛

هيچ‌ مصيبتي‌ (ناخواسته‌) در زمين‌ و نه‌ در وجود شما روي‌ نمي‌دهد مگر اينكه‌ همه‌ا´ن‌ قبل‌ از آنكه‌ زمين‌ را بيافرينيم‌ در لوح‌ محفوظ‌ ثبت‌ است‌؛ و اين‌ امر براي‌ خداآسان‌ است‌! اين‌ به‌ خاطر آن‌ است‌ كه‌ براي‌ آنچه‌ از دست‌ داده‌ايد تاسف‌ نخوريد، و به‌آنچه‌ به‌ شما داده‌ است‌ دلبسته‌ و شادمان‌ نباشيد؛ و خداوند هيچ‌ متكبّر فخرفروشي‌را دوست‌ندارد!.

ناگاه‌ خشم‌ در چهره‌ يزيد نمودار شد پس‌ امام‌ اين‌ آيه‌ را تلاوت‌ فرمودند:

(وَ م'ا اَص'ابَكُم‌ْ مِن‌ْ مُصيبَة‌ٍ فَبِم'ا كَسَبَت‌ْ اَيْديكُم‌ْ وَ يَعْفُوا عَن‌ْ كَثيرٍ)؛ هر مصيبتي‌ به‌شما رسد به‌ خاطر اعمالي‌ است‌ كه‌ انجام‌ داده‌ايد، و بسياري‌ را نيز عفو مي‌كند!.

مورخان‌ از فاطمة‌ بنت‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ نقل‌ كرده‌اند كه‌ گفت‌: چون‌ در برابريزيد نشستيم‌ دلش‌ به‌ حال‌ ما سوخت‌. در اين‌ هنگام‌ مردي‌ سرخگون‌ از اهل‌شام‌ برخاست‌ و با اشارة‌ به‌ من‌ به‌ يزيد گفت‌: يا اميرالمؤمنين‌ اين‌ كنيز را به‌ من‌ببخش‌، من‌ گمان‌ داشتم‌ كه‌ آنان‌ اين‌ كار را براي‌ خود جايز مي‌دانند لذا بدنم‌ ازترس‌ شروع‌ به‌ لرزيدن‌ كرد و به‌ دامان‌ عمه‌ام‌ زينب‌ چنگ‌ زدم‌، ولي‌ عمه‌ام‌مي‌دانست‌ كه‌ چنين‌ چيزي‌ امكان‌ ندارد، بنابر اين‌ رو به‌ مرد شامي‌ كرد و فرمود:به‌ خداسوگند كه‌ دروغ‌ گفتي‌ و پست‌ شدي‌، نه‌ تو قادر بر انجام‌ چنين‌ كاري‌هستي‌ و نه‌ يزيد!

يزيد در خشم‌ شد و بانگ‌ برآورد كه‌: دروغ‌ گفتي‌، اگر بخواهم‌ مي‌توانم‌چنين‌ كاري‌ را انجام‌ دهم‌!

زينب‌ گفت‌: نه‌ به‌ خدا قسم‌، هرگز خداوند چنين‌ اجازه‌اي‌ به‌ تو نداده‌ است‌مگر اينكه‌ از دين‌ ما خارج‌ شده‌ دين‌ ديگري‌ اختيار نمايي‌، يزيد از خشم‌ به‌جوش‌ آمد و گفت‌: آيا با من‌ چنين‌ درشت‌ سخن‌ مي‌گويي‌؟ همانا كه‌ پدر وبرادر تو از دين‌ خارج‌ شده‌اند!

زينب‌ پاسخ‌ داد: اگر خود را مسلمان‌ مي‌داني‌ بدان‌ كه‌ تو و پدر و جدت‌ بادين‌ خدا كه‌ دين‌ پدر و برادر من‌ مي‌باشد هدايت‌ شديد، يزيد درمانده‌ ازجواب‌ گفت‌: اي‌ دشمن‌ خدا دروغ‌ گفتي‌!

زينب‌ گفت‌: اكنون‌ تو حاكم‌ هستي‌ و به‌ واسطه‌ قدرتي‌ كه‌ داري‌ به‌ ستم‌ وناروا خشم‌ مي‌گيري‌ و ناسزا مي‌گويي‌، گويا يزيد از شنيدن‌ اين‌ كلام‌ خجالت‌كشيد و سكوت‌ كرد.

ناگاه‌ دوباره‌ مرد شامي‌ به‌ او گفت‌: اين‌ كنيز را به‌ من‌ بده‌، اينجا بود كه‌ يزيدبه‌ او گفت‌: از جلو چشمم‌ دور شو كه‌ خداتو را مرگ‌ دهد.

چنين‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ لحن‌ كلام‌ يزيد آرامتر از لحن‌ كلام‌ ابن‌ زياد دركوفه‌ است‌ و شايد دليل‌ آن‌ اين‌ باشد كه‌ ابن‌ زياد قصد داشت‌ با اين‌ كار خود رابه‌ سرور خود يزيد نزديكتر كرده‌ و خود شيريني‌ كند ولي‌ يزيد نيازي‌ به‌ اين‌كار نداشته‌ است‌، شايد هم‌ يزيد اين‌ نكته‌ را دريافته‌ بود كه‌ با كشتن‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ و اسير كردن‌ خاندانش‌ مرتكب‌ چه‌ اشتباه‌ بزرگي‌ شده‌ است‌ از اين‌ رومي‌خواست‌ با اين‌ كار از احساسات‌ خشمگينانة‌ افكار عمومي‌  نسبت‌ به‌ خودكم‌ كند.

در همان‌ روزها يزيد خطيب‌ دمشق‌ را واداشت‌ تا بر منبر رفته‌ و در مذمت‌و بدگويي‌ نسبت‌ به‌ امام‌ حسين‌ و پدرش‌عليهم‌السلام‌ بسيار داد سخن‌ بدهد و چون‌ چنين‌كرد، امام‌ سجادعليه‌السلام‌ به‌ وي‌ اعتراض‌ نموده‌ فرياد بر آورد كه‌:

واي‌ بر تو اي‌ خطيب‌ كه‌ به‌ قيمت‌ خشم‌ و غضب‌ پروردگار رضايت‌ مخلوقي‌ راخريده‌اي‌، پس‌ نشيمنگاه‌ خود را در آتش‌ اختيار كن‌.

سپس‌ رو به‌ يزيد كرده‌ فرمودند: اي‌ يزيد آيا اجازه‌ مي‌دهي‌ تا بر فراز اين‌ چوب‌هارفته‌ كلماتي‌ بگويم‌ تا موجب‌ رضايت‌ خداوند شده‌ و براي‌ حاضران‌ اجر و پاداش‌ در برداشته‌باشد...

حاضران‌ از شجاعت‌ اين‌ جوان‌ اسير و بيمار كه‌ بر خطيب‌ رسمي‌ حكومت‌و شخص‌ خليفه‌ اعتراض‌ كرده‌ بود متعجب‌ و مبهوت‌ شده‌ بودند، لذا چون‌يزيد به‌ خواسته‌ امام‌عليه‌السلام‌ جواب‌ رد داد حاضران‌ با اصرار از وي‌ خواستند تا به‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌ اجازه‌ سخن‌ گفتن‌ دهد، يزيد كه‌ در برابر فشار افكار عمومي‌ قرار گرفته‌بود چاره‌اي‌ جز اجازه‌ دادن‌ به‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ نداشت‌، امام‌عليه‌السلام‌ از پله‌هاي‌ منبر بالا رفت‌و قسمتي‌ از سخناني‌ كه‌ فرمود اين‌ است‌:

«ايها الناس‌ اعطينا ستا و فضلنا بسبع‌  اعطينا العلم‌ و الحلم‌ و السماحة‌ والفصاحة‌ و الشجاعة‌ و المحبة‌ في‌ قلوب‌ المومنين‌ و فضلنا بان‌ منا النبي‌ّالمختار محمّداصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ و منا الصديق‌ و منا الطيار و منا اسد الله‌ و اسد رسوله‌ و مناسيدة‌ نساء العالمين‌ فاطمة‌ البتول‌ و منا سبطا هذه‌ الامة‌ و سيدا شباب‌ اهل‌الجنة‌»؛

اي‌ مردمان‌ به‌ ما شش‌ خصلت‌ و هفت‌ فضيلت‌ داده‌ شده‌ است‌، آن‌ شش‌ خصلت‌عبارتند از علم‌، بردباري‌، جوانمردي‌، فصاحت‌، شجاعت‌، و محبت‌ در دل‌هاي‌مومنان‌، و هفت‌ فضيلت‌ آن‌ است‌ كه‌ پيغمبر از دودمان‌ ماست‌، صديق‌ ]حضرت‌علي‌عليه‌السلام‌[ازماست‌، جعفر طيار و حمزه‌ كه‌ شير خدا و پيامبر خدا بود ازما هستند، سرورزنان‌ عالم‌ فاطمة‌ بتول‌ و حسن‌ و حسين‌ دو سبط‌ پيغمبر و دو سرور جوانان‌ اهل‌بهشت‌ از ما هستند.

پس‌ از اين‌ مقدمه‌ كه‌ در آن‌ به‌ معرفي‌ خاندان‌ خود پرداخت‌ شروع‌ به‌ ذكرفضايل‌ و مناقب‌ ا´ن‌ نمود:

«فمن‌ عرفني‌ فقد عرفني‌ و مَن‌ لم‌ يعرفني‌ انباته‌ بحسبي‌ و نسبي‌ ايها الناس‌ اناابن‌ مكة‌ و مني‌ انا ابن‌ زمزم‌ و الصفا انا ابن‌ مَن‌ حمل‌ الزكاة‌ باطراف‌ الردا انا ابن‌خير مَن‌ ائتزر و ارتدي‌ انا ابن‌ خير مَن‌ انتعل‌ و احتفي‌ انا ابن‌ خير مَن‌ طاف‌ وسعي‌ انا ابن‌ خير مَن‌ حج‌ و لبي‌ انا ابن‌ مَن‌ حمل‌ علي‌ البراق‌ في‌ الهواء انا ابن‌ مَن‌اسري‌ به‌ من‌ المسجد الحرام‌ اءلي‌ المسجد الاقصي‌ انا ابن‌ مَن‌ بلغ‌ به‌ جبرئيل‌ اءلي‌سدرة‌ المنتهي‌ انا ابن‌ مَن‌ دَن'ا فَتَدَلّ'ي‌ فَك'ان‌َ ق'اب‌َ قَوْسَيْن‌ِ اَوْ اَدْني‌' انا ابن‌ مَن‌ صلي‌بملائكة‌ السماء انا ابن‌ مَن‌ اوحي‌ اءليه‌ الجليل‌ ما اوحي‌ انا ابن‌ محمّد المصطفي‌انا ابن‌ علي‌ المرتضي‌ انا ابن‌ مَن‌ ضرب‌ خراطيم‌ الخلق‌ حتي‌ قالوا لا اءله‌ اءلا الله‌ اناابن‌ مَن‌ ضرب‌ بين‌ يدي‌ رسول‌ الله‌ بسيفين‌ و طعن‌ برمحين‌ و هاجر الهجرتين‌ وبايع‌ البيعتين‌ و قاتل‌ ببدر و حنين‌ و لم‌ يكفر بالله‌ طرفة‌ عين‌ انا ابن‌ صالح‌المومنين‌ و وارث‌ النبيين‌ و قامع‌ الملحدين‌ و يعسوب‌ المسلمين‌ و نورالمجاهدين‌ و زين‌ العابدين‌ و تاج‌ البكاءين‌ و اصبر الصابرين‌ و افضل‌ القائمين‌من‌ آل‌ ياسين‌ رسول‌ رب‌ العالمين‌ انا ابن‌ المويد بجبرئيل‌ المنصور بميكائيل‌انا ابن‌ المحامي‌ عن‌ حرم‌ المسلمين‌ و قاتل‌ المارقين‌ و الناكثين‌ و القاسطين‌ والمجاهد اعداءه‌ الناصبين‌ و افخر مَن‌ مشي‌ من‌ قريش‌ اجمعين‌ و اول‌ مَن‌ اجاب‌و استجاب‌ لله‌ و لرسوله‌ من‌ المومنين‌ و اقدم‌ السابقين‌ و قاصم‌ المعتدين‌ ومبيد المشركين‌ و سهم‌ من‌ مرامي‌ الله‌ و بستان‌ حكمة‌ الله‌... ذاك‌ جدي‌ علي‌ بن‌ابي‌ طالب‌.

انا ابن‌ فاطمة‌ الزهراء انا ابن‌ سيدة‌ النساء، أنا ابن‌ الطهر البتول‌، أنا ابن‌ بضعة‌الرسول‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌، أنا ابن‌ المرمل‌ بالدماء، أنا ابن‌ ذبيح‌ كربلاء، أنا ابن‌ مَن‌ بكي‌ عليه‌ الجن‌في‌ الظلماء، و ناحت‌ عليه‌ الطير في‌ الهواء»؛

هر كس‌ مرا مي‌شناسد مي‌شناسد و هركس‌ مرا نمي‌شناسد اكنون‌ وي‌ را از حسب‌ ونسب‌ خود آگاه‌ مي‌كنم‌، من‌ فرزند مكه‌ و مني‌ هستم‌، من‌ فرزند زمزم‌ و صفا هستم‌،من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ زكات‌ را در رداي‌ خود نهاده‌ و حمل‌ مي‌كرد، من‌ فرزندآن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ بهترين‌ كسي‌ است‌ كه‌ تا كنون‌ جامه‌ و ردا پوشيده‌ است‌، من‌فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ بهترين‌ كسي‌ است‌ كه‌ تا كنون‌ نعلين‌ و كفش‌ به‌ پا كرده‌است‌، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ بهترين‌ حج‌ گذاران‌ و لبيك‌ گويان‌ بود، من‌ فرزندآن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ بهترين‌ طواف‌ كنندگان‌ و سعي‌ كنندگان‌ بود، من‌ فرزند آن‌ كسي‌هستم‌، كه‌ بر براق‌ سوارشد و آسمان‌ها را در نورديد، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ اورا از مسجد الحرام‌ به‌ مسجد الاقصي‌ سير دادند، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌جبرئيل‌ او را تا سدرة‌ المنتهي‌ رسانيد، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌ كه‌ به‌ مقام‌ قاب‌قوسين‌ يا نزديكتر از آن‌ نايل‌ گرديد، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ فرشتگان‌ آسمان‌ به‌امامت‌ او نماز گزاردند، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ خداوند جليل‌ به‌ او وحي‌فرستاد و اسرار نهاني‌ با او باز گفت‌، من‌ فرزند محمد مصطفي‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ هستم‌، من‌ فرزند علي‌مرتضي‌ هستم‌، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ به‌ ضرب‌ شمشير بيني‌ مشركان‌ را زد تااينكه‌ به‌ وحدانيت‌ خداوند شهادت‌ دادند، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ پيش‌ روي‌رسول‌ خدا با دو شمشير جهاد كرد و با دو نيزه‌ جنگيد، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌در راه‌ خدا دو بار مهاجرت‌ كرده‌ و دو بار با رسول‌ خدا بيعت‌ نمود، كسي‌ كه‌ درجنگ‌هاي‌ بدر و حنين‌ شمشير زد و حتي‌ چشم‌ برهم‌ زدني‌ به‌ خدا كفر نورزيد، من‌فرزند نيكوترين‌ ايمان‌ آورندگان‌، وارث‌ پيامبران‌، نابود كننده‌ ملحدان‌، سرورمسلمانان‌، فروغ‌ مجاهدان‌، زينت‌ عبادت‌ پيشگان‌، زيور خدا پرستان‌، سرآمد همه‌گريه‌ كنندگان‌ ]ازخوف‌ خدا[، شكيباترين‌ شكيبايان‌، بهترين‌ نماز گزاران‌ از آل‌ يس‌،پيام‌ آور خداي‌ جهانيان‌ هستم‌، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ خداوند جبرئيل‌ راپشتيبان‌، و ميكائيل‌ را يار و ياور او قرار داد، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌، كه‌ پشتيبان‌مسلمانان‌، كشنده‌ خوارج‌ جنگ‌ نهروان‌، پيمان‌ شكنان‌ جنگ‌ جمل‌ و بيدادگران‌جنگ‌ صفين‌ بود، كسي‌ كه‌ با تمام‌ دشمنان‌ بدخواهش‌ به‌ مبارزه‌ پرداخت‌، همو كه‌ ازنظر افتخار از همه‌ قريش‌ برتر بود و نخستين‌ كس‌ از مومنان‌ كه‌ دعوت‌ رسول‌ خدا رااجابت‌ كرد، كسي‌ كه‌ در قبول‌ آيين‌ اسلام‌ از همه‌ اقران‌ خود گوي‌ سبقت‌ را در ربود،سركشان‌ را درهم‌ شكسته‌ مشركان‌ را نابود ساخته‌، تير زهر آگين‌ خدا و بوستان‌حكمت‌ پروردگار بود... اين‌ چنين‌ كسي‌ نياي‌ من‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ است‌. من‌ فرزندبانوي‌ بانوان‌ عالم‌ هستم‌، من‌ فرزند فاطمه‌ زهرا مي‌باشم‌، فرزند بتول‌ پاكيزه‌، من‌فرزند پاره‌ تن‌ رسول‌ خداصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ مي‌باشم‌، من‌ فرزند آن‌ كسي‌ هستم‌ كه‌ در خون‌ خودغلطان‌شد، من‌ فرزند سربريده‌ كربلا هستم‌، من‌ فرزند آن‌ كسم‌ كه‌ جنيان‌ درتاريكي‌هاي‌ زمين‌ بر او گريسته‌ و فرشتگان‌ در آسمان‌ برايش‌ زاري‌ كردند.

امام‌ پيوسته‌ از خود و خاندان‌ خود مي‌گفت‌ و ضجه‌ و شيون‌ بود كه‌ از مردم‌برمي‌ خاست‌، يزيد ترسيد كه‌ فتنه‌اي‌ برپا شده‌ و حوادثي‌ پيش‌ آيد كه‌ برايش‌عاقبت‌ خوشي‌ نداشته‌ باشد، چرا كه‌ سخنان‌ امام‌عليه‌السلام‌ در مردم‌ انقلاب‌ فكري‌ ايجادكرده‌ بود او خود را به‌ مردم‌ شام‌ شناسانده‌ و آنان‌ را به‌ آنچه‌ نمي‌دانستند آگاه‌كرده‌ بود.

يزيد به‌ مؤذن‌ اشاره‌ كرد تا اذان‌ بگويد و بدين‌ وسيله‌ كلام‌ امام‌عليه‌السلام‌ را قطع‌نمايد، مؤذن‌ بانگ‌ برآورد:«الله‌ اكبر» امام‌عليه‌السلام‌ رو به‌ او كرده‌ فرمود:

خداوند بزرگ‌ است‌ آن‌گونه‌ كه‌ با چيزي‌ نتوان‌ قياسش‌ كرد و احساس‌ آن‌ را درك‌ نتواندكرد، هيچ‌ چيزي‌ بزرگتر از خدا نيست‌.

و چون‌ مؤذن‌ بانگ‌ زد: «اشهد أن‌ لا اله‌ الا الله‌» امام‌عليه‌السلام‌ فرمود:

پوست‌ و مو، گوشت‌ و خون‌، و مغز و استخوانم‌ به‌ وحدانيت‌ خدا گواهي‌ مي‌دهد.

و در زماني‌ كه‌ مؤذن‌ گفت‌: «اشهد أن‌ محمدا رسول‌ الله‌» امام‌عليه‌السلام‌ به‌ يزيد روكرده‌ فرمود:

اي‌ يزيد! اين‌ محمد كه‌ نام‌ او برده‌ شد جد تو است‌ يا جد من‌؟ اگر گمان‌ داري‌ كه‌ او جد تواست‌ دروغ‌ مي‌گويي‌، و اگر اقرار مي‌كني‌ كه‌ جد من‌ است‌ چرا عترت‌ و خاندانش‌ را كشتي‌؟.

يزيد از جواب‌ باز ماند زيرا همگان‌ مي‌دانستند كه‌ پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ جد سيدسجادعليه‌السلام‌ است‌ و جد يزيد، كسي‌ جز دشمن‌ شماره‌ يك‌ پيامبرعليه‌السلام‌ ابوسفيان‌ نيست‌، واهل‌ شام‌ دانستند كه‌ در درياي‌ گناه‌ غرق‌ شده‌ و حكومت‌ اموي‌ تا كنون‌ سعي‌ درگمراهي‌ و آنان‌ داشته‌ است‌، به‌ روشني‌ پيدا است‌ كه‌ يزيد به‌ دليل‌ كينه‌ شخصي‌و عدم‌ بلوغ‌ سياسي‌ از درك‌ عمق‌ قيام‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌عاجز بود و عواقب‌ خطرناك‌آن‌ را براي‌ حكومتش‌ جدي‌ نمي‌گرفت‌.

شايد بزرگترين‌ شاهد بر اين‌ خيال‌ باطل‌ يزيد نامه‌اي‌ باشد كه‌ در ابتداي‌خلافت‌ به‌ حاكم‌ مدينه‌ نوشت‌ كه‌ از امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌  بيعت‌ بگيرد و در صورت‌امتناع‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ از بيعت‌ او را به‌ قتل‌ رسانده‌ و سرش‌ را به‌ شام‌ نزد وي‌بفرستد.

در ادامه‌ سخن‌ از غلط‌ بودن‌ محاسبات‌ يزيد مي‌توان‌ به‌ جريان‌ انتقال‌كاروان‌ اسيران‌ از كربلا به‌ كوفه‌ و از آنجا به‌ شام‌ اشاره‌ كرد كه‌ با انجام‌ كارهاي‌خشونت‌ بار منعكس‌ كننده‌ تمايلات‌ جنايتكارانة‌ او بود، در حالي‌كه‌ يزيدهنگامي‌ از عمق‌ خطر جنايتي‌ كه‌ مرتكب‌ آن‌ گرديده‌ بود آگاه‌ شد كه‌ خبرهاي‌ناگهاني‌ از بازتاب‌هاي‌ اين‌ حادثه‌ بر او باريدن‌ گرفت‌ و افكار عمومي‌ در باره‌قتل‌ ريحانه‌ رسول‌ خداصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ او را زير سؤال‌ قرار داد، در اينجا بود كه‌ تلاش‌ كرد تامسئوليت‌ اين‌ جنايت‌ هولناك‌ را به‌ گردن‌ ابن‌ زياد بيندازد و به‌ امام‌ سجاد عليه‌السلام‌عرض‌ كرد: خدا پسر مرجانه‌ را لعنت‌ كند، به‌ خدا قسم‌ كه‌ اگر خود با پدرت‌روبرو شده‌ بودم‌ چيزي‌ از من‌ نمي‌خواست‌ مگر اينكه‌ به‌ او مي‌دادم‌ و با تمام‌توان‌ از كشته‌ شدنش‌ جلوگيري‌ مي‌كردم‌، ولي‌ خواست‌ خدا همان‌ بود كه‌ديدي‌، از مدينه‌ با من‌ مكاتبه‌ كن‌ و هر درخواستي‌ داشتي‌ مرا با خبر گردان‌ .

امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در زمان‌ حضور در شام‌ با منهال‌ بن‌ عمرو ملاقات‌ كرد، منهال‌عرض‌ كرد: يا بن‌ رسول‌ الله‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ حالتان‌ چگونه‌ است‌؟ امام‌ رو به‌ او كرده‌فرمودند:«ما چون‌ بني‌ اسرائيل‌ در ميان‌ قوم‌ فرعون‌ شده‌ايم‌ كه‌ پسران‌ ا´ن‌ را سر مي‌بريدند وزنان‌ ا´ن‌ را زنده‌ نگاه‌ مي‌داشتند، عرب‌ بر عجم‌ افتخار مي‌كند كه‌ محمدصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ از آنان‌ است‌ و در ميان‌عرب‌ قريش‌ بر ساير قبايل‌ افتخار مي‌كند كه‌ محمدصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ از آنان‌ است‌ ولي‌ ما كه‌ اهل‌ بيت‌ او هستيم‌كشته‌ و اسير شده‌ايم‌ اءنّا للّه‌ و اءنّا اليه‌ راجعون‌».

در پايان‌، يزيد از ترس‌ فتنه‌ و به‌ هم‌ خوردن‌ اوضاع‌ به‌ نعمان‌ بن‌ بشيرفرمان‌ داد تا زنان‌ بيت‌ رسالت‌ و يادگارهاي‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را تا مدينه‌ همراهي‌ كرده‌ وآنان‌ را به‌ وطن‌ باز گرداندترس‌ او به‌ حدي‌ بود كه‌ دستور داد برگرداندن‌اهل‌بيت‌عليهم‌السلام‌ را شبانه‌ انجام‌ دهند.

 

 



زندگاني‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ در مدينه

 

در مدينه

 

با ورود اسيران‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ به‌ كوفه‌ بازتاب‌هاي‌ قتل‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ آغاز شد و بااينكه‌ ابن‌ زياد هر كس‌ كوچك‌ترين‌ مخالفتي‌ با يزيد داشت‌ مورد تهديد وسركوب‌ قرار مي‌داد در عين‌ حال‌ صداهاي‌ اعتراض‌ بر ضد ظلم‌ روزافزون‌ِدستگاه‌ حاكم‌ در حال‌ برخاستن‌ بود.

وقتي‌ ابن‌ زياد بر منبر، يزيد و بني‌اميّه‌ را مدح‌ كرده‌، امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ و اهل‌بيت‌عليهم‌السلام‌رسالت‌ را دشنام‌ داد، عبدالله‌ بن‌ عفيف‌ أزدي‌ به‌ پاخاست‌ و فرياد برآورد: اي‌دشمن‌ خدا همانا تو و پدرت‌ و آنكه‌ تورا به‌ امارت‌ منصوب‌ كرده‌ و پدرش‌دروغگو مي‌باشيد، اي‌ پسر مرجانه‌ فرزندان‌ پيامبران‌ را به‌ قتل‌ مي‌رساني‌ و برمنبر در جايگاه‌ صديقين‌ مي‌نشيني‌؟!

ابن‌ زياد گفت‌: او را نزد من‌ آوريد، گارد محافظ‌ ابن‌ زياد با او در آويختندعبدالله‌ بن‌ عفيف‌ شعار قبيلة‌ «أزد» را با صداي‌ بلند آواز داد، در اين‌ وقت‌هفتصد نفراز قبيله‌ أزد جمع‌ شده‌ و او را از دست‌ گارد ابن‌ زياد آزاد كردند ولي‌در همان‌ شب‌ ابن‌ زياد افرادي‌ را فرستاد تا او را از خانه‌اش‌ بيرون‌ كشيده‌،گردن‌ زده‌ و جسدش‌ را به‌ دار كشيدند، اگر چه‌ اين‌ برخورد به‌ نفع‌ ابن‌ زيادبه‌ پايان‌ رسيد ولي‌ مقدمه‌اي‌ براي‌ اعتراض‌هاي‌ بعدي‌ بود.

در شام‌ نيز اولين‌ نشانه‌هاي‌ خشم‌ و آزردگي‌ عمومي‌ آشكار گشته‌ وموجب‌ اين‌ شده‌ بود كه‌ يزيد، ابن‌ زياد را براي‌ قتل‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ به‌ باد ملامت‌گيرد، اما شديدترين‌ عكس‌ العمل‌ در سرزمين‌ حجاز به‌ وقوع‌ پيوست‌، درآغازين‌ روزهاي‌ حكومت‌ يزيد عبدالله‌ بن‌ زبير به‌ مكه‌ رفته‌ و آنجا را براي‌مبارزه‌ با يزيد پايگاه‌ خود قرار داد و از فاجعه‌ كربلا چون‌ ابزاري‌ براي‌خورده‌گيري‌ به‌ نظام‌ يزيد استفاده‌ نمود، او خطبه‌اي‌ خواند و در ا´ن‌ عراقيان‌ رابه‌ بي‌ وفايي‌ متهم‌ كرد و امام‌ سجادعليه‌السلام‌ را مدح‌ نموده‌ به‌ تقوي‌ و عبادت‌ توصيف‌نمود.

در مدينه‌ نيز امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ هنگام‌ بازگشت‌ از سفر شام‌ و عراق‌خطبه‌اي‌ در ميان‌ مردم‌ ايراد نمود، تاريخ‌ نويسان‌ آورده‌اند:

امام‌ قبل‌ از وارد شدن‌ به‌ شهر مردم‌ را در خارج‌ شهر جمع‌ نموده‌ و در ميان‌آنان‌ خطبه‌اي‌ ايراد كردند:

سپاس‌ خدايي‌ را كه‌ پروردگار جهانيان‌، صاحب‌ اختيار روز قيامت‌ و پرورش‌ دهنده‌همه‌ خلايق‌ است‌، همان‌ خدايي‌ كه‌ دور گرديده‌ و در بلنداي‌ آسمان‌ ارتفاع‌ گرفته‌ وچنان‌ نزديك‌ گشته‌ كه‌ شاهد نجواي‌ بندگان‌ نيز هست‌، او را بر مصيبت‌هاي‌ بزرگ‌،فجايع‌ روزگار، سوزش‌ گزندگان‌، بلاهاي‌ گران‌ و مصيبت‌هاي‌ بزرگ‌، وحشتناك‌،ناگوار و كشنده‌ سپاس‌ مي‌گذاريم‌.

اي‌ قوم‌، خداي‌ متعال‌ ـ كه‌ او را سپاس‌ باد ـ ما را به‌ مصيبت‌هاي‌ گران‌ و شكاف‌عظيمي‌ در اسلام‌ مبتلا نموده‌ است‌، اباعبدالله‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ كشته‌ شد، زنان‌ و فرزندانش‌اسير گشتند و سرش‌ را بر نوك‌ نيزه‌ شهر به‌ شهر گرداندند، اين‌ مصيبتي‌ است‌ كه‌بالاتر از آن‌ مصيبتي‌ نيست‌.

كدام‌ يك‌ از مردان‌ شما پس‌ از ،قتل‌ او شادي‌ خواهد كرد؟ يا كدام‌ دل‌ است‌ كه‌ برايش‌محزون‌ نشود؟ يا كدام‌ چشم‌ از ميان‌ شما است‌ كه‌ اشك‌ خود را نگاه‌ دارد و از باريدن‌آن‌ جلوگيري‌ مي‌كند، در حالي‌ كه‌ هفت‌ آسمان‌ بر او گريستند، امواج‌ درياها، اركان‌آسمانها، نواحي‌ زمين‌، شاخه‌هاي‌ درختان‌، ماهيان‌ و اعماق‌ درياها، ملائكه‌ مقرب‌ وهمه‌ اهل‌ آسمانها بر او گريسته‌اند.

اي‌ مردم‌ كدام‌ دل‌ است‌ كه‌ از قتل‌ او نشكند، كدام‌ جان‌ است‌ كه‌ بر او نسوزد، يا اينكه‌كدام‌ گوش‌ است‌ كه‌ خبر اين‌ رخنه‌ بزرگي‌ كه‌ در اسلام‌ ايجاد شده‌ است‌ بشنود و ازناراحتي‌ كر نشود؟!

اي‌ مردم‌ ما دور از شهر و ديار مطرود و رانده‌شديم‌، گويا كه‌ از فرزندان‌ ترك‌ و كابل‌بوديم‌، در حالي‌ كه‌ نه‌ مرتكب‌ جرم‌ و جنايتي‌ شده‌ بوديم‌، نه‌ كار نا شايستي‌ از ما سرزده‌ بود و نه‌ در دين‌ اسلام‌ شكاف‌ و رخنه‌اي‌ ايجاد كرده‌ بوديم‌، م'ا سَمِعْن'ا بِه'ذ'ا في‌آب'ائِنَا اْلاَوَّلين‌َ از پدران‌ پيشين‌ خود چنين‌ ]چيزي‌[ نشنيده‌ايم‌، اءِن‌ْ ه'ذ'ا اءِلاَّ اخْتِلا'ق  ‌ٌاين‌ ]ادّعا[ جز دروغ‌بافي‌ نيست‌.

به‌ خدا سوگند اگر پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ در بارة‌ نيكويي‌ با ما سفارش‌ كرده‌است‌ در باره‌ جنگ‌ با ما سفارش‌ كرده‌ بود ا´ن‌ها نمي‌توانستند بيش‌ از اين‌ مقدار ستم‌كه‌ به‌ ما روا داشتند انجام‌ دهند پس‌ اءِنَّا لِلّه‌ِ واءِنّا اءِلَيه‌ِ رَاجِعُون‌ از مصيبتي‌ كه‌ بس‌ بزرگ‌،دردناك‌، فجيع‌، خوردكننده‌، وحشتناك‌، تلخ‌ وناگوار است‌! ما در تمام‌ اين‌ مصيبت‌ها و آنچه‌ به‌ ما رسيده‌ است‌ فقط‌ اجر از خدا مي‌خواهيم‌ چرا كه‌ او عزيز و اتنقام‌گيرنده‌ است‌.

اين‌ سخنراني‌ با همه‌ كوتاهي‌ كاملاً مجسم‌ كننده‌ همه‌ واقعه‌ كربلا و تأكيدكننده‌ مظلوميتي‌ بود كه‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ با آن‌ مواجه‌ شدند چه‌ از جهت‌ قتل‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ و چه‌ از جهت‌ اسارت‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ و چه‌ از جهت‌ هتك‌ حرمت‌ بعد ازواقعه‌ كه‌ همان‌ بر سر نيزه‌ كردن‌ سرهاي‌ مقدس‌ شهدا مخصوصا سر مقدس‌امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ و شهر به‌ شهر گرداندن‌ ا´ن‌ است‌.

امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در ادامه‌ اين‌ خطابه‌ با يك‌ اشاره‌ سريع‌، مؤثر و گويا آنچه‌ اهل‌بيت‌عليهم‌السلام‌ متحمل‌ آن‌ شده‌ بودند از اسارت‌ و دوري‌ از وطن‌ و رفتار نامناسب‌ وخواركنننده‌ را توصيف‌ نمود در حالي‌ كه‌ ا´ن‌ خاندان‌ وحي‌ و معدن‌ رسالت‌،پيشوايان‌ اهل‌ ايمان‌ و درهاي‌ خير و رحمت‌ و هدايت‌ بودند.

امام‌عليه‌السلام‌ خطبه‌ خود را با توصيفي‌ دقيق‌ از جناياتي‌ كه‌ سپاهيان‌ دستگاه‌ اموي‌در حق‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ مرتكب‌ آن‌ شده‌ بودند به‌ پايان‌ بردند، چرا كه‌ اگر پيامبراكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ به‌ آنان‌ دستور شكنجه‌ و مثله‌ كردن‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ خود را داده‌ بود بيش‌ از اين‌كه‌ كردند نمي‌توانستند انجام‌ بدهند در حالي‌ كه‌ پيامبر مردم‌ را حتي‌ از مثله‌كردن‌ سگ‌ هار نهي‌ كرده‌، در عين‌ حال‌ آنان‌ را به‌ حفظ‌ احترام‌ اهل‌بيت‌عليهم‌السلام‌ خودتوصيه‌ كرده‌، احترام‌ ايشان‌ را با احترام‌ خود برابر دانسته‌ و جز دوستي‌ نزديكان‌خود مزد رسالت‌ از ا´ن‌ نخواسته‌ بود در اين‌ صورت‌ چگونه‌ مي‌توان‌ كار آن‌مردم‌ را توجيه‌ كرد؟

امام‌ سجادعليه‌السلام‌ در اين‌ خطبه‌ سعي‌ كرد تا مظلوميت‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ را به‌ مردم‌ عرضه‌نمايد تا روح‌ قيام‌ را در اهل‌ مدينه‌ بيدار كند و بيداري‌ انقلابي‌ آنان‌ را ضد ظلم‌ وديكتاتوري‌ اموي‌ و سركشي‌ سفياني‌ برانگيزد.

در آن‌ سال‌ كه‌ والي‌ مدينه‌ وليد بن‌ عتبة‌ بن‌ ابي‌ سفيان‌ بود مدينه‌ اوضاع‌آرامي‌ نداشت‌ آشكارترين‌ شاهد اين‌ وضع‌ ناآرام‌ سه‌ بار تغيير والي‌ در طي‌ دوسال‌ است‌ يزيد، وليد بن‌ عتبه‌ را از كار بر كنار كرده‌ و به‌ جاي‌ او عثمان‌ بن‌محمد بن‌ ابي‌ سفيان‌ را به‌ امارت‌ مدينه‌ گمارد.

عثمان‌ براي‌ اينكه‌ لياقت‌ خود را در اداره‌ مدينه‌ نشان‌ دهد و نيز بتواند كمي‌دل‌ بزرگان‌ شهر را به‌ دست‌ آورد گروهي‌ از فرزندان‌ مهاجران‌ و انصار را به‌دمشق‌ فرستاد تا خليفه‌ جوان‌ را از نزديك‌ بينند و از هداياي‌ او بهره‌مند گردندولي‌ هيأت‌ اعزامي‌ در رفتار يزيد چيزهايي‌ ديدند كه‌ بسيار زشت‌ بود.

آنان‌ چون‌ به‌ مدينه‌ بازگشتند ا´شكارا به‌ شتم‌ و بيان‌ عيب‌هاي‌ يزيد پرداخته‌و گفتند: ما از نزد كسي‌ مي‌آييم‌ كه‌ دين‌ ندارد، شراب‌ مي‌نوشد، طنبور مي‌نوازد،كنيزكان‌ در نزد او مي‌رقصند، سگ‌ بازي‌ مي‌كند و حراميان‌ با او شب‌ نشيني‌دارند، ما در اينجا اعلام‌ مي‌كنيم‌ كه‌ او را از خلافت‌ بركنار نموديم‌.

عبدالله‌ بن‌ حنظله‌ گفت‌: اگر من‌ جز پسرانم‌ ياوري‌ نيابم‌ خود با پسرانم‌ به‌جهاد با او برخواهم‌ خواست‌، يزيد در اين‌ سفر مرا بزرگ‌ داشت‌ و هدايايي‌ به‌من‌ داد و من‌ فقط‌ به‌ اين‌ جهت‌ كه‌ براي‌ جنگ‌ با او تقويت‌ شوم‌ آن‌ هدايا راقبول‌ كردم‌.

مردم‌ نيز يزيد را از خلافت‌ خلع‌ كرده‌ و با عبد الله‌ بن‌ حنظلة‌ غسيل‌ بيعت‌كردند تا يزيد را از قدرت‌ ساقط‌ كند.

 

قيام‌ مدينه‌

 

تنها دليل‌ آگاهي‌ مردم‌ مدينه‌ از انحراف‌ يزيد، دوري‌ او از اسلام‌، ستم‌ وسركشي‌ او انتقاد هيأت‌ اعزامي‌ از مدينه‌ نبود آنان‌ ستم‌ يزيد و عمالش‌ برمملكت‌ اسلام‌، سختگيري‌ شديد ايشان‌ و زير پا گذاشتن‌ غير قابل‌ توجيه‌محرمات‌ الهي‌ توسط‌ آنان‌ را لمس‌ كرده‌ بودند، چگونه‌ كسي‌ مي‌توانست‌ قتل‌وحشتناك‌ حسين‌ بن‌ علي‌عليه‌السلام‌ ريحانه‌ پيامبر، و سرور جوانان‌ بهشت‌، همچنين‌اسارت‌ زن‌ و فرزندان‌ او را توجيه‌ كند؟ يا شراب‌ خواري‌ علني‌ يزيد با توجه‌ به‌نص‌ صريح‌ خدا در قرآن‌ بر حرمت‌ آن‌ چگونه‌ قابل‌ توجيه‌ بود؟!

علاوه‌ اينكه‌ بني‌اميّه‌ كينه‌ شديدي‌ نسبت‌ به‌ انصار داشتند و در آشكارنمودن‌ آن‌ نيز هيچگاه‌ ترديدي‌ به‌ خود راه‌ نمي‌دادند از اين‌ رو اهل‌ مدينه‌ هم‌در اخراج‌ حاكم‌ منصوب‌ از جانب‌ يزيد ترديدي‌ به‌ خود راه‌ نداده‌ و بني‌اميّه‌ رابه‌ محاصره‌ در آوردند، مروان‌ بن‌ حكم‌ دشمن‌ خوني‌ آل‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ چون‌ عرصه‌ راتنگ‌ ديد به‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ پناهنده‌ شد و از ايشان‌ امان‌ خواست‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌نيز با چشم‌ پوشي‌ از همه‌ دشمني‌هايي‌ كه‌ او در مواقع‌ مختلف‌ مانند قضيه‌ دفن‌امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ يا در تنگنا قرار دادن‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ براي‌ بيعت‌ با يزيد مرتكب‌شده‌ بود درخواست‌ مروان‌ را اجابت‌ فرموده‌ و به‌ او امان‌ دادند.

چون‌ خبر قيام‌ مدينه‌ به‌ گوش‌ يزيد رسيد مسلم‌ بن‌ عقبه‌ را به‌ مدينه‌ فرستادتا قيام‌ مردم‌ اين‌ شهر را سركوب‌ كند شهري‌ كه‌ شهر پيامبر خدا و محل‌ نزول‌وحي‌ الهي‌ بود، او به‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ در اين‌ مأموريت‌ دستورات‌ خاصي‌ داد:

ـ سه‌ نوبت‌ آنان‌ را به‌ تسليم‌ فراخوان‌ و اگر اجابت‌ نكردند با آنان‌ به‌ جنگ‌بپرداز و در اين‌ صورت‌ تا سه‌ روز اين‌ شهر را بر سپاه‌ خود مباح‌ اعلام‌ كن‌، دراين‌ سه‌ روز هرچه‌ در اين‌ شهر از مال‌، حيوان‌، سلاح‌ و غذا يافت‌ شود از آن‌سپاهيان‌ است‌.

او به‌ مسلم‌ دستور داد تا مجروحان‌ و فراريان‌ از اهل‌ مدينه‌ را نيز به‌ قتل‌برسانند.

سپاه‌ يزيد به‌ مدينه‌ رسيد، جنگ‌ سختي‌ درگرفت‌، اهل‌ مدينه‌ در جنگ‌ دل‌به‌ مرگ‌ داده‌ و تا پاي‌ جان‌ جنگيده‌ و اكثر آنان‌ به‌ شهادت‌ رسيدند كه‌ در ميان‌آنان‌ عبدالله‌ بن‌ حنظلة‌ و جمعي‌ از اصحاب‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ نيز بودند، فرمانده‌ سپاه‌دستور مولايش‌ يزيد را انجام‌ داد و شهر را بر سپاه‌ خود مباح‌ كرد، سپاهيان‌ به‌خانه‌ها هجوم‌ آورده‌ كودكان‌، زنان‌ و پيران‌ را يا از دم‌ تيغ‌ گذرانده‌ و يا به‌اسارت‌ در آوردند.

تاريخ‌ نويس‌ برجسته‌ ابن‌ كثير مي‌نويسد: مسلم‌ بن‌ عقبه‌ (كه‌ مورخان‌ پيش‌كسوت‌ او را مسرف‌ بن‌ عقبه‌ ناميده‌اند، پير زشتكار جاهلي‌ كه‌ خداوندرويش‌را زشت‌ گرداند) سه‌ روز شهر مدينه‌ را به‌ دستور يزيد (كه‌ خدايش‌جزاي‌ خير ندهد) بر سپاه‌ خود مباح‌ كرد، آنان‌ بسياري‌ از اشراف‌ و قرّاء مدينه‌را كشته‌ و اموال‌ بسياري‌ از آن‌ شهر غارت‌ كردند... زني‌ از اهل‌ مدينه‌ نزد ابن‌عقبه‌ آمد و گفت‌: من‌ كنيز تو ام‌ و پسرم‌ در ميان‌ اسيران‌ است‌ ]او را آزاد كن‌[

مسلم‌ گفت‌: پسر اين‌ زن‌ را زود حاضر كنيد، آنگاه‌ او را گردن‌ زد و گفت‌:سرش‌ را به‌ مادرش‌ بدهيد، در جريان‌ اين‌ اباحه‌ سه‌ روزه‌ سپاهيان‌ به‌ زنان‌بسياري‌ نيز تجاوز نمودند تا جايي‌ كه‌ گفته‌ شده‌ در آن‌ روزها هزار زن‌ بدون‌شوهر حامله‌ شد.

مدايني‌ از هشام‌ بن‌ حسان‌ نقل‌ مي‌كند:

بعد از واقعه‌ حره‌ هزار زن‌ بي‌ شوهر از اهل‌ مدينه‌ وضع‌ حمل‌ كردند.

از زهري‌ روايت‌ شده‌: تعداد كشته‌ شدگان‌ روز حره‌ از مردم‌ سرشناس‌ ازمهاجران‌ و انصار هفتصد نفر و از موالي‌ كه‌ من‌ ا´ن‌ را نمي‌شناختم‌ از بنده‌ و آزادو ديگران‌ ده‌ هزار نفر بود.

و روايت‌ شده‌ كه‌ سپاه‌ شام‌ وارد خانه‌اي‌ در مدينه‌ شدند كه‌ در آن‌ جز زني‌با طفلي‌ خردسال‌ نبود آنان‌ از زن‌ خواستند تا هرچه‌ در خانه‌ است‌ براي‌ غارت‌به‌ ا´ن‌ نشان‌ بدهد، زن‌ گفت‌ كه‌ مالي‌ ندارد ا´ن‌ كودك‌ را از دست‌ او گرفتند وآنچنان‌ سرش‌ را به‌ ديوار كوفتند كه‌ مغزش‌ بر ديوار پخش‌ شد.

پس‌ از تصرف‌ شهر براي‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ تختي‌ گذاشتند و اسيران‌ اهل‌مدينه‌ را به‌ نزد وي‌ آوردند، او از هر كدام‌ از ا´ن‌ اينگونه‌ طلب‌ بيعت‌ مي‌نمود:

من‌ بنده‌ مملوك‌ يزيد بن‌ معاويه‌ هستم‌ كه‌ او در باره‌ من‌ و خون‌ و مال‌ وخانواده‌ من‌ هر چه‌ بخواهد مي‌كند.

هر كس‌ كه‌ از اين‌ نوع‌ بيعت‌ امتناع‌ مي‌كرد و حاضر به‌ عبوديت‌ يزيد نشده‌خود را بنده‌ خداي‌ سبحان‌ مي‌دانست‌ سرنوشتي‌ جز مرگ‌ نداشت‌.

يزيد بن‌ عبدالله (نوة‌ ام‌ سلمه‌ همسر گرامي‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌) و محمد بن‌ حذيفه‌عدوي‌ را به‌ نزد او آوردند، او از آنان‌ طلب‌ بيعت‌ كرد، آنان‌ گفتند: ما طبق‌ كتاب‌خدا و سنت‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ با يزيد بيعت‌ مي‌كنيم‌، مسلم‌ گفت‌: به‌ خدا سوگند كه‌ هرگزچنين‌ بيعتي‌ جان‌ شما را نجات‌ نخواهد داد و دستور داد تا گردن‌ آن‌ دوران زدند.

مروان‌ بن‌ حكم‌ در آنجا حاضر بود، به‌ مسلم‌ گفت‌: سبحان‌ الله‌! دو مرد ازقريش‌ آمده‌اند تا ايمان‌ آورند و تو گردن‌ ا´ن‌ را مي‌زني‌؟! مسلم‌ با چوب‌ دستي‌كه‌ به‌ دست‌ داشت‌ بر پشت‌ مروان‌ زد و گفت‌: به‌ خدا قسم‌ كه‌ تو هم‌ اگر كلامي‌مانند آنان‌ به‌ زبان‌ آوري‌ ديگر جز لحظه‌اي‌ آسمان‌ را نخواهي‌ ديد (يعني‌ كشته‌خواهي‌ شد).

شخص‌ ديگري‌ را به‌ نزد او آوردند گفت‌: من‌ طبق‌ سنت‌ عمر بيعت‌مي‌كنم‌، گفت‌: او را بكشيد و او را كشتند.

امام‌ زين‌ العابدين‌ را نيز به‌ نزد مسلم‌ بن‌ عقبه‌ آوردند او نيز در حال‌ غضب‌بود و از آن‌ حضرت‌ و پدرانش‌ بيزاري‌ مي‌جست‌ و دشنام‌ مي‌داد، اما ناگهان‌چون‌ ديد كه‌ امام‌عليه‌السلام‌ به‌ سمت‌ او مي‌آيد اندامش‌ به‌ لرزه‌ افتاد و براي‌ امام‌ از جابرخاست‌ و او را در كنار خود نشانيد و گفت‌: خواسته‌ هايت‌ را از من‌ بخواه‌،امام‌ سجادعليه‌السلام‌ به‌ شفاعت‌ در باره‌ كساني‌ كه‌ براي‌ اعدام‌ مي‌آوردند پرداخت‌ و كسي‌را شفاعت‌ نكرد مگر اينكه‌ شفاعتش‌ در باره‌ او پذيرفته‌ شد، و پس‌ از مدتي‌ امام‌از نزد وي‌ بازگشتند.

بعداً به‌ امام‌عليه‌السلام‌ عرض‌ شد در آن‌ زمان‌ كه‌ نزد مسلم‌ بوديد لب‌هايتان‌ حركت‌مي‌كرد زير لب‌ چه‌ مي‌گفتيد؟ فرمود:

 

اين‌ دعا را مي‌خواندم‌: «اَللّ'هُم‌َّ رَب‌َّ السَّماوات‌ِ السَّبْع‌ِ وَما اَظْلَلْن‌َ ، وَالاَْرَضين‌َالسَّبْع‌ِ وَما اَقْلَلْن‌َ، رَب‌َّ الْعَرْش‌ِ الْعَظيم‌ِ، رَب‌َّ مُحَمَّدٍ وَآلِه‌ِ الطّاهِرين‌َ، اعُوذُ بِك‌َ مِن‌ْشَرِّه‌ِ، وَاَدْرَاُ بِك‌َ في‌ نَحْرِه‌ِ، اَسْاَلُك‌َ اَن‌ْ تُؤْتِيَني‌ خَيْرَه‌ُ وَتَكْفِيَني‌ شَرَّه‌ُ»؛

خداوندا اي‌ پروردگار آسمان‌هاي‌ هفتگانه‌ و آنچه‌ كه‌ بر آن‌ سايه‌ انداخته‌اند، اي‌پروردگار زمين‌هاي‌ هفتگانه‌ و آنچه‌ كه‌ بر خود حمل‌ مي‌كنند، اي‌ خداي‌ محمدصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ وخاندان‌ پاكش‌، من‌ از شر او به‌ تو پناه‌ مي‌برم‌، و با قدرتت‌ شرش‌ را در حلقومش‌ برمي‌گردانم‌، از تو مي‌خواهم‌ كه‌ اگر خيري‌ در او است‌ به‌ من‌ بدهي‌ و شرش‌ را از من‌باز گرداني‌.

به‌ مسلم‌ نيز گفته‌ شد: ديديم‌ كه‌ تو اين‌ جوان‌ و پدرانش‌ را دشنام‌ مي‌دادي‌ولي‌ چون‌ او را به‌ نزد تو آوردند بزرگش‌ داشتي‌؟ گفت‌: اين‌ كار را از روي‌اعتقاد قلبي‌ نكردم‌ بلكه‌ چون‌ او را ديدم‌ دلم‌ از ديدنش‌ پر از ترس‌ شد، بدين‌ترتيب‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ با يزيد بيعت‌ نكرد، علي‌ بن‌ عبد الله‌ بن‌ عباس‌ نيز به‌همين‌ بهانه‌ با يزيد بيعت‌ نكرد، او به‌ دايي‌هاي‌ خود از قبيله‌ كنده‌ پناهنده‌ شد وآنان‌ به‌ حصين‌ بن‌ نمير نماينده‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ گفتند: خواهر زادة‌ ما جز به‌ مانندعلي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌ با يزيد بيعت‌ نخواهد كرد.

مورخان‌ آورده‌اند كه‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ بعد از واقعه‌ حرة‌ سرپرستي‌چهارصد زن‌ از خاندان‌ عبد مناف‌ را بر عهده‌ گرفت‌ و تا خروج‌ سپاه‌ مسلم‌ بن‌عقبه‌ مخارج‌ آنان‌ را تأمين‌ مي‌نمود.

و به‌ طرق‌ مختلف‌ آمده‌: هنگامي‌ كه‌ مسرف‌ بن‌ عقبه‌ به‌ مدينه‌ رسيد به‌دنبال‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ فرستاد و چون‌ امام‌عليه‌السلام‌ به‌ نزد او آمد او را بزرگ‌ داشت‌ و به‌خود نزديك‌ كرد و گفت‌: امير امؤمنين‌ يزيد مرا به‌ نيكويي‌ در باره‌ تو سفارش‌كرده‌ و گفته‌ كه‌ حساب‌ تو را از ديگران‌ جدا كنم‌....

پر واضح‌ است‌ كه‌ اگر بيعت‌ با يزيد با شرط‌ قبول‌ بردگي‌ و عبوديت‌ بر امام‌سجادعليه‌السلام‌ عرضه‌ مي‌شد آن‌ حضرت‌ حتماً آن‌ را رد مي‌كردند و اين‌ به‌ معني‌ درغلطيدن‌ آن‌ حضرت‌ در خون‌ پاكش‌ و اين‌ امر نيز به‌ معني‌ دخول‌ در مرحله‌جديدي‌ از مبارزات‌ شديد در برابر اعمال‌ سركوبگرانه‌ بني‌اميّه‌ بود كه‌ رفته‌ رفته‌پايه‌هاي‌ دستگاه‌ حاكم‌ را متزلزل‌ مي‌نمود.

پس‌ از پايان‌ يافتن‌ روزهاي‌ خونين‌ مدينة‌ پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ چنين‌گفت‌: خداوندا من‌ پس‌ از شهادت‌ لا اله‌ الا الله‌ و شهادت‌ به‌ اينكه‌ محمد بنده‌ وفرستاده‌ او است‌ جز قتل‌ عام‌ مدينه‌ عمل‌ ديگري‌ انجام‌ نداده‌ام‌ كه‌ آن‌ را دوست‌داشته‌ و در آخرت‌ به‌ آن‌ اميدوار باشم‌.

مسلم‌ بن‌ عقبه‌ در آن‌ روزگار بيش‌ از نود سال‌ داشته‌ و با مرگ‌ فاصله‌چنداني‌ نداشت‌ كما اينكه‌ اندكي‌ پس‌ از جريان‌ حَرّه‌ و قبل‌ از رسيدن‌ به‌ مكه‌ ازدنيا رفت‌، او از كساني‌ بود كه‌ از اسلام‌ جز پوسته‌ ظاهري‌ آن‌ را درك‌ نكرده‌ و ازظواهر قرآن‌ و احاديث‌ براي‌ توجيه‌ زشتكاري‌هاي‌ خود استفاده‌ ابزاري‌مي‌نمايند، او از دوستان‌ مخلص‌ معاوية‌ بن‌ ابي‌ سفيان‌ بوده‌ و در جنگ‌ صفين‌قسمتي‌ از سپاه‌ معاويه‌ را در جنگ‌ با خليفه‌ شرعي‌ مسلمانان‌ كه‌ امام‌اميرالمؤمنين‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌عليه‌السلام‌ بود فرماندهي‌ مي‌كرد.

گويا او اين‌ حديث‌ شريف‌ پيامبر اكرم‌صلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را نشنيده‌ بود كه‌: هركس‌ اهل‌ مدينه‌ رابترساند خدا او را بترساند و لعنت‌ خدا و ملائكه‌ و همه‌ مردم‌ بر او باد.

شايد هم‌ اين‌ حديث‌ را شنيده‌ بود اما چون‌ مي‌ديد كسي‌ كه‌ خود را خليفه‌پيامبر مي‌داند به‌ خود جرأت‌ داده‌ كه‌ نوه‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را به‌ قتل‌ رسانده‌ و دختران‌پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را به‌ حال‌ اسارت‌ از شهري‌ به‌ شهر ديگر ببرد و كسي‌ هم‌ در برابرش‌زبان‌ به‌ اعتراض‌ نگشاده‌ ديگر مسلم‌ بن‌ عقبه‌ براي‌ تجاوز به‌ شهر پيامبر از چه‌چيز بايد مي‌هراسيد؟!

بعد از قتل‌ عام‌ مدينه‌ و سركوبي‌ كامل‌ نهضت‌، مسلم‌ بن‌ عقبه‌ راهي‌ مكه‌شد كه‌ در آن‌ عبدالله‌ بن‌ زبير قيام‌ خود را عليه‌ دستگاه‌ اموي‌ در آن‌ شهرآشكاركرده‌ بود، ولي‌ اجل‌ به‌ مسلم‌ بن‌ عقبه‌ امان‌ رسيدن‌ به‌ مكه‌ را نداد و درميان‌ راه‌ مرد. پس‌ از او بنا به‌ دستور يزيد حصين‌ بن‌ نمير فرماندهي‌ سپاه‌ اموي‌را بر عهده‌ گرفت‌ و چون‌ به‌ مكه‌ رسيد آن‌ شهر را به‌ محاصره‌ در آورد و بامنجنيق‌ آتش‌ به‌ داخل‌ شهر پرتاب‌ كرد جوري‌ كه‌ خانه‌ كعبه‌ به‌ آتش‌كشيده‌شد.

در همين‌ زمان‌ كه‌ مكه‌ در محاصره‌ سپاه‌ اموي‌ بود يزيد به‌ درك‌ واصل‌ شدو با مرگ‌ او حصين‌ بن‌ نمير فرمانده‌ سپاه‌ اموي‌ كه‌ اكنون‌ ديگر نمي‌دانست‌تحت‌ ولايت‌ چه‌ كسي‌ بايد بجنگد نشست‌هايي‌ با ابن‌ زبير بر قرار كرد و اظهارداشت‌ به‌ شرط‌ اينكه‌ ابن‌ زبير با او به‌ شام‌ بيايد حاضر است‌ بيعت‌ با او رابپذيرد اما ابن‌ زبير نپذيرفت‌ و سپاه‌ اموي‌ به‌ شام‌ باز گشت‌.

 

تفرقه‌ در خاندان‌ اموي‌

يزيد در ربيع‌ الاول‌ سال‌ (64 ه ق) در سن‌ سي‌ و هشت‌ سالگي‌ در منطقه‌اي‌به‌ نام‌ حوارين‌ مرد، كارنامه‌ حكومت‌ سه‌ و اندي‌ ساله‌اش‌ كه‌ به‌ چندين‌ لكه‌ننگ‌ آلوده‌ بود بسته‌ شد، جناياتي‌ چون‌ كشتن‌ فرزند زاده‌ رسول‌ خدا، اسيركردن‌ اهل‌ بيت‌عليهم‌السلام‌ وحي‌ و زنان‌ خاندان‌ رسالت‌ و از سويي‌ قتل‌ عام‌ مدينه‌ و خراب‌كردن‌ كعبه‌ شريف‌.

پس‌ از مرگ‌ يزيد اهل‌ شام‌ با پسرش‌ معاوية‌ بن‌ يزيد بيعت‌ كردند ولي‌حكومت‌ او چندان‌ به‌ طول‌ نينجاميد و او پس‌ از چهل‌ روز كناره‌گيري‌ خود رااز حكومت‌ اعلام‌ كرد و پس‌ از چندي‌ نيز در شرايط‌ سختي‌ از دنيا رفت‌.

پس‌ از مرگ‌ وي‌ فرمانروايي‌ بني‌اميّه‌ به‌ دو دسته‌ تقسيم‌ شد، گروهي‌طرفدار فرمانروايي‌ مروان‌ بن‌ حكم‌ بودند كه‌ اين‌ گروه‌ متشكل‌ از قبايل‌ يمني‌ به‌سركردگي‌ حسان‌ كلبي‌ بود كه‌ آنان‌ را كلبي‌ها نيز مي‌نامند و در برابر آنان‌،قيسي‌ها به‌ رهبري‌ ضحاك‌ بن‌ قيس‌ فهري‌ بودند كه‌ طرفدار خلافت‌ ابن‌ زبيربودند.

از ابتداي‌ خلافت‌ كوتاه‌ يزيد كلبيان‌ به‌ تدريج‌ اهرم‌هاي‌ قدرت‌ را در دست‌گرفتند و فشارهاي‌ شديدي‌ را به‌ قيسيان‌ وارد آوردند، اين‌ امر به‌ حدي‌ ضحاك‌بن‌ قيس‌ را تحت‌ تأثير قرار داد كه‌ پس‌ از مرگ‌ يزيد با ابن‌ زبير (كه‌ از عرب‌عدناني‌ بود) بيعت‌ كرد، درنهايت‌ كلبيان‌ و قيسيان‌ در محلي‌ به‌ نام‌ (مرج‌ راهط‌)در شرق‌ دمشق‌ با هم‌ به‌ جنگ‌ پرداختند كه‌ اين‌ جنگ‌ به‌ پيروزي‌ كلبيان‌ وخلافت‌ مروان‌ بن‌ حكم‌ منجر شد و پس‌ از آن‌ شام‌ نسبتا آرام‌ گرفت‌.

 

 

افزوني‌ مخالفت‌ها با حكومت‌ اموي‌

عبدالله‌ بن‌ زبير مبارزه‌اي‌ را كه‌ پس‌ از مرگ‌ معاويه‌ آغاز كرده‌ بودگسترش‌داد. او اهل‌ حجاز را به‌ بيعت‌ با خود به‌ عنوان‌ خليفه‌ مسلمانان‌فراخواند و اكثريت‌ قريب‌ به‌ اتفاق‌ ايشان‌ به‌ دعوت‌ او پاسخ‌ مثبت‌ دادند .

عراق‌ نيز شاهد تحركات‌ تازه‌اي‌ عليه‌ حكومت‌ اموي‌ بود، گويا آن‌ مردم‌ كه‌ابتدا با نامه‌هاي‌ فراوان‌ امام‌ حسين‌ را به‌ سوي‌ خود دعوت‌ كرده‌ و باز در ابتدانماينده‌اش‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ را با روي‌ خوش‌ استقبال‌ كردند، ولي‌ پس‌ از اندك‌زماني‌ هم‌ او و هم‌ حسين‌عليه‌السلام‌ را به‌ آن‌ صورت‌ شرم‌ آور تنها گذاشتند، اكنون‌ ازگذشته‌ ذلت‌ بار خود پشيمان‌ شده‌ بودند، ولي‌ آيا تمام‌ كساني‌ كه‌ در عراق‌تحركات‌ ضد شامي‌ داشتند از روي‌ پشيماني‌ از واقعه‌ كربلا به‌ چنين‌ كارهايي‌دست‌ مي‌زدند؟

هرگز، همه‌ آنان‌ كه‌ بعد از مرگ‌ يزيد به‌ تحرك‌ و قيام‌ دست‌ زدند درد دين‌نداشتند، بعضي‌ از ا´ن‌ فقط‌ در صدد شكست‌ شام‌ و برگرداندن‌ مركزيت‌حكومت‌ به‌ عراق‌ بودند.

درهر حال‌ هم‌ دينداران‌ و هم‌ سياست‌ بازان‌ مبارزه‌ خود را با حكومت‌اموي‌ آشكار كردند، ولي‌ هيچ‌ كدام‌ از ا´ن‌ به‌ نتيجه‌ قابل‌ ذكري‌ در راه‌ سقوط‌حكومت‌ اموي‌ دست‌ نيافتند سليمان‌ بن‌ صرد رهبر توابين‌ كشته‌ شد و بقيه‌سپاه‌ او به‌ كوفه‌ باز گشت‌، در اين‌ ضمن‌ مختار بن‌ ابي‌ عبيده‌ ثقفي‌ با شعار «يالثارات‌ الحسين‌» خروج‌ كرد.

مختار پس‌ از شكست‌ قيام‌ توابين‌ شروع‌ به‌ آماده‌ سازي‌ شيعيان‌ نمود، او به‌خوبي‌ مي‌دانست‌ كه‌ هر تحرك‌ شيعي‌ براي‌ موفقيت‌ نيازمند وجود رهبري‌ ازخاندان‌ رسالت‌ است‌ و هر قيامي‌ ناچار بايد به‌ نام‌ يكي‌ از افراد اين‌ خاندان‌باشد و چه‌ كسي‌ سزاوارتر از علي‌ بن‌ الحسين‌عليه‌السلام‌؟ و اگر امام‌ سجادعليه‌السلام‌دعوت‌ مختاررا رد مي‌كردند ديگر چاره‌اي‌ جر رفتن‌ به‌ سراغ‌ عموي‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ يعني‌ محمدبن‌ الحنفيه‌ برايش‌ باقي‌ نمي‌ماند.

اينجا بود كه‌ مختار دو نامه‌ هم‌ زمان‌ يكي‌ به‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌  و يكي‌ به‌ محمدبن‌الحنفيه‌ نوشت‌، امام‌ سجادعليه‌السلام‌ به‌ صورت‌ آشكار هيچ‌ گونه‌ تاييدي‌ در باره‌ مختارانجام‌ ندادند ولي‌ رضايت‌ قلبي‌ خود را از كار مختار كه‌ همان‌ خون‌خواهي‌ پدرشهيدش‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ بود نشان‌ دادند، اما محمد بن‌ حنفيه‌ عموي‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ درجواب‌ سؤال‌ هيأت‌ اعزامي‌ از كوفه‌ كه‌ از ميزان‌ مشروعيت‌ پيوستن‌ به‌ مختارپرسيده‌ بودند گفت‌: اما آنچه‌ گفتيد در باره‌ اين‌ كسي‌ كه‌ شما را به‌ خون‌ خواهي‌ما دعوت‌ كرده‌ است‌، به‌ خدا كه‌ من‌ آرزو دارم‌ خداوند به‌ وسيله‌ هر كس‌ كه‌بخواهد انتقام‌ ما را از دشمنانمان‌ بستاند.

افراد آن‌ هيأت‌ از اين‌ كلام‌ فهميدند كه‌ ابن‌ حنفيه‌ حركت‌ مختار را تاييدكرده‌ است‌ و اينگونه‌ بود كه‌ مختار توانست‌ بزرگان‌ شيعه‌ چون‌ ابراهيم‌ بن‌ مالك‌اشتر و... را به‌ خود جذب‌ نمايد.

مختار سرهاي‌ بريده‌ عبيدالله‌ بن‌ زياد و عمر بن‌ سعد را براي‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌ فرستاد آن‌ حضرت‌ سجده‌ شكر نموده‌ و فرمودند:

سپاس‌ خداوندي‌ را كه‌ انتقام‌ مرا از دشمنانم‌ گرفت‌ و خداوند به‌ مختار جزاي‌خيردهد.

يعقوبي‌ مي‌نويسد: مختار سر ا´ن‌ خبيث‌ (سر ابن‌ زياد) را براي‌ امام‌سجادعليه‌السلام‌فرستاد و به‌ فرستاده‌ خود دستور داد تا بعد از نماز ظهر هنگامي‌ كه‌ غذا برسر سفره‌ آن‌ حضرت‌ گذاشته‌ مي‌شود، سر را در مقابل‌ امام‌عليه‌السلام‌  قرار دهد فرستاده‌مختار به‌ درب‌ خانه‌ امام‌ رسيد مردم‌ براي‌ خوردن‌ غذا بر امام‌ داخل‌ مي‌شدنددر اين‌ هنگام‌ مرد صدايش‌ را بلند كرد و فرياد زد: اي‌ خاندان‌ نبوت‌، اي‌ معدن‌رسالت‌ و محل‌ فرود ملايك‌ و جايگاه‌ وحي‌، من‌ پيك‌ مختار بن‌ ابي‌ عبيده‌ثقفي‌ هستم‌ و سر عبيد الله‌ بن‌ زياد را با خود آورده‌ام‌... ديگر در خانه‌هاي‌ بني‌هاشم‌ زن‌ علويه‌اي‌ نماند كه‌ صدايش‌ به‌ ناله‌ بلند نشد.

مورخان‌ آورده‌اند: امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ از زماني‌ كه‌ پدر بزرگوارش‌ به‌شهادت‌ رسيده‌ بود در حال‌ خنده‌ ديده‌ نشده‌ بود مگر در روزي‌ كه‌  سر پسرمرجانه‌ را ديد.

بعضي‌ از مورخان‌ نيز گفته‌اند: چون‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌ سر آن‌ طاغوت‌ را ديدفرمود:

«سبحان‌ الله‌، فقط‌ كسي‌ به‌ دنيا مغرور مي‌شود كه‌ نعمتي‌ از خدا در گردنش‌ نباشد،هنگامي‌ كه‌ سر ابا عبدالله‌ را به‌ نزد ابن‌ زياد آوردند او مشغول‌ خوردن‌ نهار بود.»

 

سال‌هاي‌ رنج‌ و ناآرامي‌

از سال‌ 66 تا 75 هجري‌ قمري‌ براي‌ شام‌، حجاز و عراق‌ سال‌هاي‌ رنج‌ وناآرامي‌ بود و در اين‌ مدت‌ اين‌ سه‌ منطقه‌ روي‌ آسايش‌ و آرامش‌ را نديدند،

حجاز شاهد هجوم‌ سپاه‌ عبدالملك‌ مروان‌ به‌ مكه‌ بود كه‌ به‌ كشته‌ شدن‌عبدالله‌ بن‌ زبير انجاميد ولي‌ سهم‌ عراق‌ از اين‌ نابساماني‌ بيشتر بود، البته‌مي‌توان‌ به‌ جرأت‌ گفت‌ كه‌ آنچه‌ بر سر مردم‌ عراق‌ آمد نتيجه‌ طبيعي‌ نفرين‌ امام‌حسين‌عليه‌السلام‌ سبط‌ پيامبرصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ بود آنجا كه‌ در ظهر عاشورا دست‌ به‌ دعا برداشت‌ و به‌ درگاه‌خدا عرضه‌ داشت‌:

خداوندا باران‌ آسمانت‌ را از ايشان‌ بدار و قحط‌ سالي‌ همچون‌ قحطي‌ زمان‌ يوسف‌ برايشان‌ بفرست‌ و فرزند قبيله‌ ثقيف‌ را بر آنان‌ مسلط‌ فرما تا جام‌هاي‌ تلخ‌ را به‌ آنان‌ بنوشاندچراكه‌ ايشان‌ ما را تكذيب‌ نموده‌ و وانهادند.

و خداوند از مردم‌ عراق‌ كه‌ امام‌ حسين‌عليه‌السلام‌ را تكذيب‌ كرده‌ و از ياري‌ او روي‌گردان‌ شده‌ بودند به‌ دست‌ مردي‌ خشن‌ و مستبد كه‌ همان‌ حجاج‌ بن‌ يوسف‌ثقفي‌ باشد انتقام‌ سختي‌ كشيد، مردي‌ كه‌ هيچگاه‌ از خونريزي‌ سير نشد و به‌كارهايي‌ دست‌ يازيد كه‌ ديگري‌ را ياراي‌ انجام‌ آن‌ نبود.

حجاج‌ زندان‌هايي‌ داشت‌ كه‌ هيچ‌ گونه‌ حفاظي‌ در برابر سرما و گرمانداشته‌، به‌ شديدترين‌ و قساوت‌ بارترين‌ وجه‌ در آن‌ شكنجه‌ مي‌شدند، آنان‌گونه‌اي‌ از ني‌ را شكاف‌ داده‌ و به‌ دستان‌ زنداني‌ مي‌بستند كه‌ با كشيده‌ شدن‌ آن‌تيزي‌ ني‌ دستان‌ وي‌ را مجروح‌ مي‌ساخت‌.

مورخان‌ آورده‌اند كه‌ پنجاه‌ هزار مرد و سي‌ هزار زن‌ كه‌ شانزده‌ هزار تن‌ ازآن‌ زنان‌ برهنه‌ نيز بودند در زندان‌هاي‌ حجاج‌ دار فاني‌ را وداع‌ كردند. درزندان‌هاي‌ حجاج‌ زنان‌ و مردان‌ در يك‌ مكان‌ نگاه‌ داشته‌ مي‌شدند و درزندان‌هاي‌ او تعداد سي‌ و سه‌ هزار زنداني‌ شمارش‌ شدند كه‌ به‌ دليل‌ جرايم‌اقتصادي‌ يا عادي‌ زنداني‌ نشده‌ بودند، او هنگام‌ بازديد از زندان‌ در پاسخ‌ناله‌هاي‌ زندانيان‌ مي‌گفت‌: اءخسأوا فيها و لاتكلمون‌ كه‌ اين‌ بخشي‌ از يك‌ آية‌قرآن‌ است‌ كه‌ خطاب‌ خداوند به‌ دوزخيان‌ را بيان‌ مي‌كند كه‌: «در آن‌ (دوزخ‌) گم‌شويد و با من‌ سخن‌ مگوييد».

حَجاج‌ زائران‌ قبر پيامبر خداصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را مسخره‌ مي‌كرد و مي‌گفت‌: خدا مرگشان‌دهد، ا´ن‌ دور چند تكه‌ چوب‌ و يك‌ مشت‌ استخوان‌ پوسيده‌ مي‌گردند، چرا دورقصر اميرالمؤمنين‌ عبدالملك‌ طواف‌ نمي‌كنند؟! آيا نمي‌دانند كه‌ جانشين‌ هركس‌ بهتر از فرستادة‌ او است‌؟!

عبد الملك‌ بن‌ مروان‌ پيمان‌ خلافت‌ را بعد از خود براي‌ پسرش‌ وليدمستحكم‌ ساخت‌ و در باره‌ نيكويي‌ با حجاج‌ بن‌ يوسف‌ ستمگر به‌ وليدسفارش‌ اكيد نمود او به‌ وليد گفت‌:

حجاج‌ را در نظر داشته‌ باش‌ و او را گرامي‌ دار چرا كه‌ او كسي‌ است‌ كه‌ اين‌منبرها را براي‌ شما مهيا ساخته‌ و چون‌ شمشيري‌ بر سر دشمنان‌ تو است‌،هرگز به‌ بدگويي‌ كسي‌ در باره‌ او گوش‌ نكن‌ چرا كه‌ تو به‌ او محتاج‌تر هستي‌ تااو نسبت‌ به‌ تو، هنگامي‌ كه‌ من‌ از دنيا رفتم‌ مردم‌ را به‌ بيعت‌ فراخوان‌ و هر كس‌سر خود را به‌ علامت‌ امتناع‌ بالا برد تو شمشير خود را فرود آور....

اين‌ وصيت‌ به‌ خوبي‌ نشان‌ دهنده‌ ميل‌ ذاتي‌ عبدالملك‌ مروان‌ به‌ سوي‌ شرو زشتي‌ است‌ كه‌ تا واپسين‌ لحظات‌ حيات‌ نيز دست‌ از آن‌ بر نمي‌دارد، به‌ هرحال‌ مرگ‌ عبد الملك‌ در ماه‌ شوال‌ سال‌ (86هـ) واقع‌ شد.

از حسن‌ بصري‌ در باره‌ عبدالملك‌ پرسيدند گفت‌: چه‌ بگويم‌ در باره‌ كسي‌كه‌ يكي‌ از گناهانش‌ حجاج‌ بن‌ يوسف‌ است‌ .

 



اسباب شهادت‌ حضرت‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌

 

وليد بن‌ عبد الملك‌ پس‌ از پدر زمام‌ امور مملكت‌ را در دست‌ گرفت‌.مورخ‌ برجسته‌ مسعودي‌ او را اين‌ گونه‌ توصيف‌ مي‌كند: «بانّه‌ كان‌ جباراً عنيداًظلوماً غشوماً» جبار به‌ معني‌ سركش‌ و بي‌ رحم‌، عنيد به‌ معني‌ لجوج‌، خودرأي‌ و مستبد كه‌ دانسته‌ باحق‌ مقابله‌ كند، ظلوم‌ صيغه‌ مبالغه‌ از ظلم‌ و به‌ معني‌بسيار ستمكار و غشوم‌ نيز به‌ معني‌ مستبد و ستمكار است‌.

كار وليد به‌ جايي‌ رسيد كه‌ حتي‌ عمر بن‌ عبد العزيز كه‌ خود از خلفاي‌اموي‌ است‌ در زمان‌ حكومتش‌ در باره‌ وليد مي‌گفت‌: او از جمله‌ كساني‌ بود كه‌زمين‌ را پر از ظلم‌ و جور كردند.

در زمان‌ همين‌ خليفه‌ ستمگر بود كه‌ دانشمند بزرگ‌ اسلام‌ سعيد بن‌ جبيربه‌ دست‌ ظالمترين‌ مزدور اموي‌ حجاج‌ بن‌ يوسف‌ به‌ شهادت‌ رسيد.

وليد بيشترين‌ كينه‌ را نسبت‌ به‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ داشت‌ چرا كه‌ مي‌ديد باوجود آن‌ حضرت‌ حكومت‌ و سلطه‌اش‌ كامل‌ نخواهد شد.

امام‌ سجادعليه‌السلام‌ از پشتوانه‌ مردمي‌ بزرگي‌ برخوردار بود تا جايي‌ كه‌ مردم‌ بااعجاب‌ و بزرگداشت‌ از علم‌ و فقه‌ و عبادت‌ آن‌ حضرت‌ سخن‌ مي‌گفتند واجتماعات‌ مردم‌ مملو از بحث‌ پيرامون‌ صبر و ديگر ملكات‌ او بوده‌ و آنچنان‌در دل‌هاي‌ مردم‌ جاي‌ گرفته‌ بود كه‌ فقط‌ كسي‌ را سعادتمند مي‌دانستند كه‌توفيق‌ ديدارش‌ را مي‌يافت‌ و شرافت‌ روبرو شدن‌ با او و شنيدن‌ كلامش‌ نصيب‌او مي‌شد، همه‌ اين‌ مسائل‌ كه‌ موجب‌ مطرح‌ شدن‌ امام‌ سجاد در جامعه‌ مي‌شد،بر امويان‌ گران‌ آمده‌ و خواب‌ راحت‌ را از چشمانشان‌ مي‌گرفت‌. به‌ ويژه‌ وليدبن‌ عبدالملك‌ كه‌ رؤياي‌ شيرين‌ حكومت‌ بر مسلمين‌ و جانشيني‌ رسول‌خداصلي‌الله‌عليه‌وآله‌ را در سر مي‌پروراند و از كينه‌ توزترين‌ دشمنان‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ به‌حساب‌ مي‌آمد.

زهري‌ از وليد روايت‌ كرده‌ كه‌ گفت‌: تا علي‌ بن‌ الحسين‌ زنده‌ است‌ راحتي‌براي‌ من‌ وجود ندارد.

به‌ همين‌ سبب‌ چون‌ حكومت‌ به‌ وي‌ رسيد تصميم‌ به‌ ترور امام‌سجادعليه‌السلام‌گرفت‌، او سمي‌ كُشنده‌ براي‌ حاكم‌ مدينه‌ فرستاد تا آن‌ را به‌ امام‌ سجادعليه‌السلام‌بخوراند حاكم‌ مدينه‌ نيز اين‌ جنايت‌ هولناك‌ را به‌ انجام‌ رسانيد و روح‌بزرگ‌ امام‌ زين‌ العابدين‌عليه‌السلام‌ پس‌ از اينكه‌ آفاق‌ را با نور علم‌ و عبادت‌ و جهاد وخالي‌ بودن‌ از هواي‌ نفس‌ روشن‌ كرده‌ بود به‌ سوي‌ خالق‌ خويش‌ پروازكرد.

امام‌ ابوجعفر محمد باقرعليه‌السلام‌ تجهيز جنازه‌ پدر بزرگوارش‌ را به‌ عهده‌ گرفت‌ وپس‌ از تشييع‌ پر جمعيت‌ و بي‌ نظيري‌ كه‌ مدينه‌ مانند آن‌ را به‌ خود نديده‌ بود آن‌پيكر پاك‌ را به‌ بقيع‌ آورده‌ و قبري‌ در كنار قبر عموي‌ پاكش‌ سرور جوانان‌ اهل‌بهشت‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌عليه‌السلام‌ براي‌ او حفر نمودند، امام‌ باقرعليه‌السلام‌ جنازه‌ پدرش‌ زين‌العابدين‌ و سيد الساجدين‌عليه‌السلام‌ را در خانه‌ آخرت‌ قرار داد.

سلام‌ بر او روزي‌ كه‌ به‌ دنيا آمد روزي‌ كه‌ به‌ شهادت‌ رسيد و روزي‌ كه‌به‌پاخواهد خاست‌.

امام حسین (ع)

امام حسین فرزند دومین امام علی و حضرت زهرا علیه السلام است . آن حضرت در شهر مدینه به روز سوم شعبان (مصباح المتهجد/758) از سال سوم ( کافی 4638) یا پنجم شعبان از سال چهارم هجرت (ارشاد / 198) دیده به جهان گشود . کنیه ایشان ابوعبدالله و از جمله لقبهایشان رشید - طیب - وفی - زکی - مبارک - سبط و سید آمده است ( کشف الغمه 216/2 ) آن حضرت شش ماه و ده روز با برادر مهترش امام حسن علیه السلام فاصله سنی داشت و مراحل رشد و نمو خویش را مدت کمتر از هفت سال در مصاحبت با رسول الله صلی الله علیه و آله و سی سال در کنار امیرالمومنین و ده سال با امام حسن علیهما السلام گذراند. ( تاریخ اهل البیت /76) و به سال 49 یا 50 هجری پس از شهادت مظلومانه امام حسن علیه السلام امامت شیعیان را بر عهده گرفت .( کافی 461/1 و 462 امامت آن حضرت مقارن با حکمرانی معاویه بود و از آنجا که امام حسن علیه السلام با او صلح کرده بود ایشان نیز همان روش و سیره را ادامه داد . چه با مجاهدتهای امام حسن علیه السلام حق و باطل برای مسلمانان شناخته شده بود و اصل اسلام در خطر جدی قرار نداشت . خطر از آنجا آغاز شد که معاویه به سال 59 هجری تصمیم گرفت پسرش یزید را به عنوان خلیفه پس از خود تعیین کند و برای اطمینان از وقوع چنین امری بر آن شد که در زمان حیات خود از مردم برای او بیعت بگیرد .معاویه خود نخستین کسی شد که با پسرش یزید دست بیعت داد . ( مروج الذهب 36/3 و 37 ابن سعد در طبقات می نویسد : حسین بن علی بن ابیطالب از جمله اشخاصی بود که با یزید دست بیعت نداد . وی می افزاید : با مرگ معاویه در سال 60 هجری پسرش یزید بر مسند خلافت تکیه زد و مردم با وی بیعت کردند. آن گاه یزید با ارسال نامه ای به حاکم مدینه نوشت : مردم را فراخوان و از آنان بیعت گیر . و از بزرگان قریش آغاز کن و نخستین آنان حسین بن علی باشد ( تراثنا ش 164/10  چون حاکم مدینه از امام حسین علیه السلام بیعت خواست حضرتش در پاسخ گفت : ما خاندان نبوت و معدن رسالتیم . و یزید فاسق میگسار و آدم کش است . و مثل من با مثل او بیعت نکنند . و در سخنی دیگر فرمود : و بر اسلام سلام باد آنگاه که این امت به حاکمی چون یزید مبتلا شود و غیره . مسعودی مینویسد : یزید مردی عیاش بود . پرندگان شکاری و سگ و میمون و یوز نگه میداشت و میگساری می کرد . . . و در ایام وی غنا در مکه و مدینه رواج یافت و لوازم لهو و لعب به کار رفت و مردم آشکارا میگساری می کردند  .

و درباره رفتار او با رعیت می گوید : فرعون در کار رعیت از او عادل تر و در کار خاصه و عامه مردم خویش منصف تر بود . ( مروج الذهب 77/3 و 78

امام حسین علیه السلام چون اوضاع مدینه را واژگونه یافت درنگ در آن شهر مقدس را جایز ندانست و در روز یکشنبه دو روز مانده به آخر رجب از سال 60 هجری به اتفاق اهل بیت و یاران خود راهی مکه شد . ( ارشاد / 201

آن حضرت هدف از خروج خویش را در وصیتی به برادرش محمد بن حنفیه چنین بیان فرمود : حقیقت آنکه من از روی سرمستی و گردنکشی و فساد و ظلم خارج نشده ام و جز این نیست که خارج شدم برای اصلاح در امت جدم صلی الله علیه و آله . اراده دارم امربه معروف و نهی از منکر کنم و مطابق سیرت جدم و پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام رفتار کنم و غیره

امام حسین علیه السلام به فاصله 5 روز در شب جمعه سوم ماه شعبان به مکه معظمه وارد گردید . ( ارشاد / 202

*          *         *

چون مردم کوفه در عراق از مرگ معاویه و امتناع امام حسین علیه السلام از بیعت یزید اطلاع یافتند نامه های فراوان در پشتیبانی از امام حسین علیه السلام امضاء کردند و حضرتش را به کوفه فراخواندند . آنان نوشتند : ما در انتظار تو با کسی بیعت نکرده ایم و در راه تو آماده جانبازی هستیم و بخاطر تو در نماز جمعه و جماعت دیگران حاضر نمی شویم . امام حسین علیه السلام در پاسخ به درخواستهای مردم کوفه مسلم بن عقیل را در نیمه ماه مبارک رمضان به جانب کوفه روانه کرد . و به او گفت : نزد مردم کوفه برو . اگر آنچه نوشته اند حق باشد مرا خبر ده تا به تو ملحق شوم . مسلم به روز پنجم شوال وارد کوفه شد چون خبر ورودش انتشار یافت 12000 کسب و بقولی 18000 نفر با او بیعت کردند . وی این مطلب را به امام حسین علیه السلام گزارش داد و از آن حضرت خواست به کوفه بیاید . اخبار کوفه به یزید رسید . وی در اولین عکس العمل نعمان بن بشیر حاکم کوفه را عزل و بجای او عبید الله بن زیاد را نصب کرد ( مروج الذهب 66/3 ) و به او فرمان داد که مسلم بن عقیل را به قتل برساند . ( تاریخ طبری 258/4 ) و از طرفی مزدوران خود را بسیج کرد تا امام حسین علیه السلام را در شهر مکه غافلگیر کرده ازمیان بردارد چون امام علیه السلام از توطئه سوء قصد به جان مبارکش آگاهی یافت از سر حفظ حرمت و قداست بیت الله الحرام مناسک حج را به اضطرار پایان برد و به روز هشتم ذی حجه از سال 60 هجری مکه را به قصد عراق وداع گفت . ابن عباس بعد از واقعه کربلا در نامه اش به یزید می نویسد : هرگز فراموش نخواهم کرد که حسین بن علی را از حرم پیامبر خدا ( ص ) به حرم خدا طرد کردی و آن گاه مردانی را پنهانی بر سر او فرستادی تا غافلگیر او را بکشند . سپس او را از حرم خدا به کوفه راندی وترسان و نگران از مکه بیرون شد با اینکه در گذشته و حال عزیزترین مردم بطحا بود و اگر در مکه اقامت میگزید و خونریزی در آن را روا می شمرد از همه مردم مکه و مدینه در دو حرم بیشتر فرمان برده می شد. لیکن او خوش نداشت که حرمت خانه و حرمت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را حلال شمارد. و بزرگ شمرد آنچه را که تو بزرگ نشمردی از آنجا که در نهان مردانی در پی او به مکه فرستادی تا در حرم با او بجنگند. عبید الله با حیله و تزویر مسلم بن عقیل و پناه دهنده او هانی بن عروه را در کوفه به طرز دلخراشی به شهادت رساند . ( تاریخ طبری 300/4 ) و از آنجا که می دانست امام حسین علیه السلام رو به شهر کوفه می آید سپاهی به سرکردگی حر بن یزید ریاحی برای زیر نظر گرفتن سپاه آن حضرت به منطقه قادسیه گسیل کرد . حربن یزید در محلی به نام شراف با امام حسین علیه السلام روبرو شد و سخنانی بینشان رد و بدل گردید. آن حضرت نامه های اهل کوفه را که دو خرجین بود به حربن یزید عرضه کرد و دعوت آنان را خاطرنشان ساخت و راه خود را ادامه داد . . . تا آنکه به روز دوم محرم سال 61 هجری به ناحیه نینوا وارد شد

در این زمین بود که ابن زیاد در رسید و نامه ای به حربن یزید تسلیم کرد . متن نامه این بود : آن گاه که این نامه تو را رسد و فرستاده ما پیش تو آید بر حسین سخت گیر و او را در بیابانی فرود آر که نه دژ در آن باشد و نه آب

حربن یزید در اجرای دستور ابن زیاد کاروان امام حسین علیه السلام را در نقطه ای به نام کربلا متوقف کرد . فردای آن روز عمر بن سعد فرستاده عبید الله بن زیاد نیز با چهار هزار جنگجو وارد شد . شایان گفتن است که حربن یزید پیش از شهادت امام حسین علیه السلام از کرده خود اظهار پشیمانی و توبه کرد و در جرگه یاران آن حضرت به درجه رفیع شهادت نائل آمد . عمر بن سعد سه روز مانده به عاشورا پانصد سواره بر کرانه فرات مامور کرد تا کاروان حسینی به آب دسترسی نداشته باشد. ( تاریخ طبری 311/4 و 312 ) و روز نهم محرم تاسوعا  امام حسین علیه السلام و اصحابش به طور کامل در حلقه محاصره دشمن واقع شدند و دشمن یقین کرد که دیگر برای آن حضرت یاوری نخواهد آمد . عصر تاسوعا دستور حمله و آغاز جنگ از جانب دشمن صادر گردید

امام حسین علیه السلام چون تحرکات دشمن را بدید برادرش عباس بن علی علیهما السلام را فرمود : سوارشو - جانم به فدایت ای برادر - تا آنان را دیدار کنی و بگویی : شما را چیست و چه در سر دارید ؟! و غیره

حضرت عباس علیه السلام با آنان به مذاکره پرداخت و آنان پذیرفتند که حمله را تا فردا به تعویض اندازند .  سر انجام آن فردا ( عاشورا ) فرارسید

عمربن سعد با سی هزار جنگجو حمله را آغاز کرد . ( امالی الصدوق / 101 و 374 ) و سپاه امام حسین که 32 سواره و 40 پیاده بودند ( کامل ابن اثیر 560/2 ) مردانه در برابر حملات ایستادند و شجاعانه جنگیدند و کشتند و کشته شدند . هر کس از یاران آن حضرت شهادت می یافت جای خالیش پیدا بود ولی سربازی که از سپاه یزید بر خاک می افتاد سربازی دیگر جایش را می گرفت

جنگ همچنان به راه خود ادامه می داد تا بدانجا که اصحاب امام حسین علیه السلام همگی کشته شدند . در این هنگام نوبت به خاندان حضرتش رسید . اولین کس از آنان که پای در میدان گذارد پسر مهترش علی اکبر بود. ( تاریخ طبری 341/4 ) و به دنبال او دیگر کسان امام حسین علیه السلام از جمله فرزندان امام علی و امام حسن علیهما السلام و جعفر طیار و عقیل به میدان رفتند و پس از رزمی دلاورانه شهد شهادت به کام ریختند . و عباس بن علی علیهما السلام هم که به قصد آب آوردن نبرد خویش را آغاز کرده بود مورد هجوم دشمن واقع شد و هستی خویش را فدای حسین علیه السلام ساخت

حساسترین لحظه عاشورا آن هنگام بود که عزیز زهرا و جگر گوشه مصطفی بی یار و یاور باقی ماند و دشمن از هر سو به حضرتش حمله آورد و غیره

حجاج بن عبدالله که خود در صحنه حاضر بود می گوید : به خدا هرگز شکسته ای را ندیده بودم که فرزند و کسان و یارانش کشته شده باشند و چون او ثابت قدم و آرام خاطر باشد . . . خدا پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدم . وقتی حمله می برد پیادگان از راست و چپ او همچون بزغالگان از حمله گرگ فراری می شدند

همو اضافه می کند : به خدا در این حال بود که زینب دختر فاطمه به طرف آن حضرت آمد . . . در این وقت عمر بن سعد نزدیک حسین رسید . زینب به او گفت : آیا ابو عبدالله کشته می شود و تو نگاه می کنی !؟

گوید : گویی اشکهای عمر را می بینم که بر دو گونه و ریشش روان بود . وروی از زینب بگردانید . . . ( تاریخ طبری 245/4

برای امام حسین علیه السلام شش ( ارشاد / 253 ) یا نه ( تاریخ اهل البیت / 102 ) یا ده ( کشف الغمه 250/2 ) فرزند از مادران مختلف شمرده اند که از آن فرزندان علی اکبر و عبدالله شیر خوار ( علی اصغر ) در کنار پدر به شهادت رسیدند و امام سجاد علیه السلام پیشوای چهارم شیعیان گردید .

زندگی نامه امام حسن (ع)

نام: حسن‏ پدر و مادر: على بن ابيطالب و فاطمه زهرا شهرت: مجتبى سبط اكبر كنيه: ابو محمّد زمان و محل تولّد: نيمه رمضان سال دوّم هجرت در مدينه‏ زمان و محل شهادت: 28 صفر سال 50 هجرى در سنّ حدود 47 سالگى به دستور معاويه، توسط جعده، در مدينه، مسموم و به شهادت رسيد مرقد: قبرستان بقيع، واقع در مدينه‏ دوران زندگى: در سه بخش: 1 - عصر پيامبرصلى الله عليه وآله )حدود 8 سال( 2 - ملازمت با پدر )حدود 37 سال( 3 - عصر امامت )ده سال(.

بنياد پاك‏

ولادت و پرورش امام حسن مجتبى‏ در پانزدهمين شب از ماه مبارك رمضان، خانه رسالت پس از انتظارطولانى به استقبال مولود محبوب خود مى‏شتافت، درست همان گونه كه‏گُلى با طراوت و شاداب، پس از مدّتى تشنگى از يك قطره زلال و گواراى‏شبنم استقبال مى‏كند.
نوزاد به نياى خويش، يعنى رسول بزرگ اسلام، بسيار شباهت‏داشت، امّا وى به هنگام تولّد اين نوزاد حضور نداشت تا مژده ولادت رابه آن‏حضرت برسانند.
پيامبرصلى الله عليه وآله به سفرى رفته بود و به زودى به مدينه‏مراجعت مى‏كرد.
خانواده با اشتياقى وافر چشم به راه بازگشت پيامبرصلى الله عليه وآله بود و هيچ‏يك از آداب و رسوم تولّد را برگزار نكرده بودند تا آنكه پيامبر اكرم ازمسافرت بازگشت و بنابر عادت هميشگى خويش، نخست به سوى خانه‏فاطمه‏زهرا رهسپار شد.
چون مژده تولّد كودك را به پيامبر خدا رساندند،سرورى زايدالوصف آن‏حضرت را فرا گرفت و خواستار ديدن كودك شد.
چون كودك را در آغوش گرفت، بوييد و بوسيد و در گوشهايش اقامه‏واذان گفت و پس از آنكه از پوشاندن جامه زرد به كودك نهى كرد،دستور داد تا خرقه‏اى سپيد بياورند وكودك را در آن بپيچند.
پيامبر اعظم منتظر بود تا ببيند آيا از آسمان خَبَر تازه‏اى درباره اين‏كودك فرود مى‏آيد يا نه؟ وحى نازل شد و خطاب به آن‏حضرت گفته‏شد: نام فرزند هارون، جانشين موسى‏عليه السلام، شبّر بود و على نيز نسبت به‏تو به منزله هارون است نسبت به موسى، پس اين كودك را "حسن" نام‏گذارى كن كه حسن در عربى مرادف شبّر است.
نام حسن در مدينه، همچون بوى خوش گلها پيچيد.
مژده دهندگان باگرمترين و شايسته‏ترين تبريكات به خدمت پيامبرصلى الله عليه وآله آمدند، زيراحسن نخستين فرزند خانه رسالت بود و چشم پيامبر اكرم و ياران‏بزرگوارش به وى دوخته شده بود.
او تجديد كننده رسالت پيامبر بود و درآينده، مقتدا و الگوى مسلمانان صالح به شمار مى‏آمد.
او پس از پيامبرادامه دهنده راه و رسالت آن‏حضرت بود.
روز بعد، پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود تا قوچى بياورند و قربانى كرد.
چون‏قربانى را نزد آن‏حضرت آوردند، وى خود آمد تا بدين مناسبت دعايى‏بخواند.
پس فرمود: "بسم‏اللَّه الرحمن الرحيم.
خدايا! استخوان آن در مقابل استخوان حسن‏وگوشت آن در مقابل گوشت او و خون آن در برابر خون او و موى آن دربرابر موى او.
خدايا! اين را نگاهبان محمّد و آل او قرار بده".
سپس دستور داد گوشت قربانى را ميان تنگدستان و مستمندان تقسيم كنندتا اين كار پس از وى در ميان مردم سنّت گردد.
وخانواده‏هاى توانگر درهر مناسبتى گوسفندى قربانى كنند تا بدين وسيله ثروت در ميان مردم‏توزيع شود و تنها در ميان توانگران واغنيا نباشد.
روزى پيامبرصلى الله عليه وآله در حضور لبابه، ام الفضل، همسر عبّاس بن‏عبدالمطلّب، عموى خويش، حسن را در آغوش مى‏گيرد و مى‏فرمايد: - آيا درباره من خوابى ديده‏اى؟ - آرى اى رسول خدا.
- آن را بازگوى.
- چنان ديدم كه قطعه‏اى از تن شما در دامن من افتاده است.
- پس پيامبرصلى الله عليه وآله لبخندى زد و كودك شير خواره را به‏دست او سپردوفرمود: آرى اين تأويل رؤياى توست.
او پاره تن من است.
بدين ترتيب ام الفضل به عنوان دايه امام حسن برگزيده شد.
كودك در كنف حمايت رسول بزرگوار اسلام و در زير سايه پدرش‏امام على وحضرت زهرا بزرگ مى‏شد تا بدين‏وسيله تمام معانى ومفاهيم‏اسلامِ ناب را از چشمه سار رسالت و تمام ارزشهاى ولايت را در زير سايه‏ولايت و همه فضايل و مكارم را از منبع عصمت و فضليت بياموزد.
پيامبر، على و زهراعليهما السلام در تربيت امام توجّه و اهتمامى بليغ، مبذول‏مى‏داشتند تا بدان وسيله، استعدادها و شايستگيهاى وى را شكوفا سازند.


وراثت‏ بى ترديد وراثت، در ساخت شخصيّت فرد تأثير به سزايى دارد.
شخصيّت فرد با محيطى كه از آن برخاسته و در آن متولّد شده است ارتباطمستقيمى دارد.
در ميان فرزندان ابو طالب، بهترين و برترين خانه‏ها براى‏پديد آمدن انسان كامل، همين خانه بود، زيرا هر كودكى كه در اين خانه‏زاده مى‏شد، از دو طرف با عبدالمطلّب نسبت داشت.
از يك طرف ازسوى على بن ابى طالب و از طرف ديگر از سوى فاطمه دختر محمّد بن‏عبداللَّه بن عبدالمطلّب.
همان طور كه على‏عليه السلام خود نيز از دو سوى به‏هاشم منسوب بود.
ما در اينجا در صدد بيان مناقب و فضايل هاشم و بويژه خاندان‏عبدالمطلّب در ميان آنان نيستيم كه فضايل و مناقب وى بسيار و فراوان‏است، بلكه همين مقدار كافى است كه بدانيم رسول گرامى اسلام، محمّدبن عبداللَّه‏صلى الله عليه وآله وجانشين بزرگوار آن‏حضرت، امام على‏عليه السلام، از همين‏خانواده برخاسته‏اند.
بر حسب كشفيات علم ژنتيك، تأثير، گاه از سوى پدر است كه در اين‏حالت، تمام ويژگيها و صفات پدر به كودك منتقل مى‏شود و گاهى نيزكودك از سوى مادر، كه در مورد امام حسن اين قسم اخير تحقّق يافت.
درشخصيّت امام حسن نشانه‏هاى مادرش هويدا بود و بدين ترتيب خودمنعكس كننده صفات پدر بزرگوار آن‏حضرت يعنى پيامبرصلى الله عليه وآله بود.
از اين‏رو امام حسن بيشتر از آن كه شبيه امام على باشد به پيامبر شباهت بسيارداشت و بدين خاطر بارها پيامبر خود نيز فرموده بود: "حسن از من و حسين از على است".
شايد بتوان با نگرش بر حوادثى كه پس از رسول گرامى اسلام رخ داده‏است اين حديث را به گونه‏اى ديگر هم تفسير كرد.
و ماهيّت شرايطى كه‏در دوران امام حسن حكمفرما بود آن‏حضرت را وامى‏داشت روش‏پيامبرصلى الله عليه وآله را دنبال كند وآن‏حضرت را كاملاً الگوى خود قرار دهدوهمچون او به موّفقيتهاى بزرگى نيز نايل شود.
با اتخاذ همين روش بود كه وى مانند پيامبر گذشت و اغماض را پيشه‏خود مى‏ساخت و با دشمنانش به صلح و مدارا رفتار مى‏كرد.
چنان كه شرايط و اوضاع خاصّ روزگار امام حسين نيز اقتضا مى‏كردتا آن‏حضرت در امر دين و پيشبرد آن از خود تلاش و غيرت نشان دهدوهمين امر موجب شباهتهاى ميان دوران او و دوران امام على شده بود.


تربيت‏ پيامبرصلى الله عليه وآله ، على و زهراعليهما السلام تربيّت حسن مجتبى را بر عهده داشتندو با تربيّت صالح و اسلامى خود، وى را براى رهبرى امّت در آينده آماده‏مى‏كردند.
در واقع خانه رسالت با آگاهى از منزلتى كه حسن در آينده درجامعه اسلامى به خود اختصاص مى‏داد، به تربيّت وى اهتمام‏مى‏ورزيدند.
آنان مقام و منزلت حسن را به شيوه‏هاى مختلف نيز به‏آگاهى مؤمنان مى‏رساندند.
مثلاً پيامبر اكرم او را بر سينه‏اش بالا مى‏بردوآنگاه بلندش مى‏كرد تا بايستد و يا دستانش را مى‏گرفت و آرام به سوى‏چهره مباركش مى‏كشيد و مى‏خواند: "حزقه حزقه(1) ترق عين بقه" سپس با حسن‏عليه السلام با ملاطفت رفتار مى‏كرد و با او شوخى و بازى‏مى‏كرد.
آنگاه دست به دعا بر مى‏داشت و مى‏فرمود: خدايا! من حسن رادوست دارم پس تو نيز دوستدار او را دوست بدار.
در واقع پيامبر اسلام مى‏خواست بدين ترتيب سيره خويش را دربرخورد با امام حسن به عنوان اسوه مؤمنان به ياران خود تفهيم كند.
از اين‏رو حسن را گرامى مى‏داشت و او را ارج و احترام مى‏نهاد.
يك بار پيامبر براى نماز به امامت ايستاده بود.
چون به سجده رفت‏مسلمانان نيز به سجده رفتند و ذكر "سُبْحانَ رَبِّى الْأَعْلى‏ وَبِحَمْدِهِ" را چندبار تكرار كردند و منتظر بودند تا پيامبر اكرم سر از سجده بردارد، امّاپيامبرصلى الله عليه وآله سجده‏اش را طول داد.
نمازگزاران از اين امر تعجّب كردند.
مگر چه اتفاقى افتاده است؟ اكثر آنان صداى پيامبر را كه در مسجد شكوه‏و ابهّت خاصّى ايجاد كرده بود، نمى‏شنيدند.
هر آينه گمانهاى ديگرى به‏خود راه مى‏دادند.
آنان منتظر ماندند تا اينكه پيامبر سر از سجده برداشت.
نماز پايان يافت در حالى كه مسلمانان مشتاق بودند علّت طولانى شدن‏سجده پيامبر خدا را از آن‏حضرت سؤال كنند.
چون در اين باره از پيامبرپرسش كردند، آن‏حضرت در پاسخ فرمود: حسن بر گردنم سوار شده بودومن دلم نيامد كه او را به اجبار پايين آورم، بنابر اين صبر كردم تا اوخود از گردنم پايين رود.
يك بار ديگر پيامبر بر فراز منبر بود و براى مردم سخنرانى مى‏كردوآنان را اندرز مى‏گفت كه حسن و حسين از گوشه مسجد آمدند در حالى‏كه نزديك بود بلغزند و زمين بخورند، ناگهان پيامبرصلى الله عليه وآله از منبرفرودآمد و به سوى آن دو شتافت و آنان را گرفت و با خود بر فراز منبربرد.
يكى از آنانرا بر پاى راست وديگرى را بر پاى چپ خود نشانيدوپيوسته مى‏گفت: "خدا و پيامبرش راست گفته‏اند كه اموال و اولاد شما فتنه هستند.
من‏به اين دو طفل نگريستم كه راه مى‏رفتند، و مى‏لغزيدند، نتوانستم درنگ‏كنم تا آنكه سخنم را نيمه تمام رها كردم و آنها را بر فراز منبر آوردم".
حتّى آن‏حضرت، حسن و حسين را در يكى از سفرهاى كوتاهش باخود همراه برد.
وى آن دو را بر روى استرى كه جلو يا پشت آن‏حضرت‏حركت مى‏كرد نشانيد.
حضرت اين كار را كرد تا اگر به ديدن آن دو اشتياق‏پيدا كرد آنان را ببيند يا اگر آنان هواى ديدن آن‏حضرت را كردند، بتوانندوى را ببينند.
همچنين پيامبرصلى الله عليه وآله در هر مناسبتى از اين دو تمجيد مى‏كردو بزرگوارى و كرامت آنان را به همگان اعلان مى‏داشت.
در روز مباهله‏نيز پيامبر اين دو و پدر و مادر آنان را برگزيد كه از تابش برهان آنان‏اسقفها مدهوش و متحيّر ماندند(2)".
روزى رسول خدا به خانه فاطمه رفت و بنابر عادت خود سه بار سلام‏گفت، امّا جوابى نشنيد.
آن‏حضرت به طرف حياط خانه بازگشت و دربين گروهى از يارانش نشست.
سپس امام حسن آمد و بر پشت پدر بزرگش‏جَست.
پيامبر او را محكم گرفت و سپس دهانش را بوسيد و در حالى كه‏مى‏گفت: حسن از من وحسين از على است به راه افتاد.
مردم، بسيارى از اوقات از اين كردار پيامبر در شگفت مى‏شدند.
و ازخود مى‏پرسيدند كه چرا پيامبر در حقّ فرزندانش چنين كارهايى راآشكارا انجام مى‏دهد.
روزى يكى از ياران آن‏حضرت، پيامبر را ديد كه‏حسن را مى‏بوسد ومى‏بويد.
آن مرد در حالى كه از اين عمل پيامبرناخرسند بود عرض كرد: من پسرى دارم كه تا كنون هرگز او را نبوسيده‏ام.
پيامبرصلى الله عليه وآله به وى پاسخى داد كه مضمونش اين بود: وقتى كه خداوندرحمت را از دل تو بر داشت به نظر تو، من چه كارى مى‏توانم بكنم؟بعدها چون فرصت ديگرى پيش آمد پيامبر فرمود: "حسن و حسين فرزندان منند.
هر كه اين دو را دوست بدارد مرادوست داشته و آن كه مرا دوست بدارد، خداوند را دوست داشته است‏وهر كه خداوند را دوست بدارد، خداى او را به بهشت داخل مى‏كند.
وهر كه با اين دو دشمنى ورزد با من به دشمنى برخاسته و هر كه با من به‏دشمنى بر خيزد خداى بر او خشم گيرد و هر كه مورد خشم خداوند واقع‏شود، او را به آتش )دوزخ( داخل مى‏كند".
سپس از روى محبّت بسيار آن دو را بغل كرد: يكى را طرف راست‏وديگرى را طرف چپ.
چه بسيار صحابه، اين سخن مبارك پيامبرصلى الله عليه وآله‏را مى‏شنيدند كه مى‏فرمود: "اين دو فرزندان من و فرزندان دخترم هستند.
بارالها! من اين دوودوستداران آنان را دوست مى‏دارم".
يا در حالى كه به امام حسن اشاره مى‏كرد، مى‏فرمود: "دوستدار او رادوست مى‏دارم".
ابو هريره پس از وفات پيامبر با امام حسن بر خورد مى‏كند و به‏آن‏حضرت مى‏گويد: به من اجازه بده تا همان جايى را كه مى‏ديدم پيامبربر آن بوسه مى‏زند ببوسم.
سپس ناف آن‏حضرت را بوسيد.
از اينجا معلوم‏مى‏شود كه پيامبر آشكارا بدين عمل، مبادرت مى‏كرده است تا آنجا كه‏مردم همگى آن را مى‏ديدند و به آن آگاه بودند.
پيامبر آن قدر در مدح حسن و حسين سخن مى‏گفت كه برخى گمان‏مى‏كردند كه اين دو از پدرشان، امام على، برترند.
تا آنجا كه پيامبر اكرم‏به توضيح اين نكته پرداخت و فرمود: حسن و حسين در دنيا و آخرت‏برترند وپدرشان از اين دو والاتر و برتر است.
بسيار اتّفاق مى‏افتاد كه آن‏حضرت، حسن و حسين را بر شانه‏هايش‏بالا مى‏برد و در خيابانهاى مدينه و در برابر چشم مردم گردش مى‏كرد و به‏آن دو مى‏گفت: "چه شتر خوبى است شتر شما و چه سواران خوبى هستيدشما دو تن".
و چه بسيار در ميان مردم بانگ بر مى‏آورد و مى‏فرمود: "حسن‏وحسين سروران جوانان بهشتى هستند".
يا مى‏فرمود: "حسن و حسين دو گل من از دنيا هستند".
يا مى‏فرمود: "حسن و حسين هر دوامامند چه‏برخيزند وچه بنشينن".
و يك بار نيز فرمود: "چون روز قيامت فرا رسد، عرش پروردگارجهانيان با هر زيورى آراسته مى‏شود.
آنگاه دو منبر از نور مى‏آورند كه‏طول آنها صد مايل است.
يكى از آنها را در سمت راست عرش و ديگرى رادر سمت چپ عرش مى‏نهند.
سپس حسن و حسين‏عليهما السلام را مى‏آورند.
حسن بر يكى از آن دو منبر و حسين بر ديگرى مى‏نشينند و خداوند به‏اين دو نفر، عرش خود را مى‏آرايد چنان كه زن با گوشواره )گوشهايش رازينت مى‏دهد("(3).
از امام رضا از قول پدرانش، نقل شده است كه رسول‏خدا فرمود: "فرزند، گل است و گلهاى من حسن و حسين هستند"(4).
از رسول خدا نقل شده است كه فرمود: "هر كه حسن و حسين را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه باآنان دشمنى ورزد با من دشمنى كرده است"(5).
عمران بن حصين نيز از رسول خداصلى الله عليه وآله روايت كرده است كه به وى‏فرمود: اى عمران بن حصين! هر چيز جايگاهى در دل دارد، امّا هيچ چيزدر دل من از جايگاهى كه اينان دارند، برخوردار نيست.
عرض كردم: تا اين اندازه )آنان را دوست دارى( اى رسول خدا! فرمود: "اى عمران! آنچه برتو پنهان مانده است از اين بالاتر است.
.
خدا مرا به محبّت ورزيدن به اين دو فرمان داده است"(6).
ابوذر غفارى روايت كرده است كه ديدم رسول خدا حسن بن على رامى‏بوسد ومى‏فرمايد: "هر كه حسن وحسين وذريه آنان را از روى اخلاص‏دوست‏بدارد آتش، چهره‏اش را نسوزاند اگرچه گناهانش به‏شماره ريگهاى‏انباشته شده باشد مگر گناهى كه او را از ايمان به در كرده باشد"(7).
سلمان نيز روايت كرده است كه از رسول خدا شنيدم كه درباره حسن‏وحسين مى‏فرمود: "خدايا من اين دو را دوست دارم پس تو نيز آنان راوهم دوستدارانشان را دوست بدار".
و نيز پيامبرصلى الله عليه وآله فرمود: "هر كه حسن و حسين را دوست بدارد من اورا دوست مى‏دارم و هر كس را كه من دوست بدارم خداى هم او را دوست‏مى‏دارد و هر كه را خداوند دوست بدارد او را به بهشت مى‏برد و هر كه‏حسن و حسين را دشمن دارد من نيز او را دشمن دارم و هر كس را كه من‏دشمن بدارم خداى هم او را دشمن مى‏دارد و هر كه را خداوند دشمن بدارداو را به آتش مى‏برد"(8).
و سخنان درخشان و گهر بار ديگرى از اين قبيل كه ما مى‏توانيم يقين‏كنيم كه اين سخنان از جانب خود پيامبر نبود، بلكه صادر شده از سوى‏وحى بود كه پيامبر جز بر طبق آن سخن نمى‏گفته است.
عنايت و توجّه پيامبرصلى الله عليه وآله همچنان شامل اين طفل بود تا آنكه اين‏كودك به جوانى برومند تبديل شد كه از سر چشمه خير و فضيلت خود راسيراب ساخته و اينك شايسته رهبرى مسلمانان شده بود.
پيامبر اكرم‏وپيش از وى خداى پيامبر نيز همين شايستگى را در سيماى او ديده بودند.
از اين رو به پيامبر وحى كرد على را به جانشينى خود قرار دهد و پس ازوى حسن و حسين را.
پس پيامبر همواره مردم را به دوستى آنان و تبعيّت‏از ايشان و راه آنان فرا مى‏خواند.
اگر ما در چيزى شك كنيم هرگز نمى‏توانيم در اين نكته بخود ترديد راه‏دهيم كه پرورده رسول خدا از ديگر مردمان به جانشينى آن‏حضرت‏سزاوارتر است.


وفات پيامبر.
.
و انحراف مسلمانان‏ تنها هشت بهار از عمر امام حسن مى‏گذشت كه رسول اسلام به رفيق‏اعلى پيوست )سال 11 هجرى(.
اين حادثه جانگداز در قلب امام حسن‏تأثير بسيارى گذارد و آتش غم و اندوه را در دل او شعله ور ساخت.
هنگامى كه حكومت، كه حقّ شرعى امير مؤمنان على بود، ازآن‏حضرت سلب شد، حسن اندوه و خشم بيشترى در خود احساس‏مى‏كرد.
نه به آن خاطر كه پدرش از حقّ مشروع خويش يا منصبى كه وى‏شايسته آن بود باز داشته شد ويا اينكه دنيا از او روى برتافته و به ديگران‏روى نموده است، هرگز، بلكه امام حسن به انحراف مسلمانان از جاده‏مستقيم حقّ مى‏نگريست كه اين خود به معنى سقوط در ورطه گمراهى‏وبازگشت به همان مفاسد روزگار جاهليّت بود، آن هم پس از مدتى كه‏از گمراهى، نجات يافته و از مفاسد آزاد شده بودند.
از اين رو، وى‏افسرده مى‏شد و اندوهش شدّت مى‏يافت.
روزى به مسجد رفت و خليفه اوّل را ديد كه بر منبر جدّش و بلكه برمنبر پدرش براى مردم سخنرانى مى‏كند.
ناگهان دلش از درد و اندوه لبريزشد ويكپارچه به خشم و غضب مبّدل گشت.
صفوف مردم را شكافت تابه منبر رسيد و سپس خطاب به خليفه گفت: از منبر پدرم فرود آى.
.
.
خليفه خاموش ماند و حسن دوباره سخن خود را تكرار كرد و اندكى ديگرنزديكتر آمد و گفت: به تو خطاب مى‏كنم.
يكى از اصحاب برخاست‏وحسن را محكم گرفت، آتش خشم وى اندكى فروكش كرد و لحظه‏اى‏سكوت حكمفرما شد، امّا خليفه با گفتار خود اين سكوت را شكست‏وگفت: راست مى‏گويى، اين منبر پدر توست و اضافه بر اين چيزى‏نگفت.
سپس على را مورد عتاب قرار داد، زيرا گمان كرده بود كه‏آن‏حضرت، فرزندش را بر ضدّ وى تحريك كرده است، امّا على‏عليه السلام براى‏وى سوگند ياد كرد كه چنين كارى نكرده است.
23 سال از اين واقعه گذشت تا آنگاه كه آتش انقلاب مسلمانان شعله‏ور گرديد و مردم خواستار بر كنارى عثمان از خلافت شدند.
دامنه انقلاب‏به تدريج رو به گسترش مى‏گذاشت و مسلمانانى كه از سياستهاى نادرست‏خليفه و اطرافيانش به تنگ آمده بودند، دسته دسته به صفوف انقلابيون‏مى‏پيوستند.
سرمداران اين حركت، بزرگان اصحاب پيامبرصلى الله عليه وآله و سران‏مسلمانان همچون عمار ياسر، مالك بن حارث )اشتر( و محمّد بن‏ابوبكر بودند.
شمار بسيارى از مردم عراق و مصر و نيز گروهى از اعراب‏به اينان پيوستند.
اين عدّه طبعاً نه اصول فكرى صحيحى داشتند و نه ازتجربه كافى برخوردار بودند، بلكه بسيارى از آنان را نخوت فرا گرفته بودو بيشتر به منافع خويش مى‏انديشيدند.
آتش انقلاب شعله ور شده بود.
مسلمانان خانه عثمان را به محاصره خود گرفتند و از او خواستند يا ازخلافت كناره‏گيرى كند و يا به خواسته‏هاى آنان جامه عمل بپوشاند.
عثمان نيز تنها تكيه‏گاهش سپاه معاويه بود و از اين سپاه در خواست كرده‏بود تا به كمك وى بشتابند، معاويه سپاه خود را در بيرون از مدينه‏نگه داشته بود تا هر گاه، كه فرمان داد به شهر داخل شوند.
روزى امير مؤمنان على‏عليه السلام خواست به عثمان پيغام دهد كه اگربخواهد، وى حاضر است از او دفاع و با وى مشورت كند و در جهت‏صلاح جهان اسلام تدبيرى بينديشد.
امّا چه كسى بايد اين پيغام را به عثمان برساند؟ زيرا دهها هزار تن بانيزه‏هاى برافراشته و شمشيرهاى بر كشيده اطراف خانه او را احاطه كرده‏بوند.
اينجا بود كه حسن برخاست و داوطلب رساندن پيغام على به عثمان‏شد.
وى صفوف محاصره كنندگان را با نهايت شجاعت از هم شكافت و به‏خانه عثمان رسيد و با كمال آرامش به درون خانه رفت و پيغام پدرش رابه عثمان تسليم كرد و خود نيز به نصيحت و مشورت با عثمان پرداخت‏وتوجّهى به سر و صداى انقلابيون وچكاچك شمشيرها و شيهه اسبان‏وبه هم خوردن نيزه‏هاى آنان نشان نداد.
انقلابيون حالتى تهاجمى داشتندو ممكن بود به خانه بريزند و هر كس كه در خانه مى‏يافتند، از جمله امام‏حسن را از دم تيغ بگذرانند، امّا آن‏حضرت محكم و استوار و با نهايت‏دليرى، بى اعتنا به همه اين خطرها، در آنجا نشست، زيرا او مى‏دانست‏كه اگر آسيبى به او برسد در راه خير خواهى و به خاطر خدا و فرو نشاندن‏آتش فتنه از بلاد مسلمانان بوده است.
بدين‏سان امام حسن در كنار عثمان نشست و مأموريت خود را بخوبى‏انجام داد و پيغام پدرش را رسانيد و آنگاه كه عزم باز گشت كرد از ميان‏صفوف انقلابيون به سلامت عبور كرد.
سرانجام عثمان كشته شد و حوادث بسيارى پس از قتل وى به وقوع‏پيوست.
از يك سو معاويه مردم را به سوى خود مى‏خواند و از سوى ديگرناكثين )پيمان شكنان( با برافراشتن پيراهن عثمان عدّه‏اى را به گرد خودجمع كرده بودند و همسر پيامبر نيز همراه با عدّه‏اى آماده بود تا انتقام‏خون عثمان را بگيرند.
در اين موقع باز امام حسن‏عليه السلام را مى‏بينيم، جوانى‏كه از تمام شايستگيهاى رهبرى و جانشينى برخوردار است و پس از پدربزرگوارش، از تواناترين مردم در تعيين سرنوشت و حل مشكلات‏مسلمانان به حساب مى‏آمد.
جهان اسلام نيز در آن روز به تدبير وسياست‏وى بيش از هر چيز ديگر نيازمند بود، زيرا تنها يك گام مى‏توانست‏دنياى اسلام را زيروزبر كند.
اميرمؤمنان‏عليه السلام نيز بر سر دوراهى سخت و دشوارى قرار گرفته بود كه‏انتخاب هر يك از ديگرى دشوارتر مى‏نمود.
يا آن‏حضرت مى‏بايست‏ازمقابله با دشمنان سر باز زند، كه اين همان خواسته دشمنانش بود، و درنتيجه صاحبان منافع و مطامع به حكومت مى‏رسيدند و يا اينكه واردجنگ شود.
سرانجام چنين هم شد و بديهى بود كه بسيارى از مسلمانان دراين صورت كشته خواهند شد.
در گرما گرم اين حوادث آنچه قابل ملاحظه است نقش امام حسن‏مى‏باشد كه در كنار پدر بزرگوار خود، تمام مشكلات و سختيها را تجربه‏مى‏كند.
حضرت على‏عليه السلام نيز به دو علّت، امام حسن را در كار خلافت‏خود شركت مى‏دهد.
يكى از آن جهت كه وى از كفايت و تدبير والايى‏برخوردار بود و ديگر از آن جهت كه مردم را به امام و جانشين پس ازخود راهنمايى كند تا آنان امام حسن را به عنوان رهبرى آزموده و دورانديش و حاكمى دادگر و مهربان، مدّ نظر قرار دهند.
روزى كه مردم با امام على‏عليه السلام به عنوان خليفه مسلمين بيعت كردند،آن‏حضرت تصميم گرفت به شيوه خلفاى پيش از خود بر منبر رود و طى‏خطبه‏اى، سياستهاى خود را براى مردم تبيين كند تا آنان از خط مشى اووشيوه خلافتش آگاه گردند.
بنابر احاديث موجود، آن‏حضرت از امام‏حسن خواست بر منبر رود تا مبادا قريش پس از وى بگويند كه او هيچ كارخيرى نكرد.
اميرمؤمنان‏عليه السلام خود به اين نكته تصريح كرده است.
امام‏حسن بر منبر نشست، خطبه‏اى بليغ ايراد كرد و مردم را اندرز گفت و پس‏از وى على‏عليه السلام بر فراز منبر آمد و فضايل والاى حسنين را در برابر ديدگان‏تمام مردم، يك به يك بر شمرد.
امام‏حسن در جنگ جمل بازوى‏استوار پدر بزرگوارش‏محسوب‏مى‏شد.
در فتنه جمل، حضرت على فرزند بزرگوارش را در رأس هيأتى‏متشكّل از عبداللَّه بن عبّاس و عمار ياسر و قيس بن سعد بن سوى كوفه‏روانه كرد تا كوفيان را از جنگ خيانت بار اصحاب جمل آگاهى و پرهيزدهد.
در اين مأموريت امام حسن حامل نامه‏اى از اميرمؤمنان‏عليه السلام بود.
آن‏حضرت در اين نامه به صورت فشرده به ماجراى قتل عثمان و حقيقت‏آن اشاره كرده بود.
امام حسن به كوفه وارد شد.
وى مى‏خواست كوفيان را كه از همراهى باامام على‏عليه السلام خوددارى كرده بودند، به جنگ تهييج كند.
از اين رو نخست‏به نكوهش ابوموسى اشعرى، آن مرد نيرنگ باز، زبان گشود، زيراابوموسى كه در آن روز والى كوفه بود، مردم را از پيوستن به على‏عليه السلام منع‏مى‏كرد.
سپس امام حسن نامه اميرمؤمنان را خطاب به مردم كوفه قرائت‏كرد.
آن‏حضرت در اين نامه فرموده بود: "من بدين گونه براى جنگ بيرون آمده‏ام، يا ستمگرم يا ستمديده، ياسركشم و يا بر من سركشى شده است.
پس اگر اين نامه من به دست هركسى رسيد به خدا سوگندش مى‏دهم كه به سوى من حركت كند.
تا اگرستمديده‏ام، ياريم كند و اگر ستمگرم مرا به پوزش وادارد".
آنگاه امام حسن خود مردم را مخاطب قرار داد و آنان را به جهاد،ترغيب كرد.
وى در اين سخنرانى پر شور به مردم گفت: "اى مردم ما آمده‏ايم تا شما را به خدا و قرآن و سنّت پيامبرش و به‏آگاهترين و دادگرترين و برترين مسلمانان و وفادارترين كسى كه با اودست بيعت داده‏ايد، فرا بخوانيم.
كسى كه قرآن بر او عيب ننهاده و سنّت،او را فراموش نكرده و از سابقان در اسلام بوده است.
به كسى كه خداى‏تعالى و پيامبرش اورا به‏دو پيوند نزديك كرده‏اند: يكى‏پيوند دين وديگرى‏پيوند خويشى.
به كسى كه از ديگران به هر نيكى سبقت جسته است.
به‏كسى كه خدا و رسولش به يارى او از ديگران بى‏نياز مى‏گشتند.
به كسى كه‏به پيامبرصلى الله عليه وآله نزديك مى‏شد در حالى كه مردم از وى دورى مى‏گزيدند.
بااو نماز مى‏گزارد در زمانى كه مردم مشرك بودند و در ركاب رسول خداجهاد مى‏كرد.
در وقتى كه مردم از پيش روى آن‏حضرت مى‏گريختند، و بااو به نبرد مى‏آمد در حالى كه ديگر مردمان از يارى وى باز مى‏ايستادند.
اوپيامبر را تصديق مى‏كرد در حالى كه ديگران وى را دروغگو مى‏شمردند.
به او كه سابقه كسى در اسلام همسنگ سابقه او نيست‏ او اينك از شما يارى مى‏طلبد و به سوى حقّ فرا مى‏خواند و شما رافرمان مى‏دهد كه به سويش رهسپار شويد تا او را در برابر مردمى كه‏پيمانشان را با وى زير پا نهاده‏اند و ياران صالحش را كشته و عاملانش رامثله كرده و بيت المالش را به غارت برده‏اند، حمايت و يارى كنيد.
خداوند شما را مرحمت كند، به سوى او حركت كنيد.
پس به معروف امركنيد و از منكر جلوگيرى نماييد و در صحنه‏اى كه صالحان حاضرمى‏شوند، شما نيز حضور يابيد.
.
.
".
بدين سان قسمت نخست خطبه امام حسن پايان مى‏پذيرد.
وى در آغازاين خطبه نخست دستور صاحب حكومت )على‏عليه السلام( را از روى نامه‏اى‏كه امام بدو سپرده براى مردم مى‏خواند و سپس خود شخصيّت بر جسته‏خليفه را مورد شرح و توضيح قرار مى‏دهد تا بدين وسيله مردم خليفه راامين دين و دنياى خود قلمداد كنند.
آنگاه به بررسى فتنه اصحاب جمل‏مى‏پردازد تا روح انسانى كه آنان را به دفاع از مقدّسات وامى‏دارد،برانگيزد و در پايان از بُعد دينى با آنان سخن مى‏راند و بدين ترتيب به‏كمال مقصود خويش دست مى‏يابد.
امام حسن‏عليه السلام پس از اين سخنرانى، خطبه ديگرى نيز ايراد كرد كه‏شور وحماسه در آن موج مى‏زد.
وى طىّ اين خطبه مردم را به جهاددعوت مى‏كرد وسرانجام در پس سخنرانيهاى آتشين وى، شمار بسيارى ازكوفيان به قصد يارى اميرمؤمنان به گرد وى جمع شدند.
نا گفته نماند كه به‏دنبال اين سخنرانيها اقدامات و تدابير ديگرى نيز اعمال مى‏شد تا اين‏سخنان اثر خود را از دست ندهند.
سپاه امام على‏عليه السلام به سوى بصره آمد.
هر دو سپاه رو در روى يكديگربه صف ايستادند.
اميرمؤمنان پى برد كه پرچم سپاه دشمن، نقطه‏اى است‏كه بايد مورد هجوم قرار گيرد.
اگر اين پرچم بر زمين مى‏افتاد، دشمن‏مى‏گريخت و اگر بر جاى خود استوار مى‏ماند شمار بسيارى از هر دو سپاه‏به خاك و خون مى‏غلتيدند و البته اين چيزى بود كه امام بدان تمايل‏نداشت.
از اين رو به فرزند شجاع خود محمّد بن حنفيه كه در دليرى‏زبانزد خاص و عام بود، رو كرد و وى را به حمله فرمان داد و بدو گفت‏كه بايد به قصد انداختن پرچم يورش برد، زيرا پيروزى يا شكست دشمن‏در گرو اين پرچم بود و سپاه دشمن نيز به همين خاطر با تمام نيرو از پرچم‏خود محافظت مى كرد.
محمّد بن حنفيه با عزمى پولادين روانه ميدان شد، امّا هنوز اندكى‏جلو نرفته بود كه دشمن از قصد وى آگاه گشت و او را در زير باران تير،گرفتند.
محمّد كه راهى براى پيشروى در برابر خود نمى‏ديد، به مركزفرماندهى سپاه، نزد اميرمؤمنان بازگشت.
على‏عليه السلام بر وى نهيب زد، امّامحمّد گفت منتظر است تا از شدّت تير باران دشمن اندكى كاسته شود تاوى هجوم خود را دو باره از سر گيرد.
در اينجا يكى از راويان نقل مى‏كندكه امام خود تصميم گرفت اين مأموريت را به انجام برساند، امام حسن‏برخاست و گفت كه وى داوطلب انجام اين مهم است.
على‏عليه السلام پس ازاندكى ترديد كه شايد از مراقبت بسيار او بر جان سبطين كه نسل‏رسول خداصلى الله عليه وآله از آنان منشعب مى‏شد، نشأت مى‏گرفت و در صورت‏شهادت آنان، هيچ كس نبود كه نسل رسول و خط او را امتداد ببخشد،فرمود: به نام خدا روانه شو.
حضرت به ميدان نبرد گام نهاد.
باران تير بر وى باريدن گرفت.
امام‏على از فراز تپه‏اى در حالى كه محمّد حنفيه نيز در كنارش بود، امام حسن‏را زير نظر گرفت.
ايشان در درياى سپاه دشمن گاه فرو مى‏رفت و گاه پيدامى‏شد تا آنكه به نقطه‏اى رسيد كه پرچم سپاه دشمن در آنجا متمركز بودوآن پرچم را بر زمين انداخت و در نتيجه سپاه دشمن پا به فرار نهادوبدين ترتيب با دست خود پيروزى را به ارمغان آورد.
.
.
.
اگر ما بخواهيم رويدادهايى را كه در زمان خلافت اميرمؤمنان‏واقع شده به خوبى دنبال كنيم تا از ابعاد شخصيّت بر جسته امام حسن‏آگاهى يابيم اين كار به درازا مى‏كشد، زيرا آن‏حضرت در اين حوادث مهم‏پس از امام على‏عليه السلام، دوّمين كسى بود كه درخشندگى شخصيّت وى‏چشمها را خيره و خردها را شگفت زده مى‏ساخت.

دوران امامت‏ دسيسه پر نيرنگ در 19 مباه مبارك رمضان سال 40 هجرى با تروراميرمؤمنان على بن ابيطالب به انجام رسيد.
جهان اسلام در اضطراب و پريشانى بسيار سختى فرو رفته بود.
شمارى‏از بقاياى خوارج اينجا و آنجا هنوز فعاليّت مى‏كردند و مردم را به حكم‏اللّهى كه به زعم آنان به هيچ يك از رهبران دو اردوگاه شام و كوفه تعلّق‏نداشت، فرا مى‏خواندند.
آنان نمى‏خواستند تحت نظارت هيچ دولتى باقى‏بمانند!! عدّه‏اى از ساده لوحان و مفسدان، از آن كسانى كه از حقيقت‏متمثل در اردوگاه على‏عليه السلام و باطلى كه در اردوگاه شام بود دل خوشى‏نداشتند، نيز زير پرچم خوارج جمع آمدند.
آنان در راه نابودى حكومت هر مشكلى را آسان مى‏شمردند و ارتكاب‏هر نوع جنايت و فساد را توجيه مى‏كردند.
در شام، معاويه سپاه خود رابراى هجوم نظامى ديگرى به كوفه آماده مى‏كرد.
وى نامه‏اى به متن زيربراى كارگزارانش نوشت: از بنده خدا، معاويه، اميرمؤمنان، به فلان بن فلان.
.
.
سلام‏عليكم.
.
.
سپاس خداى يگانه‏اى را كه جز او معبودى نيست.
امّا بعد، سپاس خداى‏را كه شما را از دشمنان كفايت كرد و ياران كژروو تفرقه انداز را واگذاشت.
نامه‏هاى بزرگان و سران آنان)كوفيان( به‏دست‏ما رسيده‏كه در آنها از ما براى‏خود وخانواده‏هايشان‏امنيت مى‏طلبند.
پس چون نامه‏ام به دست شما مى‏رسد با نيرو و سپاه خود حركت كنيد.
اينك به شكر خدا به انتقام خود رسيديد و آرزوى خود را يافتيد.
خداوندمتجاوزان و ستمگران را هدايت كند.
و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته.
(9) حتى اگر خوارج نيز امام حسن‏عليه السلام را بر ضدّ معاويه يارى مى‏دادند،امّا آنها هم سرانجام جز خرابى به بار نمى‏آوردند، زيرا آنان همان گونه‏كه به معاويه اعتقادى نداشتند به وى هم معتقد نبودند.
اينك نگاهى به خانه على‏عليه السلام مى‏افكنيم تا ببينيم كه چگونه پرتودرخشان امام در آنجا به خاموشى مى‏گرايد.
پس از وفات آن‏حضرت،خانواده‏اش وى را پنهانى به پشت غرىّ -منطقه‏اى نزديك كوفه- بردند تاپيكرش را در آنجا به خاك سپارند.
آنان از ناحيه خوارج بسيار بيم‏داشتند.
آنان مى ترسيدند كه مبادا خوارج مرقد آن‏حضرت را بشناسند و به‏انتقام يار همكيش خود "ابن ملجم" كه پيكرش سوازنده شد، قبر رابشكافند و جنازه را از آن بيرون كشند.
همچنين آنان از جاسوسان بنى‏اميّه‏كه از نقل‏اخبار به حزب اموى خسته نمى‏شدند، احساس خطر مى‏كردند.
(10) تشييع كنندگان‏از فرزندان وخويشان آن‏حضرت،از مراسم‏خاك سپارى‏پيكر پاك امام باز مى‏گشتند.
درون خانه على هنوز مراسم سوگوارى بر پابود كه عبيداللَّه بن عبّاس كه از جانب امام بر ولايت بصره گماشته شده‏بود، وارد منزل شد.
امام حسن به سوى مسجد بيرون آمد ومسلمانان درانتظارى گدازنده، چشم به راه مقدم وى بودند.
ابن عبّاس در رأس مجلس‏به سخنرانى ايستاد وگفت: اميرمؤمنان وفات يافت در حالى كه جانشينى‏از پس خود براى شما گذارد.
اگر به‏او پاسخ مى‏گوييد به سوى شما آيد واگربه خلافت او نا خشنوديد پس كسى را بر كسى اجبارى نيست.
مردم ناله وفرياد سر داند.
گويى سخن ابن‏عبّاس، دريايى‏از اندوه ودريغ‏همراه داشت.
مردم با صداى بلند بانگ بر آوردند.
بگو او به سوى ما بيايد.
امام حسن مجتبى به سوى آنان رفت و خداى را ستود و بر او درودفرستاد وآنگاه از شخصيّت اميرمؤمنان تمجيد كرد و درباره او فرمود: "در اين شب مردى وفات يافت كه نه نخستين مسلمانان در عمل از اوسبقت گرفتند و نه آيندگان به‏او توانند رسيد.
او در ركاب رسول‏خدا جهادمى‏كرد و به جان خويش از آن‏حضرت پاسبانى مى‏نمود.
رسول خداصلى الله عليه وآله اورا با پرچم خويش به جنگ مى‏فرستاد و جبرئيل‏عليه السلام از راست و ميكائيل‏از چپ او را در ميان خود مى‏گرفتند و وى باز نمى‏گشت مگر آنكه خدا بردستان او پيروزى را مى‏آورد.
او در شبى وفات يافت كه عيسى بن مريم درآن به آسمان صعود كرد و يوشع بن نون وصى موسى‏عليهما السلام نيز در چنين شبى‏درگذشت.
وى از زرد و سپيد )طلا و نقره(، جز هفتصد درهم از پس‏خود باقى نگذاشت كه اين مبلغ از سهم او از بيت المال زياد آمده بود و وى‏مى‏خواست با اين مبلغ خدمتكارى براى خانه‏اش بخرد.
.
.
" اشك امان گفتن به او نمى‏داد، آهى كشيد و همراه با آن قطراتى ازچشمش باريدن گرفت و آه و حسرت بود كه از دهان مردم شنيده مى‏شدآنگاه امام فرمود: "اى مردم هر كه مرا شناخت، شناخته است و آن كه‏نمى‏شناسد بداند كه من حسن فرزند على هستم.
منم فرزند پيامبرصلى الله عليه وآله‏ومنم فرزند وصى ومنم فرزند نويد بخش بيم دهنده و منم فرزند دعوت‏كننده به خدا و منم فرزند چراغ نورانى.
من از خاندانى هستم كه جبرئيل‏به سوى ما فرود مى‏آمد و از پيش ما به آسمان مى‏رفت و من از خاندانى‏هستم كه خداوند پليدى را از آنان زدود و ايشان را پاك و پاكيزه گردانيدو من از خاندانى هستم كه خداوند محبتشان را بر هر مسلمانى واجب‏شمرده و براى پيامبرش فرموده است: بگو از شما به خاطر آن پاداشى نمى‏طلبم و هر كه حسنه‏اى گرد آورد مااز جانب خود حسنه‏اى بر آن مى‏افزاييم.
گرد آورى حسنه همانا محبّت مااهل بيت است".
بدين گونه مردم با رضايت و خوشنودى، با امام حسن‏عليه السلام دست بيعت‏دادند، زيرا وى را تجسّم صفات شايسته و برتر خلافت مى‏ديدند.
و آيامگر نه اين است كه پيشواى مسلمانان بايد از جانب خداوند انتخاب شودو پيامبرصلى الله عليه وآله او را منصوب كند؟ و آيا مگر نه اين است كه رهبرمسلمانان بايد در اوج كرامتها و فضيلتها باشد و با كفايت‏ترين و باابهّت‏ترين و داناترين مسلمانان به شمار آيد؟ و آيا مگر تمام اين‏ويژگيها، به شكلى كامل، در امام حسن گرد نيامده بود؟ آيا پيامبر اكرم‏درباره وى نفرموده بود: حسن و حسين چه برخيزند و چه بنشينند، هردو امامند؟ و آيا امام حسن همانى نبود كه پدر بزرگوارش درباره اوفرموده بود: "خاندان پيامبر، حيات دانش و مرگ جهلند.
حلم آنان ازعلم ايشان و ظاهرشان از باطنشان و سكوتشان از حكمة سخنشان شما راآگاه مى‏كند.
با حقّ، مخالفت نمى‏ورزند و در آن به اختلاف نمى‏افتند.
ايشان ستونهاى اسلام ومحرمان راز هستند كه به ايشان اعتصام مى‏كنند.
به واسطه ايشان است كه حقّ به محل خود باز مى‏گردد و باطل از جايگاه‏خود كنار مى‏رود و زبانش از جايى كه رسته بريده مى‏گردد.
دين را باخردى بيدار و با نگرش و دقت، دريافت كرده‏اند نه با عقل شنيدنى و ازراه روايت كه راويان علم فراوان امّا رعايت كنندگانش اندكند".
پس از آنكه بهترين صحابه و انصار مردم را به بيعت با امام حسن‏ترغيب كردند، آنان با امام دست بيعت دادند.
عبيداللَّه بن عبّاس در اين‏باره گفت: "اى مردم! اين فرزند پيامبرتان و وصى امام شماست، پس بااو بيعت كنيد".
مردم امام حسن را از بُن جان و دل دوست داشتند.
و اين دوستى ازمحبّت پيامبرصلى الله عليه وآله به ايشان و محبّت خدا به كسى كه پيامبر را مورد مهرقرار مى‏داد، سر چشمه مى‏گرفت.
علاوه بر آنچه گفته شد بايد بيفزاييم كه شرايط حاكم بر آن روزگاروجود مردى را اقتضا مى‏كرد كه بتواند با معاويه و باند نيرنگ‏باز وى‏مقابله كند.
كسى كه شايسته رهبرى بوده و از بينشى خردمندانه‏ومحبوبيت در دل مسلمانان بهره‏مند باشد.
بدين خاطر بود كه مسلمانان در بيعت با امام حسن شتافتند و گفتند:"او نزد ما بسيار محبوب است و بر گردن ما حقّ دارد و به خلافت‏شايسته است".
قيس بن سعد، اين انقلابى بزرگ، پيشاپيش بزرگان و مجاهدان انصاربراى بيعت با امام حسن پا پيش نهاد و به او گفت: "دستت را دراز كن تا با تو بر كتاب خدا و سنّت پيامبرش و جنگ بامحلّين بيعت كنم".
امام حسن به او پاسخ داد: "بر كتاب خدا و سنّت‏پيامبرش كه اين دو بر هر شرطى مقدم‏اند".
بدينسان بيعت امام حسن‏عليه السلام در سوّمين دهه از ماه مبارك رمضان‏سال 40 هجرى انجام پذيرفت.
هرگاه گروهى براى بيعت به نزد حضرتش‏مى‏آمدند، مى‏فرمود: "با من بر اينكه كاملاً گوش به فرمانم باشيد و باكسانى كه من مى‏جنگم، بجنگيد و با كسانى كه دوستى مى‏ورزم دوستى‏كنيد، بيعت نماييد".
چون امام بر مسند خلافت تكيه زد، مسئوليّت پايان دادن به اختلاف‏موجود ميان دو ارودگاه كه تا نابودى اسلام پيش رفته بود، بر دوش وى‏افتاد، زيرا كفار در گوشه و كنار مملكت اسلامى مترصّد فرصتى بودند تاچنانچه ضعف وخللى مشاهده كردند ضربه‏اى كارى بر پيكر جامعه‏اسلامى فرود آورند.
اين از يك سو، امّا از سوى ديگر خبرهاى سپاه شام در كوفه و بصره‏وديگر شهرها، همراه با مبالغه، به سرعت پخش مى‏شد بدان گونه كه‏همه مى‏دانستند جنگى خونين در پيش است.
معاويه سپاه شصت هزار نفرى شام را به فرماندهى خود بسيج كرد وضحاك را به جانشينى خويش در شام نهاد.
در اين هنگام بر امام‏حسن‏عليه السلام بود كه سپاه حقّ را بسيج كند تا در برابر اين حركت جناح باطل‏مقابله نمايد.
امّا آن‏حضرت صلاح ديد كه پيش از آغاز جنگ، نامه‏اى به‏معاويه نگارد و با او اتمام حجّت كند.
آنچه در پى مى‏آيد، فرازهايى ازهمين نامه است: "چون رسول‏خدا درگذشت، عرب در خلافت‏اوبه‏كشمكش برخاستند.
قريش ادعا كرد كه ما قبيله وخانواده و دوستان اوهستيم و روا نيست كه شما در خلافت محمّد و حقّ او با ما ستيزه كنيد.
عرب پنداشت كه آنچه قريش مى‏گويد، همان است و حجّت آنان درباره‏حكومت و ستيز بر سر گرفتن خلافت پيامبرصلى الله عليه وآله صحيح است.
پس به‏تقاضاى آنان "آرى" گفت و خلافت را بديشان تسليم كرد.
آنگاه قريش باما به احتجاج برخاستند وهمان سخنى را كه به اعراب گفته بودند، براى‏ما نيز آوردند، امّا قريش ديد كه ما مانند عرب حقّ را به جانب آنان‏نداديم.
بدين ترتيب قريش، با دادخواهى و احتجاج اين امر )خلافت( راعهده دار شد چون اهل بيت و دوستان محمّدصلى الله عليه وآله ما را به احتجاج وطلب‏داد خود از آنان فرمان دادند، آنان از ما كناره گيرى كردند.
وبا يارى‏يكديگر، بر ستم كردن و خوار شمردن ما ايستادگى كردند.
پس ديدار درپيشگاه خدا كه او راهبر و ياريگر است.
آنگاه امام‏عليه السلام در ادامه اين نامه افزود: اى معاويه امروز از اين كه بر گرده كارى كه براى احراز آن شايستگى‏ندارى، پريده‏اى باعث تعجّب وشگفتى است.
براى تو نه فضلى در دين‏است و نه اثرى پسنديده در اسلام.
زاده دشمن‏ترين قريش با رسول‏خداوقرآنى.
خدا تو را ناكام گذارد.
به زودى باز گردانده شوى و خواهى‏دانست كه سراى آخرت ازآنِ چه كسى است.
به خدا ديرى نخواهد پاييدكه پروردگارت جانت را بگيرد وآنگاه بدانچه دستهايت پيش فرستاده‏اندتو را جزا دهد و خداوند خود در حقّ بندگانش ستم نمى‏كند.
.
.
ونيز نوشت: انگيزه‏اى كه سبب شد تا من اين نامه را بنويسم هماناعذرهايى بود كه من درباره تو ميان خود و خدايم عز و جل داشتم.
پس اگرتو تسليم شوى از حظّى وافر برخوردار گردى و كار مسلمانان به صلاح‏مى‏انجامد.
پس اين همه به راه باطل خويش ادامه مده و همچون ديگرمردم با من بيعت كن.
تو خود نيك مى‏دانى كه در نزد خداوند و نزد هربنده توبه كننده وپرهيزكار و نيز در نزد هر كس كه دلى زارى كننده به‏درگاه حقّ دارد، من از تو به اين امر )خلافت( سزاوارترم.
پس از خداى بترس و عصيان و سركشى را فرو گذار و خون مسلمانان‏را پاس دار.
به خدا سوگند هيچ نفعى براى تو ندارد كه خون آنان را بيش ازاين بريزى وآنگاه خداى را ديدار كنى.
به صلح و طاعت روى كن و در اين‏امر )خلافت( با اهل آن و كسى كه بدان سزاوارتر از توست، ستيزه مكن.
تا خداوند به اين وسيله اين آتش افروخته را فرو نشاند و وحدت كلمه‏ايجاد كند و ميان مردم را اصلاح فرمايد و اگر تو نخواهى از اين نافرمانى‏دست بكشى من با مسلمانان به‏سوى تو حركت مى‏كنم وآنگاه تورا محاكمه‏مى‏نمايم تا آنكه خداوند كه بهترين داوران است، ميان ما داورى كند.
.
.
بدين‏سان نامه‏هايى ميان رهبران دو سپاه مبادله شد.
نامه‏اى ازامام‏عليه السلام با حجّتى قاطع و پخته كه ملاك آن نقد و تجربه بود و نامه ديگراز معاويه با فريب ونيرنگ و دادن قول و گذاردن شرط و شروط مبنى برتقسيم بيت المال بر حسب تَشَخُصات و مراتب پوشالى قبيله‏اى همراه بود.
خبرهايى مبنى بر بسيج سپاه اموى و حركت آنان به سوى كوفه، درميان مردم انتشار يافته بود.
امام حسن‏عليه السلام تصميم گرفت براى مقابله باهجوم معاويه، سپاهى فراهم آورد، امّا طريقه بسيج سپاه در نزدآن‏حضرت با طريقه‏اى كه معاويه اتخاذ كرده بود، بسيار تفاوت داشت.
معاويه در پى گزينش دلمردگان و سياه‏دلان بود و آنان را با دادن اموال‏مسلمانان به خدمت خود در مى‏آورد.
او همچنين برخى از انصار را به‏سوى خود مى‏خواند و با دادن ثروتهاى گزاف از وجود آنان براى جنگ باامام سود مى‏برد.
آنان از اين اقدامات هيچ كوتاهى نمى‏كردند، زيرا به نظر آنها امام‏حسن‏عليه السلام نمونه كامل اسلام، يعنى همان دينى كه با آن دشمنى و كينه‏مى‏ورزيدند، بود.
امّا امام حسن مسائل بسيارى را در انتخاب سپاه در نظر مى‏گرفت.
وى هيچ‏گاه صاحب منصبان و نامداران را اطعام و گرسنگان را به همان‏حال گرسنگى رها نمى‏كرد و هرگز به مردم وعده‏هاى پوچ نمى‏داد تا اگراوضاع بر وفق مرادش شد به تمام وعده‏هايش پشت پا زند.
او هيچ گاه‏ولايت شهرهاى گوناگون را بدون هيچ حساب و كتابى به اين و آنان‏نبخشيد.
مردم را به اجبار به ميدان نبرد نمى‏آورد.
او به سپاهش اجازه‏خونريزى وهتك حرمتها و فروش اسيران را نمى‏داد.
امام حسن‏عليه السلام‏دشمن خويش را گروه سركشى از مسلمان مى‏دانست و معتقد بود كه بايدآنان را به بهترين طريق ممكن از ادامه سركشى بازداشت.
حال آنكه‏معاويه و حزبش بر اين باور بودند كه امام حسن و يارانش دشمنان سياسى‏آنان هستند و بايد به هر شيوه‏اى كه شده است، آنان را از ميان بردارد.
بنا به همين دلايل بود كه معاويه در گرد آورى سپاه به مراتب از امام‏حسن‏عليه السلام به موفقيّت بيشترى دست يافت.
برخى از اصحاب آن‏حضرت‏بسيار به وى مى‏گفتند كه او هم روش معاويه را در جمع نيرو به كار بندد،امّا وى گرايش به باطل و انحراف از حقّ را به شدّت تقبيح مى‏كرد.
عبيداللَّه بن عبّاس، والى آن‏حضرت بر بصره، طى نامه‏اى به امام حسن‏نوشت: امّا بعد، مسلمانان پس از على‏عليه السلام خلافت را به تو سپردند.
پس‏آستين خود را بالا بزن و با دشمنت نبرد كن و يارانت را نزديك كن و دين‏بدگمان را از دنيايش كسر نكند خريدارى كن.
و متشخّصان و بزرگان را به‏ولايت بگمار تا دل عشاير آنان را بدست آورى و هيچ يك از مردم‏مخالف تو نباشند و همه با هم يكى باشند، زيرا برخى از كارهايى كه‏مردم آنها را ناخوش مى‏دارند، ولى به ظهور عدل و سرفرازى دين‏مى‏انجامد بهتر از كارهاى ديگرى است كه مردم آنها را دوست مى‏دارند،ولى سرانجام به ظهور ستم و ذلّت مؤمنان و سر بلندى تبهكاران منجرمى‏شود.
و بدانچه از پيشوايان عادل رسيده است، اقتدا كن.
از آنان نقل‏شده است كه دروغ روا نيست مگر در جنگ يا بر قرار كردن صلح و آشتى‏در ميان مردم.
چون كار جنگ به نيرنگ است و براى تو در اين خصوص‏راه باز است اگر عزم جنگ داشته باشى، مشروط به اينكه هيچ حقى راباطل نگردانى.
.
و بدان كه بسيارى از مردم از پدرت، على، روى گردان‏شدند و به معاويه گراييدند، زيرا او در تقسيم فى‏ء و بيت المال ميان آنان‏تفاوت نمى‏گذاشت و اين بر مردم گران بود و هم بدان كه كسى به‏رويارويى تو برخاسته كه در آغاز ظهور اسلام با خداى و پيامبرصلى الله عليه وآله‏جنگيد تا آنكه خواستِ خداوند چيره شد.
پس چون همه به يكتايى‏پروردگار ايمان آوردند و شرك نابود شد و دين سرورى يافت، آنان نيزاظهار ايمان كردند و قرآن خواندند در حالى كه آيات را به ريشخندمى‏گرفتند و نماز خواندند با گرفتگى و كسالت و خمس و زكات دادند درحالى كه از پرداختن آن خشنود نبودند.
آنگاه ابن عبّاس در ادامه اين نامه اوضاع اجتماعى و فساد حاكم بر آن‏را تشريح كرد و سپس به تبيين سرشت جامعه و گذشته و حال آن‏پرداخت.
امّا آن‏حضرت‏عليه السلام هرگز نخواست كه جز راه حقّ را برگزيند و ازطريقى جز طريق استوار پيروى كند.
با وجود اين، امام حسن شمار بسيارى از كوفيان را بسيج كرد.
البته‏براى ما ثبت و ضبط دقيق نفرات وى مهم نيست، امّا آنچه براى ما اهميّت‏دارد تحليل شخصيّت افرادى است كه در اين سپاه بودند.
آنان چه كسانى‏بودند و چرا به يارى امام شتافتند و سرانجام نتيجه چه شد؟ تاريخ نگاران سپاه امام حسن را مركب از چند تيره دانسته‏اند: 1 - شيعيان پاكدلى كه به عنوان اداى تكليف دينى خويش و انجام‏مأموريت انسانى خويش از آن‏حضرت پيروى مى‏كردند كه البته شمار آنان‏اندك بود.
2 - خوارج كه خواستار جنگ با معاويه و امام حسن بودند، امّا در اين‏برهه، فعلاً مى‏خواستند كار معاويه را تمام كنند تا در آينده به حساب‏آن‏حضرت نيز رسيدگى كنند.
3 - فتنه جويان و آزمندانى كه مى‏خواستند با شركت در جنگ‏غنيمت، به دست آرند.
4 - ترديد كنندگانى كه حقيقت ماجرا را از اين جنگ درنيافته و آمده‏بودند تا دليلى بيابند كه به كدامين گروه بپيوندند.
5 - متعصبانى كه سران قبايل را مدّ نظر داشتند و اين جنگ را به‏حساب جنگهاى قبيله‏اى و خرده حسابهاى شخصى محسوب مى‏كردند.
اينان عناصر سپاه امام بودند و طبيعى است كه چنين سپاهى، با اين‏تنوع اشخاص و آرا، نمى‏تواند در انجام مأموريت خويش كامياب باشد،زيرا جنگ، طالب ايمان و يكپارچگى و اطاعت است.
سپس امام حسن‏عليه السلام نخستين گروه خود را تشكيل داد و آنان را به‏عنوان جلوداران سپاه تحت فرماندهى عبيداللَّه بن عبّاس تعيين كرد.
عبيداللَّه از جهات گوناگونى براى عهده دارى اين امر شايستگى داشت: نخست آنكه وى اوّلين داعى جنگ بود و دوّم آنكه در ميان مردم‏ومحافل از آوازه‏اى نيك برخوردار بود و سوّم آنكه وى مى‏خواست انتقام‏خون دو پسرش را كه به دست سپاهيان معاويه كشته شده بودند، بگيردوبالاخره آنكه خويشاوند نزديك امام حسن بود.
ابن عبّاس با سپاه خويش به سوى مسكن،(11) بر كنار نهر دجله، حركت‏كرد ودر آنجا با اردوگاه معاويه رو به رو شد.
وى در همان مكان به‏انتظار رسيدن سپاهيان ديگر از كوفه اردو زد.
در كوفه، مردم چند گروه بودند.
عدّه‏اى جزو هواخواهان وياران‏معاويه بودند كه هدايا و وعده و وعيدهاى حزب اموى آنان را فريفته بود.
همچنين گروهى از آنان در زمره خوارج قشرى جاى داشتند و برخى هم‏مردم را از شركت در اين جهاد باز مى‏داشتند و البته گروهى نيز از آگاهان‏بودند كه آتش شور واشتياق مردم را بر مى‏افروختند و آنان را با روشهاى‏مختلف به جنگ با سركشان و عصيانگران بر مى‏انگيختند.
امام حسن‏عليه السلام پيوسته سخنوران و شخصيّتهاى مبارز را بدين سوى وآن‏سوى مى‏فرستاد تا مردم را به يارى‏اش فرا خوانند و به علاوه خود با ايرادسخنرانيهاى پياپى، دلهاى كوفيان را گرم مى‏كرد.
امّا كوفيان در برابر اين دعوت چونان يخ، سرد و افسرده بودند، زيراجنگهاى كوبنده و سنگين جمل، صفين و نهروان نيروى آنان را فرسوده‏وتوان آنان را برده بود.
امام خود در يكى از مناسبتها، از علتّى كه مردم كوفه را از همراهى باوى بازداشته بود، سخن گفت و فرمود: "شما در مسير خود به صفيّن‏بوديد در حالى كه دينتان در برابر دنيايتان قرار داشت.
امروز نيز اين‏گونه‏ايد و دنيايتان در برابر دينتان قرار گرفته است.
شما ميان دو دسته‏مقتول قرار گرفته‏ايد.
يكى مقتولى در صفيّن كه بر آن مى‏گرييد وديگرى‏مقتولى در نهروان كه كينه او را مى‏جوييد، امّا باقى پس سر افكنده‏اندواما كسى كه گريان است انتقام جوينده است".
به‏رغم تمام اين ناهمواريها، ياوران حقّ عزم خودرا بر شركت‏در جهاداستوار ساختند بدين اميد كه از اين ميدان پيروز و سر بلند به در آيند.
نيرنگهاى معاويه كار خود را كرد.
وى گروه اندكى از آزمندان را به‏اطاعت خود درآورده بود و نقشه‏هاى خود را به دست آنان عملى مى‏كرد.
اينان شايعات گوناگون و بسيارى درباره نيروى سپاه شام و كم شمارى‏وضعف سپاه كوفه براى رويارويى با آنان در ميان مردم مى‏پراكندند.
همچنين درهم و دينارهاى معاويه نيز نقش پليد و پست خود را به خوبى‏ايفا كرد.
فرماندهان سپاه امام حسن‏عليه السلام را، كه وى به آنان اعتماد داشت،مى‏بينيم كه در برابر نيروى تبليغاتى و مكارانه معاويه خود را مى‏بازندوسست مى‏شوند.
على‏ رغم آنكه رهبرى سپاه امام رهبرى حكيمانه و تحت لواى عبيداللَّه‏بن عبّاس بود، امّا با وجود اين، اين سپاه، خود قربانى نيرنگ معاويه شدو فرمانده آن به وسيله معاويه در بند فريب افتاد.
داستان از اين قرار بودكه: امام‏عليه السلام، پسر عموى خويش را براى ملاقات با معاويه مأموريت دادو در نامه‏اى به وى چنين سفارش كرد: "اى پسر عمو! من دوازده هزار تن‏از شجاعان عرب و قاريان شهر را به سوى تو گسيل مى‏دارم كه يكى از آنهابر لشكرى برترى دارد.
پس با ايشان حركت كن و به آنان نرمى نشان ده.
چهره‏ات را براى آنان گشاده كن و بالت را زير پاى آنان بگستر )با آنان‏فروتنى پيشه كن( آنان را در مجالست نزديك گردان كه اينان باقى‏ماندگان ياران مطمئن امير مؤمنانند.
با ايشان بر شط فرات حركت كن،سپس برو تا با معاويه روياروى گردى.
پس اگر تو او را ديدار كردى‏نگاهش دار تا من به سوى تو آيم.
چون من بزودى در پى تو حركت خواهم‏كرد وبايد خبر تو هر روز به من برسد وبا اين دو تن )قيس بن سعد وسعيدبن قيس( مشورت كن.
پس اگر به معاويه برخوردى با او جنگ آغاز مكن‏تا آنكه او نخست جنگ را آغازكند.
پس اگر چنين كرد با او بجنگ و اگرتو كشته شدى فرمانده سپاهيان قيس بن سعد است و اگر او نيز كشته شد،سعيد بن قيس فرمانده سپاهيان خواهد بود".
(12) سپس آن‏حضرت خود با سپاهى بى شمار كه تعداد آن را سى هزار و يابيشتر ذكر كرده‏اند، حركت كرد و تا "مظلم ساباط" كه نزديك مداين‏بود رسيد.
توطئه‏هاى معاويه در جلوداران سپاه امام حسن‏عليه السلام كارگر افتاد.
خبرى در ميان سپاهيان شايع شد كه اثرى ژرف در روحيه آنان داشت.
شايع شد كه: "حسن براى برقرارى صلح با معاويه مكاتبه مى‏كند پس چراشما خود را به كشتن مى‏دهيد".
پس از شايع ساختن اين خبر در ميان سپاهيان، معاويه با اعطاى مال‏ودادن وعده، كوشيد تا نظر فرماندهان سپاه را به سوى خود جلب كند.
فرماندهان نيز پنهانى به اردوگاه معاويه رفت و آمد مى‏كردند.
عبيد اللَّه‏خبر اين ماجرا را طى نامه‏اى براى امام حسن نوشت.
توطئه‏هاى معاويه‏در همين حد چندان اهميّت نداشت، اما همين كه وى توانست وجدان‏فرمانده كل سپاهيان امام حسن را بخرد، اين توطئه‏ها رنگ ديگرى به‏خود گرفت.
معاويه نامه‏اى خطاب به عبيداللَّه نوشت و در آن گفت: حسن درباره صلح به من نامه نگاشته است و امر را به من تسليم‏خواهد كرد پس اگر تو همين حالا در اطاعت من پاى نهى، از فرماندهان‏من خواهى بود وگرنه دنباله رو من خواهى شد، و اگر تو سخن مرا همين‏الآن بپيذيرى هزار هزار درهم به تو خواهم بخشيد كه نيمى از آن را درهمين وقت و نيم ديگر را پس از آنكه به كوفه وارد شدم به تو خواهم داد.
در حقيقت معاويه در اين نامه براى فريفتن عبيداللَّه به سه ترفندمتوسّل شد.
نخست آنكه به وى گفت: كه حسن به او درباره صلح نامه‏نگاشته است.
اين نخستين عاملى بود كه عبيداللَّه را به لرزه در آورد.
عبيداللَّه حتماً با خودش گفته است: اگر واقعاً چنين باشد پس چرا من‏شهرت و آوازه خويش را در تاريخ لكه دار كنم و بار سنگين خونهايى راكه تحت فرماندهى من ريخته مى‏شود، بر دوش گيرم.
ترفند دوم معاويه آن بود كه وى گفت: متبوع باش.
يعنى او را به دادن‏رياست فريفت و بالاخره ترفند سوم آن بود كه به وى وعده پاداش يك‏ميليون درهم داد و همين حيله اخير توانست اين شخص را، كه امامش وى‏را به ملازمت عدل و مساوات حتّى در مورد فرو دست ترين مردم فرمان‏داده بود، از راه به در برد.
عبيداللَّه، فرمانده كل سپاه، بدون آنكه كسى را از تصميم خود آگاه‏سازد به اردوگاه معاويه پيوست.
صبحگاهان سپاه در پى جستجوى‏فرمانده خويش بر آمد تا به امامت وى نماز گزارند، امّا هر چه گشتند اورا نيافتند.
قيس، مرد شماره 2 سپاه، برخاست و با مردم نماز صبح گذارد.
آنگاه به خطبه ايستاد تا آرامشان كند ودلهاى آنانرا قوت بخشد و گفت: اين )عبيداللَّه( و پدرش يك روز هم كارى صواب نكردند.
پدر اوعموى رسول خدا بود و همراه مشركان در بدر حاضر شد تا با آن‏حضرت‏بجنگد.
پس كعب بن عمرو انصارى او را اسير كرد.
او را به نزد رسول‏خداصلى الله عليه وآله بردند و آن حضرت فديه او را گرفت و آن را ميان مسلمانان‏تقسيم كرد.
و نيز على‏عليه السلام، برادر او )عبداللَّه بن عبّاس( را بر منصب‏ولايت بصره گماشت، امّا او اموال آن شهر و اموال مسلمانان را دزديد و باآنها كنيزكان خريد و ادعا كرد كه اين اموال براى او حلال است و اين يكى‏را هم على‏عليه السلام بر ولايت يمن گماشت، امّا از بُسر بن ارطاة ترسيدوفرزندانش را وانهاد و گريخت تا آنكه كشته شدند و اكنون نيز چنين‏كرده است.
سپاه سخنان اورا تأييد كرد وگفتند كه: حمد خدارا كه اورا ازميان ما خارج كرد.
امّا اين لشكرى كه فرماندهش به اردوگاه معاويه پيوست، در وضعى‏نبود كه بتواند در مقابل سپاه معاويه مقاومت كند.
از اين رو بيشتر افراداين سپاه پراكنده گشتند و تنها 14 از آنها كه شمارشان به چهار هزار نفرمى‏رسيد، باقى ماندند.
كم شدن اين تعداد از سپاهيان، موجب پديد آمدن ضعف و نگرانى درافراد خط مقدّم و ديگر سپاهيانى شد كه در مظلم ساباط جاى گرفته‏بودند.
يعنى جايى كه امام و سپاه او اردو زده بودند سپاهى كه تبليغات‏معاويه در آن از طريق جاسوسانى كه هر دم به آنجا گسيل مى‏كرد، ادامه‏داشت.
برخى از سپاهيان حضرت به معاويه پيوستند و دسته‏اى ديگر به اونوشتند كه اگر بخواهى مى‏توانيم ايشان را دست بسته نزد تو آوريم و اگربخواهى مى‏توانيم، او را بكشيم.
بذل و بخششهاى معاويه كه غالباً افزون از صد هزار بود، براى افراداختصاص داده مى‏شد.
او پيوسته به فرماندهان سپاه امام وعده ازدواج بادخترانش را مى‏داد تا آنها را بفريبد و از امام جدا كند.
بدين گونه مى‏توانيم عمق فشارهايى كه امام را مجبور به پذيرش صلح‏كرد دريابيم.
امام حسن خطبه آتشينى براى يارانش كه باطناً با معاويه‏سازش كرده بودند و مقدمه سپاه او را تشكيل مى‏دادند، ايراد كرد.
ازخطبه‏اى كه حضرت به فروشندگان وجدانهاى خود ايراد فرمود پيداست‏كه سپاهيان آن‏حضرت تا حد بسيار زيادى تحت تأثير تبليغات معاويه‏قرارداشتند تا آنجا كه حتى به امام اصرار مى‏كردند كه از حقّ خود دست‏بكشد و با معاويه بيعت كند، امّا آن‏حضرت تن به اين كار نمى‏داد.
همچنين از اين خطبه معلوم مى‏شود كه يكى از سرشناسان سپاه آن‏حضرت‏در انديشه ترور وى بوده است چنان كه پيش از اين دوست ديگرش، امام‏على‏عليه السلام را به قتل رسانيده بود.
از تمام اينها گذشته، شرايط به گونه‏اى بود كه امام حسن را به انعقادصلح با معاويه، آن هم با ضرب الاجلى كه خود معين كرده بود، سوق‏مى‏داد، بنابر اين امام‏عليه السلام نامه‏اى در مورد صلح به معاويه نگاشت يا بنابرقول ديگر ، معاويه نامه‏اى در اين باره به حضرت نوشت.
هر دو طرف‏پس از آنكه در مورد بندهاى اين صلح نامه به توافق رسيدند، بدان‏رضايت دادند.
در واقع امضاى اين صلح نامه به امام جز خير و نيكى و برامّت جز صلاح باز نمى‏گرداند.
هر زمان كه به خطبه‏هاى امام حسن كه پس از انعقاد صلح بر اصحابى‏كه به اين صلح اعتراض داشتند ايراد فرمودند توجه شود درمى‏يابيم كه‏انعقاد اين صلح تا چه اندازه تحت تأثير شرايط دشوارى بوده كه هر لحظه‏فتنه‏اى از پس فتنه‏اى بر مى‏خاسته است.
از جمله آنكه آن‏حضرت خطاب‏به يكى از آنان مى‏فرمايد: "من خوار كننده مؤمنان نيستم، بلكه سرفرازكننده ايشانم.
من هنگامى كه سستى و كراهت اصحابم را براى جنگيدن‏مشاهده كردم، تصميم به انعقاد صلح گرفتم و يگانه مقصودم از آن ،جلوگيرى از كشتار شما بود".
آن‏حضرت در جاى ديگرى خطاب به يكى از خوارج كه دشمنى آنان‏نسبت به امام حسن و شيعيانش كمتر از دشمنى معاويه و يارانش بآن‏حضرت نبود، در همين باره مى‏فرمايد: "واى بر تو اى خارجى! اينسان قضاوت مكن آنچه مرا بدين كار وادارساخت قتل پدرم به دست شما و طعنه‏هايتان به من و يغماگرى شما عليه‏من بود.
شما هنگامى كه به صفيّن روانه شديد دينتان پيشاپيش دنيايتان بودو امروز چنان گشته‏ايد كه دنيايتان فراروى دينتان است.
واى بر تو اى‏خارجى! كوفيان مردمى هستند كه نمى‏توان به آنان اطمينان كرد،وهيچكس جز ذليلان به آنان عزيز نشدند.
هيچ يك از آنان با رأى ديگرى‏موافقت نمى‏كند.
پدرم به خاطر آنان متحمّل مشكلات بسيار و حوادث‏تلخى شد.
سرزمين آنان زودتر از ديگر جاها رو به ويرانى مى‏گذاردومردم آن كسانى هستند كه دينشان پراكنده شد و خود گروه گروه شدند".
(13) با توجه به اين عوامل و نيز علل و اسباب ديگر، امام‏عليه السلام با معاويه تن‏به صلح داد و اين عهدنامه را با وى منعقد كرد: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ "اين پيمان نامه‏اى است كه حسن بن على بن ابى طالب با معاويه بن ابى‏سفيان منعقد كرده است.
وى با معاويه مصالحه مى‏كند كه حكومت را با شرايطزير بدو واگذارد: 1 - معاويه در ميان مردم به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و سيره جانشينان‏صالح او حكومت كند.
2 - معاويه بن ابى سفيان نمى‏تواند پس از خود جانشينى براى حكومت‏تعيين كند، بلكه پس از وى حسن و پس از او حسين بايد بر مردم حكومت‏كنند.
3 - مردم در هر جا كه باشند، در شام يا عراق يا حجاز و يا يمن بايد درامان باشند.
4 - ياران و پيروان على و نيز زنان و فرزندانشان بايد در امان باشندومعاويه بايد در اين خصوص سوگند ياد كند و پيمان دهد.
اگر بنده‏اى به‏خداوند سوگند بخورد و سپس به عهد خود و آنچه گفته است وفادار بماند،خداوند بر او خرده نگيرد.
5 - معاويه نبايد عليه حسن بن على و برادرش حسين و نيز ديگر افرادخاندان رسول خداصلى الله عليه وآله در نهان و آشكار دست به توطئها بزند يا آنها را در هركجا كه باشند به هراس اندازد.
فلان بن فلان متعهّد رعايت موارد اين صلح نامه مى‏گردد، وخداوند بهترين‏كسى است كه به شهادت گرفته ميشود".
(14) محل عقد اين صلح نامه در مسكن ساباط بوده است، جايى نزديك‏بغداد امروزى كه سپاه امام حسن‏عليه السلام در آنجا اردو زده بود، چون كارانعقاد صلح نامه به پايان رسيد، امام حسن به همراه يارانش به كوفه‏بازگشت.


استراتژى صلح در نظر امام مجتبى‏ بايد پذيرفت كه ابو محمّد امام حسن مجتبى‏عليه السلام با قبول اين صلح نامه‏كه برخى از دوستانش آن را موجب ذلّت و دشمنانش آن را اقدامى از روى‏ترس وتسليم طلبى خوانده‏اند، فداكارى بزرگى از خود نشان داد.
امضاى‏اين صلح نامه يكى از پرشكوهترين جلوه‏هاى پيروزى بر خود و مقاومت‏در برابر طوفانهاى هوا و هوس و احساس مسئوليّت در مقابل ريختن‏خونهاى مسلمانان و به حقيقت پيوستن اين سخن راست و تصديق شده‏پيامبر بزرگوار بوده است كه فرمود: "اين پسرم )امام حسن( سرور است‏و شايد خداوند به وسيله او ميان دو گروه از مسلمانان اصلاح كند".
(15) اگر امام حسن پيشواى صلاح و راستى و الگوى فداكارى و مجمع‏كرامتها وبزرگواريها و در نهايت امام مؤيَّد به غيب نمى‏بود، از اينكه‏مى‏ديد معاويه، يعنى همان كسى كه پيامبرصلى الله عليه وآله در باره او فرموده بود:"چون معاويه را بر منبر من ديديد بكشيدش و )اگر چه( هرگز چنين‏نمى‏كنيد"، بر اريكه حكومت مى‏نشيند، روح پاكش دچار آشوب‏واضطراب مى‏گشت.
اگر قلب بزرگ او به پروردگارش متصل نمى‏بود،هر آينه دل شكسته و رنجيده خاطر مى‏شد ودق ميكرد.
چرا كه به چشم‏خود مى‏ديد كه مسلمانان دو باره به قهقرا مى‏روند و ستاره "جاهليّت‏جديد" از نو درخشش پيدا كرده است.
اگر بردبارى عظيم او كه بر جوشيده از قوت ايمان وى به خدا و تسليم‏در برابر قضاى او نمى‏بود، هرگز در مقابل معاويه از خود شكيبايى نشان‏نمى‏داد.
معاويه بر منبر رسول خدا مى‏نشست و منشور رسالت را پاره‏مى‏كرد و به بزرگترين مردم پس از پيامبرصلى الله عليه وآله ، دشنام و ناسزا مى‏گفت.
آرى امام حسن آخرت را بر دنيا ترجيح داد و به خاطر موارد زيرپذيراى صلح گرديد: 1 - اهل بيت‏عليهم السلام به حكومت به عنوان وسيله‏اى براى تحقّق بخشيدن‏به ارزشهاى مكتب مى‏نگريستند.
بنابر اين هنگامى كه مردم از دين‏راستين منحرف شوند و طبقات فاسد بر جامعه مسلّط گردند و بخواهند ازدين به عنوان ابزارى در خدمت منافع نا مشروع خود بهره گيرند، پس‏حكومت وحكمران به جهنم برود.
.
تا مشعل مكتب فروزان بماند،وتمامى امكانات براى اصلاح جامعه و با هر وسيله‏اى بكار گرفته شود.
اميرمؤمنان على‏عليه السلام درباره شيوه حكومت مى‏فرمايد: "به خدا سوگند، معاويه از من زيرك تر و باهوش‏تر نيست، امّا او خيانت‏پيشه مى‏كند و)در راه حكومت( مرتكب گناه مى‏شود و اگر خيانت منفورنمى‏بود من خود زيرك‏ترين مردمان بودم، ولى هر خيانتى گناه و هر گناهى كفراست و هر خيانت پيشه‏اى را روز قيامت پرچمى است كه بدان شناخته‏مى‏شود.
به خدا سوگند كه من با نيرنگ فريفته نمى‏شوم و سختيها مرا دچارضعف و سستى نمى‏كند.
"(16) همچنين از ابن عبّاس روايت شده است كه گفت: "در ذى قار براميرمؤمنان‏عليه السلام وارد شدم.
او داشت، كفش خود را وصله مى‏كرد.
پس به‏من گفت: قيمت اين كفش چند است؟ گفتم: قيمتى ندارد.
فرمود: به خداسوگند اين كفش در نزد من از حكومت بر شما محبوب‏تر است مگر آنكه‏حقّى را بر پاى دارم يا از باطلى جلوگيرى كنم".
(17) 2 - امام حسن در زمانى مى‏زيست كه روح ايمان در نزد مردم و به‏ويژه در قبايل عربى كه به خارج از حجاز رفته و در سرزمينهاى پر خيروبركت پراكنده شده بودند، به غايت تنزّل يافته بود.
اين قبايل رسالت‏خود را يا فراموش كرده ويا هاله‏اى بى رمق از آن را نگه داشته بودند.
"كوفةالجند" كه در روزگار خليفه‏دوّم ساخته شد تا حامى سپاه‏ومركزى براى فتوحات شرقى مسلمانان باشد به صورت مركز كشمكشهاى‏قبايل ولشكركشيهاى فاسد در آمده.
هر كس كه بيشتر مى‏داد مردم جذب‏او مى‏شدند.
البته در اين ميان، قبايل ديگرى نيز بودند كه از اسلام و حقّ‏وخط مشى انقلابى اهل بيت دفاع مى‏كردند.
امّا بيشتر قبايلى كه در اين‏سرزمين مى‏زيستند در پى رسيدن به مال و ثروت بودند تا آنجا كه ازپيرامون رهبرى شرعى پراكنده گشتند و همين كه دانستند معاويه‏اموال‏مسلمانان را بى هيچ حساب و كتابى به اين وآن مى‏بخشد، با گردن‏كشان‏شامى بناى نامه نگارى نهادند.
براى همين است كه شما مى‏بينيد حتّى پسرعموى امام حسن‏عليه السلام كه فرماندهى سپاه آن‏حضرت را نيز بر عهده داشت،به طمع رسيدن به بيش از يك ميليون درهم، حضرت را وامى‏گذارد و به‏معاويه مى‏پيوندد.
همچنين مى‏بينيم كه كوفه بار ديگر به امام به حقّ خود، يعنى حسين‏بن على‏عليه السلام، كه پسر عمويش مسلم بن عقيل را به سوى آنان روانه مى‏كند،پشت مى‏كند.
چرا كه ابن زياد به كوفه گسيل مى‏شود و به آنان قول مى‏دهد كه به سهم‏هر يك "ده تا" بيفزايد.
كوفيان نيز با شنيدن اين وعده به ابن زياد ملحق‏مى‏شوند ودر زير پرچم او سبط رسول خداصلى الله عليه وآله و اهل بيت آن‏حضرت رابه فجيع‏ترين وضع مى‏كشند و اصلاً از ابن زياد نمى‏پرسند كه منظورش از"ده" چيست.
بعداً معلوم مى‏شود كه منظور ابن زياد از ده فقط ده دانه‏خرما بوده است!! چه بسا كوفيان به خود وعده مى‏داده‏اند كه حتماً منظوراز ده، ده دينار بوده است! كوفيان از جنگ خسته شده بودند و به زندگى راحت و آسوده‏مى‏انديشيدند.
واهل بصيرت كه پيرامون حضرت اميرعليه السلام گردآمده بودندواز ايشان دفاع ميكردند و روز قيامت را به مردم تذكر مى‏دادند و فضايل‏امام به حقّ خود را براى آنان باز مى‏گفتند، در ميان آنان حضور نداشتند.
ديگر عمار ياسر، كه در روز صفيّن فرياد مى‏زد "پيش به سوى بهشت" دركوفه نبود.
ديگر مالك اشتر آن يار دلاور و پيشگام و فرمانده جنگى‏زيرك اميرمؤمنان در ميان كوفيان حضور نداشت.
مردى چون "ابن‏التيهان" كه اميرمؤمنان او را برادر خود مى‏دانست ودر غيابش آه حسرت‏سر مى‏داد، بين كوفيان نبود.
ديگر هيچ نشانى از ياران آگاه رسول خداصلى الله عليه وآله‏و على‏عليه السلام، كه به آنها اعتماد مى‏كرد و در اداره جنگها از ايشان كمك‏مى‏گرفت، در جامعه كوفه ديده نمى‏شد.
.
.
.
دفتر زندگى درد آلود امام على، آن قهرمان پيشگام جنگها، نيز به تيغ‏خيانت بسته شده بود.
مگر او نبود كه اندكى پيش از شهادتش بر فراز منبررفت و قرآنى بالاى سرش باز كرد و خطاب به پروردگارش گفت: "چه چيزى تيره روزترين شما را از كشتن من مانع مى‏شود؟! خدايا!من اينان را خسته كردم و اينان نيز مرا به ستوه آورده‏اند.
پس ايشان را ازمن و مرا از ايشان آسوده گردان".
(18) اين در حالى است كه على‏عليه السلام اندكى پيش از شهادت، سپاهى براى‏نبرد با معاويه بسيج كرده بود و اين همان سپاهى بود كه پس از وى‏فرزندش امام حسن فرماندهى آن را عهده دار شد، امّا تضعيف اراده‏سپاهيان واختلاف نظر آنان ونيز خيانت فرماندهان سپاه موجب شكست‏سپاه حضرت شد.
به طورى كه مى‏توان گفت كه اگر همين عوامل در زمان‏حيات حضرت على نيز رخ مى‏داد او را نيز با شكست مواجه مى‏كرد.
امّا تقدير آن بود كه اميرمؤمنان به شهادت رسد و صلح به دست فرزندبزرگوارش كه پيامبرصلى الله عليه وآله گفته بود.
خداوند به وسيله او ميان دو گروه ازامّتش اصلاح بر قرار مى‏كند، امضا شود.
در حديثى از حارث همدانى آمده است كه گفت: چون اميرمؤمنان شهيد شد، مردم نزد امام حسن آمدند و گفتند: توجانشين پدرت و وصىّ اويى و ما گوش به فرمان تو هستيم.
پس بر ماحكومت كن.
امام حسن به آنان گفت: "به خداى سوگند كه دروغ مى‏گوييد.
شما به كسى كه بهتر از من بودوفا نكرديد آنگاه چگونه به من وفادار خواهيد ماند؟ و چگونه من به‏شما اطمينان كنم در حالى كه به شما اعتماد ندارم؟ اگر راست مى‏گوييدقرار من و شما اردوگاه مداين باشد، آنجا وفادارى نشان دهيد".
(19) امام حسن‏عليه السلام در چنين شرايط دشوارى چه مى‏توانست بكند؟ آيا باسپاهيان خود بايد مانند معاويه رفتار مى‏كرد، اموال مسلمانان را به آنهابذل وبخشش مى‏كرد و هر كس را كه از خود گريزان ديد با عسل زهر آلوداز ميان مى‏برد، يا آنكه روش پدرش را پيش مى‏گرفت هر چند كه اين امرحكومت او را با سختيها و دشواريها مواجه سازد؟ آن‏حضرت از حكومت دست شست، چرا كه پى برد كه حكومت‏نمى‏تواند وسيله‏اى پاك براى تحقّق بخشيدن به اهداف و ارزشهاى رسالت‏باشد.
او وسيله‏اى بهتر از حكومت يافت و آن پيوستن به صفوف مخالفان‏و دميدن دوباره روح مكتب در امّت از طريق پرورش رهبران و نشر افكارورهبرى مؤمنان راستين مخالف با حكومت و توسعه مبارزه مخالفان بود.
3 - شرطهاى صلح نامه‏اى كه امام‏عليه السلام بر معاويه املا كرد و آنها رامعيار سلامت حكومت دانست خود گواه آن است كه آن‏حضرت درانديشه طرح نقشه‏اى براى رويايى با اوضاع فاسد بوده است، امّا با به‏كارگيرى وسايل ديگرى جز ابزار حكومت.
در برخى از موارد اين صلح‏نامه آمده است: 1 - معاويه بايد به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و روش جانشينان صالح‏آن‏حضرت حكومت كند.
2 - معاوية بن ابى سفيان نبايد كسى را پس از خود به عنوان جانشين‏معرفى و تعيين كند، بلكه تعيين خليفه پس از وى بر عهده شوراى‏مسلمانان است.
3 - مردم در هر كجا كه باشند يا در شام و يا در عراق يا در حجاز و يادر يمن بايد در امن و امان به سر برند.
4 - ياران و پيروان على و اموال و زنان و فرزندانشان بايد از هرگونه‏تعرض مصون باشند.
5 - معاويه نبايد عليه حسن بن على و برادرش حسين و نيز ديگر افرادخاندان رسول خداصلى الله عليه وآله در نهان و آشكار دست به توطئه بزند و يا آنها رادر هر كجا كه باشند به هراس اندازد.
(20) نگاهى گذرا به اين شرطها ما را بدين نكته رهنمون مى‏كند كه اين صلح‏نامه در برگيرنده مهم‏ترين قانونهاى حكومتى اسلام اعم از قانونى بودن‏حكومت بر طبق كتاب و سنّت و شورايى بودن حكومت مى‏باشد.
بنابر اين‏شرطها، معاويه مسؤول برقرارى امنيّت براى مردم و بويژه رهبرى‏مخالفان يعنى خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله است.
معاويه نيز اين شرطها را به عنوان اساس حكومت در نزد مردم‏پذيرفت.
امام‏عليه السلام نيز بدين وسيله مهمترين راه را براى نماياندن حقيقت‏معاويه و آگاه كردن انديشمندان و ديندارانى كه بر برخى از شرطهاى اين‏صلح نامه مخالفت مى‏كردند، انتخاب كرد.
امام حسن براى قانع كردن گروهى از مسلمانان به صلح با معاويه، رنج‏فراوانى متحمّل شد، زيرا جانها در اشتياق نبرد با معاويه مى‏سوخت‏وهمين امر موجب مى‏شد كه آنان بيعت با وى را خوشايند ندانند.
افزون‏بر اينكه ساده لوحان خوارج عقيده داشتند كه هر كس حكومت را به‏معاويه بسپارد به كفر گراييده است و حتّى نسبت به آن‏حضرت گفتند:"به خدا سوگند اين مرد كافر شده است"!(21) امام حسن‏عليه السلام پس از انعقاد صلح نامه با معاويه براى مردم سخنانى‏ايراد كرد و گفت: "اى مردم! اگر شما در تمام دنيا در پى مردى بگرديد كه جدّش رسول‏خداصلى الله عليه وآله باشد، جز من و برادرم كسى را نمى‏يابيد.
معاويه بر سر حقّى بامن به منازعه برخاست كه ازآنِ من بود، امّا به خاطر صلاح امّت‏وجلوگيرى از خونريزى آن را بدو واگذاردم و شما با من بيعت كرديد كه‏با كسى كه من آشتى كنم شما نيز آشتى جوييد و من چنين صلاح ديدم كه بامعاويه صلح كنم تا آنچه كردم خود حجّتى باشد بر كسى كه اين امر راآرزو مى‏كرد و من مى‏دانم، شايد آزمونى باشد و متاعى براى مدتى چند".
(22) با اين وجود حتّى برخى از اصحاب بزرگ آن‏حضرت نيز بر وى‏اعتراض كردند.
حجر بن عدّى با او گفت: "به خدا قسم دوست داشتم كه‏تو در اين روز وفات مى‏يافتى و ما نيز با تو مى‏مرديم و چنين روزى رانمى‏ديدم.
ما بازگشتيم در حالى كه مجبور به پذيرش آنچه دوست نداشتيم‏شديم و آنان بدانچه دوست مى‏داشتند، شادمان و خوشحال بازگشتند".
به نظر مى‏رسد كه امام مايل نبود در مقابل ديگران به سخن حجر پاسخ‏گويد، امّا همين كه با او خلوت كرد، فرمود: "اى حجر! من سخن تو را در مجلس معاويه شنيدم.
هر كسى، آنچه راكه تو دوست مى‏دارى دوست ندارد و راى‏او همانند راى‏تو نيست.
من جزبراى ابقاى شما تن به چنين كارى ندادم و خداوند متعال هر روز دست‏اندكار امرى است".
(23) سفيان نيز كه يكى از پيروان اميرمؤمنان و امام حسن‏عليه السلام بود، نزدامام حسن آمد، عدّه‏اى در محضر امام مجتبى حضور داشتند.
سفيان‏خطاب به امام گفت: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان! امام پاسخ داد: سلام بر تو اى سفيان.
سفيان در ادامه روايت گويد: از مركوبم پايين جستم و آن را بستم‏وسپس به خدمت امام حسن‏عليه السلام رسيدم آن‏حضرت پرسيد: اى سفيان چه گفتى؟ گفتم: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان.
پدر و مادرم به فدايت، به‏خدا سوگند تو وقتى با اين عصيانگر )معاويه( بيعت كردى و حكومت رابه اين ملعون، فرزند آن زن جگر خواره تسليم نمودى ما را سر افكنده‏ساختى، حال آنكه صد هزار نفر در اختيار تو هستند كه حاضرند دربرابرت بميرند و خداوند كار حكومت را به تو وانهاده است.
امام حسن‏در پاسخ گفت: "اى سفيان! ما اهل بيت، هر گاه به حقّ پى بريم بدان‏تمسك كنيم.
من از على‏عليه السلام شنيدم كه مى‏گفت از رسول‏خداصلى الله عليه وآله شنيدم كه‏مى‏فرمود: روزها وشبها سپرى نشود تا آنكه كار اين امّت بر مردى كه‏سرينى پهن وگلويى گشاده دارد وهرچه مى‏خورد سير نمى‏شود، جمع‏آيد.
خداوند به او نمى‏نگرد و نمى‏ميرد مگر آنكه هيچ پوزش خواهى درآسمان و هيچ ياورى در زمين ندارد.
اين مرد همان معاويه است و من‏مى‏دانم كه خداوند خود تمام كننده كار خويش است".
سپس مؤذن‏بانگ‏برداشت‏وما به‏طرف كسى‏كه شير شترش‏را مى‏دوشيد،رفتيم، آن‏حضرت كاسه‏اى گرفت و همان طور ايستاده نوشيد و سپس مرانيز از آن نوشانيد و با هم به سوى مسجد رفتيم.
آن‏حضرت به من فرمود: "اى سفيان چه شد كه آمدى؟ گفتم: به خدايى كه محمّد را به هدايت‏و دين حق مبعوث كرد، محبّت شما موجب شد تا بيايم.
فرمود: پس مژده‏باد بر تو اى سفيان كه من از على‏عليه السلام شنيدم كه مى‏فرمود از پيامبرصلى الله عليه وآله‏شنيدم كه مى‏گفت: اهل بيت من و دوستدارانشان مانند اين دو )انگشتان‏سبابه خود را نشان داد( يا اين دو )انگشتان سبابه و انگشت وسط خود رانشان داد( بر حوض، بر من وارد مى‏شوند.
در حالى كه يكى از آن دو برديگرى برترى دارد.
شاد باش اى سفيان كه دنيا نيكوكار و گنهكار را در برمى‏گيرد تا آنكه خداوند پيشوايى حقّ‏از خاندان محمّدصلى الله عليه وآله را مبعوث كند".
گاهى اوقات حتّى امام حسن‏عليه السلام، اصحاب خود را به بيعت با معاويه‏فرمان مى‏داد.
از جمله روزى قيس‏بن سعد بن‏عباده‏انصارى، رئيس "شرطةالخميس"، كه به وسيله امام على بنيان نهاده شده بود، بر معاويه داخل‏شد.
معاويه به او گفت: بيعت كن.
قيس به امام حسن نگريست و پرسيد:اى ابو محمّد! آيا بيعت كنم؟ معاويه گفت: آيا دست بردار نيستى؟به‏خدا سوگند من.
.
(24) قيس گفت: هيچ كارى نمى‏توانى بكنى به خدا قسم اگر بخواهم مى‏توانم‏نقض بيعت كنم.
آنگاه امام حسن‏عليه السلام به سوى قيس رفت و به او گفت: قيس بيعت كن.
قيس نيز از گفته امام اطاعت كرد.
(25)
موضع گيريهاى تابناك‏

امام ميوه‏هاى صلح را مى‏چيند هدف اصلى امام حسن از انعقاد صلح با معاويه در واقع افشا كردن‏ماهيّت آن مرد نيرنگ باز و نابود كردن حكومت استوار شده بر ارزشهاى‏جاهلى او بود.
امام حسن‏عليه السلام مى‏خواست از نو صفوف مخالفان را نظم‏بخشد و از هر فرصتى براى برانگيختن روح ايمان و تقوا در مردم‏بهره‏بردارى كند.
در زير به برخى از موضعگيريهاى درخشان آن امام در مقابل معاويه‏خواهيم پرداخت.
در واقع اين موضعگيريها، تاج و تخت معاويه رامى‏لرزاند و روش مقاومت را به مخالفان حكومت مى‏آموخت: الف - اندكى پس از برقرارى صلح، معاويه براى ايراد سخنرانى بر منبرنشست و گفت: حسن بن على مرا شايسته خلافت تشخيص داد و خود راسزاوار اين امر ندانست.
امام حسن‏عليه السلام نيز در آن مجلس حضور داشت و يك پله پايين‏تر ازمعاويه نشسته بود.
چون سخنان معاويه به پايان رسيد، آن‏حضرت‏برخاست و خداى را بدانچه شايسته بود، ستود و آنگاه از روز مباهله يادكرد و فرمود: "پس رسول خداصلى الله عليه وآله از خلايق، پدرم و از فرزندان من و برادرم و اززنان مادرم را بياورد.
(26) ما اهل و دودمان او هستيم.
او از ماست و ما ازاوييم.
و چون آيه تطهير(27) نازل شد، رسول خداصلى الله عليه وآله ما را در زير عباى‏خيبرى ام سلمه )رض( گرد آورد و آنگاه فرمود: بار خدايا! اينان اهل‏بيت و دودمان منند.
پس پليدى را از ايشان بزداى و آنها را پاك كن.
درزير اين عبا جز من و برادر و پدرم و مادرم كس ديگرى نبود و در مسجدهيچ كسى اجازه جنب شدن نداشت و هيچ كس را حقّ به دنيا آمدن در آن‏نبود مگر پيامبرصلى الله عليه وآله و پدرم و اين كرامتى بود از جانب خداوند به ماوشما خود جايگاه ما را در نزد رسول خداصلى الله عليه وآله ديده بوديد.
همچنين آن‏حضرت فرمان داد تا درهايى را كه به روى مسجد گشوده‏مى‏شد ببندند مگر درب خانه ما را.
برخى در اين باره از حضرتش پرسش‏كردند و وى فرمود: من از جانب خود نمى گويم كه كدام در را ببنديدوكدام را بگشاييد، بلكه خداوند به بستن و گشودن اين درها فرمان‏داده است.
اينك معاويه پنداشته است كه من او را شايسته خلافت دانسته و خودرا سزاوار آن ندانسته‏ام.
او دروغ مى‏گويد.
ما در كتاب خدا و بر زبان‏پيامبرش نسبت به مردمان اولى‏ هستيم.
اهل بيت همواره و از زمانى كه‏خداوند، پيامبرش را به سوى خود برد، زير ستم بوده‏اند.
پس خداوندميان ما و كسانى كه حقّ ما را به ستم گرفته و بر گردن ما بالا رفته‏اندومردم را بر ضدّ ما شورانده وسهم ما را از "فى‏ء"(28) بازداشته و مادر ما رااز حقّى كه رسول خداصلى الله عليه وآله براى او قرار داده بود، محروم كرده‏اند،داورى فرمايد.
به خدا سوگند ياد مى‏كنم كه اگر مردم به هنگامى كه رسول خداصلى الله عليه وآله‏آنان را ترك گفت با پدرم بيعت مى‏كردند، همانا آسمان باران رحمتش رابر آنان فرو مى‏باريد و زمين بركتش را از آنان دريغ نمى‏داشت.
وتو اى‏معاويه! در اين خلافت طمع نمى‏كردى.
چون اين خلافت از جايگاه اصلى‏خود برون آمد، قريش بر سر آن جدال كردند و آزادشدگان )طلقاء(وفرزندان آنان، يعنى تو ويارانت، در آن طمع كرديد.
در حالى كه رسول‏خداصلى الله عليه وآله فرمود: كار هيچ امّتى تباه نشد مگر آنكه مردى در ميان آنان به‏حكومت رسيد كه عالمتر از او نيز يافت مى‏شد، امّا وى آن امّت را به‏درجات پست‏تر سوق مى‏دهد تا بدانجايى رسند كه از آن گريخته بودند.
بنى اسرائيل با آنكه مى‏دانستند هارون جانشين موسى است، امّا او را رهاكردند و پيرو سامرى شدند.
اين امّت نيز پدر مرا وانهادند و با ديگرى‏دست بيعت دادند.
حال آنكه خود از رسول خداصلى الله عليه وآله شنيده بودند كه به‏پدرم مى‏فرمود: "تو نسبت به من همچون هارونى نسبت به موسى، جزآنكه پيامبر نيستى".
اينان خود ديده بودند كه رسول خداصلى الله عليه وآله پدرم را درروز غدير خم منصوب كرد و بديشان فرمود كه شاهدان، غايبان را از اين‏موضوع آگاه سازند.
رسول خداصلى الله عليه وآله از قوم خويش گريخت در حالى كه آنان را به خداى‏تعالى مى‏خواند تا آنكه در غارى وارد شد و اگر ياورانى مى‏يافت هرگزنمى‏گريخت وهنگامى كه آنانرا دعوت كرد، پدرم دستش را در دست‏پيامبر نهاد و به فرياد او رسيد به هنگامى كه فرياد رسى نداشت.
پس‏خداوند هارون را در گشايشى، قرار داد در زمانى كه او را ناتوان گرفتندونزديك بود بكشندش و خداوند پيامبرصلى الله عليه وآله را در گشايشى قرار داد.
هنگامى كه وى به غار قدم نهاد و يارانى نيافت و پدرم و من نيز درگشايشى از خداى هستيم به هنگامى كه اين امّت ما را تنها و بى ياورگذارد و با تو بيعت كرد.
اى معاويه: آنچه گفتم تماماً نمونه‏ها و سنّت‏هابود كه يكى از پس ديگرى روى مى‏دهد.
اى مردم! به راستى كه اگر شمابين مشرق و مغرب جهان را بكاويد كه مردى را بيابيد كه زاده پيامبرى‏باشد، به جز من و برادرم كس ديگرى را نمى‏يابيد و من با اين )معاويه(بيعت كردم و اگر چه مى‏دانم كه اين آزمونى است براى شما و متاعى است‏تا روزگارى چند".
(29) ب - يك بار ديگر معاويه بر فراز منبر رفت و به اميرمؤمنان‏عليه السلام‏ناسزا گفت.
امام حسن كه در آن مجلس حضور داشت.
با معاويه به‏مجادله پرداخت و او را در برابر ديدگان مردم رسوا كرد.
در اين باره درروايت آمده است: "پس از آنكه پيمان نامه صلح امضا شد، معاويه به كوفه رفت و چندروزى در آنجا اقامت گزيد.
چون كار بيعت با وى به پايان رسيد براى‏مردم به سخنرانى ايستاد و از اميرمؤمنان على ياد كرد و به او و سپس به‏امام حسن ناسزا گفت.
حسن و حسين‏عليهما السلام در آن مجلس حضور داشتند.
پس حسين برخاست تا سخنان معاويه را پاسخ گويد، امام حسن دست اورا گرفت و بر جايش نشاند وسپس خود برخاست و فرمود: اى كسى كه ازعلى ياد مى‏كنى.
من حسن هستم و على پدر من‏است وتو معاويه‏اى وپدرت‏صخر است.
مادر من فاطمه و مادر تو هند است و پدر بزرگ من رسول‏خداصلى الله عليه وآله و نياى تو حرب است و مادر بزرگ من خديجه و مادر بزرگ توقتيله است.
پس لعنت خداى بر گمنام‏ترين، پست نژادترين و بد قوم ترين‏و ديرينه‏ترين كافر و منافق ما باد! عدّه‏اى از كسانى كه در مسجد حضورداشتند در پى اين دعا گفتند: آمين آمين".
(30) ج - در شام، جايى كه معاويه بيست سال پايگاه خلافتش را در آنجانهاده بود و دروغهاى جديدى بر اسلام مى‏بست، به طورى كه نزديك بودتا آيين تازه‏اى به وجود آورد، امام حسن مجتبى به مخالفت با نظام فاسداو برخاست و اعلام كرد كه من و خط سيرم، براى رهبرى مسلمانان بهترو شايسته‏تر مى‏باشيم.
تاريخ اين حادثه را چنين بازگو مى‏كند: روايت كرده‏اند كه عمرو بن عاص به معاويه گفت: حسن بن على‏مردى ناتوان و عاجز است و چون بر فراز منبر رود و مردم به او بنگرندخجل مى‏شود واز گفتن باز مى‏ماند.
اى كاش به او اجازه سخن دهى.
پس‏معاويه به امام حسن گفت: اى ابو محمّد! اى كاش بر منبر مى‏نشستى و مارا اندرز مى‏گفتى! امام برخاست و ستايش خداى را به جا آورد و بر او درود فرستاد.
وسپس فرمود: "هر كه مرا مى‏شناسد، مى‏داند كه كيستم و آنكه مرا نمى‏شناسد بداندكه من حسن پسر على و پسر بانوى زنان، فاطمه دخت رسول خداصلى الله عليه وآله‏هستم.
من فرزند رسول خدايم، من فرزند چراغ تابانم، من فرزند مژده‏بخش و بيم دهنده‏ام، من فرزند كسى هستم كه به رحمت براى جهانيان‏مبعوث شد.
فرزند آن كس كه به سوى جن و انس مبعوث شد منم، فرزندبهترين خلق خدا پس از رسول خدا.
منم، فرزند صاحب فضايل منم،فرزند صاحب معجزات و دلايل، منم فرزند اميرمؤمنان، منم كسى كه ازرسيدن به حقش بازداشته شده، منم يكى از دو سرور جوانان بهشتى.
منم‏فرزند ركن و مقام، منم فرزند مكّه و منى، منم فرزند مشعر و عرفات".
معاويه از شنيدن اين سخنان به خشم آمد و گفت: دست از اين سخنان‏بردار و براى ما از خرماى تازه بگو.
امام‏عليه السلام در پاسخ او فرمود: باد آن راآبستن كند و گرما آن را بپزد و خنكى شب خوشبويش گرداند.
آنگاه دنبال‏سخن خود را گرفت و ادامه داد: "منم فرزند شفيع مطاع، منم فرزند كسى كه قريش در برابرش تسليم‏شدند.
منم فرزند پيشواى مردم و فرزند محمّد رسول خداصلى الله عليه وآله ".
معاويه ترسيد كه مردم با شنيدن اين سخنان، به آن‏حضرت متمايل‏شوند، از اين رو گفت: اى ابو محمّد! پايين بيا.
آنچه گفتى كافى است.
امام حسن از منبر پايين آمد.
معاويه به او گفت: فكر كردى در آينده‏خليفه خواهى شد؟ تو را با خلافت چكار؟! امام حسن به او فرمود: "خليفه كسى است كه بر طبق كتاب خدا و سنّت رسول خدا رفتار كندنه كسى كه با زور خليفه شود و سنّت رسول را تعطيل كند و دنيا را پدرومادر خود گيرد و حكومتى را صاحب شود كه اندكى از آن كام جويدوسپس لذّتش تمام شود و رنج و دردش باقى بماند".
آنگاه امام حسن ساعتى خاموش ماند و سپس پيراهنش را تكاندوبرخاست كه برود، امّا عمرو بن عاص به وى گفت: بنشين، من از توپرسشهايى دارم.
امام فرمود: هر چه مى‏خواهى بپرس.
عمرو پرسيد: مرا از معانى كرم‏و يارى و مروّت آگاه گردان.
پس امام حسن فرمود: "كرم، اقدام به نيكى و بخشش پيش از درخواست است.
يارى دفاع ازناموس و بردبارى در هنگام سختيهاست و مروّت آن است كه مرد دين‏خود را حفظ كند و نفس خود را از پليديها دور دارد و حقوقى را كه برگردن دارد ادا كند و با بانگ رسا سلام گويد".
همين كه امام حسن‏عليه السلام بيرون رفت، معاويه عمرو را به باد نكوهش‏گرفت وگفت: شاميان را فاسد كردى.
عمرو گفت: دست نگه‏دار.
شاميان‏تو را به خاطر دين و ايمانت دوست ندارند، بلكه تو را به خاطر دنيادوست دارند تا نصيبى از تو بدانها برسد.
شمشير و پول هم كه در دست‏توست، بنابر اين سخن حسن چندان تأثيرى در آنها ندارد.
(31)

حركت به سوى مدينه‏ امام حسن مجتبى چند ماهى در كوفه اقامت گزيد و سپس از آن دياررخت بركشيد.
با رفتن امام از كوفه، خير نيز از آن شهر كوچ كرد.
درهمان روزهايى كه آن‏حضرت از كوفه بيرون رفت، طاعون سختى در آن‏شهر شيوع يافت و شمار بسيارى از كوفيان و حتّى والى آن شهر، وليد بن‏مغيره، در اثر ابتلا به بيمارى طاعون از دنيا رفتند.
چون امام حسن‏عليه السلام به مدينه رسيد، مردم مدينه به گرمى ازآن‏حضرت استقبال كردند.
امام در آن ديار بر ضدّ معاويه و توطئه‏هايش‏عليه مسلمانان، به جنگ سرد متوسّل شد.
تا آنجا كه پس از يك سال به‏شام، پايتخت خلافت اسلامى در آن روز رفت و در آنجا مردم را به‏نهضتى كه براى به ثمر رساندن آن خلق شده و براى آن قيام كرده و با آن‏زندگى كرده بود، يعنى احقاق حقّ ونابودى باطل، دعوت كرد.
امام حسن در اين مسافرت تبليغى به مردم شام تفهيم كرد كه معاويه بااين تبليغات گمراه كننده، براى خلافت و رهبرى مسلمانان شايستگى‏ندارد ومى‏خواهد مردم را به همان جاهليّت روزگار پدرش باز گرداندومردم را به بندگى بكشاند و خون آنان را بمكد و براى او مهم نيست كه‏مردم پس از اين، نيكبخت شوند يا تيره روز.
از اين رو شگفت آور نيست اگر مى‏بينيم تمام كسانى كه گرد معاويه رامى‏گرفتند و از انديشه‏هاى او هوادراى مى‏كردند و جان خود را در گرودعوت او مى‏گذاشتند، همه از كسانى بودند كه پيش از اين خود ياخانواده‏شان به گرد ابوسفيان جمع مى‏آمدند و از انديشه‏هاى او دفاع‏مى‏كردند، زيرا معاويه در حقيقت رهبرى حزب اموى را بر عهده داشت‏كه پيش‏از وى پدرش، ابوسفيان، آن را با همان مفاهيم و عادت و رفتارهدايت مى‏كرد.
همچنين نبايد در شگفت شويم هنگامى كه مى‏بينيم ياران امام حسن‏كسانى هستند كه پيش از اين با ابوسفيان و حزبش سر ستيز داشتند و ازارزشهاى مكتب دفاع مى‏كردند.
در واقع حركت معاويه، واكنش جاهلانه‏اى بود بر ضدّ انتشار مكتب‏اسلام واين حركت با روم پيوندى كامل داشت.
معاويه بر كسانى مانند عمرو بن عاص، زياد بن ابيه، عتبة بن‏ابوسفيان، مغيرة بن شعبه و افراد ديگرى همانند آنها كه چهره‏هايشان ياچهره‏هاى قبايلشان در جنگهاى بدر و خندق بر ما آشكار مى‏شود، تكيّه‏كامل داشت.
او همچنين بر نصارا كه نيرويى متنابهى در حكومت اموى‏براى خود دست و پا كرده بودند، متّكى بود.
او هر شب، مجمعى تشكيل مى‏داد وعدّه‏اى اخبار جنگهاى گذشته را،بويژه تجارب روم در جنگهاى سياسى را، بر او مى‏خواندند و وى درجنگهاى سياسى خود شيوه‏هاى آنان را به كار مى‏بست.
از اينجا در مى‏يابيم كه جنگ ميان اميرمؤمنان على بن ابى‏طالب يافرزندش امام حسن با معاويه، تنها بر سر حكومت يا جنگ ميان دوحزب در محدوده مملكت اسلامى نبوده است بلكه اين جنگ را بايدجدالى آشكار ميان كفر كه به گونه‏اى خزنده در پيش روى بود، و اسلام‏ناب قلمداد كرد.
از همين روست كه امام حسن براى رويارويى در اين‏جنگ، شيوه‏اى مخصوص به كار مى‏گيرد.
او با مسافرت به شام، پايتخت‏خلافت معاويه، تصميم مى‏گيرد دعوت خود را آشكارا مطرح كند.
وى‏براى آن كه حقّ را استوار دارد، جان خود را در راه آن گذارد و طبيعى بودكه شاميان به او كه رهبرى مخالفان حكومت آنان و نيز رهبرى جنگ‏مخالفت با سياستهايشان را در دست داشت، توجّه مى‏كردند و به ناچاربسيارى از آنان به سويش جذب مى‏شدند.
آن‏حضرت‏عليه السلام نيز در اين هنگام‏فرصت مى‏يافت تا پيام خود را به گوش آنان برساند و شيشه عمر سياسى‏معاويه را درهم شكند و خوابهاى جاهلى‏وار او را از هم بگسلد.
صفحات تاريخ، بسيارى از خطبه‏هاى آن‏حضرت را كه براى شاميان‏ايراد كرده بود، در خود ثبت كرده است.
اين خطبه‏ها در جان اهل شام‏تأثير به سزايى داشت تا آنجا كه هواخواهان معاويه به نزد او رفتندو گفتند: حسن، ياد و نام پدرش را زنده كرد.
او سخن مى‏گويد و مردم‏تصديقش مى‏كنند، فرمان مى‏دهد و مردم فرمانش مى‏برند و پيروان بسياريافته است و اين وضع اگر ادامه يابد، كار بالا خواهد گرفت و خطراتى ازجانب او همواره ما را تهديد خواهد كرد.


سياست امام و حكومت معاويه‏ امام حسن مجتبى‏عليه السلام بدين سان رهبرى جناح سياسى نيرومندى را برضدّ معاويه به عهده گرفت.
آن‏حضرت پيروانش را در هر گوشه و كنارى‏رهبرى مى‏كرد و صفوف آنان را نظم مى‏بخشيد و استعدادهايشان را بارورمى‏ساخت ودر برابر ستيزه‏گريها و فريبهاى معاويه، از آن دفاع مى‏كرد.
همچنين در همان زمان، آن‏حضرت به نشر فرهنگ اسلامى در سر تا سرمملكت اسلامى، از طريق نامه يا گروهى از شاگردان برجسته‏اش كه خودامور مادى و معنوى آنان را بر عهده گرفته بود و آنان را به اين سوى و آن‏سوى مى‏فرستاد و يا از طريق خطبه‏هايى كه در ايام حج و غير آن ايرادمى‏كرد، همّت مى‏گمارد.
از اين راه جريان فرهنگى اصيل امت را رهبرى‏ميكرد.
از همين جاست كه مى‏توان پى‏برد كه چرا آن‏حضرت مدينه منوره‏را به عنوان وطن دائِمِ خود برگزيد، زيرا در آن شهر گروهى از انصار و نيزكسان ديگرى بودند كه امام مى‏توانست با ارشاد و راهنمايى آنان، راهى‏براى هدايت امّت بگشايد، چرا كه انصار و فرزندان آنان از نظر فكرى،مقتداى مسلمانان به شمار مى‏رفتند.
بنابر اين هر كس كه به رهبرى انصاردست مى‏يافت مى‏توانست عملاً رهبرى امّت را به دست گيرد.


شهادت فرجامى شايسته‏ سياست خردمندانه امام حسن‏عليه السلام و جايگاه والاى او در ميان امّت،معاويه را واداشت تا در قدرت خويش نسبت به مخالفت با آن‏حضرت‏وناشايستگى‏اش در تكيه زدن بر مسند خلافت به ترديد افتد، زيرا اوگامى مخالف با مصالح خدا يا امّت بر نمى‏داشت مگر آنكه امام حسن‏ودرپى او امّت اسلامى بر وى اعتراض مى‏كردند.
از اين رو كوششهاى‏معاويه با شكست مواجه شده و آرزوهايش به تباهى گراييده بود.
بنابراين در پى يافتن چاره‏اى بر آمد كه او را تا اندازه بسيارى موفّق گرداند.
اين‏چاره، ريختن خون امام حسن از طريق زهرى بود كه براى همسر امام‏فرستاده بود.
پيش از اين گفتيم كه در منطق معاويه، ارتكاب هر جنايتى توجيه‏شده به شمار مى‏آمد.
بنابر تعبير سخيف وى، خداوند سپاهيانى در عسل‏داشت.
هرگاه كه او از كسى ناخشنود مى‏شد مقدارى از عسل را به زهرمى‏آميخت و وى را بدين حيله از ميان بر مى‏داشت.
معاويه اين حيله را چند بار عليه امام حسن‏عليه السلام نيز آزمايش كرد، امّااين‏زهر در آن‏حضرت كارگر نيفتاد و كوشش معاويه با شكست مواجه شد.
از اين رو معاويه به پادشاه روم نامه‏اى نوشت و از وى درخواست كرد كه‏زهرى كشنده برايش ارسال دارد.
پادشاه روم در پاسخ معاويه گفت: درآيين ما روا نيست در كشتن كسى كه با ما سر ستيز ندارد، همكارى كنيم.
معاويه در پاسخ به او پيغام داد.
اين مرد )امام حسن( فرزند كسى است كه‏در ديار تهامه خروج كرد(32) و خواستار سرزمين پدرت شد.
من مى‏خواهم‏او را با زهر از ميان بردارم تا مردم و كشور را از شرّ او آسوده سازم.
پادشاه روم آن زهر كشنده را براى معاويه فرستاد و معاويه نيز آن رابه وسيله جعده، همسر خيانتكار امام حسن‏عليه السلام، كه به خاندانى بد كارانتساب داشت،(33) به آن‏حضرت نوشانيد.
چهل يا شصت روز از نوشيدن زهر گذشت وقتى آن‏حضرت تمام‏بوصاياى خود را به برادرش امام حسين باز گفت و دانست كه مرگش‏فرارسيده است، با خداوند به راز و نياز پرداخت و گفت: "بار خدايا من خود را در بارگاه تو مى‏پندارم.
اين گرانترين حالت بر من‏است كه تا كنون بمانند آن دچار نيامده‏ام.
خداوندا مرگم را با من مأنوس گردان‏و تنهايى‏ام را در آرامگاهم با من انس ده.
شربت‏او )معاويه( در من اثرگذاشت به خدا سوگند او به وعده‏اى كه داده بود وفا نكرد و آنچه را كه گفته بود،راست نبود".
آنگاه تا هنگام پيوستن به "رفيق اعلى‏" آياتى از قرآن مجيد را زمزمه‏كرد.


تشييع پيكر پاك آن‏حضرت‏ مدينه منوره براى تشييع جنازه فرزند دختر گرامى رسول خداصلى الله عليه وآله ،كسى كه از هيچ اقدامى در جهت مصالح آنان فرو گذار نكرد، به پاخاست.
تشييع كنندگان پيكر پاك آن‏حضرت را بر دوش گرفتند و او را به حرم‏نبوى مى‏بردند تا اورا در آنجا به خاك سپارند يا بنابر وصيّتى كه امام كرده‏بود با او تجديد ميثاق كنند.
عايشه نيز بر استرى سياه و سفيد سوار بود و ازبنى‏اميّه خواست كه بيرون شوند.
آنان نيز به طرف صفوف شكوهمندتشييع كنندگان مهاجر و انصار، بنى هاشم و ديگر مردم مؤمن مدينه‏آمدند.
عايشه فرياد زد: پروردگارا! جنگ بهتر از آرامش است.
آياعثمان در جايى دور از مدينه به خاك سپرده شود و حسن در كنار جدش؟! سپس در ميان بنى هاشم فرياد زد: فرزندتان را دور كنيد و او را ازاينجا ببريد كه شما قومى دشمن و مخالفيد! اگر امام حسن به برادرش امام‏حسين وصيّت نكرده بود كه در تشييع جنازه‏اش اجازه خونريزى ندهد واگر حسين در ميان آنان بانگ نداده بود كه "اى بنى هاشم شما را به خداكه وصيّت برادرم را پايمال مكنيد او را به سوى بقيع بريد كه خود اوگفت: اگر مرا از به خاك سپارى در كنار جدّم بازداشتند، با كسى نستيزيدو مرا در بقيع، در كنار مادرم، دفن كنيد"، بنى هاشم زمين را از لوث‏وجود بنى اميّه پاك مى‏كردند.
جسارت بنى‏اميّه تا آنجا بالا گرفت كه حتّى‏پيش از باز گرداندن جنازه به سوى بقيع، اقدام به تير باران جسد كردند به‏طورى كه هفتاد تير فقط بر پيكر پاك آن‏حضرت فرو رفته بود.
تشييع كنندگان، پيكر امام حسن‏عليه السلام را به سوى بقيع بردند و در ميان‏جمعيّت انبوه مردم او را در مكانى كه هم اكنون زيارتگاه آن‏حضرت‏است، به خاك سپردند.
سبط اكبر رسول خدا اينچنين پاك و مظلوم زيست و اينچنين حقّ او راپايمال كردند.
و اينچنين مظلومانه به شهادت رسيد.
درود خدا بر او باد تا زمانى كه شب و روز پاينده است.

ويژگيهاى والاى اخلاقى‏

خدا پرست و زاهد: 1 - امام حسن‏عليه السلام، 25 بار پياده حج گزارد.
در حالى كه شترانش ازپيش روى آن‏حضرت حركت مى‏كردند و هر گاه گروهى از مردم از كنارآن‏حضرت عبور مى‏كردند، براى احترام به مقام والا و جايگاه بزرگ وى‏از مَركبهاى خود فرود مى آمدند تا آنجا كه امام مجبور شد، مسير خود رااز جاده اصلى تغيير دهد و از بى راهه برود تا بتواند در مقابل خداوندكاملاً فروتنى پيشه كند.
2 - هر گاه خداى را ياد مى‏كرد، مى‏گريست و اگر در حضورش از قبرسخن مى‏رفت اشك مى‏ريخت و چون درباره قيامت سخن مى‏گفتند گريه‏مى‏كرد و اگر از صراط سخن به ميان مى‏آمد اشك مى‏ريخت و چون درمحضرش از حضور خلايق در پيشگاه خداوند مقتدر سخن مى‏رفت‏واينكه هر كس در آنجا به كار خود مشغول است و هيچ كس در آن روزنمى‏تواند ديگرى را بى نياز كند، ناگهان از ترس فريادى مى‏كشيد و ازشدّت بيم و هراس از هوش مى‏رفت.
وقتى از بهشت و دوزخ سخن مى‏گفت، چون بى گناهان، مضطرب‏مى‏شد واز خدا خواستار بهشت مى‏شد و از آتش بدو پناه مى‏برد.
هنگامى كه وضو مى‏ساخت چهره‏اش زرد مى‏شد و زانوانش به لرزه‏مى‏افتاد و چون براى نماز برمى‏خاست، زردى رخسار و لرزش زانوانش‏بيشتر مى‏شد.
3 - تمام دارايى‏اش را سه بار با خدا تقسيم كرد.
.
بدينگونه كه نصف‏آنرا بخشيد ونصف ديگر را براى خود نگه داشت و دوبار در راه خداتمامى دارائيش را انفاق كرد به طورى كه از دارايى‏اش هيچ چيز باقى نماند.
4 - در همه احوال، از روى بيم و اميد، زبانش به ذكر خداوندعزّوجلّ گويا بود.
5 - معاصران آن‏حضرت درباره وى گفته‏اند: او عابدترين و زاهدترين‏مردم روزگار خود بود.
زهد آن‏حضرت، آن چنان بارز و مشخص بود كه حتّى برخى ازنخستين نويسندگان همچون محمّد بن على بن حسين بن بابويه )متوفى‏381 ه( كتابى مستقل در باره آن نوشته‏اند.
(34)

با ابهّت و دوست داشتنى: 1 - يكى از توصيفگران وى گفته است: هيچ كس او را نديد جز آن كه‏تحت تأثير ابهّت وى قرار گرفت و هر كس با او رفت و آمد كرد محبّت وى‏را بر دل گرفت.
هر گاه دوست يا دشمنش با وى سخن مى‏گفتند، شنيده‏نشد كه در سخن گفتن به آنان گستاخى كند يا سخنى گزاف بگويد.
درباره شمايل آن‏حضرت نيز گفته‏اند: هيچ كس از حسن بن على‏عليه السلام ازنظر خلقت و اخلاق و سيرت و سرورى به رسول خداصلى الله عليه وآله شبيه‏تر نبود.
همچنين در خصوص ويژگيهاى ظاهرى وى گفته‏اند: سيمايش سپيدبود واندكى به سرخى مى‏زد چشمانى سياه و فراخ داشت.
گونه‏هايش لاغربود.
ريشش انبوه و موهايى مجعّد داشت گردنش گويى تُنگى نقره‏اى بود.
هيكلى زيبا داشت و چهارشانه و درشت استخوان بود.
چندان اهل مجادله‏و ستيز نبود.
قامتى ميانه داشت نه بلند بود و نه كوتاه و چهره‏اى مليح‏داشت و از خوش سيماترين مردمان بود.
2 - امام حسن نزد تمام مردم محبوب بود.
دور و نزديك به وى احترام‏مى‏گذاشتند.
يكى از مظاهر عمومى محبوبيّت وى آن بود كه بر در سرايش‏در مدينه فرشى برايش مى‏گستردند و آن‏حضرت در همانجا مى‏نشست‏ونيازهاى مردم را برآورده مى‏ساخت و مشكلاتشان را حل مى‏كرد.
هركس كه از آنجا مى‏گذشت اندكى درنگ مى‏كرد تا سخن آن‏حضرت رابشنود و چهره‏اش را ببيند و ياد سيماى رسول گرامى اسلام در ذهنش جان‏گيرد.
مردم بسيارى گرداگرد امام‏عليه السلام را فرا مى‏گرفتند و راه عبورسواركاران گرفته مى‏شد و چون امام از اين امر آگاه مى‏شد برمى‏خاست تامبادا راه ديگران را بند آورد.
3 - محمّد بن اسحاق درباره وى گويد: هيچ كس پس از رسول‏خداصلى الله عليه وآله‏مانند حسن بن على به قله شرافت نرسيد.
4 - زبير نيز در باره آن‏حضرت مى‏گويد: به خدا زنان از پديد آوردن‏كسى چون حسن بن على ناتوانند.
5 - ابن عبّاس، به منظور نشان دادن تواضع خود، افسار شتران حسن‏وحسين را به دست مى‏گرفت.
مردم نيز از مراتب خضوع ابن عبّاس نسبت‏به آن دو به خوبى آگاه بودند.
ابن عبّاس عنان شتران آن دو را مى‏گرفت‏وهمچون كسى كه براى اين كار پول مى‏گرفت، شتران آنان را به جلومى‏برد، ابن عبّاس در حقّ امام حسين نيز چنين مى‏كرد.
روزى مدرك بن‏زياد وى را در اين حالت ديد.
بسيار شگفت زده شد، زيرا مى‏ديد كه استادمفسران تا اين حد به حسين بن على احترام مى‏گذارد.
پس به ابن عبّاس‏رو كرد و با تعجّب گفت: تو از اينان پيرترى آنگاه عنان مَركَبِشان رامى‏گيرى؟! ابن عبّاس بر وى نهيب زد و گفت: اى فرو مايه! مگر نمى‏دانى‏كه اينان كيستند؟ اين دو، فرزندان رسول خدايند.
آيا اينان همان كسانى‏نيستند كه خداوند به واسطه آنها به من نعمت گرفتن عنان مركبشان راارزانى داشته و در برابرشان فروتنى كنم؟! 6 - پيش از اين نيز گفته شد كه چون آن‏حضرت به عزم گزاردن حج باپاى پياده راهى مكّه مى شد، وقتى مردم وى را مى‏ديدند از مركبهاى خودفرود مى‏آمدند و در كنار آن‏حضرت راه مى‏رفتند و تا وقتى وى راه خود رااز آنان جدا نمى‏كرد، بر مركوبهاى خود سوار نمى‏شدند.


بخشنده و بزرگوار: 1 - مردى نيازمند نزد آن‏حضرت آمد، امّا از حاضران خجالت مى‏كشيدكه نياز خود را با امام‏عليه السلام بازگو كند.
امام به او فرمود: نيازت را بر كاغذى‏بنويس وآن را به ما بده.
چون مرد نيازش را نوشت و امام آن را خواند، باتواضع تمام دو برابر آنچه را كه مرد طلب كرده بود، به وى بخشيد.
برخى‏كه شاهد اين صحنه بودند، عرض كردند: اى فرزند رسول خدا! اين‏يادداشت چه پر بركت بود! امام حسن به آنان فرمود: بركت اين ورقه‏براى ما بيشتر است، زيرا خداوند ما را شايسته انجام كار نيك قرار داده‏است.
آيا نمى‏دانيد كه كار خير آن است كه بدون درخواست انجام شود،امّا اگر پس از آن كه فرد نيازش را به تو باز گفت و توبدو چيزى بخشيدى‏در واقع بخشش تو در ازاى آبروى او بوده است وچه‏بسا او شب را دربسترش با بى تابى و نگرانى به صبح رسانده و در ميان بيم و اميد غوطه‏خورده است كه آيا فردا اندوهناك و شكست خورده بازش مى‏گردانند يابا خوشحالى و سرور؟ پس او به نزد تو مى‏آيد در حالى كه زانوانش‏مى‏لرزد و دلش از ترس لبريز شده است.
پس اگر تو حاجت وى را در ازاى‏آبرويش روا دارى اين براى او بسى بزرگتر از كار خيرى است كه در حقّ اوانجام داده‏اى.
2 - مردى نزد آن‏حضرت آمد و از وى كمك خواست.
امام‏عليه السلام پنجاه‏هزار درهم و پانصد دينار به او بخشيد و به وى فرمود: حمّالى بياور تا اين‏پولها را با خود ببرد.
مرد حمّالى حاضر كرد پس امام رداء خود را به حمّال‏بخشيد وفرمود: اين هم كرايه حمّال.
3 - اعرابى به قصد عرض حاجت نزد امام حسن آمد.
آن‏حضرت به‏اطرافيان خود فرمود: آنچه در خزانه است بدو ببخشيد.
چون به خزانه‏رفتند بيست هزار درهم در آن يافتند و پيش از آنكه آن مرد نياز خود رامطرح كند، تمام آن مبلغ را به وى بخشيدند.
اعرابى از چنين عملى شگفت‏زده شد و گفت: سرورم! چرا اجازه ندادى تا نيازم را باز گويم و تو رابستايم؟! پس امام در پاسخ وى دو بيت زير را خواند: - ما مردمانى هستيم كه بخشش ما فراوان و تازه است و اميد و آرزو درآن سيراب مى‏گردند.
- نفسهاى ما پيش از آنكه سائل، نياز خود را مطرح كند به وى‏مى‏بخشند از ترس آنكه مباد آبروى خواهنده بريزد.
4 - سالى آن‏حضرت به همراه برادرش امام حسين و عبداللَّه بن جعفرعازم سفر حج شدند.
در ميان راه از اسباب و اثاثيه خود غافل شدند و آنهارا از دست دادند.
هر سه گرسنه و تشنه بودند تا آنكه پير زنى را درخيمه‏اى ديدند.
پس از او آب خواستند.
پير زن گفت: اين گوسفند، شيرش‏را بدوشيد و از گوشت آن بخوريد.
آنگاه سر گوسفند را بريد و كبابى براى‏آنها فراهم ساخت.
چون هر سه غذا خوردند به پير زن گفتند: ما از قبيله‏قريشيم كه اكنون به سوى مكّه مى‏رويم چون از حج بازگشتيم به سوى مابيا تا درباره تو نكويى كنيم.
روزها گذشت و پير زن به تنگدستى مبتلا شدپس به سوى مدينه منوره حركت كرد.
امام حسن همين كه چشمش به پيرزن افتاد، او را شناخت و پرسيد: آيا مرا مى‏شناسى؟ پير زن گفت: نه.
امام فرمود: من در چنين و چنان روزى ميهمان تو بودم آنگاه دستور دادهزار گوسفند و هزار دينار به وى ببخشند سپس پير زن را نزد امام حسين‏فرستاد و آن‏حضرت نيز همان تعداد گوسفند و دينار به وى بخشيد و آنگاه‏او را نزد عبداللَّه بن جعفر فرستاد و عبداللَّه نيز همان تعداد گوسفند و همان‏مقدار دينار به پير زن بخشيد.
5 - دو مرد با يكديگر به شدّت نزاع مى‏كردند.
يكى اموى بود و ديگرى‏هاشمى و نزاع آنان بر سر اين بود كه قوم كداميك بخشنده‏تر هستند؟ يكى از آن دو گفت: تو به سوى ده نفر از كسانت برو و من نيز به سوى‏ده نفر از كسانم مى‏روم و از آنان مى‏خواهيم كه به ما چيزى ببخشند.
آنگاه‏مى‏بينيم كه كدام يك بخشنده‏ترند.
سپس چون اين آزمون به پايان رسيد،اموال را به صاحبانشان باز پس مى‏دهيم.
البته آنان با خود شرط كرده‏بودند كه كسى را از جريان اين آزمون آگاه نسازند.
مرد اموى به سوى ده تن از كسانش رفت و از هر كدام از آنان هزاردرهم گرفت.
مرد هاشمى هم به سوى امام حسن‏بن على‏عليه السلام رفت.
آن‏حضرت دستور داد يكصد و پنجاه هزار درهم به وى ببخشند.
آنگاه آن‏مرد به نزد امام حسين رفت.
آن‏حضرت از وى پرسيد: آيا پيش از من نزدكسى ديگرى هم رفته‏اى؟ وى پاسخ داد: نخست نزد امام حسن رفتم.
فرمود: من نمى‏توانم افزون بر آنچه سرورم داده است، بپردازم.
آنگاه به‏وى يكصد و پنجاه هزار درهم بخشيد.
مرد اموى با ده هزار درهم بازگشت و مرد هاشمى با سيصد هزار درهم‏آمد.
با اين تفاوت كه اموى اين مبلغ را از ده نفر جمع آورى كرده بودوهاشمى تنها از دو نفر.
چون مرد اموى آن همه درهم را ديد خشمگين‏شد، زيرا شكست خود را در گزافه گويى در مورد قبيله‏اش مشاهده كرد.
چون اين آزمون به پايان رسيد، بنابر شرطى كه داشتند، مرد اموى‏اموالى را كه گرفته بود به سوى صاحبانشان برد و آنان با كمال خوشحالى‏هر مبلغى را كه داده بودند، باز پس گرفتند.
مرد هاشمى نيز اموالى را كه از امام حسن و امام حسين‏عليهما السلام ستانده‏بود به آنان باز گرداند، امّا آن دو از پذيرش آن خود دارى كردندوفرمودند: ما رد بخشش خود را قبول نمى‏كنيم.


فروتن و بردبار: 1 - امام حسن به گروهى از تهيدستان برخورد كه بر سفره‏اى نشسته‏بودند وخرده‏هاى نان را مى‏خوردند.
همين كه آنان مركب امام را ديدند،به احترام او برخاستند و آن‏حضرت را به غذا فرا خواندند و به وى گفتند:اى فرزند رسول خدا بفرماييد.
امام در حالى كه مى‏فرمود: "خداوندمتكبران را دوست ندارد" از مركب خود پايين آمد و با آنان شروع به‏خوردن كرد.
پس از تناول غذا، آن‏حضرت آنان را به ميهمانى خودفراخواند و ايشان را خوراك و لباس داد.
2 - آن‏حضرت در دوران خلافت و امامت خود طوفانهاى بسيارسهمناكى را تحمّل كرد كه اگر اين طوفانها بر كوهى اصابت مى‏كردند، آن‏را از جاى كنده بودند.
آن‏حضرت در آن شرايط دشوار و حساس،مسؤوليتى سنگين بر دوش داشت و با بردبارى و صبر توانست از عهده‏تحمّل آن برآيد.
تا آنجا كه مروان، مخالف‏ترين دشمنان وى، در باره حلم‏و بردبارى آن‏حضرت گفت: حلم او چنان بود كه كوهها با حلمش برابرى‏مى‏كرد.
صفت حلم از بارزترين ويژگيهاى امام حسن مجتبى بود و در اين‏خصلت بسيار به پيامبر اكرم شباهت داشت.

پرتوى از بلاغت امام حسن‏عليه السلام‏

نه جبر و نه تفويض‏ هر كه به خداوند و قضا و قدر او ايمان نمى‏آورد البته كافر شده است.
و هر كه گناهش را به گردن پروردگارش اندازد، مرتكب فجور شده است.
همانا خداوند به اجبار اطاعت نمى‏شود و با تسلّط بر او به كسى‏نمى‏بخشد، زيرا او بر آنچه آنان در تصرف دارند، مالك مطلق است و برآنچه آنان را بر انجام آن توانا كرد، تواناست.
پس اگر به طاعت عمل‏كردند خداوند ميان آنان و كردارهايشان حايل نمى‏شود، ولى اگر به‏طاعت نخواهند عمل كنند خداوند هم آنان را به اجبار به عمل وانمى داردو اگر خداوند مخلوقات را بر طاعت خويش مجبور مى‏كرد اجر و پاداش‏را از آنان بر مى‏داشت و اگر خود آنان را بر انجام گناهان وامى داشت،بندگان را عذاب نمى‏كرد و اگر ايشان را به حال خود وامى نهاد اين علامت‏ناتوانى او محسوب مى‏شد، امّا خداوند در مخلوقاتش خواست ومشيّتى‏دارد كه از ديد آنان نهانش ساخته است.
پس اگر آنان به طاعات خداوندعمل كنند آن طاعتها بر ايشان منّت است و اگر به معصيّت رفتار كنند آن‏معاصى، بر ضدّ آنان گواه است.


مرگ در پى توست.
.
.
اى جناده! خود را براى كوچ مهيّا كن و پيش از رسيدن مرگت،توشه‏اى فراهم آر و بدان كه تو در پى دنيايى و مرگ در پى توست.
اندوه‏روزى را كه هنوز بر تو نيامده در روزى كه در آنى به خود راه مده و بدان‏كه تو مالى بيش از آنچه كه قوت توست به دست نمى‏آورى مگر آن كه‏نگاهبان مال ديگرى باشى و بدان كه دنيا در حلالش حساب و در حرامش‏عقاب و در شبهاتش عتاب است.
پس دنيا را به منزله مردارى بدان و از آن‏به اندازه‏اى كه تو را بس آيد بهره‏مند شو.
پس اگر آن مقدار حلال بود، تودر استفاده از آن زهد پيشه كرده‏اى و اگر حرام بود، گناهى مرتكب‏نشده‏اى و تو همان گونه كه از مردار بهره‏مند مى‏شوى از دنيا هم بهره‏مندگشته‏اى.
كه اگر عقابى هم در كار باشد، اندك بود.
براى دنيايت چنان‏بكوش كه انگار هميشه زندگى مى‏كنى و براى آخرتت چنان كار كن كه‏انگار همين فردا مى‏ميرى.
و اگر مى‏خواهى بدون داشتن قوم و قبيله، عزيزو بدون داشتن سلطنت، پر هيبت باشى، از خوارى نافرمانى خداوندبيرون آى و به عزّ طاعت خداوند قدم گذار.
و اگر نيازى در همراهى مردان‏داشتى با كسانى همراه شو كه چون با او نشست و برخاست كردى، تو رابيارايد و چون از او بگيرى تو را حفظ كند و چون از او مددجويى،يارى‏ات كند و اگر سخنى بگويى تو را تصديق كند و اگر قدرت يابى، آن راتحكيم بخشد و اگر دستت را براى دادن فضلى دراز كنى، آن را بگستراندواگر از تو رخنه‏اى ديد، آن را پُر كند و اگر از تو نيكويى ديد آن را به‏حساب آورد و اگر از او چيزى بخواهى به تو ببخشد و اگر تو خاموشى‏گزينى او با تو سخن آغاز كند و اگر گرفتارى براى تو پيش آمد با توهمدردى كند.
كسى كه از جانب او به تو رنج و گزندى نمى‏رسد و راهها ازجانب او بر تو دگرگون نمى‏شود و تو را به هنگام حقيقتها بى ياورنمى‏گذارد و اگر در حال تقسيم با هم به اختلاف برخيزيد او، تو را برخود مقدّم مى‏دارد.


سخنان حكمت بار امام حسن‏ 1 - شوخى هيبت را مى‏خورد و )انسان( خاموش پر هيبت‏تر است.
2 - كسى كه از او درخواست شده آزاد است تا آنگاه كه وعده دهد و به‏واسطه وعده‏اى كه داده، بنده است تا آنگاه كه به وعده‏اش عمل كند.
3 - يقين، پناهگاه سلامت است.
4 - نخستين گام خردمندى، معاشرت نيكو با مردمان است.
5 - خويش كسى است كه دوستى‏اش او را نزديك كرده اگر چه نژادش دورباشد و بيگانه كسى است كه دوستى‏اش او را دور كرده اگر چه نژادش نزديك‏باشد.
هيچ عضوى از دست به بدن نزديكتر نيست، امّا همين دست اگر معيوب‏شود، آن را ببرند و از بدن جدايش كنند.
6 - فرصت به شتاب از دست مى‏رود و دير به دست مى‏آيد.
ونيز از سروده‏هاى حكمت آميز امام حسن‏عليه السلام است كه فرمود: 1 - اگر دنيا مرا نا خشنود كند شكيبايى پيشه مى‏كنم و هر بلاى نا پايدارى‏لاجرم اندك است.
و اگر دنيا مرا خشنود سازد، من به شادمانى او خوشحال نمى‏شوم، زيرا هرسرور نا پايدارى، حقير و اندك است.
2 - اى مردم! لذايذ دنيوى پايدار نيستند و بدانيد كه نشستن در زير سايه‏اى‏كه ناپايدار است، حماقت و سبكسرى است.
3 - خرده‏اى از نان نا مرغوب مرا سير مى‏كند و اندكى آب مرا بس است.
وپاره‏اى از جامه نازك مرا مى‏پوشاند اگر زنده باشم و چنانچه بميرم كفنم مراكافى است.
4 - اگر نيازمندى به نزد من آيد گويم: اى كسى كه اكرام بدو بر من واجب‏فورى است.
5 - و كسى كه فضل او بر هر فاضلى برترى دارد، خوش آمدى كه برترين‏روز جوانمرد وقتى است كه از او حاجتى در خواست مى‏شود.






1) حزقه: مرد كوتاه قامتى است كه به هنگام رفتن گامهاى كوتاه بردارد.
2) الحسن بن على، ص‏21.
3) بحارالانوار، ج‏43، ص‏262.
4) و 3 - بحارالانوار، ج‏43، ص‏264.
5) 6) همان مأخذ، ص‏269.
7) همان مأخذ، ص‏270.
8) بحارالانوار، ج‏43، ص‏275.
9) شرح ابن ابى الحديد، ج‏4، ص‏13.
در اينجا بايد پرسيد اگر واقعاً اشراف و بزرگان عراق به معاويه نامه نوشته بودنداين جنگ براى چه واقع شد و معاويه اين سپاه را براى جنگ با چه كسى بسيج كرد؟به راستى اگر عراقيان خواستار حكومت او بودند چرا بايد 60 هزار سپاهى جمع‏مى‏كرد حال آنكه او مى‏توانست با عدّه‏اى از اوباش خود به شهر داخل شود.
10) تاريخ حاوى مظالمى است كه از خواندن آنها موى بر بدن راست مى‏شود.
بنى اميّه‏براى يافتن جنازه حضرت امير هزاران قبر را نبش كردند تا شايد پيكر بى جان‏آن‏حضرت را بيابند و با جسارت بدان كينه‏هاى كهنه خود را از دل بزدايند، امّاخداوند چنين نخواست و سعى آنها را باطل كرد.
11) جايى نزديك به "اوانا" بر كنار نهر دجله.
12) بحار الانوار، ج‏44، ص‏51.
13) تذكرة الخواص، ص‏207.
14) اين پيمان نامه را علامه باقر شريف قرشى از فصول المهمه، ص‏45 و كشف الغمّة،ص‏170 وبحار الانوار ج‏10، ص‏115 و.
.
نقل كرده و گفته است: آنچه گفته شدبهترين صورت است كه از اين پيمان نامه نقل شده و به خوبى مبين كيفيت صلح‏است.
15) بحار الانوار، ج‏43، ص‏298.
16) نهج البلاغه، خطبه 200 )طبع صبحى صالح(.
17) همان مأخذ، ص‏76.
18) بحارالانوار، ج‏42، ص‏196.
19) بحارالانوار، ج‏44، ص‏43.
20) بحارالانوار، ج‏42، ص‏65.
21) بحارالانوار، ج‏42، ص‏47.
22) همان مأخذ، ص‏56 به بعد.
23) بحارالانوار، ج‏42، ص‏57.
24) به نظر مى‏رسد كه معاويه قصد تهديد قيس را داشته، امّا سكوت كرده است.
25) همان مأخذ، ص‏62.
26) سوره آل عمران، آيه 61: )فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِمَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ‏أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى‏الْكَاذِبِينَ(.
27) سوره احزاب، آيه 33: )إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ‏تَطْهِيراً(.
28) به سرزمينهايى كه بدون‏جنگ جزو قلمروى اسلام قرار گرفت "فى‏ء" گفته مى‏شود.
29) بحارالانوار، ج‏44، ص‏64 - 62.
30) بحارالانوار، ج‏44، ص‏49.
31) بحار الانوار، ج‏44، ص‏90 - 88.
32) مقصود معاويه، پيامبر اسلام بوده است.
33) پدر جعده در قتل اميرمؤمنان و برادرش در قتل امام حسين مشاركت داشتند.
34) مقصود كتاب "زهد الحسن" است.

حضرت فاطمه

اسم آن خانم، فاطمه است و براى آن بزرگوار هشت لقب ذكر كرده‏اند: صديقه، راضيه، مرضيه، زهرا، بتول، عذرا، مباركه و طاهره (۱) . از بعضى روايات استفاده مى‏شود كه زكيه و محدثه از القاب آن خانم است و كنيه او ام ابيها است. (۲)

عمر آن بزرگوار تقريبا هجده سال است. در روز جمعه بيستم جمادى الثانى سال دوم بعثت‏به دنيا آمد (۳) و سال يازدهم از هجرت، سوم جمادى الثانى (۴) به دست گردانندگان سقيفه بنى ساعده شهيد شد.

شخصيت‏حضرت زهرا را با اين بحث كوتاه نمى‏توان معرفى كرد و آنچه در اينجا آورده مى‏شود، قطره‏اى از درياى فضيلت آن صديقه شهيده است.

شخصيت اسلامى از دو راه يافت مى‏شود: از راه نسب و از راه حسب و فضايل نفسانى. شخصيت نسبى كه اسلام آن را پذيرفته است، تحت تاثير عوامل مختلفى است: قانون وراثت، تغذيه از راه مشروع، تاثير محيط، تاثير همسر و رفيق، اولاد صالح و غيره در تشكيل چنين شخصيتى نقش دارند. زهرا سلام الله عليها از نظر قانون وراثت، پدرى چون رسول گرامى دارد كه به گفته سعدى همه مراتب انسانيت را به كمالاتش پيموده است. همه تاريكى‏ها به جمالش روشن شده است و همه صفات او در انتهاى خوبى است:

بلغ العلى بكماله كشف الدجى بجماله حسنت جميع خصاله صلوا عليه و آله

مادرى چون خديجه دارد كه بايد گفت اسلام مرهون زحمات آن بزرگوار است. مادرى كه سه سال، مسلمانان محصور در شعب ابى طالب را اداره كرد و همه اموال خود را در اين راه خرج كرد. مادرى كه چندين سال در مكه با آن مصيبتهاى كمر شكن ساخت، و دوش بدوش رسول اكرم، اسلام را يارى فرمود و در اين راه سنگها به بدن مباركش فرود آمد، بى حرمتيها به او وارد شد، شماتتها در اين راه ديد و هرچه اين اتفاقات بيشتر مى‏شد، صبر و استقامت او زيادتر مى‏گشت.

و اما از نظر قانون تاثير غذا: مورخين نوشته‏اند كه وقتى اراده حق تعالى به خلقت زهرا سلام الله عليها تعلق گرفت، پيامبر گرامى مامور شد كه چهل شبانه روز در كوه حرا به رياضت دينى پردازد. (۵)

حضرت خديجه در خانه خود، از مردم گوشه گرفته و به عبادت مشغول بود و پيامبر گرامى در كوه حرا، پس از آن مدت فرمان آمد كه پيامبر به خانه بازگردد. از عالم ملكوت براى آنان غذا آوردند. سپس نور زهرا به حضرت خديجه منتقل شد.

از نظر تاثير محيط، زهرا علاوه بر آنكه در دامن مادرى فداكار، با گذشت و با استقامت، و در دامن پدرى چون پيامبر گرامى پرورش يافت، محيط زندگى او محيط پر تلاطمى بود. مكه با آن مصيبتها و حوادث ناگوار، محيط پرورش او بود. در شعب ابى طالب با آن حوادثى زندگى كرد كه اميرالمومنين در نهج البلاغه آنجا را براى معاويه چنين توصيف مى‏كند: «شما ما را سه سال در ميان آفتاب زندانى كرديد، به طورى كه بچه‏هاى ما از گرسنگى و تشنگى مردند، بزرگان ما پوست گذاردند، صداى آه و ناله زنها و بچه‏ها بلند بود...» روشن است‏بچه‏اى كه در اين چنين محيطى پرورش يابد; مخصوصا اگر مربى‏اى چون پيامبر گرامى داشته باشد، استقامت او، صبر او و سعه صدر او زياد خواهد بود:

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد

زهرا سلام الله عليها از نظر همسر و مصاحب، و از نظر اولاد صالح نيز، فوق العاده است. شوهرى چون اميرالمومنين دارد كه بيش از سيصد آيه از قرآن شريف درباره او نازل شده. (۶)

شوهرى كه از نظر تاريخ، قطعى است كه اسلام مرهون او است. شوهرى كه به اقرار خود اهل تسنن، عمر بيش از هفتاد مرتبه در مواقع مختلفه گفته: لولا على لهلك عمر. (۷)

فرزندانى چون حسن، حسين، زينب و كلثوم دارد كه اگر نبودند، قطعا اسلام نبود و به گفته امام حسين و على الاسلام السلام (۸) زهرا از نظر فرزند، ام الائمه است، سر مستودع است، مادر عصاره عالم خلقت، حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف است.

و اما از نظر فضايل انسانيت، چه مى‏توان گفت در حق كسى كه پيامبر گرامى (ص) كرارا درباره‏اش فرموده است: ان الله اصطفيك و طهرك و اصطفيك على نساء العالمين. (۹)

همانا خداوند تو را برگزيده و پاكيزه و معصوم گردانيده و تو را بر همه زنها رجحان داده است.

اگر براى فضيلت زهرا چيزى جز سوره كوثر نبود، زهرا را بس بود كه بگويد نزد خداوند افضل و برتر از عالميانم.

انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هو الابتر. (۱۰)

همانا كوثر را بر تو ارزانى داشتيم، پس براى پروردگارت نماز گزار و قربانى كن، به درستى كه بدخواه تو دنباله بريده است.

زهرا از نظر ايمان، راضيه و مرضيه است:

«يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتي‏». (۱۱)

«اى نفس مطمئنه! – كه به مقام شهود رسيده‏اى – بيا به سوى پروردگارت خشنود شده، و داخل در زمره بندگان من شو و داخل شو در بهشت من.» ما بايد بدانيم كه القاب چهارده معصوم، كنيه‏هاى آنان و اسماء آنان بى سبب نيست. همه آنها سر دارد. معنى ندارد زهرا، صديقه; زكيه; طاهره; محدثه و ... نباشد و به اين‏گونه لقبها متصف شود. اگر جبرئيل نيايد و با او محادثه نكند و به او محدثه بگويند، دروغ است: تعالى الله عما يقول غير العارفين فى حقهم، و معنى ندارد كسى محدثه باشد و ايمانش به مرتبه شهود نرسيده باشد.
زهرا از نظر علم داراى مصحف است.

از نظر روايات، كتابهايى نزد ائمه طاهرين است كه از جمله آن كتابها مصحف فاطمه سلام الله عليها است.

اين كتاب را ائمه به آن افتخار مى‏كرده‏اند و مى‏گفتند: علم ما كان و يكون و ما هو كائن در آن است; و به خط اميرالمؤمنين و املاى حضرت زهرا سلام الله عليهما مى‏باشد. (۱۲)
زهرا از نظر زهد

شبى كه زهرا به خانه اميرالمومنين مى‏رفت، اميرالمومنين فرش خانه‏اش را از شن تهيه كرد و رسول اكرم جهازيه‏اى براى زهرا سلام الله عليها تهيه فرمود كه همه آن جهازيه شصت و سه درهم مى‏شد.

جهازيه عبارت بود از:

۱- عبا ۲- مقنعه ۳- پيراهن ۴- حصير ۵- پرده ۶- لحاف ۷- دستك ۸- بالش ۹- آفتابه ۱۰- آب خورى ۱۱- كوزه ۱۲- كاسه ۱۳- آسياى دستى ۱۴- مشك آب ۱۵- حوله ۱۶- پوست گوسفند.

پيامبر گرامى چون جهازيه را ديد از چشمهاى مباركش اشك جارى شد و فرمود: «خدايا اين جهازيه را كه غالب آن از گل است مبارك كن!» (۱۳) زهرا به خانه شوهر مى‏رود و در وسط راه پيراهنى را كه از جمله جهازيه او است، به فقير مى‏دهد و با همان پيراهن كهنه‏اى كه داشت‏به خانه اميرالمؤمنين رهسپار مى‏شود. (۱۴)

شب عروسى پايان گرفت و صبح، پيامبر گرامى به ديدن زهرا آمد و هديه آورد. هديه پيامبر گرامى اين بود: على فاطمة خدمت ما دون الباب و على على خدمت ما خلفه.

كارهاى داخل خانه براى فاطمه است و كارهاى خارج از خانه براى على.

زهرا از اين هديه، ازاين تقسيم كار به قدرى خشنود شد كه فرمود:

ما يعلم الا الله ما داخلنى من السرور (۱۵)

جز خداوند كسى نمى‏داند كه از اين تقسيم كار چقدر خشنودم.
عبادت زهرا

در روايات آمده است كه زهرا به قدرى روى پا ايستاد و عبادت كرد كه پاهاى او متورم شد (۱۶) امام حسن عليه السلام مى‏گويد، مادرم از اول شب تا صبح عبادت مى‏كرد و هرگاه از نماز فارغ مى‏شد، به ديگران دعا مى‏كرد. از او پرسيدم كه چرا به ما دعا نكرديد؟ فرمود: عزيز من اول ديگران، سپس ما – الجار ثم الدار. – (۱۷)

تسبيح حضرت زهرا سلام الله عليها بسيار با فضيلت است. امام صادق عليه السلام فرموده:

«تسبيح جده‏ام زهرا سلام الله عليها نزد من از هزار ركعت نماز بهتر است‏» . (۱۸)

مى‏گويند: زهرا براى كمك، خادمه‏اى لازم داشت و گرفتن خادم و خادمه در آن زمان رايج و بلكه لازم بود. چون زهرا سلام الله عليها بر رسول الله وارد شد قبل از آنكه در اين مورد چيزى بگويد، پيامبر فرمود: زهرا جان مى‏خواهى چيزى به تو ياد دهم كه بهتر از دنيا و آنچه در آن است‏باشد؟ و تسبيح مشهور را به او ياد داد.

زهرا سلام الله عليها با خوشحالى تمام به خانه بازگشت و به اميرالمومنين عرض كرد با دعايى كه از پدرم صلوات الله عليه گرفته‏ام، خير دنيا نصيب من شده است.
سخاوت و ايثار زهرا

مفسرين شيعه و سنى اتفاق دارند كه روزى زهرا سلام الله عليها با اطرافيانش روزه بودند. در هنگام افطار فقيرى رسيد و از آنها چيزى خواست. زهرا، شوهرش، بچه‏هايش و خادمه‏اش افطار خود را به آن گدا دادند. زهرا براى افطار روز بعد نانى تهيه كرد. يتيمى آمد، زهرا نان را به يتيم داد در مرتبه سوم نانى تهيه نمود اسيرى آمد و افطار خود را به او داد و بالاخره هر سه شب را بدون افطار صبح كرد و آيه شريفه نازل شد «و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا. انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاءا و لا شكورا!» (۱۹) «و اطعام كردند طعامى را كه دوست داشتند به مسكين و يتيم و اسير جز اين نيست كه اين كار را فقط براى خدا مى‏كنيم و از شما جز او سپاسى نمى‏خواهيم‏» . (۲۰)
در خاتمه به تفسير كنيه و اسم ايشان مى‏پردازيم.

براى القاب زهرا، تفسيرها، تاويلها و گفتگوها چندان است كه در اين نوشته مجال بازگو كردن همه آن نيست فقط به طور فشرده به تفسير كنيه و اسم ايشان مى‏پردازيم.

زهرا را ام ابيها گفته‏اند و اين كنيه را كه افتخارى بر آن حضرت است، پيامبر گرامى به ايشان داده است. (۲۱)

ام ابيها به معناى «مادر پدرش‏» ; يعنى زهرا مادر پدر خويش است. اين كنيه معانى مختلفى دارد اما بهترين معنى همان است كه پيامبر (ص) به اين كنيه داد يعنى: «زهرا علت غايى جهان هستى است.» و اگر كسى ادعا كند كه واسطه فيض عالم هستى نيز هست، ادعاى او بدون دليل به گزاف نيست.

واما فاطمه، فاطمه را فاطمه گفته‏اند و اين تسميه اسرارى دارد و همه آن اسرار از روايات بهره‏مند است:

۱- سميت فاطمة فاطمة لانها فطمت من الشر (۲۲)

فاطمه، فاطمه ناميده شده است; چرا كه از شر بريده و جدا است.

اين جمله اشاره به عصمت زهرا سلام الله عليها است; زيرا مسلما معصومه است و آيه «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» (۲۳) درباره او است. (۲۴)

۲- سميت فاطمة لانها فطمت عن الطمث. (۲۵)

فاطمه را فاطمه گويد زيرا بريده است از خونى كه زنها مى‏بينند. اين تفسير اشاره به طهارت ظاهرى زهرا سلام الله عليها است; زيرا از نظر روايات، چنانچه زهرا مطهره بود از نظر معنى، طاهره بود از خون حيض، نفاس و استحاضه.

۳- سميت فاطمة فاطمة لانها فطمت عن الخلق فاطمه را فاطمه گفتند، براى اينكه بريده شده بود از خلق.

اين تفسير اشاره به مقام فنا و لقاى زهراى مرضيه است. كسى كه در دل او هيچ كس جز خدا نبود دل او فقط مشغول به خدا است.

۴- سميت فاطمة فاطمة لان الخلق فطموا عن كنه معرفتها.

فاطمه، فاطمه نام گرفت; زيرا مردم از معرفت او بريده شده‏اند و قدرت بر شناخت‏حقيقت او ندارند و اين تفسير اشاره به همان مقامى دارد كه به واسطه آن مقام ام ابيها ناميده شده است.

۵- سميت فاطمة فاطمة لانها فطمت هى و شيعتها عن النار. (۲۶)

فاطمه را فاطمه گفتند; چون شيعيان خود را از آتش مى‏رهاند و نجات مى‏دهد. اين تفسير اشاره به شفاعت اوست.

۶- سميت فاطمة فاطمة لان اعدائها فطموا عن حبها

فاطمه را فاطمه گفتند، چون دشمنان او بريده مى‏شوند ازمحبت او، و روشن است كه كسى كه محبت اهل بيت را ندارد به رو در آتش انداخته مى‏شود.

در حق فاطمه چه توان گفت كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم چون بر زهرا سلام الله عليها وارد مى‏شد يا زهرا سلام الله عليها بر او وارد مى‏شد، چهره زهرا سلام الله عليها و دست زهرا سلام الله عليها را مى‏بوسيد و او را استقبال مى‏كرد و به جاى خود مى‏نشانيد. (۲۷)

و مى‏فرمود: من بوى بهشت را از سينه زهرا استشمام مى‏كنم، ولى همين زهرا سلام الله عليها به قدرى براى ديگران متواضع است كه وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام از او اجاره مى‏خواهد كه كسانى بر خانه زهرا سلام الله عليها وارد شوند، زهرا با آنكه ازاين ملاقات سخت‏بيزار است; (۲۸) اما چون على عليه السلام مى‏خواهد آن بانوى متواضع درمقابل شوهر مى‏گويد: خانه، خانه تو و من هم كنيز تو هستم. (۲۹)

زنى مى‏آيد و از زهرا سلام الله عليها مساله‏اى سوال مى‏كند اما چون بيمارى فراموشى دارد، ده بار برمى‏گردد و مساله را سوال مى‏كند در بار دهم از زهرا سلام الله عليها عذر خواهى مى‏كند و زهرا در جواب مى‏فرمايد: «در هر بار، پروردگار عالم به من پاداشهاى زيادى عنايت مى‏كند پس تكرار سوال تو عذر ندارد» . (۳۰)

زهرا سلام الله عليها وقتى پدر بزرگوارش فضه خادمه را به او داد به دستور پدر كارهاى خانه را قسمت كرد: يك روز زهرا سلام الله عليها كارها را انجام مى‏داد و روز ديگر نوبت فضه بود. (۳۱)

نبايد فراموش شود و بانوان بايد بدانند كه زهرا سلام الله عليها و همه اهل بيت عليهم السلام سرمشق زندگى ما هستند، همه بايد از پيامبر گرامى و خاندان او سرمشق بگيرند.

قرآن چنين دستور مى‏دهد:

لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر... (۳۲)

به تحقيق كه رسول خدا سرمشق است‏براى كسانى كه اميد به خدا و روز جزا دارند.

ما اگر سعادت دو جهان را بخواهيم بايد پيرو رسول اكرم و اهل بيت گرامى او باشيم. بانوان اسلامى وقتى به سعادت مى‏رسند كه در عفت، ايثار، فداكارى، مردم دارى، شوهر دارى، خانه دارى وتربيت اولاد، پيرو زهرا سلام الله عليها باشند.

صاحب وسايل الشيعه در جلد دوم وسايل قضيه‏اى از زهرا سلام الله عليها نقل مى‏كند كه همه مخصوصا بانوان اسلامى بايد به آن توجه داشته باشند.

مضمون همه روايات چنين است: «فضه خادمه در روزهاى آخر عمر زهرا، سلام الله عليها او را مهموم و مغموم يافت. علت را پرسيد زهرا گفت: «چون جنازه مرا بلند مى‏كنند حجم بدن من نمايان است و نامحرم حجم بدن مرا مى‏بيند.» فضه مى‏گويد شكل عمارى را براى زهرا رسم كردم و گفتم: در عجم رسم است افراد باشخصيت را در عمارى مى‏گذارند. زهرا شاد شد، تبسم نمود و وصيت كرد كه جنازه او را در عمارى بگذارند.

همه مى‏دانيم كه وصيت مؤكد كرد كه اميرالمؤمنين عليه السلام او را شب غسل دهد و كفن و دفن كند و كسى را هم خبر نكند. (۳۳)

پى‏نوشت‏ها:

۱- مناقب ج ۳، ص ۱۳۳ و ۱۳۳- بحار الانوار ج ۴۳ ص ۱۶

۲- مناقب ج ۳، ص ۱۳۳ و ۱۳۳- بحار الانوار ج ۴۳ ص ۱۶

۳- شيخ مفيد (ره) در حدائق الرياض، مصباح كفعمى (ره) ۴- دلائل الامة طبرى شيعى از امام صادق عليه السلام نقل كرده است.

۵- بحار الانوار ج ۶- بيت الاحزان محدث قمى (ره)، ص ۵

۶- خطيب بغدادى در تاريخ خود ج ۶ ص ۲۲۱ و ابن حجر در صواعق ص ۷۶، شبلنجى در نورالابصار ص ۷۳ از ابن عسكر از ابن عباس: در كتاب خداى تعالى براى هيچ فردى، آنقدر كه در فضيلت على عليه السلام نازل شده، آيه نازل نشده است.

۷- سنن بيهقى ج ۷ ص ۴۴۲، رياض النضره ج ۲ ص ۱۹۶

۸- مقتل خوارزمى ج ۱ ص ۱۸۴- لهوف ص ۲۰

۹- مناقب ابن شهر آشوب ج ۳- امالى صدوق سوره كوثر.

۱۰- سوره كوثر.

۱۱- فجر آيات ۲۷ تا ۳۰.

۱۲- اصول كافى ج ۱ بصائر الدرجات.

۱۳- امالى شيخ طوسى / ۵ ج ۱، ص ۳۹

۱۴- صفورى شافعى در نزهة المجالس ج ۲ ص ۲۲۶.

۱۵- قرب الاسناد – منتهى الامال ج ۱.

۱۶- بحار ج ۴۳ ص ۸۴- منتهى الامال ص ۱۶۱.

۱۷- كشف الغمه ج ۲ س ۲۵ و ۲۶- بحار ج ۴۳ ص ۸۱ و ۸۲.

۱۸- وسائل الشيعه ج ۴ باب ۹ ص ۱۰۲۴.

۱۹- سوره دهر/ (انسان) آيه ۷ و ۸.

۲۰- امالى صدوق ص ۲۱۲- ۲۱۶- تفسير كشاف تاليف جار الله زمخشرى.

۲۱- مقاتل الطالبين، كشف الغمه

۲۲- مناقب ابن شهر آشوب ج ۳ ص ۲۳۰.

۲۳- احزاب/۴۳.

۲۴- سيوطى در المنثور ج ۵ ص ۱۹۸ زمخشرى در كشاف ج ۱ س ۱۹۳ و . . .

۲۵- مناقب ابن شهر آشوب ج ۳ ص ۳۳۰.

۲۶- بحار الانوار ج ۱۰.

۲۷- الامامة و السياسة ج ۱ ص ۱۴ علل الشرايع صدوق /۵.

۲۸- ترمذى و ابن عبد ربه در عقد الفريد ج ۲ ص ۳ مناقب ابن شهر آشوب ج ۳.

۲۹- علل الشرايع.

۳۰- بحار الانوار كتاب العلم.

۳۱- بحار ج ۴۳ ص ۲۸- بيت الاحزان ص ۲۰.

۳۲- احزاب آيه‏۲۱.

۳۳- روضه الواعظين.

پرتوى از سيره و سيماى اميرالمؤمنين على(عليه السلام)

پرتوى از سيره و سيماى اميرالمؤمنين على(عليه السلام)

 

اميرالمؤمنين على(عليه السلام)، چهارمين پسر ابوطالب، در حدود سى سال پس از واقعه فيل و بيست و سه سال پيش از هجرت در مكّه معظّمه، از مادرى بزرگوار و باشخصيّت، به نام فاطمه، دختر اسد بن هشام بن عبدمناف ، روز جمعه سيزده رجب در كعبه به دنيا آمد.
على(عليه السلام) تا شش سالگى در خانه پدرش ابوطالب بود.
در اين تاريخ كه سنّ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از سىسال گذشته بود در مكّه قحطى و گرانى پيش آمد و اين امر سبب شد كه على(عليه السلام) به مدّت هفت سال در خانه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، تا اوّل بعثت، زندگى كند و در مكتب كمال و فضيلت آن حضرت تربيت شود.
اميرالمؤمنين در خطبه 192 نهج البلاغه مىفرمايد:«وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتـَّبِعُهُ إِتّباعَ الْفَصيلِ اَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لى فى كُلِّ يَوْم مِنْ أَخْلاقِهِ عَلَمًا، وَ يَأْمُرُنى بِالاِْقْتِداء بِهِ.»«و من در پى او بودم چنانكه بچّه در پى مادرش، هر روز براى من از خلق و خوى خويش نشانه هاى برپا مىداشت و مرا به پيروى آن مىگماشت.»بعد از آن كه محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) به پيامبرى مبعوث گرديد، على(عليه السلام)نخستين مردى بود كه به او گرويد.
براى اوّلين بار ابوطالب پسر خود را ديد كه با پسرعموى خود مشغول نمازاند.
گفت: پسر جان چه كار مىكنى؟ گفت: پدر، من اسلام آورده ام و براى خدا با پسر عموى خويش نماز مىگزارم.
ابوطالب گفت: از وى جدا مشو كه البته تو را جز به خير و سعادت دعوت نكرده است.
ابن عبّاس مىگويد: نخستين كسى كه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نماز گزارد، على بود.
روز دوشنبه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به مقام نبوّت برانگيخته شد، و از روز سه شنبه على نماز خواند.
در سال سوم بعثت بعد از نزول آيه «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقربينَ»; يعنى «خويشان نزديكتر خود را انذار كن!» رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بنى عبدالمطّلب را كه حدود چهل نفر بودند دعوت كرد و به آنها ناهار داد، امّا آن روز نشد سخن بگويد، روز ديگر آنها را دعوت كرد و بعد از صرف ناهار به آنها فرمود: كدام يك از شما مرا يارى كرده و به من ايمان مىآورد تا برادر و جانشين بعد از من باشد، على(عليه السلام)برخاست و فرمود: اى رسول خدا! من حاضرم تو را در اين راه يارى دهم.
فرمود: بنشين.
آن گاه سخن خويش را تكرار كرد و كسى برنخاست و فقط على(عليه السلام)برخاست و فرمود: من آماده ام.
فرمود بنشين.
بار سوم رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم)سخن خود را تكراركرد.
باز على(عليه السلام) برخاست و آمادگى خود را براى يارى و همراهى پيامبر اعلام كرد.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«إِنَّ هذا أَخى وَ وَصِيّيى وَ وَزيرى وَ وارِثى وَ خَليفَتى فيكُمْ مِنْ بَعْدى.» «اين على، برادر و وصىّ و وارث و جانشين من در ميان شما پس از من مىباشد.»بعد از سيزده سال دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در مكّه، مقدّمات هجرت آن حضرت به مدينه فراهم شد.
در شب هجرت، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)فرمود: لازم است در بستر من بخوابى، على(عليه السلام) در بستر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)خوابيد و آن شب كه اوّل ربيع الاوّل سال چهاردهم بعثت بود، ليلة المبيت ناميده مىشود و بر اساس روايات در همين شب آيه اى درباره على(عليه السلام)نازل شد.
چند شب پيش از هجرت، شبى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، همراه على(عليه السلام) به جانب كعبه حركت كردند.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)فرمود: روى شانه من سوار شو.
على(عليه السلام) روى شانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سوار شد و مقدارى از بتهاى كعبه را از جا كندند و درهم شكستند و آنگاه متوارى شدند تا قريش ندانند كه اين كار را چه كسى انجام داده است.
بعد از هجرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، على(عليه السلام) به فاصله سه روز بعد، از آن كه امانت هاى رسول خدا را به صاحبانش داد، همراه فواطم; يعنى مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و فاطمه دختر زبير و مسلمانانى كه تا آن روز موفّق به هجرت نشده بودند، عازم مدينه گرديد.
وقتى وارد مدينه شد پاهايش مجروح شده بود، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) چون او را ديد از فداكارى آن حضرت قدردانى و تشكر كرد.
در سال اوّل هجرت كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) ميان مهاجر و انصار رابطه برادرى را برقرار ساخت به على(عليه السلام) فرمود: «أَنْتَ أَخي فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ.»«تو در دنيا و آخرت برادر من هستى.»در سال دوم هجرت، اميرالمؤمنين(عليه السلام) با فاطمه زهرا(عليها السلام) ازدواج كرد.
در رمضان سال دوم هجرت، دو افتخار بزرگ نصيب على بن ابيطالب(عليه السلام) شد; روز نيمه ماه رمضان سال دوم (يا سوم) خداوند، امام حسن مجتبى(عليه السلام) را به على(عليه السلام)داد و در هفدهم ماه رمضان سال دوم، جنگ بدر پيش آمد كه شجاعت و قهرمانى اميرالمؤمنين(عليه السلام) زبانزد خاصّ و عامّ گرديد.
شيخ مفيد مىگويد: مسلمانان در جنگ بدر هفتاد نفر از كفّار را كشتند كه 36 نفر آنها را على(عليه السلام) به تنهايى كشت و در كشتن بقيّه هم ديگران را يارى نمود.
در شوّال سال سوم هجرت، غزوه معروف اُحُد پيش آمد.
نام على(عليه السلام)در اين غزوه هم مانند «بدر» پرآوازه است.
در همين غزوه بود كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در باره على(عليه السلام)فرمود : «إِنِّ عَلِيًّا مِنّى وَ أَنَا مِنْهُ.» «همانا على از من است و من از اويم.»و در همين غزوه بود كه منادى در آسمان ندا كرد : «لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ وَ لا فَتى اِلاّ عَلِىٌّ.» «شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست.»در سال سوم (يا چهارم) هجرت بود كه خداوند متعال، امام حسين(عليه السلام) را به اميرالمؤمنين عطا فرمود، پسرى كه نُه نفر امام بر حقّ از نسل مبارك وى پديد آمدند.
در شوّال سال پنجم، غزوه خندق (يا احزاب) پيش آمد و على(عليه السلام) در مقابل عمرو بن عبدود به مبارزه ايستاد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«بَرَزَ الاِْيمانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ.» «تمام ايمان كه على است در مقابل تمام شرك كه عمرو بن عبدود است به جنگ ايستاد.»و نيز فرمود:«لَمُبارَزَةُ عَلِىٍّ لِعَمْرو أَفْضَلُ مِنْ أَعْمالِ أُمّتى إِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ.» «مبارزه على در مقابل عمرو، برتر از اعمال امّتم تا روز قيامت است.»در سال هفتم هجرت، غزوه «خيبر» روى داد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «إِنّى دافِعٌ الرّايَةَ غَدًا إِلى رَجُل يُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، كَرّار غَيْرِ فَرّار، لا يَرْجِعُ حَتّى يَفْتَحَ اللّهُ لَهُ.»«فردا اين پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست مىدارد، و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند، و حمله كننده اى است كه گريزنده نيست و برنمىگردد تا خداوند به دست او فتح و پيروزى آوَرَد.»در سال هشتم هجرت، در بيستم ماه رمضان، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مكّه را فتح كرد و آخرين سنگر مستحكم بتپرستى را از ميان برداشت
بعد از فتح مكّه غزوه «حنين» و سپس غزوه «طائف» پيش آمد و على(عليه السلام) همراه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، در غزوه حنين فقط نُه نفر از جمله اميرالمؤمنين با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) باقى ماندند و ديگران گريختند.
در سال نهم هجرت، غزوه تبوك پيش آمد، و از 27 غزوه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، فقط در اين غزوه على(عليه السلام) همراه آن حضرت نبود، چون پيغمبر او را به جانشينى خود در مدينه گذاشت، و حديث معروف «منزلت» در همين باره است كه پيامبر اكرم به على(عليه السلام)فرمود:«أَما تَرْضى أَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسىإِلاّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى.»«آيا خشنود نيستى كه منزلت تو نسبت به من، همانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد، جز آن كه پس از من پيامبرى نيست.»و در همين سال بود كه على(عليه السلام) دستور يافت تا آيات سوره برائت را از ابوبكر بگيرد و آنها را از طرف پيغمبر بر بتپرستان بخواند.
در سال دهم هجرت، در پنجم ذىالقعده، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، على(عليه السلام) را به يمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كند، و بر اثر دعوت وى بسيارى از مردم به دين مبين اسلام درآمدند.
در همين سال بود كه قضيّه «غدير خم» پيش آمد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در آن روز ضمن معرّفى اميرالمؤمنين به عنوان جانشين خود، فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»«هر كه من رهبر اويم، اين على رهبر اوست.» اين حديث را 110 نفر صحابى و 84 نفر از تابعين و 360 نفر از دانشمندان سُنّى از قرن دوم تا قرن سيزدهم هجرى روايت كرده اند.
در سال يازدهم هجرى، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از دنيا رفت، على(عليه السلام) مىگويد:«وَفاضَتْ بَيْنَ نَحْرى وَ صَدْرى نَفْسُكَ.»«جان گرامىات ميان سينه و گردنم از تن مفارقت نمود.»در حالى كه بنا به وصيّت نبىّ(صلى الله عليه وآله وسلم)، وصىِّ او على(عليه السلام) مشغول غسل و كفن و دفن حضرتش بود، «اصحاب سقيفه» در سقيفه بنى ساعده دست به نوعى كودتا زدند.
توطئه شومى كه آثار و عوارض آن تاريخ را سياه و سرنوشت مردم را تيره و تباه كرد و سنّت سيّئه اى پايه گذارى شد كه از آن پس در هر عصر و نسل در ظلمت شب، بوزينگان اموى و عبّاسى يكى پس از ديگرى بر تخت جستند و رهبرى امّت اسلامى را به بازى گرفتند.
به عبارت ديگر آنچه در سقيفه اتفاق افتاد زيربناى خيانتى بزرگ و تاريخى به مسلمانان بود، زيرا به تعبير فنّى كلمه، با تقدّم «مفضول» بر «افضل»، اصحاب سقيفه با تردستىتمام در اين ماجرا پيروز شدند و اميرالمؤمنين(عليه السلام) را با آن همه سوابقِ درخشانِ جهاد و دانش و تقوا، خانه نشين نمودند.
و 25 سال تمام، نه تنها حقِّ مسلّمِ على(عليه السلام)زيرپاى زر و زور و تزوير نهاده شد، بلكه مهمتر آن كه حقِّ تمامى آحاد و افراد و ملّتى كه بايد زمامدارى عادل و آگاه بر آنها حكومت كند پايمال گرديد.
سرانجام همين نوع خلافت بود كه زمينه سلطه و حاكميّت بنىاميّه و سپس بنىعبّاس را فراهم ساخت، و همين سنّت سَيِّـئَه تقدّمِ مفضول بر افضل بود كه بهانه اى به دست بهانه جويان داد تا «حقيقت» را فداى «مصلحت» نفسانى خويش كنند.
در دوران حكومت پنج ساله اميرالمؤمنين، عواملى دست به دست هم داد و مانع اصلاحات و عدالتى كه على(عليه السلام) مىخواست شد.
در اين مدّت، وقتِ اميرالمؤمنين بيشتر صرف خنثى كردن توطئه ها و مبارزه با ناكثين; يعنى پيمان شكنانى چون طلحه و زبير و قاسطين; يعنى ستمگران و زورگويانى چون معاويه و پيروانش و مارقين; يعنى خارج شوندگان از اطاعت على(عليه السلام) چون خوارج نهروان، گرديد.
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در تمام دوران عمر 63 ساله خود، در حدّ اعلاى پاكى و تقوا، درستى، ايمان و اخلاص، روى حساب «لا تَأخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةَلائِم» زندگى كرد و جز خدا هدفى نداشت و هر كارى كه مىكرد به خاطر خدا بود، و اگر به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)آن همه شيفته بود براى خدا بود.
او غرق ايمان و اخلاص به خداى متعال بود.
او تمام عمرش را با طهارت و تقوا سپرى كرد و طيّب و طاهر و آراسته به تقوا خدا را ملاقات نمود، در خانه خدا به دنيا آمد و در خانه خدا هم از دنيا رفت.
او به راستى دلباخته حقّ بود، همان وقتى كه شمشير بر فرق مباركش رسيد فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ»; «به خداى كعبه رستگار شدم.» شهادت آن حضرت در شب 21 رمضان سال چهلم هجرى اتفاق افتاد.

علي در همه جنگها که پيغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که آن حضرت او را در مدينه به جاي خود نشانيده بود و در هيچ جنگي پاي به عقب نگذاشت و از هيچ حريفي روي نگردانيد و در هيچ امري مخالفت پيامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود:

((هرگز علي از حق و حق از علي جدا نمي شود)).

علي (ع) در روز رحلت پيامبر اکرم 33 سال داشت و با اينکه در همه فضايل ديني سرآمد و در ميان اصحاب پيغمبر ممتاز بود به عنوان اينکه او جوان است و مردم به واسطه خون  هاي که در جنگها پيشاپيش پيامبر اکرم (ص) ريخته با وي دشمنند از خلافت کنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از شئونات عمومي به کلي قطع شد وي نيز گوشه خانه را گرفته به تربيت افراد پرداخت و 25 سال که زمان سه خليفه پس از رحلت پيامبر اکرم(ص) بود گذرانيده و پس از کشته شدن خليفه سوم مردم با آن حضرت بيعت نموده و به خلافت برگزيدند.

آن حضرت در خلافت خود که تقريبا 4 سال و 9 ماه طول کشيد سيرت پيامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به ضرر برخي از سودجويان تمام مي شد و از اين رود عده اي از صحابه که پيشاپيش آنها عايشه , طلحه ,  زبير و معاويه بودند خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بناي شورش و آشوب گري گذاشتند.

آن حضرت براي خوابانيدن فتنه جنگي با عايشه و طلحه و زبير در نزديکي بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگي با معاويه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفين معروف است و يک سال و نيم ادامه داشت و نيز جنگي با خوارج در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است . به اين ترتيب در ايام خلافت خود بيشتر مساعي آن حضرت صرف رفع اختلافات داخلي بود و پس از گذشت زمان کوتاه سحر روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجري در مسجد کوفه در سر نماز به دست ابن ملجم ملعون که از خوارج بود ضربتي خورده و در شب بيست و يکم همان ماه به شهادت رسيد.


 

نكته هاى برجسته از سيره امام على(عليه السلام)

1 ـ در جريان شوراى شش نفرى كه به دستور عمر براى انتخاب خليفه بعد از او تشكيل شد، عبدالرّحمان بن عوف كه خود را از خلافت معذور داشته بود ظاهراً در مقام بى طرفى قرار گرفت و نامزدى خلافت را در امام على و عثمان منحصر دانست و بر آن شد تا در ميان آنان يكى را برگزيند.
از على خواست تا با او به كتاب خدا و سنّت رسول الله و روش ابوبكر و عمر بيعت كند.
امّا امام على(عليه السلام) فرمود: «من بر اساس كتاب خدا و سنّت رسول خدا و طريقه و روش خود در اين كار مىكوشم.»امّا همين مسأله چون به عثمان پيشنهاد شد، در دم پذيرفت و به آسانى به خلافت رسيد!
2 ـ امام على(عليه السلام) پس از قتل عثمان آن گاه كه بنا به درخواست اكثريت قاطع مردم مسلمان، ناچار به پذيرش رهبرى بر آنان گرديد، در شرايطى حكومت را به دست گرفت كه دشوارى ها در تمام زمينه ها آشكار شده بود، ولى امام با همه مشكلات موجود، سياست انقلابى خود را در سه زمينه: حقوقى، مالى وادارى، آشكار كرد.
الف ـ در عرصه حقوقى:اصلاحات او در زمينه حقوقى، لغو كردن ميزان برترى در بخشش و عطا و يكسانى و برابر دانستن همه مسلمان ها در عطايا و حقوق بود و فرمود: «خوار نزد من گرامى است تا حقّ وى را باز ستانم، و نيرومند نزد من ناتوان است تا حقّ ديگرى را از او بگيرم.»
ب ـ در عرصه مالى:امام على(عليه السلام) همه آنچه را كه عثمان از زمين ها بخشيده بود و آنچه از اموال كه به طبقه اشراف هبه كرده بود، مصادره نموده و آنان را در پخش اموال به سياست خود آگاه ساخت، و فرمود: «اى مردم! من يكى از شمايم، هر چه من داشته باشم شما نيز داريد و هر وظيفه كه بر عهده شما باشد بر عهده من نيز هست.
من شما را به راه پيغمبر مىبرم و هر چه را كه او فرمان داده است در دل شما رسوخ مىدهم.
جز اين كه هر قطعه زمينى كه عثمان آن را به ديگران داده و هر مالى كه از مال خدا عطا كرده بايد به بيت المال باز گردانيده شود.
همانا كه هيچ چيز حقّ را از ميان نمىبرد، هر چند مالى بيابم كه با آن زنى را به همسرى گرفته باشند و كنيزى خريده باشند و حتّى مالى را كه در شهرها پراكنده باشند آنها را باز مىگردانم.
در عدل، گشايش است و كسى كه حقّ بر او تنگ باشد، ستم بر او تنگتر است.»
ج ـ در عرصه ادارى:امام على(عليه السلام) سياست ادارى خود را با دو كار عملى كرد:
1 ـ عزل واليان عثمان در شهرها.
2 ـ واگذاشتن زمامدارى به مردانى كه اهل دين و پاكى بودند.
به همين جهت فرمان داد تا عثمان بن حنيف، والى بصره گردد و سهل بن حنيف، والى شام، و قيس بن عباده، والى مصر و ابو موسى اشعرى، والى كوفه، و درباره طلحه و زبير كه بر كوفه و بصره ولايت داشتند نيز چنين كرد و آنها را با ملايمت از كار بر كنار ساخت.
امام(عليه السلام) معاويه را عزل نمود و حاضر به حاكميّت چنان عنصر ناپاكى بر مردم شام نبود.
موضع امام در آن شرايط و اوضاع، هجوم به معاويه و پاكسازى او از نظر سياسى بود.
او خويشتن را مسئول مىديد كه مسقيماً انشعاب و كوشش در تمرّد و سر پيچى غير قانونى را از بين ببرد و اين خلل را معاويه و خطّ بنى اميّه به وجود آورده بودند.
امام(عليه السلام)مىبايست اين متمرّدان را پاكسازى كند; زيرا پاكسازى كالبد اسلام از آن پليدى ها، وظيفه امام بود; هر چند امرى دشوار مىنمود.
به عبارت ديگر علّت عزل معاويه و اعلان جنگ بر ضدّ او، انگيزه مكتبى بود كه انگيزه اى بزرگ به شمار مىرفت.
و بدين گونه امام على(عليه السلام)در دو ميدان نبرد مىكرد: ميدانى بر ضدّ تجزيه سياسى و ميدانى بر ضدّ انحراف داخلى در جامعه اسلامى، انحرافى كه در نتيجه سياست سابق از جبهه گيرى غير اسلامى شكل گرفته بود.
و از اينجا ارزش كارهاى امام(عليه السلام) در پاكسازى آن اوضاع منحرف و باز ستاندن اموال از خائنان، بى هيچ نرمى و مدارا، آشكار مىگردد.
امام على(عليه السلام) مىفرمود: «همانا كه معاويه خطّى از خطهاى اسلام و مكتب بزرگ آن را نشان نمىدهد بلكه جاهليّت پدرش ابوسفيان را مجسّم مىسازد.
او مىخواهد موجوديّت اسلام را به چيزى ديگر تبديل سازد و جامعه اسلامى را به مجمعى ديگر تغيير دهد، مىخواهد جامعه اى بسازد كه به اسلام و قرآن ايمان نداشته باشند.
او مىخواهد «خلافت» به صورت حكومت قيصر و كسرى در آيد.»با همه مشكلاتى براى كه امام(عليه السلام) پيش آمد آن حضرت از مسير خويش عقب نشينى نكرد، بلكه در خطّ خويش باقى ماند و كار ضربه زدن به تجزيه طلبان را تا پايان زندگانى شريف خود ادامه داد و تا آن دم كه در مسجد كوفه به خون خويش در غلطيد، براى از بين بردن تجزيه، با سپاهى آماده حركت به سوى شام بود تا سپاهى را كه از باقى سپاهيان اسلام جدا شده بود و به رهبرى معاويه اداره مىشد از بين ببرد.
بنابراين امام(عليه السلام) در چشم مسلمانان آگاه تنها كسى بود كه مىتوانست پس از عميق شدن انحراف و ريشه دوانيدن آن در پيكره اسلام، دست به كار شود و با هر عامل جور و تبعيض و انحصار طلبى بجنگد.
از ميان سخنان سازنده امام(عليه السلام)، چهل حديث را كه هر كدام درسى از معارف پربار آن «انسان كامل» است برگزيدم، باشد كه در پرتو اشعّه تابناك آن خورشيد هدايت و ولايت، فضاى تاريك جهل و ضلالت را بشكافيم و به رشد و تعالى كاملِ انسانى خويش نائل آييم.

 



 

چهل حديث

قالَ أَميرُالمُؤْمِنينَ عَلِىُّ بْنُ أَبيطالب(عليه السلام) :

1- خير پنهانى و كتمان گرفتارى
مِنْ كُنُوزِ الْجَنَّةِ الْبِرُّ وَ إِخْفاءُ الْعَمَلِ وَ الصَّبْرُ عَلَى الرَّزايا وَ كِتْمانُ الْمَصائِبِ.
از گنجهاى بهشت; نيكى كردن و پنهان نمودن كار[نيك] و صبر بر مصيبتها و نهان كردن گرفتاريها (يعنى عدم شكايت از آنها) است.
2- ويژگى هاى زاهد
أَلزّاهِدُ فِى الدُّنْيا مَنْ لَمْ يَغْلِبِ الْحَرامُ صَبْرَهُ، وَ لَمْ يَشْغَلِ الْحَلالُ شُكْرَهُ.
زاهد در دنيا كسى است كه حرام بر صبرش غلبه نكند، و حلال از شكرش باز ندارد.
3- تعادل در جذب و طرد افراد
«أَحْبِبْ حَبيبَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ يَعْصِيَكَ يَوْمًا ما. وَ أَبْغِضْ بَغيضَكَ هَوْنًا ما عَسى أَنْ يَكُونَ حَبيبَكَ يَوْمًا ما.»
با دوستت آرام بيا، بسا كه روزى دشمنت شود، و با دشمنت آرام بيا، بسا كه روزى دوستت شود.
4- بهاى هر كس
قيمَةُ كُلِّ امْرِء ما يُحْسِنُ.
ارزش هر كسى آن چيزى است كه نيكو انجام دهد.
5- فقيه كامل
«اَلا أُخْبِرُكُمْ بِالْفَقيهِ حَقَّ الْفَقيهِ؟ مَنْ لَمْ يُرَخِّصِ النّاسَ فى مَعاصِى اللّهِ وَ لَمْ يُقَنِّطْهُمْ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ وَ لَمْ يُؤْمِنْهُمْ مِنْ مَكْرِ اللّهِ وَ لَمْ يَدَعِ القُرآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إِلى ما سِواهُ، وَ لا خَيْرَ فى عِبادَة لَيْسَ فيها تَفَقُّهٌ. وَ لاخَيْرَ فى عِلْم لَيْسَ فيهِ تَفَكُّرٌ. وَ لا خَيْرَ فى قِراءَة لَيْسَ فيها تَدَبُّرٌ.»
آيا شما را از فقيه كامل، خبر ندهم؟ آن كه به مردم اجازه نـافرمانى خـدا را ندهـد، و آنهـا را از رحمت خدا نوميد نسازد، و از مكر خدايشان آسوده نكند، و از قرآن رو به چيز ديگر نكنـد، و خيـرى در عبـادت بدون تفقّه نيست، و خيـرى در علم بدون تفكّر نيست، و خيرى در قرآن خواندن بدون تدبّر نيست.
6- خطرات آرزوى طولانى و هواى نفس
«إِنَّما أَخْشى عَلَيْكُمْ إِثْنَيْنِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوى، أَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَيُنْسِى الاْخِرَةَ وَ أَمّا إِتِّباعُ الْهَوى فَإِنَّهُ يَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.»
همانا بر شما از دو چيز مىترسم: درازى آرزو و پيروى هواى نفس. امّا درازى آرزو سبب فراموشى آخرت شود، و امّا پيروى از هواى نفس، آدمى را از حقّ باز دارد.
7-مرز دوستى
«لاَ تَتَّخِذَنَّ عَدُوَّ صَديقِكَ صَديقًا فَتَعْدى صَديقَكَ.»
با دشمنِ دوستت دوست مشو كه [با اين كار] با دوستت دشمنى مىكنى.
8-اقسام صبر
«أَلصَّبْرُ ثَلاثَةٌ: أَلصَّبْرُ عَلَى الْمُصيبَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَىالطّاعَةِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَعْصِيَةِ.»
صبر بر سه گونه است: صبر بر مصيبت، و صبر بر اطاعت، و صبر بر [ترك] معصيت.
9- تنگدستى مقدَّر
مَنْ ضُيِّقَ عَلَيْهِ فى ذاتِ يَدِهِ، فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذلِكَ حُسْنُ نَظَر مِنَ اللّهِ لَهُ فَقَدْ ضَيَّعَ مَأْمُولاً.
وَ مَنْ وُسِّعَ عَلَيْهِ فى ذاتِ يَدِهِ فَلَمْ يَظُنَّ أَنَّ ذلِكَ اسْتِدْراجٌ مِنَ اللّهِ فَقَدْ أَمِنَ مَخُوفًا.
هر كه تنگدست شد و نپنداشت كه اين از لطف خدا به اوست، يك آرزو را ضايع كرده و هر كه وسعت در مال يافت و نپنداشت كه اين يك غافلگيرى از سوى خداست، در جاى ترسناكى آسوده مانده است.
10- عزّت، نه ذلّت
اَلْمَنِيَّةُ وَ لاَ الدَّنِيَّةُ وَ التَّجَلُّدُ وَ لاَ التَّبَلُّدُ وَ الدَّهْرُ يَوْمانِ: فَيَوْمٌ لَكَ وَ يَوْمٌ عَلَيْكَ فَإِذا كانَ لَكَ فَلا تَبْطَرْ،وَ إِذا كانَ عَلَيْكَ فَلا تَحْزَنْ فَبِكِلَيْهِما سَتُخْتَبَرُ.
مردن نه خوار شدن! و بى باكى نه خود باختن! روزگار دو روز است، روزى به نفع تو، و روزى به ضرر تو! چون به سودت شد شادى مكن، و چون به زيانت گرديد غم مخور، كه به هر دوى آن آزمايش شوى.
11- طلب خير
ما حارَ مَنِ اسْتَخارَ، وَ لا نَدِمَ مَنِ اسْتَشارَ.
هر كه خير جويد سرگردان نشود، و كسى كه مشورت نمايد پشيمان نگردد.
12- وطن دوستى
عُمِّرَتِ الْبِلادُ بِحُبِّ الأَوْطانِ.
شهرها به حبّ و دوستى وطن آباداند.
13- سه شعبه علوم لازم
أَلْعِلْمُ ثَلاثَةٌ: أَلْفِقْهُ لِلاَْدْيانِ، وَ الطِّبُّ لِلاَْبْدانِ،وَ النَّحْوُ لِلِّسانِ.
دانش سه قسم است: فقه براى دين، و پزشكى براى تن، و نحو براى زبان.
14- سخن عالمانه
تَكَلَّمُوا فِى الْعِلْمِ تَبَيَّنَ أَقْدارُكُمْ.
عالمانه سخن گوييد تا قدر شما روشن گردد.
15- منع تلقين منفى
لا تُحَدِّثْ نَفْسَكَ بِفَقْر وَ لا طُولِ عُمْر.
فقر و تنگدستى و طول عمر را به خود تلقين نكن.
16- حرمت مؤمن
سِبابُ الْمُؤْمِنِ فِسْقٌ وَ قِتالُهُ كُفْرٌ وَ حُرْمَةُ مالِهِ كَحُرْمَةِ دَمِهِ.
دشنام دادن به مؤمن فسق است، و جنگيدن با او كفر، و احترام مالش چون احترام خونش است.
17- فقر جانكاه
أَلْفَقْرُ الْمَوْتُ الاَْكْبَرُ، وَ قِلَّةُ الْعِيالِ أَحَدُ الْيَسارَيْنِ وَ هُوَ نِصْفُ الْعَيْشِ.
فقر و ندارى بزرگترين مرگ است! و عائله كم يكى از دو توانگرى است، كه آن نيمى از خوشى است.
18- دو پديده خطرناك
أَهْلَكَ النّاسَ إِثْنانِ: خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْرِ.
دو چيز مردم را هلاك كرده: ترس از ندارى و فخرطلبى.
19- سه ظالم
أَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ المُعينُ عَلَيْهِ وَ الرّاضِىُ بِهِ شُرَكاءُ ثَلاثَةٌ.
شخص ستمكار و كمك كننده بر ظلم و آن كه راضى به ظلم است، هر سه با هم شريكاند.
20- صبر جميل
أَلصَّبْرُ صَبْرانِ: صَبْرٌ عِنْدَ الْمُصيبَةِ حَسَنٌ جَميلٌ، وَ أَحْسَنُ مِنْ ذلِكَ الصَّبْرُ عِنْدَ ما حَرَّمَ اللّهُ عَلَيْكَ.
صبر بر دو قسم است: صبر بر مصيبت كه نيكو و زيباست، و بهتر از آن صبر بر چيزى است كه خداوند آن را حرام گردانيده است.
21- اداى امانت
أَدُّوا الاَْمانَةَ وَ لَوْ إِلى قاتِلِ وُلْدِ الاَْنْبياءِ.
امانت را بپردازيد گرچه به كشنده فرزندان پيغمبران باشد.
22- پرهيز از شهرت طلبى
قالَ(عليه السلام) لِكُمَيْلِ بْنِ زِياد:رُوَيْدَكَ لاتَشْهَرْ، وَ أَخْفِ شَخْصَكَ لا تُذْكَرْ، تَعَلَّمْ تَعْلَمْ وَ اصْمُتْ تَسْلَمْ، لا عَلَيْكَ إِذا عَرَّفَكَ دينَهُ، لا تَعْرِفُ النّاسَ وَ لا يَعْرِفُونَكَ.
آرام باش، خود را شهره مساز، خود را نهان دار كه شناخته نشوى، ياد گير تا بدانى، خموش باش تا سالم بمانى.
بر تو هيچ باكى نيست، آن گاه كه خدا دينش را به تو فهمانيد، كه نه تو مردم را بشناسى و نه مردم تو را بشناسند (يعنى، گمنام زندگى كنى).
23- عذاب شش گروه
إِنَّ اللّهَ يُعَذِّبُ سِتَّةً بِسِتَّة : أَلْعَرَبَ بِالْعَصَبيَّةِ وَ الدَّهاقينَ بِالْكِبْرِ وَ الاُْمَراءَ بِالْجَوْرِ وَ الْفُقَهاءَ بِالْحَسَدِ وَ التُّجّارَ بِالْخِيانَةِ وَ أَهْلَ الرُّسْتاقِ بِالْجَهْلِ.
خداوند شش كس را به شش خصلت عذاب كند:عرب را به تعصّب، و خان هاى ده را به تكبّر، و فرمانروايان را به جور، و فقيهان را به حسد، و تجّار را به خيانت، و روستايى را به جهالت.
24- اركان ايمان
أَلاِْيمانُ عَلى أَرْبَعَةِ أَرْكان: أَلتَّوَكُّلِ عَلَى اللّهِ، وَ التَّفْويضِ إِلَى اللّهِ وَ التَّسْليمِ لاَِمْرِللّهِ، وَ الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ.
ايمان چهارپايه دارد: توكّل بر خدا، واگذاردن كار به خدا، تسليم به امر خدا و رضا به قضاى الهى.
25- تربيت اخلاقى
«ذَلِّلُوا أَخْلاقَكُمْ بِالَْمحاسِنِ، وَ قَوِّدُوها إِلَى الْمَكارِمِ. وَ عَوِّدُوا أَنْفُسَكُمُ الْحِلْمَ.»
اخلاق خود را رامِ خوبى ها كنيد و به بزرگوارى هايشان بكشانيد و خود را به بردبارى عادت دهيد.
26- آسانگيرى بر مردم و دورى از كارهاى پست
«لاتُداقُّوا النّاسَ وَزْنًا بِوَزْن، وَ عَظِّمُوا أَقْدارَكُمْ بِالتَّغافُلِ عَنِ الدَّنِىِّ مِنَ الاُْمُورِ.»
نسبت به مردم، زياد خرده گيرى نكنيد، و قدر خود را با كناره گيرى از كارهاى پست بالا بريد.
27- نگهبانان انسان
«كَفى بِالْمَرْءِ حِرْزًا، إِنَّهُ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ إِلاّ وَ مَعَهُ حَفَظَةٌ مِنَ اللّهِ يَحْفَظُونَهُ أَنْ لا يَتَرَدّى فى بِئْر وَ لا يَقَعَ عَلَيْهِ حائِطٌ وَ لا يُصيبَهُ سَبُعٌ، فَإِذا جاءَ أَجَلُهُ خَلُّوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَجَلِهِ.»
آدمى را همين دژ بس كه كسى از مردم نيست، مگر آن كه با او از طرف خدا نگهبان هاست كه او را نگه مىدارند كه به چاه نيفتد، و ديوار بر سرش نريزد، و درنده اى آسيبش نرساند، و چون مرگ او رسد او را در برابر اجلش رها سازند.
28- روزگار تباهىها
«يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا يُعْرَفُ فيهِ إلاَّ الْماحِلُ وَ لا يُظَرَّفُ فيهِ إِلاَّ الْفاجِرُ وَ لا يُؤْتَمَنُ فيهِ إِلاَّ الْخائِنُ وَ لا يُخَوَّنُ إِلاَّ المُؤتَمَنُ، يَتَّخِذُونَ اْلَفْئَ مَغْنًَما وَ الصَّدَقَةَ مَغْرَمًا وَصِلَةَ الرَّحِمِ مَنًّا، وَ الْعِبادَةَ استِطالَةً عَلَى النّاسِ وَ تَعَدِّيًا و ذلِكَ يَكُونُ عِنْدَ سُلطانِ النِّساءِ، وَ مُشاوَرَةِ الاِْماءِ، وَ إِمارَةِ الصِّبيانِ.»
زمانى بر مردم خواهد آمد كه در آن ارج نيابد، مگر فرد بىعرضه و بىحاصل، و خوش طبع و زيرك دانسته نشود، مگر فاجر، و امين و مورد اعتماد قرار نگيرد، مگر خائن و به خيانت نسبت داده نشود، مگر فرد درستكار و امين! در چنين روزگارى، بيتالمال را بهره شخصى خود گيرند، و صدقه را زيان به حساب آورند، وصله رحم را با منّت به جاى آرند، و عبادت را وسيله بزرگى فروختن و تجاوز نمودن بر مردم قرار دهند و اين وقتى است كه زنان، حاكم و كنيزان، مشاور و كودكان، فرمانروا باشند!
29- زيركى به هنگام فتنه
«كُنْ فِى الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ; لا ظَهْرٌ فَيُرْكَبَ، وَ لا ضَرْعٌ فَيُحْلَبَ.»
هنگام فتنه چون شتر دو ساله باش كه نه پشتى دارد تا سوارش شوند و نه پستانى تا شيرش دوشند.
30- اقبال و ادبار دنيا
«إذا أَقْبَلَتِ الدُّنيا عَلى أَحَد أَعارَتْهُ مَحاسِنَ غَيْرِهِ، وَ إِذا أَدْبَرَتْ عَنْهُ سَلَبَتْهُ مَحاسِنَ نَفْسِهِ.»
چون دنيا به كسى روى آرد، نيكويى هاى ديگران را بدو به عاريت سپارد، و چون بدو پشت نمايد، خوبى هايش را بربايد.
31- ناتوان ترين مردم
«أَعْجَزُ النّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسابِ الاِْخْوانِ، وَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ.»
ناتوانترين مردم كسى است كه توانِ به دست آوردن دوستان را ندارد، و ناتوانتر از او كسى است كه دوستى به دست آرد و او را از دست بدهد.
32- فرياد رسى و فرح بخشىِ گرفتار
«مِنْ كَفّاراتِ الذُّنُوبِ الْعِظامِ إِغاثَةُ الْمَلْهُوفِ وَ التَّنْفيسُ عَنِ الْمَكْرُوبِ.»
از كفّاره گناهان بزرگ، فرياد خواه را به فرياد رسيدن، و غمگين را آسايش بخشيدن است.
33- نشانه كمال عقل
«إِذا تَمَّ الْعَقْلُ نَقَصَ الْكَلامُ.»
چون خرد كمال گيرد، گفتار نقصان پذيرد.
34- رابطه با خدا
«مَنْ أَصْلَحَ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ اللّهِ أَصْلَحَ اللّهُ ما بَيْنَهُ وَ بَيْنَ النّاسِ وَ مَنْ أَصْلَحَ أَمْرَ آخِرَتِهِ أَصْلَحَ اللّهُ لَهُ أَمْرَ دُنْياهُ. وَ مَنْ كانَ لَهُ مِنْ نَفْسِهِ واعِظٌ كانَ عَلَيْهِ مِنَ اللّهِ حافِظٌ.»
آن كه ميان خود و خدا را اصلاح كند، خدا ميان او و مردم را اصلاح مىكند و آن كه كار آخرتِ خود را درست كند، خدا كار دنياى او را سامان دهد. و آن كه او را از خود بر خويشتن واعظى است، خدا را بر او حافظى است.
35- افراط و تفريط
«هَلَكَ فِىَّ رَجُلانِ مُحِبٌّ غال وَ مُبْغِضٌ قال.»
دو تن به خاطر من هلاك شدند: دوستى كه اندازه نگاه نداشت و دشمنى كه بغض ـ مرا ـ در دل كاشت.
36- روايت و درايت
«إِعْقِلُوا الْخَبَرَ إِذا سَمِعْتُمُوهُ عَقْلَ رِعايَة لاعَقْلَ رِوايَة، فَإِنَّ رُواةَ الْعِلْمِ كَثيرٌ، وَ رُعاتُهُ قَليلٌ.»
هر گاه حديثى را شنيديد آن را با دقّت عقلى فهم و رعايت كنيد، نه بشنويد و روايت كنيد! كه راويان علم بسيارند و رعايت كنندگانِ آن اندك در شمار.
37- پاداش تارك گناه
«مَا الُْمجاهِدُ الشَّهيدُ فى سَبيلِ اللّهِ بِأَعْظَمَ أَجْرًا مِمَّنْ قَدَرَ فَعَفَّ، لَكادَ الْعَفيفُ أَنْ يَكُونَ مَلَكًا مِنَ الْمَلائِكَةِ.»
مُزد جهادگرِ كشته در راه خدا بيشتر نيست از مرد پارسا كه ـ معصيت كردن ـ تواند ـ ليكن ـ پارسا ماند و چنان است كه گويى پارسا فرشته اى است از فرشته ها.
38- پايان ناگوار گناه
«أُذْكُرُوا انقِطاعَ اللَّذّاتِ وَ بَقاءَ التَّبِعاتِ.»
به ياد آريد كه لذّتها تمام شدنى است و پايان ناگوار آن بر جاى ماندنى.
39- صفت دنيا
«فى صِفَةِ الدُّنْيا: تَغُرُّ وَ تَضُرُّ وَ تَمُرُّ.»
در صفت دنيا فرموده است:مىفريبد و زيان مىرساند و مىگذرد.
40- دينداران آخر الزّمان
«يَأْتى عَلَى النّاسِ زَمانٌ لا يَبْقى فيهِ مِنَ الْقُرْآنِ إِلاّ رَسْمُهُ وَ مِنَ الاِْسْلامِ إِلاَّ اسْمُهُ. مَساجِدُهُمْ يَوْمَئِذ عامِرَةٌ مِنَ الْبِناءِ خَرابٌ مِنَ الْهُدى. سُكّانُها وَ عُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ، مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَ إِلَيْهِمْ تَأْوِى الْخَطيئَةُ يَرُدُّونَ مَنْ شَذَّ عَنْها فيها.
وَ يَسُوقُونَ مَنْ تَأَخَّرَ إِلَيْها.
يَقُولُ اللّهُ تَعالى «فَبى حَلَفْتُ لاََبْعَثَنَّ عَلى أُولئِكَ فِتْنَةً أَتْرُكَ الْحَليمَ فيها حَيْرانَ» وَ قَدْ فَعَلَ. وَ نَحْنُ نَسْتَقيلُ اللّهَ عَثْرَةَ الْغَفْلَةِ.»
مردم را روزگارى رسد كه در آن از قرآن جز نشان نماند و از اسلام جز نام آن، در آن روزگار ساختمان مسجدهاى آنان نو و تازه ساز است و از رستگارى ويران. ساكنان و سازندگان آن مسجدها بدترين مردم زمين اند، فتنه از آنان خيزد و خطا به آنان درآويزد.
آن كه از فتنه به كنار ماند بدان بازش گردانند، و آن كه از آن پس افتد به سويش برانند.
خداى تعالى فرمايد: «به خودم سوگند، بر آنان فتنه اى بگمارم كه بردبار در آن سرگردان مانَد» و چنين كرده است، و ما از خدا مىخواهيم از لغزش غفلت درگذرد.

زندگی نامه پیامبر اسلام حضرت محمد ( ص )

 


بشارتهاي انبياي الهي دربارة آمدن رسول خدا


از جملة اين بشارتها آية 14 و 15 از كتاب يهودا است كه مي گويد : « لكن خنوخ « ادريس » كه هفتم از آدم بود دربارة همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدّسين خود آمد تا بر همه داوري نمايد و جميع بي دينان را ملزم سازد و بر همة كارهاي بي ديني كه ايشان كردند و بر تمامي سخنان زشت كه گناهكاران بي دين به خلاف او گفتند ... »
كه ده هزار مقدس فقط با رسول خدا ( ص ) تطبيق مي كند كه در داستان فتح مكه با او بودند .
و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا : 16 ، 17 ، 25 ، 26 چنين است :
« اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد ، و من از پدر خواهم خواست و او ديگري را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود ، خلاصة حقيقتي كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمي بيند و نمي شناسد ، اما شما آن را مي شناسيد زيرا كه با شما مي ماند و در شما خواهد بود . اينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم ، اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مي فرستد ، او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد . »
بر طبق تحقيق كلمة « فارقليط » كه ترجمة عربي « پريكليتوس » است به معناي « احمد » است و مترجمين اناجيل از روي عمد يا اشتباه آن را به « تسلي دهنده » ترجمه كرده اند .

 
تاريخ ولادت

در بسياري از تواريخ ولادت آن حضرت را در عام الفيل – يعني همان سالي كه ابرهه با پيلان جنگي براي ويران ساختن شهر مكه آمد – نقل كرده اند كه تازه سؤال مي شود عام الفيل چه سالي بوده ؟
قول قطعي و مسلّمي در اين باره ذكر نشده است . و البته مشهور ميان علماي شيعه رضوان الله عليهم آن است كه آن حضرت در شب جمعه هفدهم ربيع الاول به دنيا آمده است .

شب ولادت


معمولاً مقارن ظهور پيغمبران الهي و ولادت آنها حوادث مهم و شگفت انگيزي اتفاق مي افتد كه بدانها «ارهاصات » مي گويند .
از جمله ابن هشام از حسان بن ثابت – شاعر معروف اسلام – نقل مي كند كه وي گفته : به خدا سوگند من پسري نورس در سنّ هفت يا هشت سالگي بودم و آنچه مي شنيدم بخوبي درك مي كردم كه ديدم مردي از يهود بالاي قلعه اي از قلعه هاي مدينه فرياد مي زد : اي يهوديان !
و چون يهوديان پاي ديوار قلعه جمع شدند و از او پرسيدند : چه مي گويي ؟ گفت : بدانيد آن ستاره اي كه با طلوع آن احمد به دنيا خواهد آمد ، ديشب طلوع كرد !
نقل كرده اند كه در آن شب ايوان كسري ، كه با سنگ و گچ ساخته شده بود و سالها روي ساختمان آن زحمت كشيده بودند و هيچ كلنگي در آن كارگر نبود شكافت و چهارده كنگره آن فرو ريخت .


                                                      محل ولادت


ظاهراً مسلّم است كه رسول خدا ( ص ) در شهر مكه به دنيا آمده ، امّا در محل ولادت آن حضرت اختلافي در تواريخ به چشم مي خورد ، مانند آنكه برخي محل ولادت آن حضرت را خانه اي معروف به خانة محمد بن يوسف ثقفي بود دانسته اند و گويند : خانة مزبور همان خانه اي است كه بعداً حضرت فاطمه ( س ) در آن به دنيا آمد و به « زادگاه فاطمه » مشهور گرديد . خانة مزبور را بعدها زبيده ، همسر هارون الرشيد خريداري و در آن مسجدي بنا كرد .


دوران شيرخوارگي


عبدالمطلب از ولادت نوزاد جديد بسيار خرسند گرديد و او را برداشته به درون كعبه آورد و مراسم شكرگزاري را بجاي آورد . سپس درصدد برآمد تا دايه اي براي شيردادن وي فراهم كند . بدين منظور چندي آن حضرت را به ثويبه – كه آزاد كردة ابولهب بود – سپردند . او نيز نوزادي به نام مسروح داشت كه رسول خدا ( ص ) را از شير وي شير داد و پيش از آن نيز حمزه عموي رسول خدا را شير داده بود و از اين رو حمزه برادر رضاعي آن حضرت نيز محسوب مي شد .
به هر صورت دوران شير دادن ثويبه بدان حضرت چند روزي بيشتر طول نكشيد و سپس حليمة سعديه دختر ابوذؤيب كه كنيه اش « امّ كبشه » و از قبيله بني سعد بود آن حضرت را شير داد و به دايگي او مشغول گرديد . در كتاب شريف نهج البلاغه در خطبة قاصعه اميرالمؤمنين ( ع ) فرموده است :
« از روزي كه پيغمبر ( ص ) از شير گرفته شد خداي تعالي بزرگترين فرشتة خود را همنشين او گردانيد كه در شب و روز او را به سوي راه بزرگواري و اخلاقهاي نيكوي جهان وادار كند و ببرد ... »
موّرخين عموماً نوشته اند كه رسول خدا تا سنّ پنج سالگي در ميان قبيلة بني سعد زندگي كرد و سپس حليمه آن حضرت را به نزد مادرش آمنه بازگرداند و به وي سپرد . رسول خدا ( ص ) تا پايان عمر گاهي از آن زمان ياد مي كرد ، و از حليمه و فرزندانش قدرداني مي نمود .
بدين ترتيب پيامبر گرامي اسلام تحت سرپرستي و كفالت جدش عبدالمطلب درآمد .


وفات عبدالمطلب


هشت سال از عمر رسول خدا ( ص ) گذشته بود كه عبدالمطلب از جهان رفت . عبدالمطلب در هنگام مرگ هشتاد و دو سال يا صد و بيست سال و به گفتة جمعي يكصد و چهل سال از عمرش گذشته بود .
ابوطالب با عبدالله ، پدر رسول خدا ( ص ) ، هر دو از يك مادر بودند . از اين رو پيش از عموهاي ديگر به يتيم برادر علاقه داشت و همين سبب شد كه عبدالمطلب نيز سرپرستي آن حضرت را به ابوطالب واگذار كند .
دوران كفالت ابوطالب از رسول خدا دوراني طولاني و پرماجرا و شاهد برخوردهاي سختي با دشمنان آن حضرت و مشركين بود ، زيرا اين دوران تا يازده سال پس از بعثت رسول خدا طول كشيد . دفاع و حمايت ابوطالب از آن بزرگوار با موقعّيتي كه از نظر اجتماعي و خانوادگي در ميان بيست و هفت خانوادة قريش داشت ، در برابر دشمنان مهمترين عامل پيشرفت اسلام و هدف مقدس رسول خدا ( ص ) بود .
ابوطالب گرچه بزرگترين و ثروتمندترين فرزندان عبدالمطلب نبود ، ولي از نظر شرافت و بزرگواري از همة آنها برتر بود و به خاطر حفظ ميراث روحاني خاندان ابراهيم و سخاوت و كرمي كه داشت رياست خاندان بني هاشم پس از عبدالمطلب بدو واگذار شد و با اينكه از نظر مالي در مضيقه و فشار به سر مي برد ، ولي موقعيت و شخصيت او برادران ديگر را تحت الشعاع قرار داد و در سرتاسر عربستان با ديدة عظمت به او نگريسته و به وي احترام مي گذاشتند .
حسن اخلاق و امانت و صداقت رسول خدا ( ص )تدريجاً زبانزد خاص و عام و نقل مجلس مردم در هر كوي و برزن گرديد و آن حضرت را محبوب مردم مكه گردانيد . همين جريان يكي از اسباب و علل ازدواج آن حضرت با خديجه بود .

                                           نسب رسول خدا ( ص )


مطابق آنچه ميان مورخين مسلّم است نسب رسول خدا ( ص ) تا « عدنان » كه بيست و يكمين جدّ آن حضرت بوده اين گونه است :
محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بي قصي بن كلاب بن مره بن كعب بن لوي بن غالب بن فهربن ملك بن نصربن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار معد بن عدنان .
از رسول خدا ( ص ) نيز روايت شده كه فرمود :
چون نسب من به عدنان رسيد خودداري كنيد ( و از او بالاتر نرويد . )
خانداني كه رسول خدا ( ص ) در ميان آنها به دنيا آمد . از بهترين خاندانهاي عرب و شريفترين آنها بود و بزرگترين منصبها و سيادتها در آنها وجود داشت . زيرا منصب سقايت و اطعا حاجيان كه بزرگترين افتخار و بهترين منصبها بود از راه ارث به خاندان بني هاشم و عبدالمطلب جدّ آن بزرگوار رسيده بود .

 
                                                      داستان اصحاب فيل

كشور يمن كه در جنوب غربي عربستان واقع است منطقة حاصلخيزي بود و قبايل مختلفي در آنجا حكومت كردند و از آن جمله قبيله بني حمير بود كه سالها در آنجا حكومت داشتند .
ذونواس يكي از پادشاهان اين قبيله بود كه سالها بر يمن سلطنت مي كرد . وي در يكي از سفرهاي خود به شهر « يثرب » تحت تأثير تبليغات يهودياني كه بدانجا مهاجرت كرده بودند قرار گرفت و از بت پرستي دست كشيده ، به دين يهود درآمد . اين دينِ تازه بشدّت در دل ذونواس اثر گذارد ، تا آنجا كه پيروان اديان ديگر را بسختي شكنجه مي كرد تا به دين يهود درآيند .
مردم « نجران » ، از شهرهاي شمالي و كوهستاني يمن ، كه دين مسيح را پذيرفته و در اعماق جانشان اثر كرده بود ، از پذيرفتن آيين يهود سرپيچي كرده و از اطاعت ذونواس سرباز زدند .
ذونواس خشمگين شد و تصميم گرفت آنها را به سخت ترين وضع شكنجه كند . به همين جهت دستور داد خندقي حفر كنند و آتش زيادي در آن افروخته و مخالفين دين يهود را در آن بيفكنند . بدين ترتيب بيشتر مسيحيان نجران را در آن خندق سوزانده و گروهي را نيز طعمة شمشير كرد و دست ، پا ، گوش و بيني آنها را بريد . جمع كشته شدگان آن روز را بيست هزار نفر نوشته اند .
يكي از مسيحيان نجران كه از معركه جان به در برده بود ، خبر اين كشتار فجيع را به امپراتور روم كه كه به كيش نصاري بود رسانيده و براي انتقام از ذونواس از وي كمك خواهي كرد . امپراتور روم اظهار داشت : نامه اي به نجاشي پادشاه حبشه مي نويسم تا وي شما را ياري كند .
نجاشي لشكري انبوه به يمن فرستاد و شخصي را به نام ارياط بر آن لشكر امير ساخت . ارياط از درياي احمر به كشور يمن رفت . ذونواس لشكري مركب از قبايل يمن با خود برداشته به جنگ حبشيان آمد و هنگامي كه جنگ شروع شد لشكريان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت نياورده و شكست خوردند . ذونواس كه تاب تحمل اين شكست را نداشت خود را در دريا غرق كرد .
مردم حبشه وارد سرزمين يمن شده و سالها در آنجا حكومت كردند . ابرهه پس از چندي ارياط را كشت و خود به جاي او نشست و مردم يمن را مطيع خويش ساخت و نجاشي را نيز كه از شوريدن او به ارياط خشمگين شده بود به هر ترتيبي بود از خود راضي كرد .
ابرهه متوجه شد كه اعراب آن نواحي ، چه بت پرستان و چه ديگران ، ‌توجّه خاصي به مكه و خانة كعبه دارند . كم كم به فكر افتاد كه اين نفوذ معنوي و اقتصادي مكه ممكن است روزي موجب گرفتاري تازه اي براي او شود . براي رفع اين نگراني تصميم گرفت تا معبدي باشكوه در يمن بنا كند و تا جايي كه ممكن است در زيبايي و تزيينات ظاهري آن نيز بكوشد و سپس اعراب آن ناحيه را به هر وسيله اي كه هست بدان معبد متوجّه ساخته و از رفتن به زيارت كعبه باز دارد .
معبدي بنا نهاد و آن را قليس نام نهاد و در زينت آن حدّ اعلاي كوشش را كرد ، ولي كوچكترين نتيجه اي از زحمات چند سالة خود نگرفت . ابرهه با خود عهد نمود به سوي مكه برود و خانة كعبه را ويران كرده و به يمن بازگردد . سپس لشكر حبشه را با خود برداشت و با چندين فيل – به قصد ويران كردن كعبه و شهر مكه حركت كرد . اعراب كه از ماجرا مطلع شدند درصدد دفع ابرهه و جنگ با او برآمدند ، ولي در برابر سپاه بيكران ابرهه نتوانستند مقاومت كنند .
همين كه ابرهه در سرزمين « مغمس » فرود آمد يكي از سرداران خود به نام اسود بن مقصود را مأمور كرد تا اموال و مواشي مردم آن ناحيه را غارت كرده و به نزد او ببرند . در ميان اين اموال دويست شتر متعلّق به عبدالمطلب بود كه در اطراف مكه مشغول چريدن بودند و سپاهيان اسود آنها را به يغما گرفته و به نزد ابرهه بردند . ابرهه شخصي به مكه فرستاد و بدو گفت : از بزرگ ايشان جويا شو . اگر ديدي قصد جنگ ما را ندارد او را پيش من بياور .
حناطه به شهر مكه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت ، او را به سوي عبدالمطلب راهنمايي كردند و او نزد عبدالمطلب آمد و پيغام ابرهه را رسانيد .
عبدالمطلب به نزد ابرهه آمد . و ابرهه از او پرسيد : « حاجتت چيست ؟ »
عبدالمطلب گفت : « حاجت من آن است كه دستور دهي دويست شتر مرا كه به غارت برده اند به من باز دهند ! »
ابرهه گفت : « آيا در چنين موقعيت حسّاس درباره چند شتر سخن مي گويي ؟ »
عبدالمطلب در پاسخ او گفت : « من صاحب اين شترانم و كعبه نيز صاحبي دارد كه از آن نگاهداري خواهد كرد ! »
عبدالمطلب شتران خود را گرفته و به مكه آمد . چون وارد شهر شد به مردم شهر قريش دستور داد از شهر خارج شوند و به كوه ها و درّه هاي اطراف مكه پناه برند . تا جان خود را از خطر سپاهيان ابرهه محفوظ دارند . از آن سو ابرهه به سپاه مجهز خويش فرمان داد تا به شهر حمله كنند و كعبه را ويران سازند .
نخستين نشانة شكست ايشان در همان ساعات اوليه ظاهر شد ؛ فيل مخصوص از حركت ايستاد و هر چه خواستند او را به پيش برانند نتوانستند . در اين خلال مشاهده كردند كه دسته هاي بي شماري از پرندگان كه شبيه پرستو و چلچله بودند از جانب دريا پيش مي آيند .
پرندگان كه سنگريزه هايي در منقار و چنگال داشتند ، بالاي سر سپاهيان ابرهه سنگريزه ها را رها كردند و به هر يك از آنان كه اصابت كرد هلاك شد و گوشت بدنش فرو ريخت . يكي از سنگريزه ها به سرِ ابرهه اصابت كرد و چون وضع را چنان ديد به افراد اندكي كه سالم مانده بودند دستور داد او را به سوي يمن بازگردانند .
داستان اصحاب فيل از داستانهاي مهم تاريخ است كه سالهاي زيادي مبدأ تاريخ اعراب گرديد و از اموري بود كه بشارت از بعثت پيامبر بزرگوار اسلام مي داد و در ضمن ابهّت و عظمت زيادي به قريش داد و سبب شد تا قبايل ديگر عرب و مردم نقاط ديگر جزيره العرب آنان را « اهل الله » بخوانند ، و نابودي ابرهه و سپاهيانش را به حساب « دفاع خداي تعالي از مردم مكه » بگذارند .
خداي تعالي از زنهاي متعددي كه عبدالمطلب به همسري برگزيد ، ده پسر بدو عطا فرمود به نامهاي : عبدالله ، حمزه ، عباس ، ابوطالب ، زبير ، حارث ، حجل ، مقوم ، ضرار ، ابولهب .
دختران عبدالمطلب نيز شش تن بودند به نامهاي : صفيه ، بره ، ام حكيم ، عاتكه ، أميمه ، أروي .
عبدالله كوچكترين پسر عبدالمطلب بود و زمان ولادت او را برخي 81 سال قبل از هجرت و وفاتش را 52 سال قبل از آن نوشته اند . عبدالمطلب به فرزندش عبدالله بيش از فرزندان ديگر علاقه مند بود و او را بيشتر از ديگران دوست مي داشت . اين محبّت و علاقه به خاطر بشارتها و خبرهايي بود كه كم و بيش از كاهنان و دانشمندان آن زمان شنيده بود .
چيزي كه بشارت كاهنان را تأييد مي كرد ، درخشندگي و نور خاصي بود كه در چهرة عبدالله مشهود بود و هر كه با عبدالله رو به رو مي شد آن نور خيره كننده را مشاهده مي كرد .
عبدالمطلب در صدد برآمد تا از يكي از شريفترين خاندان قريش ، همسري براي عبدالله بگيرد . به همين منظور نزد وهب بن عبد مناف بن زهره بن كلاب بن مره كه بزرگ قبيلة بني زهره بود آمد و دختر او يعني آمنه را كه در آن زمان از نظر فضيلت و مقام بزرگترين زنان قريش بود . براي عبدالله خواستگاري كرد .
تنها مولود اين ازدواج ميمون همان وجود مقدس رسول خدا ( ص ) بود .


                                                         ازدواج با خديجه

خديجه ( س ) دختر خويلد بود و از طرف پدر با رسول خدا ( ص ) عموزاده و نسب هر دو به قصّي بن كلاب مي رسيد .
خديجه از نظر نسب از خانواده هاي اصيل و اشراف مكه بود . از اين رو وقتي بزرگ شد خواستگاران زيادي داشت . بنا به نقل اهل تاريخ سرانجام او را به عقد عتيق بن عائد مخزومي در آوردند ، ولي چند سالي از اين ازدواج نگذشته بود كه عتيق از دنيا رفت و سپس شوهر ديگري كرد كه او را ابوهاله بن منذر اسدي مي گفتند .
خديجه از شوهر دوم دختري پيدا كرد كه نامش را هند گذارد و بدين جهت خديجه را امّ هند مي ناميدند .
شوهر دوم خديجه نيز پس از چند سال از دنيا رفت و ديگر تا سن چهل سالگي شوهر نكرد ، تا وقتي كه به ازدواج رسول خدا ( ص ) درآمد .
در پاره اي از تواريخ است كه ابوطالب مهرية خديجه را بيست شتر قرار دارد و در تاريخ ديگري است كه مهريه پانصد درهم پول بوده است . خداوند از خديجه دو پسر و چهار دختر به آن حضرت عنايت فرمود .
پسران آن حضرت عبارت بودند از قاسم و عبدالله و دختران : زينت ، ام كلثوم ، رقيه و فاطمه زهرا ( س ) .


                                          تجدید بناي كعبه و حكميت رسول خدا


از اتفاقاتي كه پس از ازدواج با خديجه تا بعثت پيش آمد داستان تجديد بناي كعبه و حكميّت رسول خدا ( ص ) است . ده سال پس از ازدواج با خديجه سيلي بنيان كن از كوه هاي مكه سرازير شد و وارد مسجد گرديد و قسمتي از ديوار كعبه را شكافت و ويران كرد . از سوي ديگر كعبه سقف نداشت و ديوارهاي اطراف آن نيز كوتاه بود و ارتفاع آن كمي بيشتر از قامت يك انسان بود . همين موضوع سبب شد تا در آن روزگاران سرقتي در خانة كعبه واقع شد ، و اموال و جواهرات كعبه را كه در چاهي درون كعبه بود بدزدند . با اينكه پس از چندي سارق را پيدا كردند و اموال را از او گرفتند و دستش را به جرم دزدي بريدند ، اما همين سرقت ، قريش را به فكر انداخت تا سقفي براي خانة كعبه بزنند ، ولي اين تصميم به بعد موكول شد . براي انجام اين منظور ناچار بودند ديوارهاي اطراف را خراب كنند و از نو تجديد بنا كنند .
مشكلي كه سر راهشان بو ، يكي نبودن چوب و تخته اي كه بتوانند با آن سقفي بر روي ديوارهاي كعبه بزنند و ديگر وحشت از اينكه اگر بخواهند ديوارها را خراب كنند ، مورد غضب خداي تعالي قرار گيرند و اتفاقي بيفتد كه نتوانند اين كار را به پايان برسانند .
مشكل اول با يك اتفاق غير منتظره كه پيش بيني نكرده بودند حلّ شد و چوب و تختة آن تهيّه گرديد و آن اتفاق اين بود كه يكي از كشتيهاي تجّار رومي كه از مصر مي آمد در نزديكي جدّه به واسطه توفان دريا – يا در اثر تصادف با يكي از سنگهاي كف دريا شكست و صاحب كشتي كه به گفتة برخي نامش « ياقوم » بود از مرمّت و اصلاح كشتي مأيوس شد و از بردن آن صرفنظر كرد . قريش نيز كه از ماجرا خبردار شدند به نزد او رفته و تخته هاي آن را براي سقف كعبه خريداري كردند و به شهر مكه آوردند .
مشكل دوم وحشتي بود كه آنها از اقدام به خرابي و ويراني و زدن كلنگ به ديوار خانه و تجديد بناي آن داشتند و مي ترسيدند مورد خشم خداي كعبه قرار گيرند و به بلايي آسماني يا زميني دچار شوند . به همين جهت مقدمات كار كه فراهم شد و چهار سمت خانه را براي خرابي و تجديد بنا ميان خود قسمت كردند ، جرئت اقدام به خرابي نداشتند تا اينكه وليد بن مغيره به خود جرئت داد و كلنگ را دست گرفته و پيش رفت و گفت : « خدايا تو مي داني كه ما از دين تو خارج نشده و منظوري جز انجام كار خير نداريم . » اين سخن را گفت و كلنگ خود را فرود آورد و قسمتي از ديوار را خراب كرد .
مردم ديگر تماشا مي كردند و جرئت جلو رفتن نداشتند و با هم گفتند : « ما امشب را هم صبر مي كنيم . اگر بلايي براي وليد نازل نشد ، معلوم مي شود كه خداوند به كار ما راضي است و اگر ديديم وليد به بلايي گرفتار شد دست به خانه نخواهيم زد و آن قسمتي را هم كه وليد خراب كرد تعمير مي كنيم . »
فردا كه ديدند وليد صحيح و سالم از خانه بيرون آمد و دنبالة‌ كار گذشتة خود را گرفت ، ديگران نيز پيش رفته روي تقسيم بندي كه كرده بودند اقدام به خرابي ديوارهاي كعبه نمودند .
رسول خدا ( ص ) نيز در اين عمليّات بدانها كمك مي كرد تا وقتي كه ديوارهاي اطراف كعبه به وسيلة سنگهاي كبودي كه از كوههاي مجاور مي آوردند به مقدار قامت يك انسان رسيد و خواستند حجرالاسود را به جاي اولية خود نصب كنند . در اين جا بود كه ميان سران قبايل اختلاف پديد آمد و هر قبيله اي مي خواست افتخار نصب آن سنگ مقدس را به دست آورد .
دسته بندي قبايل شروع شد و هر تيره از تيره هاي قريش جداگانه مسلّح شده و مهيّاي جنگ گرديدند .
بزرگان و سالخوردگان قريش در صدد چاره جويي برآمده دنبال راه حلّي مي گشتند تا موضوع را خردمندانه حلّ كنند كه كار به جنگ و زد و خورد نكشد .
روز چهارم يا پنجم بود كه پس از شور و گفتگو همگي پذيرفتند كه هر چه ابااميه بن مغيره كه سالمندترين افراد قريش بود ، رأي دهد بدان عمل كنند و او نيز رأي داد : « نخستين كسي كه از در مسجد وارد شد در اين كار حكمي كند و هر چه او گفت همگي بپذيرند . » قريش اين رأي را پذيرفتند و چشمها به درب مسجد دوخته شد .
ناگهان محمد ( ص ) را ديدند كه از در مسجد وارد شد . جريان را به او گفتند ، فرمود : « پارچه اي بياوريد . »
پارچه را آوردند رسول خدا ( ص ) پارچه را پهن كرد و حجرالاسود را ميان پارچه گذارد . آن گاه فرمود : « هر يك از شما گوشة آن را بگيريد و بلند كنيد . » رؤساي قبايل پيش آمدند و هر كدام گوشة پارچه را گرفتند و بدين ترتيب همگي در بلند كردن آن سنگ شركت جستند . چون سنگ را محاذي جايگاه اصلي آن آوردند خود آن حضرت پيش رفته و حجرالاسود را از ميان پارچه برداشت و در جايگاه آن گذارد ، سپس ديوار كعبه را تا هيجده ذراع بالا بردند .

 

                                                     بعثت

رسول خدا ( ص ) به سن سي و هفت سالگي رسيده بود . هر روزي كه مي گذشت آن بزرگوار به خلوت كردن با خود و تفكر در اوضاع و احوال عالم خلقت علاقه نشان مي داد . در هر سال مدتي را در كوه حرا و در غار معروف آن به تنهايي و عبادت بسر مي برد و اوقات فراغت و بخصوص ساعاتي از شب را نيز به تماشاي آسمان و ستارگان خلقت كوه و صحرا و بيابانها و تفكر در آنها مي گذرانيد .
روزها به كندي مي گذشت و هنوز عمر آن حضرت به سي و هفت سال نرسيده بود كه تغيير و تحولي ناگهاني در زندگي وي پديد آمد .
شبها دير به خواب مي رفت و خوراك چنداني نداشت ، بيشتر اوقات را در درهّ هاي اطراف مكه و كوه حرا به سر مي برد و براي رفع تنهايي گاهي شتراني از شتران خديجه و يا ابوطالب را به چرا مي برد ، ولي چه در خواب و چه در بيداري احساس مي كرد كسي او را همراهي مي كند و
گاهي او را به نام صدا مي زند و مي گويد : يا محمد ! ولي همين كه حضرت به اطراف خود نگاه مي كرد كسي را مشاهده نمي نمود .
مورخين مي نويسند : شبها غالباً خوابهايي مي ديد كه در روز تعبير مي شد و همان طور كه در خواب ديده بود در خارج صورت مي گرفت ، تا سرانجام شبي در خواب ديد كسي نزد او آمد و بدو گفت : « يا رسول الله ! »
اين نخستين باري بود كه چنين خوابي ديد و اثر شگفت انگيز در وي گذاشت . سرانجام آن صدايي هاي كه مي شنيد و شبحي كه گاهي در بيابانهاي مكه در اطراف خود احساس مي كرد ، سبب شدند كه نزد خديجه رود و آنچه را در خواب و بيداري مي ديد براي خديجه تعريف كند . بالاخره روزي نزد وي آمده و اظهار داشت :
« جامه اي براي من بياوريد و مرا بدان بپوشانيد كه بر خود بيمناكم ! »
خديجه با كمال ملاطفت بدو گفت :
« نه به خدا سوگند خدا تو را هيچ گاه زبون نمي كند براي آن كه تو زندگي خود را وقف آسايش مردم كرده اي ، صلة رحم مي كني ، بار سنگين گرفتاري و قرض و بدهكاري را از دوش بدهكاران برمي داري ، به بينوايان كمك مي كني ! از ميهمانان نوازش و پذيرايي مي نمايي ، مردم را در رفع مشكلات و گرفتاريهايشان ياري مي دهي ! »


                                                     بعثت رسول خدا ( ص )


چهل سال از عمر رسول خدا ( ص ) گذشته بود كه به طور آشكار فرشتة وحي به آن حضرت نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گرديد .
بيست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا ( ص ) در غار « حرا » به عبادت مشغول بود . روز دوشنبه بود و حضرت خوابيده بود . رسول خدا ( ص ) دو فرشته را در خواب ديد كه وارد غار شدند و يكي در بالاي سر آن حضرت نشست و ديگري پايين پاي او ، آنكه بالاي سرش نشست نامش جبرئيل و آن كه پايين پاي آن حضرت نشست نامش ميكائيل بود .
محمد ( ص ) بارها فرشتگان را در خواب ديده بود و در بيداري نيز صداي آنها را مي شنيد كه با او سخن مي گفتند , ولي اين نخستين بار بود كه آشكارا فرشتة الهي را پيش روي خود مي ديد . گفته اند در اين وقت جبرئيل ورقه اي از ديبا به دست او داد و گفت : « اقراء » يعني بخوان .
فرمود : چه بخوانم ! من كه نمي توانم بخوانم !
براي بار دوّم و سوّم همين سخنان تكرار شد و براي بار چهارم جبرئيل گفت :
بخوان به نام پروردگارت كه ( جهان را ) آفريد ، ( خدايي كه ) انسان را از خون بسته آفريد ، بخوان و خداي تو مهمتر است ، خدايي كه ( نوشتن را به وسيلة ) قلم بياموخت .
پيغمبر بزرگوار الهي به خانه بازگشت و به خاطر آنچه ديده و شنيده بود دگرگوني زيادي در حال آن حضرت پديدار گشته بود .
پيغمبر خدا آنجه را ديده و شنيده بود به خديجه گفت و خديجه با شنيدن سخنان همسر بزرگوار چهره اش شكفته گرديد . سخنان رسول خدا ( ص ) كه تمام شد لرزه اي اندام آن حضرت را فرا گرفت و احساس سرما در خود كرد از اين رو به خديجه فرمود :
« من در خود احساس سرما مي كنم مرا با چيزي بپوشان » .
خديجه گليمي آورد و بر بردن آن حضرت انداخت و رسول خدا ( ص ) در زير گليم آرميد .
خديجه محمد ( ص ) را در خانه گذارد و لباس پوشيده پيش ورقه آمد و آنچه را شنيده بود بدو گفت و بازگشت و رسول خدا همچنان كه خوابيده بود احساس كرد فرشتة وحي بر او نازل گرديد و از اين رو گوش فرا داد تا چه مي گويد .
« اي گليم به خود پيچيده برخيز و ( مردم را از عذاب خدا ) بترسان ، و خدا را به بزرگي بستاي ، و جامه را پاكيزه كن ، و از پليدي دوري گزين ، و منّت مگزار ، و زايده طلب مباش ‌، و براي پروردگارت صبر پيشه ساز . »


                                            نخستين مسلمان ، نخستين دستور


اين مطلب از نظر تاريخ و گفتار مورّخين چون ابن اسحاق ، ابن هشام و ديگران مسلّم است كه نخستين مردي كه به رسول خدا ايمان آورد علي بن ابي طالب و نخستين زن خديجه بوده است .
نخستين دستوري هم كه به پيغمبر اسلام نازل گرديد دستور نماز بود . بدين ترتيب كه در همان روزهاي نخست بعثت ، روزي رسول خدا ( ص ) در بالاي شهر مكه بود كه جبرئيل نازل گرديد و با پاي خود به كنار كوه زد و چشمة آبي ظاهر گرديد . سپس جبرئيل براي تعليم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا ( ص ) نيز از او پيروي كرد ،‌ آن گاه جبرئيل نماز را به آن حضرت تعليم داد و نماز خواند .
پس از علي ابن ابي طالب ( ع ) دومين مردي كه به رسول خدا ( ص ) ايمان آورد زيد بن حارثه ، آزاد شدة آن حضرت بود . تدريجاً با دعوت پنهاني رسول خدا ( ص ) گروه معدودي از مردان و زنان ايمان آوردند كه از آن جمله اند :
جعفر بن ابي طالب و هسمرش اسماء دختر عميس ، عبدالله بن مسعود ، خباب بن ارت ، عمّار بن ياسر ، صهيب بن سنان – كه اهل روم بود و در مكه زندگي مي كرد – عبيده بن حارث ، عبدالله بن حجش و جمع ديگري كه حدود 50 نفر مي شدند .

                                                               اظهار دعوت

پيغمبر بزرگوار اسلام از جانب خداي تعالي مأمور شد تا دعوت خويش را اظهار كرده و به طور علني مشركين مكه را به اسلام دعوت كند و در مرحلة نخست خويشان و نزديكان خود را انذار نمايد .
چون آيه شريفة و انذر عشيرتك الاقربين نازل گرديد رسول خدا ( ص ) خويشان نزديك خود را از فرزندان عبدالمطلب كه در آن روز حدود چهل نفر يا بيشتر بودند به خانة خود و صرف غذا دعوت كرد و غذاي مختصري را كه معمولاً خوراك چند نفر بيش نبود براي آنها تهيه كرد . چون افراد مزبور به خانة آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگي را كفايت كرده و سير شدند .
در اين وقت بود كه ابولهب فرياد زد : « براستي كه محمد شما را جادو كرد ! »
رسول خدا ( ص ) كه سخن او را شنيد آن روز چيزي نگفت . روز ديگر به علي ( ع ) دستور داد به همان گونه ميهماني ديگري ترتيب دهد و خويشان مزبور را به صرف غذا در خانة آن حضرت دعوت نمايد و چون علي ( ع ) دستور او را اجرا كرد و غذا صرف شد رسول خدا ( ص ) شروع به سخن كرده چنين فرمود :
« بدانيد كه هر يك از شما به من ايمان آورده و در كارم مرا ياري كند و كمك دهد او برادر و وصيّ و وزير من و جانشين پس از من در ميان ديگران خواهد بود .... »
سخنان رسول خدا ( ص ) به پايان رسيد ، ولي هيچ كدام از آنها جز علي ( ع ) دعوت آن حضرت را اجابت نكرد و براي بيعت با او از جاي برنخاست .
سران مكّه براي جلوگيري از پيشرفت مرام مقدس اسلام به فكر افتادند به نزد ابوطالب عموي پيغمبر كه سمت رياست بني هاشم و كفالت رسول خدا را به عهده داشت بروند و با وي در اين باره مذاكره كنند .
ابوطالب سخنان آنها را شنيد و با خوشرويي و با ملايمت آنها را آرام ساخته و با خوشحالي از نزدش بيرون رفتند .
سران مكه چون ادامة كار رسول خدا ( ص ) را مشاهده كردند براي بار دوم به نزد ابوطالب آمدند .
ابوطالب خود را در محذور سختي مشاهده كرد . از طرفي دشمني و جدايي از قريش برايش سخت و مشكل بود و از سوي ديگر نمي توانست رسول خدا ( ص ) را به آنها تسليم كند و يا دست از ياري اش بردارد . اين بود كه محمد ( ص ) را خواست و گفتار قريش را به اطلاع آن حضرت رسانيد و به دنبال آن گفت : « اي محمد اكنون بر جان خود و من نگران باش و كاري كه از من ساخته نيست و طاقت آن را ندارم بر من تحميل نكن . »
رسول خدا ( ص ) گمان كرد كه عمويش مي خواهد دست از ياري او بردارد . از اين رو فرمود : «
به خدا سوگند اگر خورشيد را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند ، من دست از اين كار برنمي دارم تا در اين راه هلاك شوم يا آنكه خداوند مرا برايشان نصرت و ياري دهد و بر‌ آنان پيروز شوم . »
و سپس اشك در چشمان آن حضرت حلقه زد و گريست و از جا برخاست و به سوي در اتاق به راه افتاد . ابوطالب كه چنان ديد آن حضرت را صدا زد و گفت : « فرزند برادر برگرد » و چون رسول خدا بازگشت بدو گفت : « برو و هر چه خواهي بگو كه به خدا سوگند هرگز دست از ياري تو برنخواهم داشت ! »
مشركان كه از ملاقاتهاي مكرّر با ابوطالب نتيحه اي نگرفتند به فكر آزار بيشتري نسبت به رسول خدا ( ص ) و مسلماناني كه به آن حضرت ايمان آورده بودند افتادند .
ابوطالب فرزندان هاشم و مطلب را طلبيد و از ايشان خواست تا او را در دفاع از رسول خدا ( ص ) كمك دهند . آنان نيز پس از استماع گفتار ابوطالب سخنش را پذيرفتند ، تنها ابولهب بود كه از قبول آن پيشنهاد خودداري كرد .
روز به روز فشار مشركين نسبت به افراد تازه مسلمان و پيروان رسول خدا بيشتر مي شد .
مسلمانان نيز تا جايي كه تاب تحمل داشتند و مقدورشان بود تحمل مي كردند . شايد گاهي هم به رسول خدا ( ص ) شكوه مي كردند . شكنجه و فشار به حدّي بود كه رسول خدا ( ص ) نيز ديگر تاب تحمل ديدن آن مناظر رقّتبار را نداشت . از اين رو به آنها دستور داد به سرزمين حبشه هجرت كنند . از اين رو گروههاي زيادي آمادة سفر و مهاجرت به حبشه شدند كه نخستين كاروان مركّب بود از يازده نفر مرد و چهار زن .
مشركين قريش براي جلوگيري از گسترش دين اسلام و تعاليم رسول خدا ( ص ) نقشة تازه و خطرناكي كشيدند و تصميم به عقد قراردادي همه جانبه براي قطع رابطه و محاصرة بني هاشم و نوشتن تعهدنامه اي در اين باره گرفتند . چهل نفر از بزرگان قريش و بر طبق نقلي هشتاد نفر از آنها پاي آن را امضا كردند .
مندرجات و مفاد آن تعهدنامه كه شايد مركب از چند ماده بوده در جملات زير خلاصه مي شد :
امضا كنندگان زير متعهد مي شوند كه :
. از اين پس ... هر گونه معامله و داد و ستدي را با بني هاشم و فرزندان مطلب قطع كنند .
. به آنها زن ندهند و از آنها زن نگيرند .
. چيزي به آنها نفروشند و چيزي از ايشان نخرند .
. هيچ گونه پيماني با آن ها نبندند و در هيچ پيشامدي از ايشان دفاع نكنند و در هيچ كاري با ايشان مجلس و انجمني نداشته باشند .
. تا هنگامي كه بني هاشم محمد را براي كشتن به قريش نسپارد و يا به طور پنهاني يا آشكار محمد را نكشند پايبند عمل به اين قرارداد باشند .
اين تعهدنامه ننگين را در خانه كعبه آويختند ابوطالب كه ديد بني هاشم با اين ترتيب نمي توانند در خود شهر مكه زندگي را به سر برند ، آنها را به درّه اي در قسمت شمالي شهر مكه كه متعلق به او بود – و به شعب ابي طالب موسوم بود – برده ، و جوانان بني هاشم و بخصوص فرزندانش علي ، طالب و عقيل را مأمور كرد كه شديداً از پيغمبر اسلام نگهباني و حراست كنند .
براي مقابله با اين محاصرة اقتصادي ، خديجه آن همه ثروتي را كه داشت همه را در همان سالها خرج كرد و خود ابوطالب نيز تمام دارايي خود را داد .
براي سه سال يا چهار سال – بنابر اختلاف تواريخ – وضع به همين منوال گذشت .
استقامت و پايداري بني هاشم در برابر مشركين و تعهدنامة ننگين آنها و تحمل آن همه شدّت و سختي به سود رسول خدا ( ص ) و پيشرفت اسلام تمام شد ، زيرا از طرفي موجب شد تا جمعي از بزرگان قريش كه آن تعهدنامه را امضا كرده بودند به حال آنان رقّت كرده و عواطف و احساسات آنها را نسبت به ابوطالب و خويشان خود كه در زمرة بني هاشم بودند تحريك كند و در فكر نقض آن پيمان ظالمانه بيفتند . از سوي ديگر افراد زيادي بودند كه در دل متمايل به اسلام گشته ، ولي از ترس قريش جرئت اظهار عقيده و ايمان به رسول خدا ( ص ) را نداشتند و نگران آينده بودند .
در خلال اين ماجرا شبي رسول خدا ( ص ) از طريق وحي مطلع گرديد و جبرئيل به او خبر داد كه موريانه همة آن صحيفه ملعونه را خورده و تنها قسمتي را كه « بسمك اللّهم » در آن نوشته شده بود باقي گذارده و سالم مانده است .
اين دو ماجرا سبب شد كه قريش به دريدن صحيفه حاضر گردند و موقتاً دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند .


                                                                   معراج



داستان معراج رسول خدا ( ص ) در يك شب از مكه معظمه به مسجدالاقصي و از آنجا به آسمانها و بازگشت به مكه در قرآن كريم ، در دو سوره به نحو اجمال ذكر شده ؛ يكي در سورة « اسراء » و ديگري در سورة مباركة « نجم » . در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذكر كرده و در نقلي هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يكم آن ماه نوشته اند .
حبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مركبي را كه نامش « براق » بود براي او آورد و رسول خدا ( ص ) بر آن سوار شده و به سوي بيت المقدس حركت كرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نمار گزارد ، يكي در مدينه و هجرتگاهي كه سالهاي بعد رسول خدا ( ص ) بدانجا هجرت فرمود ، يكي هم مسجد كوفه ، ديگر در طور سينا و بيت اللحم – زادگاه حضرت عيسي ( ع ) – و سپس وارد مسجد اقصي شد و در آنجا نماز گزارد و از آنجا به آسمان رفت .
در روايات آمده كه در آن شب دنيا به صورت زني زيبا و آرايش كرده خود را بر آن حضرت عرضه كرد ، ولي رسول خدا ( ص ) بدو توجهي نكرده از وي در گذشت .
بر طبق روايتي كه علي بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق ( ع ) روايت كرده رسول خدا ( ص ) فرمود :
« به گروهي گذشتم كه پيش روي آنها ظرفهايي از گوشت پاك و گوشت ناپاك بود و آنها ناپاك را مي خوردند و پاك را مي گذاردند ، از جبرئيل پرسيدم : اينها كيان اند ؟ گفت : افرادي از امت تو هستند كه مال حرام مي خورند و مال حلال را وامي گذارند ؛ و مردمي را ديدم كه لباني چون لبان شتران داشتند و گوشتهاي پهلوشان را چيده و در دهانشان مي گذاردند ، پرسيدم : اينها كيان اند ؟ گفت : اينها كساني هستند كه از مردمان عيبجويي مي كنند ؛ مردمان ديگري را ديدم كه سرشان را به سنگ مي كوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد : اينان كساني هستند كه نماز شامگاه و عشاء را نمي خواندند و مي خفتند . مردمي را ديدم كه آتش در دهانشان مي ريختند و از نشيمنگاهشان بيرون مي آمد و چون از وضع آنها پرسيدم ، گفت : اينان كساني هستند كه اموال يتيمان را به ستم مي خورند .
و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يكديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم : اينان كيان اند ؟ گفت : هر دو پسر خالة يكديگر يحيي و عيسي ( ع ) هستند ، بر آنها سلام كردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادي را كه به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده كردم .
و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتم و در آنجا مرد زيبايي را ديدم كه زيبايي او نسبت به ديگران همچون ماه شب چهارده نسبت به ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت : اين برادرت يوسف است ، بر او سلام كردم و پاسخ داد و تهنيت و تبريك گفت و فرشتگان بسياري را نيز در آنجا ديدم .
از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتم و مردي را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت : او ادريس است كه خدا وي را به اينجا آورده .
سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردي را به سن كهولت ديدم كه دورش را گروهي از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم كيست ؟ جبرئيل گفت : هارون بن عمران است .
آن گاه به آسمان ششم بالا رفتم و در آنجا مردي گندمگون و بلند قامت را ديدم كه مي گفت : بني اسرائيل پندارند من گرامي ترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم ولي اين مرد از من نزد خدا گرامي تر است و چون از جبرئيل پرسيدم : كيست ؟ گفت : برادرت موسي بن عمران است .
سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشته اي برخورد نكردم جز آنكه گفت : اي محمد حجامت كن و به امّت خود نيز سفارش حجامت را بكن و در آنجا مردي را كه موي سر و صورتش سياه و سفيد بود و روي تختي نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت ، او پدرت ابراهيم است ، بر او سلام كرده جواب داد و تهنيت و تبريك گفت ، و مانند فرشتگاني را كه در آسمانهاي پيشين ديده بودم در آنجا ديدم ، و سپس درياهايي از نور كه از درخشندگي چشم را خيره مي كرد و درياهايي از ظلمت و تاريكي و درياهايي از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناك شدم جبرئيل گفت : اين قسمتي از مخلوقات خداست . »
و در حديثي است كه فرمود :
« چون به حجابهاي نور رسيدم جبرئيل از حركت ايستاد و به من گفت : برو ! »
در حديث ديگري فرمود :
« از آنجا به « سدره المنتهي » رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده و گفت : برو !
گفتم : اي جبرئيل در چنين جايي مرا تنها مي گذاري و از من مفارقت مي كني ؟
گفت : « اي محمد اينجا آخرين نقطه اي است كه صعود به آن را خداي عزّ و جلّ براي من مقرّر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم مي سوزد . »

                                                 وفات ابوطالب و خديجه

مشركين انواع آزار و صدمه را نسبت به رسول خدا ( ص ) انجام مي دادند ، ولي با اين همه احوال حمايت ابي طالب از آن حضرت مانع بزرگي بود كه آنها نتوانند از حدود استهزا و آزارهاي زباني قدم فراتر نهند . اما در اين ميان دست تقدير دو مصيبت ناگوار براي رسول خدا ( ص ) پيش آورد كه دشمنان آن حضرت جرئت بيشتري در اذيت پيدا كرده و آن حضرت را در مضيقة بيشتري قرار دادند به گفته مورخين چند بار نقشه قتل و تبعيد او را كشيده تا سرانجام نيز رسول خدا ( ص ) از ترس آنها شبانه از مكه خارج شد و به مدينه هجرت كرد . يكي مرگ ابوطالب و ديگري فوت خديجه بود كه طبق نقل معروف هر دو در يك سال و به فاصلة كوتاهي اتفاق افتاد .
معروف آن است كه مرگ هر دو در سال دهم بعثت ، سه سال پيش از هجرت اتفاق افتاد ، و ابوطالب پيش از خديجه از دنيا رفت . فاصله ميان مرگ خديجه و ابوطالب را نيز برخي سه روز ، جمعي سي و پنج روز و برخي نيز شش ماه نوشته اند .
هنگامي كه خبر مرگ ابوطالب را به رسول خدا ( ص ) دادند اندوه بسياري آن حضرت را فراگرفت و بي تابانه خود را به بالين ابوطالب رسانده و جانب راست صورتش را چهار بار و جانب چپ را سه بار دست كشيد آن گاه فرمود :
« عموجان در كودكي مرا تربيت كردي و در يتيمي كفالت و سرپرستي نمودي و در بزرگي ياري و نصرتم دادي خدايت از جانب من پاداش نيكو دهد . »
در وقت حركت دادن جنازه پيشاپيش آن مي رفت و درباره اش دعاي خير مي فرمود .
هنوز مدت زيادي و شايد چند روزي از مرگ ابوطالب و آن حادثة غم انگيز نگذشته بود كه رسول خدا ( ص ) به مصيب اندوه بار تازه اي دچار شده و بدن نحيف همسر مهربان و كمك كار وفادار خود را در بستر مرگ مشاهده فرمود و با اندوهي فراوان در كنار بستر او نشسته و مراتب تأثر خود را از مشاهدة آن حال به وي ابلاغ فرمود آن گاه براي دلداري خديجه جايگاهي را كه خدا در بهشت براي وي مهيا فرموده بدو اطلاع داده و خديجه را خرسند ساخت .
هنگامي كه خديجه از دنيا رفت رسول خدا ( ص ) جنازة او را برداشته و در « حجون » ( مكاني در شهر مكه ) دفن كرد ، و چون خواست او را در قبر بگذارد ، خود به ميان قبر رفت و خوابيد و سپس برخاسته جنازه را در قبر نهاد و خاك روي آن ريخت .
نخستين زني را كه رسول خدا ( ص ) پس از مرگ خديجه و پيش از هجرت به مدينه به ازدواج خويش درآورد سوده دختر زمعه بود كه در زمرة مسلمانان اوليه و مهاجرين حبشه هستند و چون از حبشه بازگشتند شوهرش سكران بن عمرو در مكه از دنيا رفت . رسول خدا ( ص ) در چنين شرايطي او را به ازدواج خويش درآورد .


                                                          سفر به طائف


پس از فوت ابوطالب رسول خدا ( ص ) درصدد برآمد تا در مقابل مشركين ، حامي و پناه تازه اي پيدا كند .
در اين ميان به فكر قبيله ثقيف افتاد و درصدد برآمد تا از آنها كه در طائف سكونت داشتند استمداد كند . به همين منظور با يكي دو نفر از نزديكان خود چون علي ( ع ) و زيد بن حارثه و يا چنانكه برخي گفته اند تنها به سوي طائف حركت كرد و در آنجا به نزد سه نفر كه بزرگ ثقيف بودند رفت .
پيغمبر خدا هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذيت و آزاري را كه از قوم خود ديده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان و پيشرفت هدفش ياري كنند ، اما آنها تقاضايش را نپذيرفته و هر كدام سخني گفتند . يكي از آنها گفت : « من پردة كعبه را دريده باشم اگر خدا تو را به پيغمبري فرستاد باشد ! »
رسول خدا ( ص ) مأيوسانه از نزد آنها برخاست – و به نقل ابن هشام – هنگان بيرون رفتن از آنها درخواست كرد كه گفتگوي آن مجلس را پنهان دارند و مردم طائف را آگاه نسازند .
اما آنها درخواست پيغمبر خدا را ناديده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنكه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزاي آن حضرت كردند . همين سبب شد تا چون رسول خدا ( ص ) خواست از ميان شهر عبور كند از دو طرف او را احاطه كرده و زبان به دشنام و استهزا بگشايند و بلكه پس از چند روز توقف ، روزي بر آن حضرت حمله كرده سنگ بر پاهاي مباركش زدند و بدين وضع ناهنجار آن بزرگوار را از شهر بيرون كردند .

                                                        مقدمات هجرت

در شهر يثرب – كه بعدها به مدينه موسوم گرديد – دو قبيله به نام اوس و خزرج زندگي مي كردند و در مجاورت ايشان نيز تيره هايي از يهود سكونت داشتند .
ميان قبيله اوس و خزرج سالها آتش جنگ و اختلاف زبانه مي كشيد و هر چند وقت يك بار به جان هم مي افتادند . اوس و خزرج كه خود را براي جنگ تازه اي آماده مي كردند و هر دو دسته مي كوشيدند قبايل ديگر عرب را نيز با خود همپيمان كرده نيروي بيشتري براي سركوبي و شكست حريف پيدا كنند . دو قبيله اوس و خزرج به سوي قبايل مكه متوجه شده و هر كدام درصدد برآمدند تا آنها را با خود همپيمان و همراه كنند و از نيروي آنها عليه دشمن خود كمك گيرند .
وقتي پيغمبر خدا از ورود قبيلة اوس به مكه با خبر شد به نزد آنها آمده و پيش از آنكه آنها را به اسلام و ايمان به خداي تعالي دعوت كند فرمود :
« من كاري را به شما پيشنهاد مي كنم كه از آنچه به خاطر آن به اين شهر آمده ايد بهتر است . »
پرسيدند : « آن چيست ؟ »
فرمود : « به خداي يگانه ايمان آوريد و اسلام را بپذيريد . » سپس جريان نبوّت خويش را به آنها اظهار كرده و چند آيه از قرآن نيز بر آنها تلات كرد .
نخستين فردي كه از قبيلة خزرج اسلام آورد ، اسعدبن زراره بود . يك سال پس از مسلمان شدن اسعد ، در موسم حج ، اسعد با پنج يا هفت تن ديگر مردم يثرب به مكه آمد و رسول خدا را در عقبه ديدار كرده و به آن حضرت ايمان آوردند .
سال دوازدهم بعثت اسعد با يازده تن ديگر نزد رسول خدا آمدند هنگامي كه مي خواستند به يثرب بازگردند براي تعليم قرآن از رسول خدا درخواست كمك كردند و رسول خدا مصعب بن عمير را همراه آنان به يثرب فرستاد .


                                               هجرت رسول خدا ( ص )

نفوذ اسلام در شهر يثرب فرج و گشايش بزرگي براي رسول خدا ( ص ) و مسلمان بود . پيغمبر خدا ( ص ) به مسلمان دستور داد هر يك از شما كه تحمّل آزار اينان را ندارد به نزد برادران خود كه در شهر يثرب هستند ، برود . مسلمانان به طور انفرادي و دسته دسته مهاجرت به يثرب را آغاز كردند .
در مكه خانه اي بود به نام دارالندوه كه بزرگان شهر براي مشورت در كارهاي مهم خويش ، در آنجا اجتماع مي كردند . قانونشان هم اين بود كه افراد پايين تر از چهل سال حق ورود به دارالندوه را نداشتند . قريش بزرگان خود را خبر كرده تا براي تصميم قطعي دربارة محمد ( ص ) به شور و گفتگو بپردازند . براي مشورت در اين كار چهل نفر از بزرگان در دارالندوه جمع شدند .
قرار شد كه از هر تيره و قبيله اي از قبايل و تيره هاي عرب حتي از بني هاشم يك مرد را انتخاب كنند و هر كدام شمشيري به دست گيرند و يك مرتبه بر محمد بتازند و همگي بر او شمشير بزنند و در قتل او شركت جويند . بدين ترتيب خون او در ميان قبايل عرب پراكنده خواهد شد و بني هاشم نيز كه خود در قتل او شركت داشته اند ، نمي توانند مطالبة خونش را بكنند .
ده نفر يا به نقلي پانزده نفر كه هر يك يا دو نفر آنها از قبيله اي بودند شمشيرها و خنجرها را آماده كرده و به منظور كشتن پيامبر اسلام شبانه به پشت خانة رسول خدا ( ص ) آمدند .
از آن سو جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و توطئة مشركين را به اطلاع آن حضرت رسانيد . رسول خدا ( ص ) كه به گفتة جمعي از مورخين خود را براي مهاجرت به يثرب از پيش آماده كرده و مقدمات كار را فراهم نموده بود تصميم گرفت همان شب از مكه خارج شود ، اما اين كار خطرهايي را هم در پيش داشت كه مقابلة با آن ها نيز پيش بيني شده بود .
رسول خدا ( ص ) بايد مردي را به جاي خود در بستر بخواباند تا مشركين نفهمند او در بستر مخصوص خود نيست و كار به تعويق بيفتد . پيغمبر به فرمان خدا ، علي ( ع ) را براي اين كار انتخاب كرد و راستي هم كسي جز علي ( ع ) نمي توانست اين مأموريت خطير را انجام دهد . وقتي رسول خدا ( ص ) جريان را به علي ( ع ) گزارش داد و به او فرمود :
« تو امشب بايد در بستر من بخوابي تا من از شهر مكه خارج شوم . »
تنها سؤالي كه علي ( ع ) از رسول خدا ( ص ) كرد اين بود كه پرسيد :
« اگر من اين كار را بكنم جان شما سالم مي ماند ؟ »
رسول خدا ( ص ) فرمود : « آري . »
علي ( ع ) سخني ديگر نگفت و لبخندي زد .
شبي كه از مكه خارج شد به جاي آنكه راه معمولي يثرب را در پيش گيرد و اساساً به سمت شمال غربي مكه و ناحية يثرب برود ، راه جنوب غربي را در پيش گرفت و خود را به غار معروف به « غار ثور » رسانيد و سه روز در آن غار ماند ، آن گاه به سوي مدينه حركت كرد . در اين ميان ابوبكر نيز از ماجرا مطلّع شد و خود را به پيغمبر رساند و با آن حضرت وارد غار شد .
خداي تعالي براي گم شدن ردّ پاي رسول خدا ( ص ) عنكبوتي را مأمور كرده بود تا بر در غار تار بتند ، و كبكهايي را فرستاد تا آنجا تخم بگذارند و به هر ترتيبي بود وقتي مشركين به در غار رسيدند ، ابوكرز ، كه در شناختن رد پاي افراد مهارتي بسزا داشت ، نگاه كرد ديد رد پاها قطع شده از اين رو هما جا ايستاد و گفت :
« محمد و رفيقش از اينجا نگذشته و داخل اين غار هم نشده اند ، زيرا اگر به درون آن رفته بودند اين تارها پاره مي شد و اين تخم كبكها مي شكست . »
يأس مشركين از يافتن محمد ( ص ) سبب شد كه راه ها أمن شود و پيغمبر خدا طبق طرح قبلي بتواند از غار بيرون آمده و به سوي مدينه حركت كند .
سه روز از ورود رسول خدا ( ص ) به قباء گذشته بود كه علي ( ع ) نيز از مكه آمد و بدان حضرت ملحق شد . پيغمبر ( ص ) روز دوشنبه وارد قباء شد و روز جمعه از آنجا به سوي مدينه حركت كرد . علي ( ع ) دراين چند روزه طبق دستور رسول خدا ( ص ) امانتهاي مردم را كه نزد آن حضرت گذارده بودند به صاحبانشان بازگرداند و « فواطم » يعني فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) و فاطمة بنت اسد مادر آن بزرگوار و فاطمه دختر زيبر را برداشته و به سوي مدينه حركت كرد .


                                                       ورود به مدينه


هنگامي كه رسول خدا ( ص ) از قباء حركت كرد رؤساي قبايلي كه خانه هاشان سر راه آن حضرت بود همگي از خانه هاي خود بيرون آمده و چون پيغمبر اكرم به محلة آنان وارد مي شد تقاضا مي كردند كه در محلة آنان فرود آيد و منزل كند , ولي رسول خدا ( ص ) در پاسخ همه فرمود :
« جلوي شتر را باز كنيد و او را رها كنيد به حال خود بگذاريد كه او مأمور است . »
يعني هر كجا او فرود آمد و زانو زد من همانجا فرود خواهم آمد . چون شتر به محلة بني مالك بن نجار و همان جايي كه اكنون مسجد النبي قرار دارد رسيد ، زانو زد و خوابيد .
از جمله كارهايي كه در سال اول هجرت در مدينه انجام شد ازدواج رسول خدا ( ص ) با عايشه دختر ابوبكر بود .
                                                            

                                                               جهاد

مورّخين غزوات رسول خدا ( ص ) را بيست و شش يا بيست و هفت غزوه ذكر كره اند كه در نُه غزوه از آنها خود آن حضرت جنگ كرده ، و سرايا را سي و هفت و يا چهل سريه نقل كرده اند . منظور از غزوات سفرهايي است كه رسول خدا ( ص ) خود به همراه سپاهيان از مدينه بيرون مي رفت و سرايا آنهايي است كه آن حضرت گروهي از مسلمانان اعم از مهاجر يا انصار را به سويي اعزام مي كرد و خود در مدينه مي ماند . 


                                                  سال دوم هجرت

از حوادث سال دوم هجرت ازدواج ميمون اميرالمؤمين علي ( ع ) با فاطمه دختر رسول خدا ( ص ) بود كه به امر پروردگار صورت گرفت . رسول خدا ( ص ) به كمك يكي از زنان وسايل ازدواج و زفاف زهرا ( س ) را فراهم كرد و پس از جنگ بدر مراسم زفاف و عروسي انجام شد .

                                                             جنگ بدر

رسول خدا ( ص ) در ماه جمادي الاول با گروهي از مهاجرين از مدينه به جايي به نام عشيره رفت ، ولي با كاروان قريش برخورد نكرده و پس از چند روز كه در آنجا ماندند به مدينه بازگشت . در آن وقت كاروان به سوي شام مي رفت . در هنگام مراجعت كاروان نيز پيغمبر اسلام دو نفر از مهاجرين به نام سعيد بن زيد و طلحه را براي كسب اطلاع از آنها فرستاد و به دنبال آن نيز خود آن حضرت آ‎مادة حركت شد .
ابوسفيان شنيد محمد ( ص ) به منظور حملة به كاروان از مدينه خارج شده است . بي درنگ ضمضم بن عمرو غفاري را مأمور ساخت تا بسرعت خود را به مكه برساند و به قريش اطلاع دهد كه كاروان و اموالشان در خطر حملة محمد و يارانش قرار گرفته و براي محافظت كاروان از مكه كوچ كنند .
ابوجهل كه اين خبر را شنيد بي تابانه اين طرف و آن طرف مي رفت و مردم را براي حركت به سوي كاروان تحريك مي نمود . بدين ترتيب بزرگان قريش مانند اميه بن خلف ، ابوجهل عتبه ، شيبه و ديگران با ساز و برگ جنگ از مكه خارج شدند و هنگامي كه در خارج شهر ، سان ديدند سپاهي عظيم و مسلّح كه حدود هزار نفر مي شدند حركت كرده بود و همراه خود هفتصد شتر و دويست يا چهارصد اسب داشتند و همگي زره و اسلحه بر تن داشتند .
ابوسفيان وقتي به حدود بدر رسيد و دانست مسلمانان در آن نزديكيها هستند راه را كج كرده و نگذاشت كاروانيان به بدر نزديك شوند و بسرعت آنها را از منطقه دور كرد و سرانجام توانست كاروانيان را از مناطق خطر بگذراند .
ابوسفيان براي لشكر قريش پيغام فرستاد كه خروج شما براي محافظت كاروان بوده و اكنون كاروان از خطر گذشت و ديگر نيازي به آمدن شما نيست ، اما غرور و نخوت برخي چون ابوجهل كه مغرور تجهيزات و كثرت لشكريان خود شده بودند مانع از بازگشت آنان شد و گفتند : ما بايد تا «بدر » پيش برويم و چند روز در آنجا به عيش و نوش و رقص و پايكوبي بپردازيم و ابهّت و عظمت خود را به رخ عرب و مردم يثرب بكشيم ، تا براي هميشه رعب و ترس از ما در دلشان جاي گير شود و فكر جنگ و كارزار با ما را از سر دور سازند .
لشكر مسلمانان همچنان تا نزديك بدر و چاه هاي آبي كه در آنجا بود پيش رفت و در آن نزديكي توقف نمود .
لشكر قريش براي اطلاع بيشتر از وضع مسلمانان عميربن وهب جمحي را مأمور كردند به مسلمانان نزديك شود و از وضع لشكر و نفرات و تجهيزات آنها اطلاعاتي به دست آورده به آنها گزارش دهد . عميربن وهب بر اسب خود سوار شده يكي دوبار اطراف مسلمانان گردش كرد و به نزد قريش بازگشته و گفت : نفرات آنها سيصد نفر – چيزي كمتر يا بيشتر – است ، كميني هم پشت سر ندارند ، اما اي گروه قريش اين مردمي را كه من مشاهده كردم شترانشان مرگ بر خود بار كرده و شتران آنها حامل مرگ نابوده كننده اي هستند .
افرادي را ديدم كه پناهگاهي جز شمشير ندارند و به خدا سوگند آن طور كه من ديدم اين گروه مردمي هستند كه كشته نشوند تا حداقل به عدد نفرات خود از شما بكشند ، و بدين ترتيب من نمي دانم مصلحت در جنگ باشد يا نه شما خود دانيد اين شما و اين ميدان جنگ !
سخنان عميربن وهب تزلزلي در قريش انداخت . از اين رو جمعي از بزرگان قريش برخاسته به نزد عتبه بن ربيعه كه رياست لشكر را بر عهده داشت آمدند و به او پيشنهاد كردند مردم را به مكه بازگرداند . عتبه رأي آنها را پسنديد و خونبهاي عمروبن حضرمي را نيز به عهده گرفت ، اما چون آتش افروز اين صحنه بيشتر ابوجهل بود ، آنها را پيش ابوجهل فرستاد تا او را نيز متقاعد سازند ، اما باز هم غرور و نخوت كار خود را كرد و ابوجهل متقاعد نشده پافشاري به جنگ داشت .

                                    حملة عمومي و شكست قريش


پيغمبر با سخناني آتشين و خواندن آيات جهاد چنان مسلمانان را به جوش آورد .
بدين ترتيب حملات سختي از مسلمانان به صورت فردي و دسته جمعي شروع شد و طولي نكشيد كه در اثر استقامت و شهامت سربازان اسلام آثار پيروزي مسلمانان و شكست مشركين نمودار گرديد و دنبالة لشكر قريش رو به مكه شروع به فرار و عقب نشيني كرد و سران قريش يكي پس از ديگري به ضرب شمشير مسلمانان از پاي درمي آمدند .
بر طبق گفتة مشهور در اين جنگ هفتاد نفر از مشركان كشته شدند و هفتاد نفر نيز اسير گشتند و از مسلمانان نيز چهارده نفر به شهادت رسيدند ، كه شش نفر آنها از مهاجر و هشت نفر از انصار بودند .
شكست قريش در جنگ بدر و كشته شدن و اسارت آن گروه زياد از بزرگان ايشان ، آنها را در اندوه زيادي فرو برد و شهر مكه عزاي عمومي گرفت و كمتر خانواده اي بود كه يك يا چند نفرشان به دست مجاهدان اسلام به قتل نرسيده يا به اسارت آنها نرفته باشد ، اما پس از چند روز تصميم گرفتند از گريه و نوحه بر كشتگان خودداري كنند .
قريش كم كم به فكر انتقام از كشتگان خويش افتادند .
حفصه دختر عمربن خطاب بود كه رسول خدا ( ص ) در ماه شعبان سال دوم هجرت او را به عقد خويش درآورد و سبب آن نيز اين شد كه هفت ماه پيش از اين ازدواج حفصه شوهر خود خنيس بن حذاقه را در مدينه از دست داد و خنيس از دنيا رفت .


                                                             جنگ احد

قرشيان تصميم گرفتند با تمام قوا و تجهيزات خود به مسلمانان حمله كنند . صفوان بن اميه به ابوسفيان پيشنهاد كرد تمام اموال تجارتي را كه پيش از جنگ بدر به مكه آمده بود ، صرف خريد اسلحه و تجهيزات جنگي كنند و اين پيشنهاد پذيرفته شد از سوي ديگر براي تهية افراد و سربازان جنگي از تمام قبايل اطراف مكه مانند بني كنانه و مردم تهامه نيز كمك گرفتند . بدين ترتيب روزي كه لشكر قريش از مكه حركت كرد سه هزار مرد شمشيرزن كه دويست اسب و سه هزار شتر و هفتصد مرد زره پوش با خود داشتند . در نقل ديگر با سه هزار سوار و دو هزار پياده نظام حركت كردند .
عباس بن عبدالمطب عموي پيغمبر كه در مكه به سر مي برد و در سلك بت پرستان زندگي مي كرد ، حضرت را از تصميم آنها را مطلع ساخت .
براي مقابلة با آنها و تدبيرِ كار ، پيغمبر ( ص ) دستور داد مردم مدينه در مسجد اجتماع كنند و آرا و پيشنهادهاي خود را بيان كنند . خود آن حضرت و جمعي از بزرگان و سالمندان و از آن جمله عبدالله اُبي طرفدارِ ماندن در شهر و قلعه داري بودند و معتقد بودند كه جنگ در داخل برج و باروي شهر و در پيش روي زن و فرزند شكست ناپذير است و مردان و سربازان در چنين موقعيتي تا پاي جان و با تمام نيرو و توان مي جنگند ، اما گروهي از جوانان پرشور كه در جنگ بدر حاضر نبودند و مي خواستند غيبت خود را در آن روز تلافي كنند و برخي ديگر از آنها كه منظرة بدر را ديده بودند و خيال مي كردند هيچ نيرويي بر آنها چيره نخواهد شد و از طرفي ماندن در خانه و حصار را براي خود نوعي سرشكستگي و زبوني و خواري محسوب مي كردند، به خارج شدن از شهر و جنگ در ميدان باز اصرار و پافشاري داشتند .
هنگامي كه پيغمبر ( ص ) از شهر خارج شد هزار نفر مرد جنگجو همراه آن حضرت بود ، ولي مقداري كه راه رفتند عبدالله بن اُبي با سيصد تن از همراهان خودبه بهانة اينكه با نظر او مخالفت شده از بين راه برگشتند و پيغمبر خدا با هفتصد نفر به سوي احد پيش رفتند .
« احد » نام جايي است كه در يك فرسنگي مدينه كه يك رشته كوه ، آن قسمت از بيابان را با بيابانهاي ديگر از هم جدا مي سازد . لشكريان قريش قبل از آمدن مسلمانان در آنجا موضع گرفته و آمادة جنگ انتقامي خود شده بودند ، هنگامي كه رسول خدا ( ص ) بدانجا رسيد لشكريان خود را طوري ترتيب داد كه كوه احد را پشت سر خود و دشمن را پيش رو قرار دادند و هر دو لشكر آمادة جنگ گرديدند .
در كوه احد درّه و شكافي قرار داشت كه دشمن مي توانست از آنجا خود را به مسلمانان رسانده و از آن سو حمله كنند . پيغمبر ( ص ) عبدالله بن جبير را با پنجاه نفر تيرانداز در آنجا گماشت و بدانها دستور داد از آن دره نگهباني كنند و مراقب باشند از آنجا حمله نكند ، و چون مي دانست نگهباني آن دره براي پيروزي لشكريان بسيار مؤثر است سفارش وتأكيد زيادي به آنها كرد .
ابوسفيان متوجّه اهميت آن تنگه شد . خالدبن وليد را با دويست نفر شمشير زن مأمور كرد تا در كمين آن پنجاه نفر باشند و بدو دستور دارد وقتي ديديد دو لشكر به هم ريختند ، اگر توانستيد از اين تنگه سرازير شده و شمشير در آنها بگذاريد .
حمزه بن عبدالمطلب عموي پيغمبر چون شيري غران به راست و چپ لشكر دشمن حمله مي افكند و هر كه سر راهش مي آمد او را از پاي درمي آورد .
علي بن ابي طالب نيز از يك سو و ساير مسلمانان جانباز و فداكار از مهاجر و انصار نيز سر غيرت آمده و بسختي مشركين را شكست دادند و هزيمت آنان به سوي مكه شروع شد .
سربازان مسلمان پس از اينكه مقداري آنها را تعقيب كردند مغرورانه به سوي ميدان جنگ بازگشته و با خيالي آسوده به جمع آوري غنايم پرداختند و با سابقه اي كه از جنگ بدر و آن پيروزي بيرون از انتظار داشتند اطمينان يافتند كه اينجا هم ديگر شكست نخواهند خورد و مشركين از راهي كه رفته اند باز نخواهند گشت .
وقتي تيراندازان از بالاي دره مشاهده كردند كه مسلمانان به جمع آوري غنايم مشغول شده و مشركين هزيمت كردند ، يكي يكي به منظور به دست آوردن غنيمت و براي آنكه از يكديگر عقب نمانند به سوي دره سرازير شدند و هر چه عبدالله بن جبير فرياد زد : نرويد و از دستور رسول خدا ( ص ) سرپيچي نكنيد ! كسي به حرف او گوش نداد .
خالدبن وليد كه با دويست نفر از جنگجويان قريش در كمين تيراندازان بود و تا آن وقت نتوانسته بود از آن تنگه و شكاف عبور كند و از پشت سر خود را به مسلمانان برساند و در هر بار كه مي خواست منظور خود را عملي سازد با رگبار تيرهاي آنان مواجه مي شد ، وقتي متوجه شد ده نفر تيرانداز بيشتر نمانده با همراهان خود بدانها حمله كرد و آنان را كشته و شمشير در ميان مسلماناني كه با خيالي آسوده براي جمع آوري غنايم خم شده بودند گذاردند و آنان را غافلگير ساختند .
تدريجاً صحنة جنگ به سود قرشيان عوض شد و مسلمانان گروه گروه رو به هزيمت و فرار نهادند . چيزي كه به اين هزيمت و پريشاني جنگجويان مسلمان كمك كرد فريادي بود كه به گوش آنها رسيد كه كسي مي گويد :
- « محمد كشته شد ! »
در گيرودار حملة مشركين سنگي به سوي رسول خدا ( ص ) پرتاب شد و آن سنگ دندان آن حضرت را شكست و قسمتي از لب و صورت را نيز شكافت و ديگر آنكه همچنان كه آن حضرت مشغول دفاع و حمله بود يك بار در گودالي كه مشركين سر راه مسلمانان حفر كرده بودند افتاد كه علي ( ع ) و طلحه آن حضرت را از جا بلند كردند . برخي كه صورت خون آلود و مجروح و نيز افتادن آن حضرت را بر زمين ديده بودند يقين به صحت اين خبر و درستي آن شايعه كردند و آنچه را ديده بودند به ديگران نيز مي گفتند .
حمزه كه همچون شيري غران در برابر دشمنان اسلام به يمين و يسار حمله مي كرد و قريش را متفرق مي ساخت و مرد و مركب را بر زمين مي افكند باحربه اي كه « وحشي » از كمين به تهيگاه او پرتاب كرد از پاي درآمد و به شهادت رسيد .
وحشي از بردگان مكه و قريش بود كه در جنگ احد حاضر گشته و هند همسر ابوسفيان به او گفته بود : اگر بتواني يكي از سه نفر يعني محمد ، علي ، و حمزه را به قتل برساني آنچه بخواهي به تو مي دهم .
وحشي پس از قتل حمزه شكم آن جناب را دريد و جگرش را بيرون آورد و براي هند دختر عتبه برد , و هند قطعه اي از آن جگر را بريد و در دهان گذارد ، ولي نتوانست بخورد و آن را بيرون انداخت و به شكرانة اين مژده و طبق وعده اي كه داده بود طلا و جواهرات خود را بيرون آورد و به وحشي داد . شهداي جنگ ، به طوري كه معروف است جمعاً هفتاد نفر بودند كه ميان آنها مردان بزرگ و رؤساي قبايل و شخصيتهاي گرامي اسلام نيز بودند مانند : حمزه ، مصعب بن عمير ، عبدالله بن حجش – از مهاجرين – عبدالله بن جبير ، سعد بن ربيع , و ديگران از انصار .
از حوادث سال سوم هجري ولادت سبط اكبر رسول خدا ( ص ) حضرت امام حسن مجتبي ( ع ) است به گفتة مشهور در شب نيمة ماه مبارك رمضان در مدينه به دنيا آمد .


                                                       

                                                     سال چهارم هجرت



رسول خدا ( ص ) در اين سال به منظور سرپرستي از زنان بيوة مسلمان و مهاجريني كه شوهران مهاجر خود را در جنگها از دست داده و در شهر مدينه – دور از وطن و قوم و خويشان خود – در وضع اندوهباري زندگي مي كردند دو زن ديگر را به عقد خود درآورد . يكي زينب دختر خزيمه و ديگري ام سلمه دختر أبي اميه مخزومي بود و نام ام سلمه هند بود . بدين ترتيب رسول خدا ( ص ) آن دو را نيز جزء‌ همسران خود قرار داده و ضمن سرپرستي از آنها ، آن دو را از غم و اندوه و غربت و نداري و عوارض ديگري كه شهادت شوهرانشان به دنبال داشت نجات بخشيد .
ام سلمه از زنان بزرگي است كه صرفنظر از افتخار همسري با رسول خدا ( ص ) در ايمان به خدا و روز جزا و پيروي از دستورهاي پيغمبر بزرگوار اسلام به مرتبة والايي رسيد و پس از خديجة كبري ( س ) در ميان همسران پيغمبر از همگان گوي سبقت را در فضل و كمال ربود . پس از رحلت آن حضرت نيز با اينكه عمري طولاني كرد و آخرين همسر رسول خدا ( ص ) بود كه از دنيا رفت ، تا زنده بود حرمت خود و پيغمبر را نگاه داشته و كاري كه مخالف شأن بانوي بزرگي چون او بود از وي ديده نشد و به حق اُم المؤمنين بود .
در ماه شعبان سال چهارم مطابق قول مشهور خداي تعالي مولود جديدي از فاطمة زهرا ( س ) به رسول خدا ( ص ) و علي ابي طالب ( ع ) عنايت فرمود و نام او را حسين گذاردند .
در همين سال فاطمة بنت اسد مادر اميرالمؤمنين علي ( ع ) از دنيا رفت ، و گذشته از اميرالمؤمنين ، رسول خدا نيز در مرگ او بسيار متأثر و غمگين شد .

                                                            غزوة خندق


از حوادث مهم سال پنجم هجرت كه به قول معروف در ماه شوال آن سال اتفاق افتاد ، جنگ خندق بود . با توجه به كثرت سپاه و تجهيز لشكريان قريش ، محاصره طولاني و نبودن آذوقه كافي در شهر مدينه ، دشواري وضع اقتصادي و كارشكني هاي داخلي كه از ناحية يهود بني قريظه و منافقين شد و به سختي مسلمانان را تهديد مي كرد ، براي پيغمبر اسلام و پيروان آن بزرگوار يكي از سخت ترين جنگها و دشوارترين درگيريهايي بود كه با دشمن داشتند .
قرشيان كه در اثر مبارزات طولاني با مسلمانان تا حدودي خسته به نظر مي رسيدند و از طرفي تدريجاً عقايدشان نسبت به مراسم ديني قريش و آيين بت پرستي سست شده و به حال ترديد درآمده بودند ، براي اطمينان خاطر نسبت به مرام و آيين خود ، از بزرگان يهود و اهل كتاب سؤال كردند : « راستي ! شما كه اهل كتاب هستيد و از آيين ما و محمد اطلاعات كافي داريد به ما بگوييد : آيا آيين ما بهتر است يا دين محمد ؟ »
يهوديان روي دشمني با پيغمبر اسلام و عناد با آن بزرگوار پاسخ دادند : « مطمئن باشيد كه شما بر حق هستيد و آيين شما از دين او بهتر است . »
يهوديان براي اطمينان قريش به مسجدالحرام آمده و در برابر بتهاي مشركين سجده كرده و خواستند با اين رفتار در عمل نيز حقانيت آيين آنها را ثابت كنند .
قريش مكه با اين جريان از نصرت يهود مطمئن شده و با سخنان آنها به آيين باطل خود دلگرم گشته و آمادگي خود را براي جنگ با مسلمانان اعلام كردند .
خبر حركت لشكر قريش به رسول خدا ( ص ) رسيد و براي مقابله با اين لشكر جرّار در فكر فرو رفتند . چاره اي جز آنكه در مدينه بمانند و حالت دفاعي به خود گيرند نديدند ، اما باز هم براي حفظ شهر از حملة دشمن تدبيري لازم بود . از اين جهت پيغمبر اسلام با اصحاب خود در اين باره مشورت كرد و سلمان فارسي كه در آن وقت از قيد بردگي آزاد شده بود ، پيشنهاد داد كه مورد تصويب قرار گرفت و قرار شد كه بدان عمل كنند . سلمان گفت : آن قسمت از شهر مدينه را كه سر راه دشمن مي باشد خندقي حفر كنند . رسول خدا ( ص ) اين نظريه را پسنديد و قرار شد قسمت زيادي از شمال و بخصوص شمال غربي مدينه را به صورت هلالي خندق بكنند . قسمتي را كه پيغمبر دستور حفر خندق در آن قسمت داد ، قسمت شمالي مدينه بود كه شامل ناحية احد مي شد و تا نقطه اي به نام راتج را مي گرفت ، چون در قسمت جنوب غربي و جنوب ، محله قبا و باغستانهاي آنجا بود و در ناحية شرقي نيز يهود بني قريظه ، سكونت داشتند و لشكر دشمن ناچار بود از همان ناحية شمال و قسمتي از شمال غربي به مدينه بتازد ، از اين رو فقط همان قسمت را براي حفر خندق انتخاب كردند .
به دنبال خبر حركت لشكر احزاب وحشت سر تا سر مدينه را فرا گرفت ، با اين تفاوت كه افراد با ايمان با علم به اينكه آزمايش سختي در پيش دارند از اين وحشت داشتند كه آيا بتوانند به خوبي از عهدة آزمايش برآيند يا نه ؟ و افراد سست عقيده و منافق از سرنوشت خود و زن و بچه و اموال و داراييشان وحشت داشتند .
كار حفر خندق شش روزه به پايان رسيد و علت عمدة اين سرعت عمل و پيشرفت كار هم آن بود كه خود پيغمبر اسلام نيز مانند يكي از افراد معمولي كار مي كرد . مسلمانان كه مي ديدند رهبر عالي قدرشان نيز با آن همه گرفتاري و مشكلات كلنگ مي زند و سنگ و خاك به دوش مي كشد ، به فعاليت و كار تشويق مي شدند و موجب سرعت عمل آنها مي گرديد .
عمر بن عوف گويد : سهم من ، سلمان ، حذيفه ، نعمان و شش تن ديگر از انصار چهل ذراع شده بود و مشغول كندن آن قسمت بوديم كه ناگهان سنگ سختي بيرون آمد كه كلنگ در آن كارگر نبود و چند كلنگ را هم شكست ، ولي خود آن سنگ شكسته نشد . ما كه چنان ديديم به سلمان گفتيم : « پيش رسول خدا برو و ماجراي اين سنگ را به آن حضرت بگو تا اگر اجازه مي دهد از پشت سنگ حفر نموده و راه خندق را كج كنيم . »
سلمان خود را به آن حضرت رسانده و جريان را معروض داشت . پيغمبر از جا برخاست و در حالي كه همة آن نه نفر كنار خندق ايستاده بودند تا سلمان دستوري بياورد پيش آنها آمد و كلنگ سلمان را گرفت و وارد خندق شد و با دست خود كلنگي به آن سنگ زد و قسمتي از آن سنگ شكسته شد و برقي خيره كننده جستن كرد كه شعاع زيادي را روشن نمود ، همچون چراغي كه در دل شب فضاي مدينه را روشن سازد . پيغمبر بانگ به تكبير ( الله اكبر ) بلند كرد و مسلمانان ديگر نيز بانگ الله اكبر برداشتند ، سپس رسول خدا ( ص ) كلنگ دوم را زد و قسمت ديگري از سنگ شكسته شد و مانند بار اول برق زيادي جستن كرد و دوباره پيغمبر تكبير گفت و مسلمانان نيز تكبير گفتند و براي سومين بار كلنگ زد و برق جستن نمود و همگي تكبير گفتند .
سلمان ماجراي آن برقهاي زياد و خيره كننده و تكبير آن حضرت را به دنبال آنها پرسيد ؟، پيغمبر در حالي كه ديگران نيز مي شنيدند فرمود :
« كلنگ نخست را كه زدم و آن برق جهيد ، در آن برق قصرهاي حيره و مداين را كه همچون دندانهاي نيش سگان مي نمود مشاهده كردم و جبرئيل به من خبر داد كه امت من آن كاخها را فتح خواهند كرد . در دومين برق كاخهاي سرخ سرزمين روم برايم آشكار شد و جبرئيل به من خبر داد كه امت من بر آنها چيره مي شوند و در سومين برق قصرهاي صنعا را ديدم و جبرئيل مرا خبر داد كه امتم آن قصرها را مي گشايند ، پس بشارت باد شما را ! »
در اين خلال سپاه انبوه قريش و ساير احزاب هم پيمانشان دسته دسته با تجهيزات جنگي كه داشتند از راه رسيدند و در دامنة كوه احد اردو زدند و چون به لشكر مسلمانان برنخوردند به سوي مدينه حركت كرده ، تا كنار خندق پيش آمدند ، به ناچار چون نمي توانستند جلوتر بروند در همان سوي خندق اردو زدند .
در اين ميان خبر پيمان شكني يهود بني قريظه نيز به رسول خدا ( ص ) رسيد و فكر آن حضرت را نگران ساخت . راستي هم كار سختي بود ، زيرا با اين ترتيب دشمن از هر طرف مسلمانان را محاصره كرده بود و اين خطر بود كه بني قريظه در اين حالي كه مردان مسلمانان رو به روي لشكر احزاب در كنار خندق موضع گرفته اند آنها از فرصت استفاده كرده ، به داخل شهر حمله كنند و زنان و كودكان و خانه هاي مردم را مورد هجوم و دستبرد قرار دهند .
اين خبر پنهان نماند و تدريجاً همة مسلمانان از پيمان شكني بني قريظه مطلع شدند و بر ترس و اضطرابشان افزوده شد .
براي پهلوانان و سلحشوراني مانند عمر بن عبدود و عكرمه بن ابي جهل كه به همراه اين سپاه گران به مدينه آمده بودند تا انتقام كشتگان بدر و احد را از سربازان جانباز اسلام بگيرند ، بسيار دشوار و ننگين بود كه بدون هيچ گونه زد و خورد و كشت و كشتار و كارزاري به مكه بازگردند .
هيچ يك از آنان در شجاعت ، شهرت عمر بن عبدود را نداشت و سالخورده تر و با تجربه تر از وي در جنگها نبود ، و بلكه به گفتة اهل تاريخ در آن روزگار هيج شجاعي در ميان عرب شهرت عمر بن عبدود را نداشت . او را « فارس يليل » مي ناميدند و با هزار سوار او را برابر مي دانستند . از اين رو مسلمانان نيز تنها از جنگ با او واهمه داشتند وگرنه همراهان او چندان ابهتي براي آنها نداشتند .
عمر بن عبدود كه توانسته بود خود را به اين سوي خندق برساند و آرزوي خود را كه جنگ در ميدان باز با مسلمانان باشد برآورده سازد ، با نخوت و غروري خاص اسب خود را به جولان درآورده و مبارز طلبيد .
علي ( ع ) اجازه خواست به جنگ او برود . پيغمبر فرمود : « او عمرو است ؟ » . علي ( ع ) عرض كرد : « اگرچه عمرو باشد ! »
رسول خدا ( ص ) كه چنان ديد رخصت جنگ بدو داده فرمود : « پيش بيا ! » و چون علي ( ع ) پيش رفت . حضرت زره خود را بر او پوشانيد و دستار خويش بر سر او بست و شمشير مخصوص خود را به دست او داد آنگاه بدو فرمود : « پيش برو » .
وقتي علي دور شد ، پيغمبر فرمود :
« براستي همة ايمان با همة شرك رو به رو شد ! »
عمرو از اسب پياده شد و اسب را پي كرده به علي حمله كرد ، و شمشيري به جانب سر آن حضرت حواله نمود كه علي ( ع ) سپر كشيد و آن ضربت را رد كرد . با اين حال شمشير عمرو سپر را شكافت و جلوي سرِ علي ( ع ) را نيز زخمدار كرد . اما علي ( ع ) در همان حال مهلتش نداده و شمشير را از پشت سر حواله گردن عمرو كرد و چنان ضربتي زد كه گردنش را قطع نمود و او را بر زمين انداخت .
و در روايت حذيفه است كه علي ( ع ) شمشير را حوالة پاهاي عمرو كرد و هر دو پاي او را از بيخ قطع نمود .
در نقل ديگري است كه جابر گويد : « من در آن وقت به همراه علي ( ع ) رفتم تا جنگ و كارزار آن دو را تماشا كنم و چون به يكديگر حمله كردند غباري بلند شد كه ديگر كسي آن دو را نمي ديد و در ميان آن غبار ناگاه صدا تكبير علي ( ع ) بلند شد و همه دانستند كه عمرو به دست علي ( ع ) به قتل رسيده و كشته شده است . »
جنگ خندق با تمام مشكلاتي كه براي مسلمانان ايجاد كرده بود و فشار دشواري كه براي آنها داشت با نصرت الهي به سود مسلمانان پايان يافت و احزاب به سرعت به سوي مكه كوچ كردند . مسلمانان اثاثيه و خيمه و خرگاه دشمن را برداشته و پبروزمندانه به شهر بازگشتند .
پيغمبر خدا براي شستشوي سر و بدن و رفع خستگي به خانه آمد و به درون خيمه اي كه دخترش فاطمه ( ع ) به همين منظور در خانه زده بود درآمد . پس از اينكه بدن را شستشو داده و بيرون آمد جبرئيل بر او نازل شد و دستور حركت به سوي قلعه هاي بني قريظه را داده و پيغمبر دانست كه مأمور است بدون توقف به جنگ بني قريظه برود .
پيغمبر خدا نماز ظهر را در مدينه خواند و بي درنگ لباس جنگ پوشيد و به بلال دستور داد در مدينه جار زند كه هر كس فرمانبر و مطيع خدا و رسول اوست بايد نماز عصر را در محله بني قريظه بخواند .
بني قريظه كه از ماجرا مطلع شدند ، وارد قلعه هاي خود شده و به استحكام برج و باروي آ‎نها پرداختند و چون علي ( ع ) و همراهان او به پاي قلعه هاي ايشان رسيدند آنان بالاي ديوار آمده و شروع به دشنام دادن به آن حضرت و رسول خدا ( ص ) كردند .
محاصرة يهود بني قريظه شروع شد و تا روزي كه تسليم شدند و به وسيله مسلمانان از پاي درآمدند بيست و پنج روز طول كشيد .
يهود بني قريظه كه از محاصره به تنگ آمدند و حاضر به پذيرفتن اسلام و جزيه هم نشدند چاره اي جز تسليم نداشتند ، اما از سرنوشت خود بيمناك بودند . از اين رو براي سران قبيلة اوس كه همپيمانان آنها بودند پيغام دادند كه ما چاره اي جز تسليم نداريم ، اما شما بايد به ما كمك كنيد و با محمد مذاكره كنيد تا دربارة ما ارفاق كند . با اين پيغام چند تن از افراد قبيلة مزبور به نزد رسول خدا ( ص ) رفته و در اين باره با آن حضرت مذاكره كردند پيغمبر فرمود : « آيا حاضريد حكميت آنها را به يك نفر از شما واگذار كنم ؟ » گفتند : « آري . »
فرمود : « سعد بن معاذ دربارة ايشان حكم كند . » آنها پذيرفتند و سعدبن معاذ را به خاطر زخمي كه داشت و نمي توانست به پاي خود راه برود بر الاغي سوار كرده و بالشي براي او ترتيب دادند و به سوي قلعه هاي بني قريظه حركت دادند .
سعد گفت : « حكم من آن است كه مردانشان كشته شوند و اموالشان قسمت شود و زنان و كودكانشان به اسارت درآيند . » و مسلمانان نيز به دستور رسول خدا ( ص ) بر طبق حكم او عمل كردند .


                                                              صلح حديبيّه

در ماه ذي قعدة سال ششم بود كه رسول خدا ( ص ) در خواب ديد با يارانش به مكه رفتند و به طواف خانة خدا و انجام مناسك عمره موفق گشته اند . پيغمبر اين خواب را براي اصحاب نقل كرده و وعدة آن را به آنها داد . به دنبال آن از مسلمانان و قبايل اطراف مدينه دعوت كرد با او براي انجام عمره به سوي مكه حركت كنند .
قبايل مزبور به جز عدة معدودي دعوت آن حضرت را نپذيرفتند . تنها همان مهاجر و انصار مدينه بودند كه اكثراً آمادة حركت شدند و به همراه آن حضرت از مدينه بيرون رفتند .
پيغمبر اسلام مقداري كه از مدينه بيرون رفت و به « ذيالحليفه » رسيد . جامة احرام پوشيد و هفتاد شتر نيز كه همراه برداشته بود نشانة قرباني بر آنها زد و از جلو براند تا به افرادي كه خبر حركت او را به قريش مي رسانند بفهماند كه به قصد جنگ بيرون نيامده ، بلكه منظور او تنها انجام عمره و طواف خانة خداست .
پيغمبر اسلام و همراهان همچنان « لبّيك » گويان تا « عسفان » كه نام جايي است در دو منزلي مكه پيش راندند و در آنجا به مردي بشير نام كه از قبيلة خزاعه بود ، برخورد و اوضاع را از او جويا شد . بشير در پاسخ آن حضرت عر ض كرد : « قريش كه از حركت شما مطلع شده اند براي جلوگيري از شما همگي از شهر خارج شده و زن و بچه هاي خود را همراه آورده اند و سوگند ياد كرده اند تا نگذارند به هيچ قيمتي شما داخل مكه شويد . »
به دنبال آن ، پيغمبر رو به همراهان كرده فرمود :
« كيست تا ما را از راهي ببرد كه با قريش برخورد نكنيم ؟ »
مردي از قبيلة اسلم جلو افتاده و مهار شتر پيغمبر را به دست گرفت و از ميان دره ها و سنگلاخهاي سخت آنها را عبور داد و همچنان تا « حديبيه » كه نام دهي است در نزديكي مكه ، پيش رفتند .
در آنجا ناگهان شتر از رفتن ايستاد و ديگر پيش نرفت . پيغمبر دانست كه در اين كار سرّي است . از اين رو وقتي اصحاب گفتند : « شتر وامانده و نمي تواند راه برود ؟ » فرمود :
« نه ، وانمانده بلكه آن كس كه فيل را از رفتن به سوي مكه بازداشت اين شتر را هم از حركت باز داشته است و من امروز هر پيشنهادي قريش بكنند كه داير بر مراعات جنبة خويشاوندي باشد مي پذيرم . »
قريشيان با لشكر انبوه از مكه بيرون آمده بودند . رسول خدا ( ص ) به فرستادگان مكه فرمود :
- « ما براي جنگ نيامده ايم ، بلكه منظورمان زيارت خانة خدا و انجام عمره است . »
پيغمبر اسلام ( ص ) عمر را خواست و بدو فرمود :
« بيا و به نزد قريش برو و منظور ما را از اين سفر براي آنان تشريح كن و پيغام ما را به گوش آنها برسان ! »
عمر كه از قريش بر جان خود مي ترسيد صريحاً از انجام اين كار عذر خواست . پيغمبر خدا عثمان را مأمور اين كار كرد . عثمان به مكه آمد و پيغام آن حضرت را رسانيد .
قريش در پاسخ گفتند : « ما اجازه نمي دهيم محمد به اين شهر درآيد و طواف كند . ولي خودت كه به اينجا آمده اي مي تواني برخيزي و طواف كني ؟ »
عثمان گفت : من پيش از پيغمبر اين كار را نخواهم كرد و تا او طواف نكند من طواف نمي كنم ، و به دنبال آن قريشان نگذاردند عثمان به نزد پيغمبر بازگردد و او را در مكه محبوس كردند .
خبر به مسلمانان رسيد كه عثمان را كشته اند ! به دنبال اين خبر هيجاني در مسلمانان پيدا شد . رسول خدا ( ص ) نيز كه در زير درختي نشسته بود فرمود :
« از اينجا برنخيزم تا تكليف خود را با قريش معلوم سازم . »
و به دنبال آن از مسلمانان براي دفاع از اسلام بيعت گرفت و چون اين بيعت در زير درختي انجام شد ، به همين جهت آن را « بيعت شجره » نيز گفته اند .
پس از اينكه كار بيعت پايان يافت خبر ديگري رسيد كه عثمان زنده است و به قتل نرسيده و در دست مشركين زنداني شده .
قريش پس از شور و گفتگوي زياد سهيل بن عمرو را فرستاده بودند تا به نمايندگي از طرف آنها به هر نحو كه مي تواند پيغمبر اسلام را راضي كند تا در آن سال از انجام عمره و ورود به مكه خودداري كرده ، سال ديگر اين كار را انجام دهد .
اين قرارداد و مصالحه به هر نحو هم كه بود از نظر سياسي در چنين وضعي به نفع مسلمانان تمام مي شد ، زيرا از طرف قريش مسلمانان به رسميت شناخته شده بودند بدون آنكه خوني ريخته شود .

                                                              جنگ خيبر

ماه ذي حجه بود كه رسول خدا ( ص ) از حديبيه بازگشت و تا مقداري از ماه محرم در مدينه بود . سپس به آن حضرت خبر رسيد كه يهود خيبر درصدد حمله به مدينه هستند و همين سبب شد تا دستور حركت به خيبر از طرف پيغمبر صادر شود .
لشكر اسلام از مدينه خارج شد و پرچم جنگ را نيز رسول خدا به دست علي بن ابي طالب ( ع ) داد و بسرعت راه خيبر را در پيش گرفتند ، به طوري كه نزديك به دويست كيلومتر راه ، مسافت ميان مدينه و خيبر را سه روزه طي كرد و براي اينكه ميان يهود مزبور و همپيمانانشان از قبيلة غطفان جدايي اندازد ، كه قبيلة مزبور نتوانند به كمك آنها بيايند ، در سر آب « رجيع » كه در نزديكي خيبر بود منزل كرد و آنجا را لشكرگاه خود قرار داد .
صبح كه شد و يهوديان به عادت همه روزه با بيل و كلنگ از قلعه ها براي زراعت بيرون آمدند لشكريان اسلام را مشاهده كردند كه قلعه ها را محاصره كرده و پياده شده اند .
خيبر مركب از هفت قعلة محكم بود كه اطراف آن را مزارع سرسبز و نخلستانها احاطه كرده و محل سكونت چند تيره از يهود بود .
محاصرة قلعه ها شروع شد و هر روز در پاي يكي از قلعه ها جنگ مي شد . يهوديان بسختي از قلعه ها دفاع مي كردند ، زيرا به خوبي مي دانستند اگر شكست بخورند بايد از سراسر جزيره العرب چشم بپوشند و نفوذ يهود در كشور عربستان از ميان خواهد رفت . محاصرة قلعه هاي مزبور با روزي كه يهوديان تسليم شدند بيش از بيست روز طول كشيد و سرانجام نيز فتح اين جنگ مانند اكثر جنگهاي ديگر به دست علي بن ابي طالب ( ع ) انجام شد . به اتفاق اهل تاريخ و حديث ، پيغمبر خدا – با مختصر اختلافي كه در نقل حديث است – فرمود :
‏« فردا پرچم را به دست مردي مي دهم كه خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسولش نيز او را دوست دارند و بازنگردد تا آن گاه كه خداوند قلعه را به دست او بگشايد ، آن حمله افكني كه فرار نكند ! »
چون روز بعد شد بزرگان اصحاب پيغمبر زودتر از هر روز در حيطة آن حضرت جمع شدند .
رسول خدا ( ص ) فرمود : « علي كجاست ؟ »
گفتند : « به چشم درد سختي مبتلا شده كه پيش پاي خود را نمي بيند . »
پيغمبر فرمود : « او را نزد من آريد . »
و چون علي ( ع ) را به نزد آن حضرت آوردند پيغمبر خدا قدري از آب دهان خود به ديدگان او ماليد و دست بر چشمان او كشيد كه چشمش باز شد و پرچم جنگ را به دست او داد و او را به سوي قلعة يهوديان فرستاد و اين جمله از دعا را نيز بدرقة راه او كرده و گفت :
« خدايا او را از گرما و سرما حفظ كن . »
علي ( ع ) به پاي قلعه آمد . يهوديان به رسم هر روز با سابقه اي كه از فرار كردن مسلمانان در روزهاي پيش داشتند بيرون ريختند . به نقل بسياري از اهل تاريخ در همين جا بود كه مرحب – پهلوان نامي يهود – غرق در اسلحه به ميدان آمد . علي به جنگ او رفته و با دو ضربت مرحب را به خاك انداخت . يهوديان ديگر كه چنان ديدند به قلعه گريختند و با سرعت در قلعه را بستند كه مسلمانان نتوانند وارد شوند . در اين وقت علي ( ع ) به پاي قلعه آمد و پنجة مبارك خود را به حلقه در انداخت و حركت سختي داده ، آن را از جاي خود كند و به صورت سپري روي دست گرفت . سپس آن را به دور افكند و به دنبال آن مسلمانان وارد قلعه شده و آن را فتح كردند .
آخرين ازدواج پيغمبر با مَيمونه دختر حارث بن حزن – و خواهر زن عباس بن عبدالمطلب – بود كه در همين سفر اتفاق افتاد ، و به پيشنهاد عباس بن عبدالمطلب عموي آن حضرت انجام شد .


                                                    سال هشتم هجرت

رسول خدا گروهي را به سركردگي عمرو بن كعب غفاري براي تبليغ اسلام به ناحية شام به جايي به نام « ذات الطلح » فرستاد ، ولي مردم آن ناحيه آنها را نپذيرفته و درصدد قتل آنان – كه جمعاً پانزده نفر بودند – برآمدند و بجز عمرو بن كعب همگي به قتل رسيدند .
عمرو بن كعب نيز با زحمتي توانست خود را از معركه نجات دهد و جان سالم به در برد .
به دنبال آن نيز پيغمبر اسلام حارث بن عمير را با گروهي به سوي شر حبيل بن غسان كه فرماندار شهر بُصري از طرف امپراتور روم بود ، فرستاد و نامه اي هم به منظور دعوت به اسلام بدو نوشت ، ولي شر حبيل حارث را با همراهان وي به قتل رسانيد .
اين دو مارجرا سبب اندوه پيغمبر و خشم مسلمانان مدينه و آمادگي آنها براي جنگ با امپراتور روم گرديد . در ماه جمادي الاولي سال هشتم هجرت رسول خدا ( ص ) لشكر مجهزي را به جنگ روميان به موته كه سر حد شام بود فرستاد .

                                                           جنگ موته

پيغمبر اسلام پرچم جنگ را بسته و سركردگي آنها را ، چنانكه در روايات شيعه آمده است ، به جعفر بن ابيطالب واگذار كرد و فرمود : « اگر براي جعفر اتفاقي افتاد ، زيدبن حارثه امير لشكر باشد و اگر اون هم كشته شد عبدالله بن رواحه . » طبق روايات اهل سنت فرماندهي لشكر را به « زيد بن حارثه » واگذار كرد و فرمود :
« اگر زيد كشته شد فرماندهي لشكر جعفربن ابيطالب باشد و اگر او نيز كشته شد عبدالله بن رواحه فرمانده سپاه باشد ! »
مسلمانان تا « معان » پيش رفتند و در آنجا توقف كردند ، در آن هنگام به آنها خبر رسيد كه هرقل ، امپراتور روم ، با صد هزار سپاه براي جنگ با مسلمانان به سرزمين « مآب » آمده و صد هزار سپاه ديگر نيز از اعراب « لخم » ، « جذام » ، « قين » و « بهراء‌ » كه در آن حدود سكونت داشتند به كمك وي آمده و جمعاً با دويست هزار لشكر آمادة جنگ با مسلمانان شده اند .
سه هزار مجاهد از جان گذشته براي مرگ پرافتخار و رسيدن به شهادت خود را به قلب دويست هزار سپاه مجهز و جنگ آزموده زده بود و از انبوه نيزه ها و شمشيرها و رگبار تيرهايي كه به سويشان مي آمد هراس نداشتند .
زيدبن حارثه در ميان حلقة نيزه هاي دشمن از پاي درآمد و به دنبال او جعفر بن ابيطالب به سرعت خود را به پرچم جنگ رسانده آن را به دست گرفت و به دشمن حمله كرد .
دشمن كه مي كوشيد هر چه زودتر پرچم جنگ را فرود آورد با شمشير دست راست جعفر را قطع كرد ، ولي جعفر با مهارت خاصي پرچم را به دست چپ گرفت ، ولي دست چپش را هم از بدن جدا كردند و او پرچم را به سينه گرفت و با دو بازوي خود نگاه داشت تا وقتي كه شمشير دشمن او را به زمين افكند و به درجة شهادت نايل آمد .
پس از شهادت اين دو فرمانده دلاور و رشيد عبدالله بن رواحه پيش رفت و پرچم را به دست گرفت .
پس از شهادت عبدالله ، مسلمانان خالدبن وليد را به فرماندهي خود انتخاب كردند . او نيز آن روز را تا شب به زد و خوردهاي محتاطانه سپري كرد و چون شب شد عده اي از سپاهيان را به عقب لشكر فرستاد . چون صبح شد آنها با هياهو به نزد لشكريان آمدند ، به طوري كه دشمن خيال كرد نيروي امداد از مدينه رسيده . از اين رو دست به حمله نزدند و لشكر اسلام نيز حمله را متوقف كرد و عملاً جنگ متاركه شد . براي سپاه روم با آن شهامتي كه روز قبل از جنگجويان اسلام ديده بودند همين پيروزي به شمار مي رفت كه لشكر اسلام حمله نكند و از اين رو هر دو لشكر به سوي ديار خود بازگشتند .

                                                                فتح مكه


از جمله مواد قرارداد صلح حديبيه اين بود كه هر يك از قبايل عرب بخواهند با قريش و يا پيغمبر اسلام همپيمان شوند آزاد باشند . از اين رو دو دسته از قبايل مزبور به نام « بني بكر » و « خزاعه » كه سالها بود ميانشان اختلاف و نزاع بود هر كدام در پيمان يكي از دو طرف درآمدند .
« خزاعه » با پيغمبر اسلام هم پيمان شدند و « بني بكر » با قريش . بني بكر درصدد حمله به « خزاعه » برآمد . به دنبال اين فكر به مكه رفتند و با برخي از بزرگان قريش مانند عكرمه بن ابي جهل و صفوان بن اميه در اين باره مذاكره كردند آنها را نيز با خود همراه ساخته و نقشة حمله به « خزاعه » را با آنها طرح نموده ، از آنها نيز در اين باره كمك گرفتند .
خزاعه كه بي خبر از همه جا در منزلهاي خود آرميده بودند مورد حملة بني بكر و دستياران قريشي آنها واقع شده و مطابق نقلي بيست نفر آنها به دست بني بكر كشته شد .
رسول خدا ( ص ) كه از شنيدن اين خبر متأثر شده بود به آنها وعدة ياري و كمك داد و آماده بسيج لشكر به سوي مكه و جنگ با قريش گرديد .
هنگام حركت سپاهي گران كه مركب از ده هزار لشكر بود آمادة حركت شد و نخستين بار بود كه مدينه چنين سپاهي را به خود مي ديد .
روز دهم ماه رمضان بود كه سپاه ده هزار نفري اسلام ، مدينه را به قصد فتح مكه ترك كرد . تمام كوشش پيغمبر اسلام كه مي خواست خبر حركت او به قريش نرسد براي آن بود كه مقاومتي از قريش در برابر آنها نشود و قريش به جنگ و مقاومت برنخيزد و خوني در مكه ريخته نشود .
سپاه مجهّز اسلام به « ذي طوي » رسيد . از طرف قريش هيچ گونه مقاومت و عكس العملي ديده نمي شد و سكوت شهر مكه را فراگرفته بود . رسول خدا ( ص ) لشكر را بر چهار دسته تقسيم كرد و هر دسته را مأمور ساخت از سمتي وارد شهر شوند و به فرماندهان دستور داد با كسي جنگ و زد و خورد نكنند ، مگر آنكه حمله و تعرض از طرف آنها شروع شود . فقط چند نفر بودند كه به خاطر سوابق سويي كه داشتند و هيچ گونه اميدي به اصلاحشان نبود خونشان را هدر كرد و فرمان داد آنها را هر كجا يافتند بكشند .
گروه هاي چهارگانه از چهار سمت وارد مكه شدند ، خود پيغمبر نيز از طريق « اذاخر » به شهر درآمد و در كنار قبر ابوطالب و خديجه قبه و سراپرده اي براي آن حضرت نصب كردند كه در آن سكونت كند .
مردم شهر به خانه هاي خود رفته و گروه زيادي هم به مسجد رفته بودند و مكه حالت تسليم به خود گرفته بود . تنها در يكي از محله هاي شهر كه گروهي از قبيلة هذيل و بني بكر سكونت داشتند به تحريك عكرمه بن ابي جهل و صفوان بن اميه سر راه را بر سپاهيان اسلام گرفته و آمادة جنگ شدند و در جايي به نام « خندمه » موضع گرفتند .
سپاهي كه از آن محله مي گذشت سپاهي بود كه تحت فرماندهي خالدبن وليد پيش مي رفت . خالد كه از جريان مطلع شد دستور جنگ داد . شمشيرها كشيده شد و مشركان را تا نزديكي مسجدالحرام به عقب راندند و در اين گيرودار بيست نفر از بني بكر كشته شد و بقيه از جمله عكرمه و صفوان فرار كردند .
گروههاي چهارگانه از چهار سمت مكه خود را به كنار مسجدالحرام رساندند ، رهبر عالي قدر اسلام نيز پس از آنكه سر و صورت را از گرد راه بشست و غسل كرد از خيمه مخصوص بيرون آمد و سوار بر شتر شده به سمت مسجدالحرام حركت كرد ، شهر مكه كه روزي تمام نيروي خود را براي مبارزه با دعوت الهي پيغمبر اسلام و در هم كوبيدن نداي مقدس آن بزرگوار به كار گرفته بود ، اكنون سكوتي توأم با خضوع و ترس به خود گرفته و مردم از شكاف درهاي خانه و گروهي از بالاي كوه ها آن همه عظمت و شكوه نوادة عبدالمطلب و پيامبر بزرگوار اسلام را مشاهده مي كردند .
پيغمبر اسلام در حالي كه مهار شترش در دست محمدبن مسلمه بود با چوبدستي كه در دست داشت استلام حجر نمود و پس از استلام حجر پياده شد و دست به كار پايين آوردن بتهايي كه بر ديوار كعبه آويخته بودند گرديد تا آنها را بشكند و چون در دسترس نبود ، به علي ( ع ) دستور داد پا بر شانه او بگذارد و آن ها را به زير افكند .

                                                           جنگ حنين



پيغمبر اسلام پس از فتح مكه پانزده روز در مكه ماند و در اين مدت به نشر تعاليم اسلام و محو آثار شرك و بت پرستي همت گماشت .
اما نيروي اهريمني شيطان فكر خود را به سوي قبايل اطراف مكه متوجه كرد و گروهي از بت پرستان و سركردگان آن حدود را تحريك كرد تا جبهة واحدي بر ضد پيغمبر اسلام تشكيل دهند . در ميان سران قبايل مزبور مالك بن عوف نصري بيش از ديگران جنب و جوش داشت . وي تا جايي كه توانست قبيله هاي ساكن كوههاي جنوبي مكه را كه از هوازن بودند مانند بني سعد ، بني جشم ، بني هلال با خود همراه كرد . نزديك به سي هزار نفر از آنها را در جايي به نام « اوطاس » براي جنگ با مسلمانان و زدن يك ضربة كاري به لشكر اسلام جمع كرد و تحت فرمان او به سوي حنين حركت كردند .
پيغمبر اسلام آمادة تجهيز سپاه و حركت به سوي حنين گرديد . لشكر اسلام با دوازده هزار مرد جنگي به سوي وادي حنين حركت كرد . هنگامي كه چشم ابوبكر در خارج شهر به سپاه مجهز اسلام افتاد ، گفت : « ما ديگر مغلوب نخواهيم شد . » و اين غرور به برخي افراد ديگر نيز سرايت كرد ، ولي همين غرور و حملة ناگهاني دشمن موجب هزيمت آنان شد . و اين ايمان به خدا و پيغمبر اسلام بود كه آنان را دوباره گرد يكديگر جمع كرد .
پيغمبر اسلام مي ديد زحمات بيست و يك ساله اش در راه تبليغ اسلام همگي به مخاطره افتاده و بايد با اقدامي فوري جلوي اين شكست و هزيمت را بگيرد ، از يك سو دست به دعا برداشت و به درگاه ياور حقيقي و پشتيبان واقعي خود معروض داشت .
« خدايا تو را سپاس و شكوة حالِ خود را به درگاه تو مي آورم و تويي تكيه گاه ! »
قرآن كريم در سوره مباركه توبه وقتي اشاره به داستان جنگ حنين مي كند ، و به دنبال آن مي فرمايد .
« سپس خداي تعالي آرامش خود را بر پيغمبر و مؤمنان نازل فرمود ، و لشكرياني كه شما نمي ديديد فرو فرستاد و كافران را معذب ساخت و جزاي كافران اين چنين است . »
باري نصرت الهي فرد آمد . صحنة جنگ تدريجاً عوض شد و مسلماناني كه غالباً از انصار مدينه بودند و به ميدان جنگ باز مي گشتند به جبران فراري كه كرده بودند به سختي در برابر دشمن پابداري كرده و صفوف آنها را به هم ريختند و جنگ سختي از نو در گرفت . قبايل هوازن كه به اين زودي حاضر نبودند پيروزي به دست آورده را از دست بدهند سخت مقاومت مي كردند . سرانجام نيروي دشمن با دادن تلفات سنگين تاب مقاومت نياورده ، رو به فرار گذارد و هر چه اموال و احشام و زن و فرزند داشتند همه را بر جاي نهادند و به سه دسته تقسيم شدند و هر دسته از آنها به سويي گريختند .
رسول خدا دستور داد آنها را تعقيب كنند و تا شكست كامل به دنبال آنها بروند .
مالك بن عوف نيز با گروه بسياري به سوي طائف فرار كرد و در قلعه هاي محكمي كه در طائف بود وارد شدند و چون مي دانستند مسلمانان به سراغ آنها خواهند رفت به استحكام قلعه هاي مزبور پرداختند .

 
                                                              جنگ طائف

رسول خدا ( ص ) در ماه شوال سال هشتم با سپاهيان اسلام به قصد تعقيب دشمن به سوي طائف حركت كرد ، مردم طائف كه مردمي ثروتمند و جنگجو بودند و قلعه هاي محكمي داشتند و چون از ورود سپاهيان اسلام مطلع شدند از بالاي برجها شروع به تيراندازي به سوي لشكر اسلام نمودند ، از اين رو پيغمبر اسلام دستور داد لشكريان عقب نشيني كنند و اردوگاه خود را در جايي كه از تيررس دشمن دورتر بود قرار دهند ، محاصره طول كشيد ، اما قلعه ها گشوده نشد . ادامة محاصره با آن موقعيت كه پش آمده بود بي فايده مي نمود . از اين رو پيامبر اسلام تصميم به بازگشت به مكه و « جعرانه » گرفت و جنگ طائف را به وقت ديگري موكول كرد .
از حوادث سال هشتم يكي هم ولادت ابراهيم بود كه از « ماريه » متولد شد . چيزي از شادي پيغمبر در مورد ولادت اين نوزاد نگذشته بود كه با مرگ دخترش زينب مبدل به غم و اندوه گرديد .


                                                         سال نهم هجرت

 
سال نهم هجرت را به خاطر ورود وفدها ( شخصيتها و هيئتهايي كه به نمايندگي قبايل و ساير ملتها به مدينه مي آمدند ) عام الوفود ناميدند . شهر مدينه هر چند روز يك بار شاهد ورود اين هيئتهاي گوناگون بود تا پيغمبر اسلام را از نزديك ببينند و به دين اسلام درآمده و با رهبر اسلام پيمان دوستي بسته و پيوند خود را به آن حضرت اعلام دارند . از آن جمله كعب بن زهير است كه با شعر و نثر مردم را عليه رسول خدا تحريك مي نمود و رسول خدا از وي درگذشت .

                                                            جنگ تبوك


جنگ تبوك در ماه رجب سال نهم اتفاق افتاد . به پيغمبر اسلام خبر رسيد روميان در صدد تهية سپاه براي حمله به حدود مرزي عربستان و شمال كشور اسلام هستند . رسول خدا ( ص ) با شنيدن اين خبر تصميم گرفت با سپاهي گران شخصاً به جنگ آنان برود .
فاصلة تبوك تا مدينه حدود يك صد فرسخ راه است و از دورترين سفرهاي جنگي بود كه پيغمبر خدا و مسلمانان مي بايستي راه آن را طي كنند .
آن ايام مصادف با اواخر تابستان و فصل گرماي كشندة حجاز و برداشت محصول خرماي مدينه و از نظر خشكسالي و كم آبي نيز سالي استثنايي بود . روزي كه لشكر اسلام از مدينه حركت مي كرد سي هزار سرباز كه مركب از ده هزار سواره و بيست هزار پياده بود همراه داشت .
براي نخستين بار بود كه پيغمبر خدا ( ص ) به علي بن ابي طالب دستور داد در مدينه بماند و سرپرستي خانواده و خويشان او را به عهده بگيرد ، با اينكه در همة نبردها و سفرهاي قبلي علي ( ع‌ ) ملازم ركاب و پرچمدار آن حضرت در جنگها بود .
سپاهيان اسلام به تبوك رسيدند ، اما متوجه شدند كه دشمن از ترس مقابله با لشكر اسلام فرار كرده و به داخل مرزهاي خود عقب نشيني كرده است . احياناً با اين عمل خود ، مي خواستند اساس اين خبر را تكذيب نمايند . فرار دشمن و عقب نشيني آنها ، از نظر سياسي پيروزي بزرگي براي مسلمانان به شمار مي رفت . رسول خدا ( ص ) براي ادامه پيشروي در داخل خاك دشمن يا بازگشت به مدينه ، روي دستور خداي تعالي با سران سپاه به مشورت پرداخت . پس از مذاكره اي كه انجام شد پيشروي در خاك دشمن را مصلحت نديدند ، از اين رو پيغمبر اسلام مدت ده روز در همان تبوك توقف كرد و در اين مدت با مرزداران آن نواحي قراردادها و پيمانهايي به عنوان عدم تعرض منعقد كرد .

                                                            مسجد ضرار


منافقان مدينه كه غالباً وحي آسماني موجب رسوايي و سرافكندگي و كشف توطئه آنان مي گرديد ، به فكر افتادند براي پياده كردن نقشه هاي خائنانه خود از همان نام دين اسلام استفاده و بدين منظور مسجدي در محلة قبا بنا كنند و در زير پوشش دين ، محافل خود را در آنجا تشكيل دهند و مركزي براي اجتماع هم مسلكان و طرح نقشه هاي خود داشته باشند .
كسي كه بيشتر در بناي اين مسجد كوشش داشت و به فكر اين نقشه خطرناك افتاد ابوعامر راهب بود كه پدر همان حنظلة عسيل الملائچكه بود .
رسول خدا ( ص ) بازمي گشت كه در نزديكي مدينه به آن حضرت خبر دادند كه مسجد مزبور به اتمام رسيده و مركز اجتماع منافقان گرديده است . رسول خدا ( ص ) به دستور پروردگار متعال از همان خارج شهر پيش از ورود به مدينه ، دو نفر از قبيلة عمربن عوف را فرستاد تا آن مسجد را كه خداي تعالي « مسجد ضرار » ناميد ويران كنند و اين بناي بظاهر مقدس را كه در واقع به صورت مركز دسته بنديهاي سياسي عليه اسلام و مسلمين درآمده و كانوني براي ايجاد دو دستگي ميان مسلمانان شده بود با خاك يكسان سازند .

                                                        داستان مباهله



از جملة هيئتهايي كه در اين سال به مدينه آمدند هيئت نصاراي نجران بودند كه به دنبال نامه اي كه پيغمبر اسلام به كشيش بزرگ آنجا نوشت و او را به اسلام دعوت فرمود آنها به مدينه آمدند تا از حال آن حضرت از نزديك تحقيق كنند .
هيئت نجران كه شامل گروهي بيش از ده نفر از بزرگان آنها بود به رياست و سرپرستي سه نفر يعني عاقب ، سيد و ابوحارثه به مدينه آمدند و نزد پيامبر رفتند .
سپس براي تحقيق حال ، سؤالاتي از آن حضرت كردند از آن جمله سيد پرسيد : « اي محمد دربارة مسيح چه مي گويي ؟ »
فرمود : « او بنده و رسول خدا بود . »
ولي سيد سخن آن حضرت را نپذيرفته و بناي رد و ايراد را گذارد تا اينكه آيات سورة آل عمران در اين باره بر پبغمبر نازل شد كه از آن جمله اين آيه در پاسخ همين گفتارشان بود كه خدا فرمود :
« همانا حكايت عيسي در نزد خدا حكايت آدم است كه او را از خاك آفريد ... »
در ضمن همين آيات دستور « مباهله » با آنها را نيز به پيغمبر داد كه فرمود :
« و هر كس با وجود اين دانش كه براي تو آمده باز هم دربارة عيسي با تو مجادله كند به آنها بگو : بيايد تا ما پسران خود را بياوريم و شما هم پسرانتان را و ما زنانمان را و شما نيز زنانتان را و ما نفوس خود را و شما هم نفوس خود را ، آنگاه تضرع و لابه كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم . »
بدين ترتيب پيغمبر اسلام به امر خداي تعالي نصاراي نجران را به مباهله دعوت كرد و آنها نيز پذيرفته و گفتند : « فردا براي مباهله مي آييم . »
سپس ابوحارثه به همراهان خود گفت : « فردا كه شد بنگريد . اگر محمد با فرزندان و خاندان خود به مباهله آمد از مباهله با او خودداري كنيد و اگر با اصحاب و پيروانش آمد به مباهله اش برويد . »
چون روز ديگر شد رسول خدا ( ص ) در حالي كه دست حسن و حسين را در دست داشت و فاطمه ( س ) نيز دنبالش بود و علي ( ع ) از پيش رويش مي رفت براي مباهله حاضر شد .
ابوحارثه كه آن منظره را ديد گفت : « به خدا سوگند محمد به همان گونه كه پيمبران براي مباهله روي زمين مي نشينند نشسته است و از اين رو از مباهله با پيغمبر اسلام خودداري كرد . »
تقديرات الهي در سال نهم ، پس از آنكه هيجده ماه از عمر ابراهيم گذشت او را از پيغمبر بازگرفت و مرگش فرا رسيد . مرگ وي رسول خدا ( ص ) را سخت داغدار كرد ، بدانسان كه در فقدان او گريست .
در آن روز كه ابراهيم از دنيا رفت خورشيد گرفت و مردم مدينه گفتند : « خورشيد به خاطر مرگ ابراهيم گرفته است ! »
رسول خدا ( ص ) مردم را مخاطب ساخته فرمود :
« اي مردم همانا خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاي قدرت حق تعالي هستند كه تحت اراده و فرمان او هستند و براي مرگ و حيات كسي نمي گيرند و هر زمان ديديد آن دو يا يكي از آنها گرفت نماز بگزاريد »


                                                           حجة الوداع


ماه ذي قعدة سال دهم هجرت فرا رسيد و رسول خدا ( ص ) طبق فرمان الهي عازم حج گرديد و به مردم نيز ابلاغ كرد براي انجام حج به همراه او در اين سفر آماده شوند .
كاروان عظيم حج ، مناسك را تحت رهبري پيشواي عظم الشأن اسلام انجام داد و به دستور آن حضرت به سوي مدينه حركت كرد . در اين خلال جبرئيل نازل شد و دستور نصب و تعيين علي ( ع ) را به خلافت و جانشيني در ميان مردم فرود آورده و رسول خدا ( ص ) مأمور به ابلاغ آن گرديد .
كاروان به نزديكي « جُحفه » رسيد . با رسيدن به آن منطقه تدريجاً راه قبايلي كه همراه آن حضرت بودند جدا مي شد . در اين وقت براي دومين بار – و يا بيشتر – جبرئيل نازل شد و آية زير را كه متضمن تأكيد بيشتر و تعجيل در ابلاغ اين دستور بود بر آن حضرت فرود آورد كه خدا فرمود :
« اي پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شد ابلاغ كن و اگر ابلاغ نكني رسالت را ابلاغ نكرده اي و خدا تو را از شرّ مردم نگاه مي دارد . »
رسول خدا ( ص ) دستور توقف داد و امر كرد تا آنها را كه از جلو رفته بودند بازگردانند و صبر كرد تا آنها نيز كه از دنبال مي آمدند رسيدند . سپس دستور داد زير درختهاي صحرايي را كه در آنجا قرار داشت ، تميز كردند و منبري از جهاز شتران ترتيب دادند و آن گاه كه روز هيجدهم ذي حجّه الحرام بود ، در هنگام ظهر و وقت گرمي هوا بر جهاز شتران بالا رفت .
رسول خدا ( ص ) پس از حمد و ثناي الهي , در حالي كه علي را نزد خود نگاه داشته بود ، چنين گفت :
« محكات قرآن را بفهميد و از متشابهات آن پيروي نكنيد و اينها را كسي براي شما تفسير نكند جز اين شخص كه دستش را گرفته ام و بازويش را بلند كرده ام ! »
سپس براي معرفي او چنين فرمود :
- و من به شما اعلام مي كنم كه : [ همانا هر كس من مولا و فرمانرواي او هستم ، اين علي مولاي اوست و موضوع فرمانروايي او چيزي است كه خداي عز و جل بر من نازل فرموده است . ]
آگاه باشيد كه من ابلاغ كردم ، آگاه باشيد كه من رساندم ، آگاه باشيد كه شنواندم ، آگاه باشيد كه آشكارا گفتم ، امارت و پيشوايي مؤمنان پس از من براي احدي جز او جايز نيست . »
سپس علي را به اندازه اي روي دست بلند كرد كه پاهاي علي محاذي زانوهاي پيغمبر ( ص ) آمد . آن گاه گفت :
« اي مردم اين مرد برادر و وصي و نگه دارندة علم من و جانشين من است . بر هر كس كه به من ايمان آورده و بر من است تفسير كتاب پروردگارم . »
چون مراسم مزبور به اتمام رسيد و خطبة پيغمبر تمام شد ، عمر بن خطاب علي ( ع ) را ديدار كرد و با اين جملات به او تبريك گفت :
« گوارا باد بر تو اي فرزند ابي طالب كه اكنون مولاي من و مولاي هر مرد با ايمان و زن با ايمان گشتي ! »


                                                  بيماري رسول خدا ( ص )


رسول خدا ( ص ) پس از مراجعت از سفر حجه الوداع درصدد تهيه لشكري عظيم برآمد تا روانة روم كند . فرماندهي لشكر مزبور را به اسامه واگذار كرد و پرچم جنگ را به دست خود به نام اسامه بست و عموم مهاجر و انصار را مأمور كرد تا تحت فرماندهي اسامه در اين جنگ شركت كنند .
اسامه در آن روز حدود بيست سال بيشتر نداشت و همين موضوع براي برخي از پيرمردان و كارآزمودگاني كه مأمور شده بودند تحت فرماندهي او به جنگ بروند گران مي آمد ، از اين رو در كار رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كردند .
در اين خلال رسول خدا ( ص ) بيمار شد و در بستر افتاد ، اما با اين حال وقتي مطلع شد كه مردم از رفتن به دنبال لشكر تعلل مي كنند با همان حالت بيماري و تب و سردرد شديد كه داشت دستمالي به سر خود بست و از خانه به مسجد آمد و به منبر رفته فرمود :
« اي مردم فرماندهي اسامه را بپذيريد كه سوگند به جان خودم اگر ( اكنون ) دربارة فرماندهي او مناقشه مي كنيد پيش از اين نيز دربارة فرماندهي پدرش حرفها زديد ، ولي او شايسته و لايق فرماندهي است چنانكه پدرش نيز لايق اين مقام بود . »
اسامه در صدد حركت بود كه پيك ام ايمن آمد كه حال پيغمبر سخت شده و مرگ آن حضرت نزديك شده و بدين ترتيب اسامه و همراهانش توقف كردند .
سخنان پيغمبر ( ص ) و رفتار آن حضرت در روزهاي آخر عمر همه حكايت از اين داشت كه مرگ خود را نزديك مي داند و با گفتار و كردار از مرگ خود خبر مي دهد .
حال پيغمبر روز به روز بدتر مي شد و حضرت براي اينكه تب و حرارت بدنش تخفيف يابد و بتواند براي وداع با مردم به مسجد برود دستور داد هفت مشك آب از چاه هاي مختلف مدينه بكشند و بر بدنش بريزند ، سپس دستمالي بر سر بسته و در حالي كه يك دست روي شانة اميرالمؤمنين ( ع ) و دست ديگرش را بر شانه فضل بن عباس گذارده بود به مسجد آمد و بر منبر رفته فرمود :
« اي گروه مردم نزديك است كه من از ميان شما بروم پس هر كس امانتي پيش من دارد بيايد تا به او بپردازم و هر كس به من وام و قرضي داده مرا آگاه كند . اي مردم ميان خدا و بندگان چيزي نيست كه سبب وصول خير يا دفع شري شود جز عمل و كردار ، سوگند بدانكه مرا به حق به نبوت برانگيخته ، رهايي ندهد كسي را جز عمل نيك و رحمت پروردگار و من كه پيغمبر اويم اگر نافرماني او را بكنم هر آينه به دوزخ مي افتم ! بار خدايا آيا ابلاغ كردم !؟‌ »
آن گاه از منبر فرود آمده نماز كوتاهي با مردم خواند سپس به خانة ام سلمه رفت و يك روز يا دو روز در اتاق ام سلمه بود ، سپس عايشه پيش ام سلمه آمد و از او درخواست كرد آن حضرت را به اتاق خود ببرد و پرستاري آن حضرت را خود به عهده گيرد . همسران ديگر آن حضرت نيز با اين پيشنهاد موافقت كرده و حضرت را به اتاق عايشه بردند .
چون روز ديگر شد حال پيغمبر سخت شد و ازحال رفت و ملاقات با آن حضرت ممنوع گرديد . چون به حال آمد فرمود : « برادر و يار مرا پيش من آريد » و دوباره از حال رفت . ام سلمه برخاست و گفت : علي را نزدش بياوريد كه جز او را نمي خواهد ، از اين رو به نزد علي ( ع ) رفته او را كنار بستر آن حضرت آوردند . چون چشمش به علي افتاد اشاره كرد و علي پيش رفت و سر خود را روي سينة پيغمبر ( ص ) خم كرد .
رسول خدا ( ص ) زماني طولاني با او به طور خصوصي و در گوشي سخن گفت و در اين وقت دوباره از حال رفت . علي ( ع ) نيز برخاست و گوشه اي نشست . سپس از اتاق آن حضرت خارج شد . چون از علي ( ع ) پرسيدند : « پيغمبر با تو چه گفت ؟ » فرمود :
« هزار باب علم به من آموخت كه هر بابي هزار باب ديگر را بر من گشود . به چيزي مرا وصيت كرد كه ان شاءالله تعالي بدان عمل خواهم كرد . »
و چون حالت احتضار و هنگام رحلتش فرا رسيد به علي ( ع ) فرمود :
« اي علي سر مرا در دامن خود گير كه امر خدا آمد و چون جانم بيرون رفت آن را به دست خود بگير و به روي خود بكش ، آن گاه مرا رو به قبله كن و كار غسل و نماز و كفن مرا به عهده بگير و تا هنگام دفن از من جدا مشو » .
و بدين ترتيب علي ( ع ) سر آن حضرت را به دامن گرفت و پيغمبر از حال رفت .
رحلت رسول خدا ( ص ) در روز دوشنبه بيست و هفتم ماه صفر اتفاق افتاد ، و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود . علي ( ع ) جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد . سپس به تنهايي بر او نماز خواند ،‌ آن گاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت :
- « همانا پيغمبر در زندگي و پس از مرگ امام و پيشواي ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد . »
در همان اتاقي كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبري حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند . سپس اميرالمؤمنين علي ( ع ) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونة مباك رسول خدا ( ص ) را روي خاك نهاد و لحد چيده خاك روي قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا ( ص ) را در خاك دفن كردند .

                              آخرين وصاياي رسول‏ خدا صلى ‏الله ‏عليه ‏و آله


مسلم اين است كه پيامبر اكرم(ص) در حضور مسلمانان، اميرمؤمنان را وصى خود قرار داده و على(ع) نيز اين وصايت را پذيرفته است و عهد كرده است كه به آنچه رسول خدا(ص) مى‏فرمايد عمل نمايد. اميرمؤمنان(ع) در اين باره مى‏فرمايد: وقتى رسول خدا(ص) در مريضى آخر خود در بستر بيمارى افتاده بود، من سر مبارك وى را بر روى سينه خود نهاده بودم و سراى حضرت(ص) انباشته از مهاجر و انصار بود و عباس عموى پيامبر(ص) رو به روى او نشسته بود و رسول خدا(ص) زمانى به هوش مى‏آمد و زمانى از هوش مى‏رفت. اندكى كه حال آن جناب بهتر شد، خطاب به عباس فرمود:« اى عباس، اى عموى پيامبر(ص)! وصيت مرا در مورد فرزندانم و همسرانم قبول كن و قرض هاى مرا ادا نما و وعده‏هايى كه به مردم داده‏ام به جاى آور و چنان كن كه بر ذمه من چيزى نماند.»

عباس عرض كرد:«اى رسول خدا(ص) من پيرمردى هستم كه فرزندان و عيال بسيار دارم و دارايى و اموال من اندك است [چگونه وصيت تو را بپذيرم و به وعده‏هايت عمل كنم] در حالى كه تو از ابر پر باران و نسيم رها شده بخشنده ‏تر بودى [و وعده‏هاى بسيار داده‏اى] خوب است از من درگذرى و اين وظيفه بر دوش كسى نهى كه توانايى بيشترى دارد!»

رسول خدا(ص) فرمود:« آگاه باش كه اينك وصيت‏ خود را به كسى خواهم گفت كه آن را مى‏پذيرد و حق آن را ادا مى‏نمايد و او كسى است كه اين سخنان را كه تو گفتى نخواهد گفت! يا على(ع) بدان كه اين حق توست و احدى نبايد در اين امر با تو ستيزه كند، اكنون وصيت مرا بپذير و آنچه به مردمان وعده داده‏ام به جاى ‏آر و قرض مرا ادا كن. يا على(ع) پس از من امر خاندانم به دست توست و پيام مرا به كسانى كه پس از من مى‏آيند برسان.»

اميرمؤمنان(ع) گويد:« من وقتى ديدم كه رسول خدا(ص) از مرگ خود سخن مى‏گويد، قلبم لرزيد و به خاطر آن به گريه درآمدم و نتوانستم كه درخواست پيامبر(ص) را با سخنى پاسخ گويم.»

پيامبر اكرم(ص) دوباره فرمود:« يا على آيا وصيت من را قبول مى‏كنى!؟» و من در حالتى كه گريه گلويم را مى‏فشرد و كلمات را نمى‏توانستم به درستى ادا نمايم، گفتم:

آرى اى رسول خدا(ص)! آن گاه رو به بلال كرد و گفت: اى بلال! كلاهخُود و زره و پرچم مرا كه «عقاب‏» نام دارد و شمشيرم ذوالفقار و عمامه‏ام را كه «سحاب‏» نام دارد برايم بياور...[ سپس رسول خدا(ص) آنچه كه مختص خود وى بود از جمله لباسى كه در شب معراج پوشيده بود و لباسى كه در جنگ احد بر تن داشت و كلاه هايى كه مربوط به سفر، روزهاى عيد و مجالس دوستانه بود و حيواناتى كه در خدمت آن حضرت بود را طلب كرد] و بلال همه را آورد مگر زره پيامبر(ص) كه در گرو بود. آن گاه رو به من كرد و فرمود: « يا على(ع) برخيز و اينها را در حالى كه من زنده‏ام، در حضور اين جمع بگير تا كسى پس از من بر سر آنها با تو نزاع نجويد.»

من برخاستم و با اين كه توانايى راه رفتن نداشتم، آنها را گرفتم و به خانه خود بردم و چون بازگشتم و رو به روى پيامبر(ص) ايستادم، به من نگريست و بعد انگشترى خود را از دست ‏بيرون آورد و به من داد و گفت: « بگير يا على اين مال توست در دنيا و آخرت!»

بعد رسول خدا(ص) فرمود:« يا على(ع) مرا بنشان.» من او را نشاندم و بر سينه من تكيه داد و هر آينه مى‏ديدم كه رسول خدا(ص) از بسيارى ضعف سر مبارك را به سختى نگاه مى‏دارد و با وجود اين، با صداى بلند كه همه اهل خانه مى‏شنيدند فرمود:« همانا برادر و وصى من و جانشينم در خاندانم على بن ابى‏طالب است. اوست كه قرض مرا ادا مى‏كند و وعده‏هايم را وفا مى‏نمايد. اى بنى‏هاشم، اى بنى‏عبدالمطلب، كينه على(ع) را به دل نداشته باشيد و از فرمان هايش سرپيچى نكنيد كه گمراه مى‏شويد و با او حسد نورزيد و از وى برائت نجوييد كه كافر خواهيد شد.»

سپس به من گفت:« مرا در بسترم بخوابان.» و بلال را فرمود كه حسن(ع) و حسين(ع) را نزد او بياورد بلال رفت و آنها را با خود آورد. پيامبر(ص) آن دو را به سينه خويش چسباند و آنها را مى‏بوييد.

على(ع) مى‏گويد: من پنداشتم كه حسن(ع) و حسين(ع) باعث‏ شدند كه اندوه و رنج پيامبر(ص) فزونى يابد، خواستم آن دو را از حضرت(ص) جدا سازم. فرمود:« يا على(ع) آنها را واگذار تا مرا ببويند و من هم آنها را ببويم! بگذار تا آن دو از وجود من بهره گيرند و من نيز از وجود ايشان بهره گيرم! به راستى كه پس از من مشكلات بسيار خواهند داشت و مصايب سختى را تحمل خواهند كرد، پس لعنت ‏خداوند بر آن كس باد كه حق حسن(ع) و حسين(ع) را پست ‏شمارد. پروردگارا! من اين دو را و على صالح ‏ترين مؤمنان را به تو مى‏سپارم!»



                                                         در محضر فرشتگان


از برخى روايات استفاده مى‏شود كه رسول خدا(ص) در محضر فرشتگان مقرب، على(ع) را وصى خود قرار داد و آنان شاهد بودند، از آن جمله روايتى است كه از امام كاظم(ع) نقل شده است كه اميرالمؤمنين فرمود: در شبى از شب هاى بيماري پيامبر(ص) من نشسته بودم و حضرت(ص) بر سينه من تكيه داده بود و فاطمه(س) دخترش نيز حضور داشت. رسول خدا(ص) فرموده بود كه همسرانش و ساير زنان از نزد وى بيرون روند و آنها رفته بودند. پيامبر اكرم(ص) به من فرمود: «اى اباالحسن! از جاى خود برخيز و رو به روى من بايست.»

من برخاستم و جبرئيل به جاى من نشست و پيامبر(ص) بر سينه وى تكيه داد و ميكائيل در جانب راست پيامبر(ص) بنشست. حضرت فرمود:« يا على(ع) دست هاى خود را بر هم بگذار!»

من اين كار را انجام دادم. آن گاه فرمود:« من با تو عهد بسته بودم و اينك آن عهد را تازه مى‏كنم، در محضر جبرئيل و ميكائيل كه دو امين پروردگار جهانيانند. يا على! تو را به حقى كه اين دو بر گردن تو دارند، هر چه در وصيت من آمده است ‏بايد به جاى آورى و مفاد آن را بپذيرى و صبر را پيشه خود سازى و بر راه و روش من پايدارى كنى نه روش فلان كس و فلان كس! اكنون هر چه را خدا به تو عنايت كرده است‏ با قدرت پذيرا باش.»

من دست هايم را به روى هم نهاده بودم و پيامبر(ص) دست مبارك خود را بين دو دست من گذاشت، به طورى كه گويى بين آن دو چيزى قرار مى‏داد، سپس فرمود:« من بين دست هايت ‏حكمت و دانش آنچه را برايت پيش خواهد آمد، نهادم، تا چيزى از سرنوشت تو نباشد كه از آن آگاه نباشى و هر گاه مرگ تو فرا رسيد وصيت ‏خود را به امام پس از خود بگوى، بنابر آنچه من به تو وصيت كردم و همانند من عمل كن و نيازى به كتاب و نوشته‏اى نيست.»



                                           نزول كتاب وصيت از آسمان


امام موسى بن جعفر(ع) فرمود به پدرم اباعبدالله (ع) عرض كردم:« آيا نويسنده وصيت، حضرت على(ع) نبود و رسول خدا(ص) مفاد آن را بر او نمى‏خواند، در حالى كه جبرئيل و ساير فرشتگان شاهد بودند؟» پدرم مدتى سكوت كرد، بعد فرمود: «اى اباالحسن! ماجرا چنين بود كه گفتى لكن هنگامى كه زمان رحلت رسول خدا(ص) رسيد، وصيت‏ به صورت كتابى نوشته شده از آسمان نازل شد و جبرئيل(ع) همراه با فرشتگانى كه امين خداى تبارك و تعالى هستند، آن را نزد رسول اكرم(ص) آورد و به ايشان گفت:« اى محمد(ص) هر كس كه نزد توست ‏بيرون فرست مگر وصى خود را كه بايد كتاب وصيت را بگيرد و ما شاهد باشيم كه تو وصيت را به وى دادى و او اجراى آن را ضمانت كند.»

رسول خدا(ص) همگان را دستور داد كه از خانه بيرون روند. تنها على(ع) و فاطمه(س) بين پرده و در اتاق باقى ماندند.

جبرئيل(ع) به پيامبر(ص) عرض كرد:« پروردگارت تو را سلام مى‏رساند و مى‏گويد: اين كتابى است كه من با تو عهد بسته بودم و شرط كرده بودم [عمل به آن را] و من خود شاهد هستم و فرشتگانم را بر تو شاهد گرفتم و من تنها براى شهادت كافى هستم اى محمد(ص)!»

وقتى سخن به اين جا رسيد، مفاصل پيامبر(ص) به لرزه درآمد و گفت:«اى جبرئيل! خداى من، اوست كه سلام است و سلام از وى است و سلام به سوى او باز مى‏گردد. راست گفت‏ خداى عزوجل و نيكى نمود، كتاب را به من ده!»

جبرئيل كتاب وصيت را به رسول اكرم(ص) داد و گفت كه آن را به اميرمؤمنان(ع) دهد. چون على(ع) كتاب را گرفت، رسول خدا(ص) فرمود: «بخوان!»

اميرمؤمنان(ع) آن را كلمه به كلمه خواند، سپس رسول خدا(ص) به او گفت: يا على(ع) اين عهد خدايم تبارك و تعالى به سوى من است و خواسته وى و امانت او پيش من است و به راستى كه من آن را ابلاغ كردم و خيرخواهى نمودم و امانت را ادا كردم.»

على(ع) عرض كرد: « پدر و مادرم فداى تو باد! من هم شهادت مى‏دهم كه تو پيام خود را ابلاغ كردى و نصيحت ‏خود گفتى و در آنچه فرمودى صادق بودى و گوش و چشم و گوشت و خون من نيز بر اين امر گواه است!»

جبرئيل(ع) گفت:« من نيز بر آنچه مى‏گوييد گواه هستم!»

پيامبر(ص) فرمود:« يا على(ع) وصيت مرا گرفتى و دانستى كه چيست و با خداوند و من پيمان بستى كه به هر چه در آن است عمل كنى.»

على(ع): «آرى، پدر و مادرم فداى تو باد! انجام آن به عهده من است و بر خداست كه مرا يارى دهد و توفيق عطا فرمايد كه به مفاد آن وفا كنم.»

رسول خدا(ص): « يا على(ع) اراده نموده‏ام كه بر پيمان تو شاهد بگيرم كه روز قيامت ‏شهادت دهند كه من به وظيفه خود عمل كردم.»

على(ع): «آرى گواه گيريد!»

پيامبر اكرم(ص):« همانا من جبرئيل و ميكائيل(ع) كه هر دو در اين جا حاضرند و فرشتگان مقرب خداوند نيز با آنهايند بر آنچه اينك بين من و تو گذشت ‏شاهد مى‏گيرم.»

على(ع):« بله شهادت دهند، پدر و مادرم فدايت! من هم آنها را گواه مى‏گيرم.»

و رسول خدا(ص) فرشتگان را شاهد گرفت... سپس رسول اكرم، فاطمه، حسن، حسين عليهم السلام را به حضور خواند و مانند اميرالمؤمنين(ع) آنها را از وصيت ‏خود آگاه كرد. آنان هم مانند على(ع) سخن گفتند و قبول كردند و سرانجام كتاب وصيت ‏با طلايى كه آتش به آن نرسيده بود مهر شد و تحويل اميرمؤمنان(ع) گشت.



                                                       مفاد وصيت


از جمله مفاد اين وصيت كه به دستور خداى تعالى پيامبراكرم(ص) انجام آن را بر على(ع) شرط نمود اين بود كه فرمود: « يا على(ع) به آنچه در اين وصيت آمده است وفا كن، آن كس كه خدا و رسولش را دوست دارد، دوست ‏بدار و با هر كه با خدا و رسولش دشمنى ورزد، دشمن باش و از آنان بيزارى بجوى و صبور باش و خشم خود را فرو خور، گرچه حق تو پايمال گردد و خمس تو غصب شود و هتك حرمت ‏حرم تو كنند.»

على(ع) عرض كرد:« پذيرفتم اى رسول خدا(ص)!»

اميرالمؤمنين(ع) گويد: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد من هر آينه شنيدم كه جبرئيل(ع) به نبى‏اكرم(ص) مى‏گفت:« اى محمد(ص) به على(ع) بگوى كه حرم تو هتك مى‏گردد كه حرم خدا و رسول خدا(ص) نيز هست و محاسن تو از خون روشن سرت خضاب خواهد شد.»

من چون معناى اين كلمات را كه جبرئيل امين مى‏گفت فهم كردم [و دانستم كه حرم من هتك خواهد شد] به روى درافتادم و از حال رفتم و چون بازآمدم، گفتم: «آرى پذيرفتم و راضى هستم! اگر چه به حرم من جسارت روا دارند و سنت هاى خدا و رسول را معطل گذارند و كتاب خدا پاره پاره شود و كعبه خراب گردد و محاسنم از خون روشن سرم خضاب شود، پيوسته صبورى خواهم كرد و كار را به خدا وا مى‏گذارم تا اين كه نزد تو حاضر گردم.»

و باز از جمله موارد وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه در خانه‏اش، كه در آن جان سپرده بود، دفن گردد و با سه پارچه كفن شود كه يكى از آنها يمنى باشد و كسى جز على(ع) داخل قبر نشود و به على(ع) فرمود:« يا على(ع) تو و دخترم فاطمه(س) و حسن و حسين عليهما السلام با هم بر من نماز بخوانيد و نخست هفتاد و و پنج تكبير بگوييد. سپس نماز را با پنج تكبير به جاى آور و آن را تمام كن و البته اين كار پس از آن است كه از طرف خداوند به تو اجازه نماز داده شود.»

على(ع) عرض كرد: «پدر و مادرم فداى تو باد! چه كسى به من اجازه نماز مى‏دهد؟»

فرمود:«جبرئيل(ع) به تو اجازه خواهد داد. و پس از شما هر كس از خاندانم حاضر شد، گروه گروه بر من نماز بخوانند، سپس زنان ايشان و در آخر مردم نماز بخوانند.»

و نيز فرمود: هرگاه من جان تسليم نمودم و تو تمام آنچه را كه من وصيت كرده‏ام انجام دادى و مرا در قبرم پنهان ساختى، پس در خانه خود آرام گير و آيات قرآن را بر طبق تاليف آن گردآورى كن و واجبات و احكام را چنان كه نازل شده‏اند، ثبت نما و سپس باقى آنچه را گفته‏ام به جاى آور و هيچ سرزنشى بر تو نيست و بايد كه صبورى كنى بر ستم هايى كه ايشان در حق تو روا دارند تا اين كه به سوى من آيى.»



                                                     اتمام حجت ‏با على(ع)


رسول خدا هنگامى كه كتاب وصيت‏ خود را به اميرمؤمنان(ع) داد فرمود: در قبال اين وصيت فرداى قيامت در برابر خداى تبارك و تعالى كه پروردگار عرش است مى‏بايست جوابگو باشى! به راستى كه من روز قيامت ‏با استناد به حلال و حرام خدا و آيات محكم و متشابه، آن سان كه خداوند نازل فرموده و در كتاب وى جمع آمده است، با تو محاجه خواهم كرد و از تو حجت‏ خواهم طلبيد در مورد آنچه تو را امر كردم و انجام واجبات الهى آن گونه كه نازل شده‏اند و احكام شريعت و در مورد امر به معروف و نهى از منكر و دورى جستن از آن، و بر پاى داشتن حدود الهى و عمل به فرمان هاى حق و تمامى امور دين و هم از تو حجت ‏خواهم خواست درباره گزاردن نماز در وقت ‏خود و اعطاى زكات به مستحقين آن و حج‏ بيت الله و جهاد در راه خدا. پس تو چه پاسخى خواهى داشت‏ يا على(ع)!؟

اميرمؤمنان(ع) عرض كرد: پدر و مادرم فدايت! اميد دارم به سبب بلندى مرتبت تو در نزد خدا و مقام ارجمندى كه پيش او دارى و نعماتى كه تو را ارزانى داشته است، خداوند مرا يارى نمايد و استقامت عطا فرمايد و من فرداى قيامت ‏با شما ملاقات نكنم در حالى كه در انجام وظيفه خود سستى و تقصيرى كرده باشم و يا تفريط نموده باشم و باعث درهم شدن چهره مباركتان در برابر من و ديدگان پدران و مادران خود شوم. بلكه مرا خواهى يافت كه تا زنده‏ام پيوسته بر طبق وصيت‏ شما رفتار كنم و راه و روش شما را دنبال نمايم تا با اين حالت نزدتان شرفياب شوم و بعد از من فرزندانم به ترتيب بدون هيچ گونه تقصيرى و تفريطى چنين خواهند كرد. در اين لحظه رسول خدا(ص) از هوش برفت و على(ع)، پيامبر(ص) را در آغوش گرفت در حالى كه مى‏گفت: « پدر و مادرم فداى تو باد! پس از تو چه دهشتى ما را فرا خواهد گرفت و وحشت دختر تو و پسرانت چه اندازه خواهد بود و غصه‏هاى من بعد از تو چه طولانى خواهد بود، اى برادرم! از خانه من اخبار آسمان ها قطع خواهد شد و پس از تو ديگر جبرئيل و ميكائيل نخواهم ديد و ديگر هيچ اثرى از آنها نخواهم يافت و صداى آنها را نخواهم شنيد.» و رسول خدا همچنان مدهوش بود.



                                                   آخرين سفارش ها


امام كاظم عليه السلام نقل مى‏كند كه از پدرم پرسيدم: وقتى فرشتگان پيامبر(ص) را ترك گفتند چه اتفاقى افتاد؟ فرمود: رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين عليهم السلام را به گرد خود خواند و به كسانى كه در خانه بودند فرمود:« از نزد من بيرون برويد» و همسر خود «ام سلمه‏» را فرمود كه بر درگاه بايستد تا كسى وارد خانه نشود. ام سلمه اطاعت كرد. آن گاه رسول خدا(ص) به على(ع) گفت: « يا على نزديك من بيا.» على(ع) پيشتر رفت، پيامبراكرم(ص)، دست زهرا(س) را گرفت و بر سينه گذاشت ‏بعد با دست ديگر خود دست على(ع) را گرفت و چون خواست ‏با آنها سخنى بگويد، اشك از چشمانش فرو غلتيد و نتوانست كلامى بگويد. فاطمه، حسن و حسين عليهم السلام وقتى حالت گريه پيامبر(ص) را مشاهده كردند به سختى به گريه درآمدند و فاطمه(س) گفت: اى پيامبر خدا(س) رشته قلبم از هم گسست و جگرم آتش گرفت وقتى كه گريه شما را ديدم. اى آقاى پيامبران از اولين تا آخرين آنها، اى امين پروردگار و رسول او، اى محبوب خدا! فرزندانت پس از تو، كه را دارند و با آن خوارى كه بعد از تو مرا فرا گيرد چه كنم؟ چه كسى على(ع) را كه ياور دين است، كمك خواهد كرد؟ چه كسى وحى خدا و فرمان هايش را دريافت ‏خواهد كرد. سپس به سختى گريست و پيامبر(ص) را در آغوش گرفت و چهره او را بوسيد و على، حسن و حسين عليهم السلام نيز چنين كردند.

رسول خدا(ص) سربلند كرد و دست فاطمه(س) را در دست على(ع) نهاد و گفت: «اى اباالحسن! اين امانت ‏خدا و امانت محمد رسول خدا در دست توست و در مورد فاطمه(س) خدا را و مرا به ياد داشته باش! و به راستى كه تو چنين رفتار مى‏كنى.

يا على(ع) سوگند به خدا كه فاطمه(س) سيده زنان بهشت است از اولين تا آخرين آنها. به خدا قسم! فاطمه(س) همان مريم كبرى است. آگاه باش كه من به اين حالت نيافتاده بودم مگر اين كه براى شما و فاطمه(س) دعا كردم و خدا آنچه خواسته بودم به من عطا فرمود.

اى على(ع) هر چه فاطمه(س) به تو فرمان داد به جاى آور كه هر آينه من به فاطمه(س) امورى را بيان داشته‏ام كه جبرئيل من را به آنها امر كرد. بدان اى على(ع) كه من از آن كس راضيم كه دخترم فاطمه(س) از او راضي باشد و پروردگار و فرشتگان هم با رضايت او راضى خواهند شد.

واى بر آن كس كه بر فاطمه(س) ستم كند، واى بر آن كس كه حق وى را از او بستاند. واى بر آن كس كه هتك حرمت او كند. واى بر آن كس كه در خانه‏اش را آتش زند، واى بر آن كه ‏دوست وى را بيازارد و واى بر آن كه با او كينه ورزد و ستيزه كند. خداوندا من از ايشان بيزارم و آنان نيز از من برى هستند.»

در اين وقت رسول خدا(ص)، فاطمه، على، حسن و حسين - عليهم السلام - را به نام خواند و آنان را در بر گرفت و عرضه داشت:

« بار خدايا! من با اينان و هر كس كه پيروى ايشان كند سر صلح دارم و بر عهده من است كه آنان را داخل بهشت ‏سازم و هر كس با اينها بستيزد و بر ايشان ستم كند يا بر اينها پيشى گيرد يا از ايشان و شيعيانشان بازپس ماند، من دشمن او هستم و با او مى‏جنگم و بر من است كه آنان را به دوزخ درآورم.

سوگند به خدا اى فاطمه(س)! راضى نخواهم شد تا اين كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نمى‏شوم مگر آن كه تو راضى شوى! نه به خدا سوگند راضى نخواهم شد مگر آن كه تو رضا شوى!»

کامپیوتر چیست ؟

کامپیوتر در لغت به معنای شمارنده و یا ماشین حساب میباشد...در ظاهر سیستمی یکپارچه است اما از بخشهای مختلفی تشکیل شده که در طول سال های بعد از اختراع کامپیوتر تغییراتی در انها ایجاد شده...در این تغییرات همیشه سعی بر ان بوده که از طرفی سرعت سیستم و هر قطعه بالاتر برود و از طرفی دیگر مصرف انرژی و تولید گرمای ان کمتر بشود.
امروزه یک واحد کامپیوتر رومیزی IBM Class حداقل از 13 قطعه تشکیل شده که نسبت به نیاز کاربر تعداد این قطعات قابل افزایش است...در این مقاله ما فقط به معرفی این 13 قطعه ی اصلی و چند غیر اصلی بسنده میکنیم تا سطح مطالب را به صورت منظم در جلسات بعد بالاتر ببریم.

 13 قطعه ی اصلی

نام اختصاری نام کامل نام فارسي
CPU Central Processor Unite واحد پردازشگر مركزي
M.B Main Board برد اصلي
RAM Random Access Memory حافظه با دستيابي تصادفي
H.D.D Hard Disk Drive حافظه‌ي جانبي
F.D.D Flopy Disk Drive درايو فلاپي
VGA Video Graphic Adapter كارت گرافيك
Sound Card - كارت صدا
Monitor - مانيتور
CD Rom - درايو سي دي
Key Board - صفحه كليد
Mouse - موشواره
Speaker - بلندگو
Case + Power Supply - كيس و منبع تغذيه

قطعات غیر ضروری متداول و پر مصرف

نام كامل يا اختصاري نام فارسي
Modem مودم
CD R / RW سي دي رايتر / رايتر مجدد
Printer پرينتر (چاپگر)
Lan Card كارت شبكه
Scanner اسكنر (پويشگر)
TV Card ورودي تلويزيون يا كارت تي وي
DVD R درايو دي وي دي
DVD R / RW دي وي دي رايتر / رايت مجدد

توضیحات :
 در بالا اشاره شد به کامپیوترهایIBM Class  که ممکن است برای بعضی خوانندگان نا مفهوم باشد. در واقع دو نوع استاندارد در دنیا برای ساخت کامپیوتر های رومیزی وجود دارد که یکی از انها ای بی ام است (نام شرکتی است که سرچشمه ی دیگر شرکت های کامپیوتری است و یا بقیه موظف هستند از استانداردهای ان پیروی کنند) و دیگری Apple  میباشد. این شرکت دوم رقیب سر سختی برای ای بی ام است. بنابر این دو استاندارد وجود دارد یکی ای بی ام کلاس و دیگری اپل کلاس که در ایران تقریبآ تمام کامپیوترهایی که در حال حاظر وجود دارند همان استاندارد ای بی ام هستند به همین دلیل ما فقط به بررسی و مقایسه ی این رده بسنده میکنيم.