نگاهى بروندينى به معاد و عوالم پس از مرگ
آيا انسان به جز زندگى مادى دنيوى، زندگى ديگرى دارد؟ آياغير از عالم دنيا، عالم يا عوالم ديگرى به نام جهان يا جهانهاىپس از مرگ وجود دارد؟ آيا انسان موجودى تكساحتى و يكبعدى استكه بر اين كره خاكى همچون گياهى ميرويد و ميخشكد و ميپوسد وچيزى جز همين بدن مادى نيست؟ آيا بايد براى عالم يا عوالم پساز مرگ، دغدغهخاطرى نداشته باشيم و سعى ما براين باشد كه سعادتو خوشى اين دنيا را تامين كنيم و به فكر فردا و فرداهاى پس ازمرگ نباشيم؟ آيا ما همان گياه يا حيوانيم با تركيباتى مادىظريفتر و پيچيدهتر؟ آيا از بعد ديگر وجود خود -كه همان بعدنفسانى و روحانى است- و از ساحت گستردهتر حيات خود كه فراتر ازافلاك و سماوات و ارضين است، نبايد پرده برداريم و نبايدچارهانديشى كنيم كه مبادا روزى انگشتحسرت به دندان گزيم ومصداق اين آيه كريمه قرآنى شويم كه:
«و يوم يعض الظالم على يديه...» .
«روزى ميآيد كه ستمكار به دندان بر دو دستش ميگزد» .
كارل دوبرل - دانشمند آلمانى- ميگويد:
«علوم طبيعى به خود جرات دادند كه جاودانگى نفس را انكاركنند. ولى خداوند، آنها را كيفر داد و خود آنها را برهان قاطعبر خلود و جاودانگى ساخت» .
«جبريل دولان» در كتاب «پديده روحى» مينويسد:
«ما دشمنانمان را به اسلحه خودشان سركوب ميكنيم و با روشخودشان به آنها اعلام ميكنيم كه روح، پس از مرگ، باقى و جاودانىاست. تمام نظريات مادى و دانشمندانى كه انسان را مادهاى مجرداز روح ميپنداشتند و علم مادى را ابزار اثبات مادى بودن انسانقرار داده بودند، به شدت تكذيب شدند و با مشاهدات حسى روحىگمراهى آنها آشكار شد» .
در نيمه دوم قرن نوزدهم در اروپاى غوطهور در لجنزارماترياليسم، غوغايى بپا شد، چشمهاى بسته گشوده شدند، گوشهاىناشنوا، شنوا شدند، دلهاى خفته، بيدار گشتند و عقول غافل بهخود آمدند.
در آن روزگار تاريك و ظلمانى، ارواح متجلى شدند. جرقههاىتجرد، چشمهاى عبرتبين را خيره كردند و آنها كه گرفتار خوابغفلتشده بودند، چشم گشودند و خود را بر ضلالت و گمراهى ملامتكردند.
در آن نهضت اروپايى ميليونها نفر از اركان دانش. حضورى چشمگرداشتند. آنها اساتيد فن و علما و پزشكان و مهندسين بودند.
برخى آنها را متهم ميكردند كه جنزده شدهاند و اجنه را ارواحپنداشتهاند يا سادهلوحانى هستند كه سراب را آب ميپندارند و ازحقيقتبه دور افتادهاند.
اين تهمتها ناروا بود. در ميدان علم و تجربه، درايت وجوانمردى لازم است. علم و تجربه را بايد با علم و تجربه پاسخداد. آنها كه از راه علوم تجربى به وجود نفس مجرد، اذعان واعتقاد پيدا كرده بودند، مردمي دقيق و هشيار بودند و هرگزاوهام و خرافات، بر جان و دل آنها چيرگى نيافته بود.
وانگهى مگر كشف وجود اجنه به جاى ارواح، دليلى آشكار بر اينكه موجودات عالم، منحصر به آنچه ما به چشم مسلح يا غير مسلح،مشاهده ميكنيم نيستند، بلكه در وراى محسوسات بلاواسطه ومعالواسطه ما، موجودات ديگرى هم هستند كه نميتوان بر سر آنهاتيغ انكار فرود آورد. هرچند كه ما جن را از مجردات و ازموجودات نورى نميدانيم. بلكه بنا به رهنمود قرآن آنها اجسامناريند، چنان كه انسانها اجسام خاكيند .
ولى ارواح و فرشتگان، خارج از قلمرو مادهاند. آنچه مهم است،اين است كه نبايد جهان و موجودات آن را منحصر در محسوساتبدانيم و از ماوراى محسوسات، بىخبر بمانيم.
سابقه تاريخى اعتقاد به روح و عوالم پس از مرگ
حقيقت اين است كه اعتقاد به روح و عوالم پس از مرگ، پديدهاىنو و تازه نيست، بلكه سابقهاى بس طولانى و عمرى دراز به اندازهعمر بشريت دارد.
در حقيقت، اعتقاد به روح يا نفس مجرد و عدم فناى انسان بهفناى تن، به معناى خودباورى انسان است. آنها كه از اين اعتقادفاصله گرفتهاند، در حقيقت گرفتار ناخودباورى شدهاند. آنها خودرا فراموش كردهاند. چرا كه خدا را از ياد بردهاند. قرآن در يكىاز دستورات خويش فرمود:
«و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانساهم انفسهم...» .
«مانند كسانى كه خدا را فراموش كردند و خداوند -به كيفرخدافراموشى- خودشان را از يادشان برد، نباشيد» .
هرچند عقيده به بقاى روح و عوالم پس از مرگ، انسانها راگرفتار كارهايى ناپسند و خرافى كرده و به اعمالى روى آوردهاندكه در خور شان انسان عاقل و مؤمن و متعهد نبوده، ولى اينها بهدليل فاصله گرفتن انسان از مكتب انبيا بوده و سوء استفاده ازيك حقيقت، دليل يا مجوز طرد آن حقيقت نميشود، بلكه تلاش ياجهادى ديگر ميطلبد كه حقيقت از اوهام و خرافات پيراسته شود وجان و دل انسان از زنگار جهالت و عادات شوم و غلط و دست وپاگير، پاك گردد.
هرگاه پادشاهى ميمرد، زنانش براى پيوستن به او و رفع تنهائىاو بر يكديگر پيشى ميگرفتند.
در افريقا بستگان مرده، زنها و كنيزانش را با سم ميكشتند، تا به مرده بپيوندند و او را از وحشت تنهايى نجات دهند.
در برخى از مناطق، هرگاه پادشاهى از دنيا ميرفت، دوازده دخترجوان همراه او زنده به گور ميكردند، تا با او مونس و همدمباشند. شگفت اين كه دخترهاى جوان، در اين راه با يكديگر بهرقابتبرميخاستند واحيانا رقيب خود را ميكشتند، تا مانع از سرراه خود بردارند.
برخى از اقوام، عادت داشتند كه هرگاه فرزندى از آنها جوانمرگميشد، مادر يا عمه يا جده او را ميكشتند و با او به خاكميسپردند تا همدم او باشد.
به اعتقاد برخى، مردگان به جايى ميروند كه در آنجا شكارفراوان، و كالا ارزان، و سال طولانى، و چشمهها پرآب و جوشان است.
برخى ديگر براين باور بودند كه با فرا رسيدن تاريكى شب،ارواح مردگان بيدار ميشوند و به جستجوى غذا ميپردازند. بلكهبرخى معتقد بودند كه آنها هم كشت و درو دارند و همچون زندگانبه كار و تلاش مشغولند و احيانا با يكديگر به جنگ و نبردبرميخيزند .
هرچند اين اعمال و عقايد، رنگ خرافه دارد؛ ولى در عين حال،خبر از يك حقيقت ميدهد. پيامبران خدا همواره تلاش ميكردند كهحقيقت را از اوهام و خرافات، عريان كنند و كام بشر را با آبزلال، سيراب گردانند و او را از نوشيدن آبهاى آلوده و گنديده،برحذر دارند.
عقيده به روح و عوالم پس از مرگ، همان آب زلال است كه نبايدآلوده و گنديدهاش كرد.
اهميت معادشناسى
بيش از ثلث آيات قرآن، ارتباط با زندگى ابدى دارد: در يك دسته از آيات، بر لزوم ايمان به آخرت، تاكيد شده؛ و در دسته ديگر، پىآمدهاى انكار آن، گوشزد شده؛ و در دسته سوم، نعمتهاى ابدى، و در دسته چهارمي عذابهاى جاودانى، بيان شده است. همچنين در آيات فراوانى رابطه بين اعمال نيك و بد با نتايج اخروى آنها ذكر گرديده؛ و نيز با شيوه هاى گوناگونى امكان و ضرورت رستاخيز مورد تاكيد و تبيين قرار گرفته و به شبهات منكران، پاسخ داده شده؛ چنانكه منشا تبهكاريها و كج رويها فراموش كردن يا انكار قيامت و روز حساب، معرفى شده است .»
از دقت در آيات قرآنى بدست ميآيد كه بخش عمده اى از سخنان پيامبران و بحثها و جدالهاى ايشان با مردم، اختصاص به موضوع معاد داشته است و حتى مي توان گفت كه تلاش آنها براى اثبات اين اصل، بيش از تلاشى بوده كه براى اثبات توحيد كرده اند: زيرا اكثر مردم، سرسختى بيشترى براى پذيرفتن اين اصل، نشان مي داده اند. علت اين سرسختى را مي توان در دو عامل، خلاصه كرد: يكى عامل مشترك در انكار هر امر غيبى و نامحسوس، و ديگرى عامل مختص به موضوع معاد يعنى ميل به بى بند و بارى و عدم مسئوليت. زيرا همان گونه كه اشاره شد اعتقاد به قيامت و حساب، پشتوانه نيرومندى براى احساس مسئوليت و پذيرفتن محدوديتهاى رفتارى و خوددارى از ظلم و تجاوز و فساد و گناه است و با انكار آن، راه براى هوسرانيها و شهوت پرستيها و خودكامگيها باز مي شود.
قرآن كريم با اشاره به اين عامل مي فرمايد:
ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه، بلى قادرين على ان نسوى بنانه، بل يريد الانسان ليفجر امامه.
آيا انسان چنين مي پندارد كه استخوانهايش را (پس از متلاشى شدن) جمع نخواهيم كرد؟ چرا (اين كار را خواهيم كرد در حالى كه) تواناييم كه سرانگشتانش را (مانند اول) هموار سازيم. بلكه انسان مي خواهد جلوى خويش را باز كند (و بى بند و بار باشد).
همين روحيه ابا و امتناع از پذيرفتن معاد به معناى حقيقى را مي توان در كسانى يافت كه در گفتارها و نوشتارهايشان مي كوشند كه رستاخيز و روز واپسين و ديگر تعبيرات قرآنى درباره معاد را بر پديده هاى اين جهانى و رستاخيز ملتها و تشكيل دادن جامعه بى طبقه و ساختن بهشت زمينى، تطبيق كنند يا عالم آخرت و مفاهيم مربوط به آن را مفاهيمي ارزشى و اعتبارى و اسطوره اى قلمداد نمايند!
قرآن كريم چنين كسانى را شياطين انس و دشمنان انبيا دانسته است كه با سخنان آراسته و فريبنده شان به راهزنى دلها مي پردازند و مردم را از ايمان و اعتقاد صحيح و پاى بندى به احكام الهى، باز مي دارند:
«و كذلك جعلنا لك نبى عدواً شياطين الانس و الجن يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غروراً و لوشا ربك ما فعلوه فذرهم و ما يفترون # و لتصغى اليه افئدة الذين لا يومنون بالاخرة و ليرضوه و ليقترفوا ما هم مقترفون»
و بدين سان براى هر پيامبرى، دشمنى از شياطين انس و جن قرار داديم كه براى فريفتن مردم پيرايه هاى سخن را به يكديگر الهام مي كنند و اگر خدا مي خواست (جبراً جلوى آنها را مي گرفت و) چنين كارهايى انجام نمي دادند (ولى خواست خدا اين است كه مردم در گزينش راه خوب و بد، آزاد باشند) پس آنان را با دورغهايشان واگذار. و تا دلهاى كسانى كه ايمان به آخرت ندارند به سخنان آراسته آنان فرا داده شود و آنها را بپسندند و آنچه را بخواهند مرتكب شوند.
ضرورت معاد
مساله معاد از دو راه قابل اثبات است نخست از راه عقلى مانند برهان حكمت و عدالت دوم راه نقلى مانند آيات در مورد معاد اينك هر دو راه را بررسى مي كنيم: دلايل عقلى معاد .
1ـ برهان حكمت
براساس اينكه خداوند حكيم است آفرينش الهى بيهوده و بى هدف نيست بلكه محبت به خير و كمال كه عين ذات الهى است بالاصاله به خود ذات و بالتبع به آثار آن كه داراى مراتبى از خير و كمال هستند تعلق گرفته، و از اين رو، جهان را به گونه اى آفريده است كه بيشترين خير و كمال ممكن، بر آن مترتب شود و بدين ترتيب صفت حكمت اقتضا ـ مي كند كه خداوند مخلوقات را به غايت و كمال لايق به خودشان برساند ولى از آنجا كه جهان ماديت، دار تزاحمات است و خيرات و كمالات موجودات مادى با يكديگر تعارض پيدا مي كند مقتضاى تدبير حكيمانه الهى اين است كه به صورتى آنها را تنظيم كند كه مجموعاً خيرات و كمالات بيشترى بر آنها مترتب شود، و به ديگر سخن: جهان، داراى نظام احسن باشد.
با توجه به اين كه انسان، داراى روح قابل بقا است و مي تواند واجد كمالات ابدى و جاودانى گرددد آن هم كمالاتى كه از نظر مرتبه و ارزش وجودى، قابل مقايسه با كمالات مادى نيست؛ اگر حيات او منحصر به همين حيات دنيوى محدود باشد با حكمت الهى، سازگار نخواهد بود. مخصوصاً با توجه به اينكه حيات دنيوى، توام با رنجها و سختيها و ناگواريهاى فراوان است .
راستى، اگر زندگى انسان جز اين نمي بود كه پيوسته زحمت بكشد و با مشكلات طبيعى و اجتماعى، دست و پنجه نرم كند تا لحظاتى را با شادى و لذت بگذارند و آنگاه از فرط خستگى به خواب رود تا هنگامي كه بدنش آمادگى فعاليت جديد را پيدا كند و مجدداً «روز از نو و روزى از نو».
بديهى است نتيجه منطقى چنين نگرشى به زندگى انسان، جز پوچ گرايى نخواهد بود.
از سوى ديگر، يكى از غرايز اصيل انسان، حب به بقا و جاودانگى است كه دست آفرينش الهى در فطرت او به وديعت نهاده است و حكم نيروى محرك فزاينده اى را دارد كه او را بسوى ابديت، سوق مي دهد و همواره برشتاب حركتش مي افزايد. اكنون اگر فرض شود كه سرنوشت چنين متحركى جز اين نيست كه در اوج شتاب حركت، به صخره اى برخورد كند و متلاشى شود آيا ايجاد آن نيروى فراينده با چنين غايت و سرنوشتى متناسب خواهد بود؟! پس وجود چنين ميل فطرى، هنگامي با حكمت الهى سازگار است كه زندگى ديگرى جز اين زندگى محكوم به فنا و مرگ، در انتظار او باشد.
حاصل آنكه: با ضميمه كردن اين دو مقدمه ـ يعنى حكمت الهى، و امكان زندگى ابدى براى انسان ـ به اين نتيجه مي رسيم كه مي بايد زندگى ديگرى براى انسان، و راى اين زندگى محدود دنيوى، وجود داشته باشد تا مخالف حكمت الهى نباشد.
و مي توان ميل فطرى به جاودانگى را مقدمه ديگرى قرار داد و به ضميمه حكمت الهى، آن را برهان ديگرى به حساب آورد.
ضمناً روشن شد كه زندگى ابدى انسان بايد داراى نظام ديگرى باشد كه مانند زندگى دنيا مستلزم رنجهاى مضاعف نباشد. و گرنه، ادامه همين زندگى دنيوى حتى اگر تا ابدهم ممكن مي بود با حكمت الهى، سازگار نمي بود.
2ـ برهان عدالت
در اين جهان، انسانها در انتخاب و انجام كارهاى خوب و بد، آزادند: از يك سو، كسانى يافت مي شوند كه تمام عمر خود را صرف عبادت خدا و خدمت به بندگان او مي كنند؛ و از سوى ديگر، تبهكارانى ديده مي شوند كه براى رسيدن به هوسهاى شيطانى خودشان، بدترين ستمها و زشتترين گناهان را مرتكب مي گردند. و اساساً هدف از آفرينش انسان در اين جهان و مجهز ساختن او به گرايشهاى متضاد و به نيروى اراده و انتخاب، و به انواع شناختهاى عقلى و نقلى، و فراهم كردن زمينه براى رفتارهاى گوناگون و قراردادن وى بر سر دوراهيهاى حق و باطل و خير و شر اين است كه در معرض آزمايشهاى بى شمار، واقع شود و مسير تكامل خود را با اراده و اختيار برگزيند تا به نتايج اعمال اختيارى و پاداش و كيفر آنها برسد. و در حقيقت، سراسر زندگى دنيا براى انسان، آزمايش و ساختن و پرداختن هويت انسانى خويش است و حتى در آخرين لحظات زندگى هم معاف از آزمايش و تكليف و انجام وظيفه نيست .
اما مي بينيم كه در اين جهان، نيكوكاران و تبهكاران، به پاداش و كيفرى كه درخور اعمالشان باشد نمي رسند و چه بسا تبهكارانى كه از نعمتهاى بيشترى برخوردار بوده و هستند. و اساساً زندگى دنيا ظرفيت پاداش و كيفر بسيارى از كارها را ندارد مثلاً كسى كه هزاران شخص بى گناه را به قتل رسانيده است نمي توان او را جز يك بار، قصاص كرد و قطعاً ساير جناياتش بى كيفر مي ماند در صورتى كه مقتضاى عدل الهى اين است كه هر كس كوچكترين كار خوب يا بدى انجام دهد به نتيجه آن برسد.
پس هم چنان كه اين جهان سراى آزمايش و تكليف است بايد جهان ديگرى باشد كه سراى پاداش و كيفر و ظهور نتايج اعمال باشد و هر فردى به آنچه شايسته آن است نايل گردد تا عدالت الهى، تحقق عينى يابد!
ضمناً از همين بيان، روشن مي شود كه جهان آخرت، جاى انتخاب راه و انجام تكاليف نيست .
معاد درقرآن
آيات قرآن كريم، پيرامون اثبات معاد و احتجاج با منكرين آن را مي توان به پنج دسته، تقسيم كرد:
1ـ آياتى كه بر اين نكته، تاكيد مي كند كه برهانى بر نفى معاد، وجود ندارد. اين آيات، به منزله خلع
سلاح منكرين است .
2ـ آياتى كه به پديده هاى مشابه معاد، اشاره مي كند تا جلوى استبعاد را بگيرد.
3ـ آياتى كه شيهات منكرين معاد را رد، امكان وقوع آنرا تثبيت مي كند.
4ـ آياتى كه معاد را به عنوان يك وعده حتمي و تخلف ناپذير الهى، معرفى مي كند و در واقع، وقوع معاد را از راه اخبار مخبر صادق، اثبات مي نمايد.
5ـ آياتى كه اشاره به برهان عقلى بر ضرورت معاد دارد.
در حقيقت، سه دسته اول، ناظر بر امكان معاد؛ و دو دسته اخير، ناظر به وقوع و ضرورت آن است .
انكار معاد، بى دليل است.
يكى از شيوه هاى احتجاج قرآن با صاحبان عقايد باطل اين است كه از آنان، مطالبه دليل مي كند تا روشن شود كه عقايد ايشان پايه عقلى و منطقى ندارد، چنان كه در چندين آيه، آمده است:
قل هاتوا برهانكم....
بگو (اى پيامبر) دليلتان را بياوريد.
و در موارد مشابهى با اين لحن مي فرمايد كه صاحبان اين عقايد نادرست، «علم» و اعتقاد مطابق با واقع و مستند به برهان ندارند بلكه به «ظن» و گمان بى دليل و مخالف با واقع، بسنده كرده اند.
و در مورد منكرين معاد هم مي فرمايد:
و قالوا ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيى و ما يهلكنا الا الدهر و ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون.
و (كافران) گفتند: جز اين زندگى دنيا حياتى نيست كه مي ميريم و زندگى مي كنيم و جز روزگار، چيزى ما را نابود نمي كند (در صورتى كه) به اين مطلب، علمي ندارند و تنها گمانى مي برند.
هم چنين در آيات ديگرى بر اين نكته، تاكيد شده كه انكار معاد، تنها گمان بى دليل و نادرستى است. البته ممكن است گمانهاى بى دليل در صورتى كه موافق هواى نفس باشد مورد قبول هوى پرستان، واقع شود و در اثر رفتارهاى متناسب با آنها و ارتكاب گناهان تدريجاً به صورت اعتقاد جزمي، جلوه كند6 و حتى شخص بر چنين اعتقادى پافشارى نمايد.
قرآن كريم، سخنان منكرين معاد رانقل كرده است كه غالباً چيزى بيش از استبعاد نيست و احياناً اشاره به شبهات ضعيفى دارد كه منشا استبعاد و شك در امكان معاد شده است. از اين رو، از يك سو، پديده هاى مشابه معاد را يادآور مي شود تا رفع استبعاد گردد و از سوى ديگر به پاسخ شبهات، اشاره مي كند تا هيچ گونه شبهه اى باقى نماند و امكان وقوعى معاد، كاملاً تثبيت شود. ولى به اين مقدار، اكتفا نمي كند و علاوه بر حتمي بودن اين وعده الهى و اتمام حجت بر مردم به وسيله وحى، به برهان عقلى بر ضرورت معاد نيز اشاره مي كند .
پديده هاى مشابه معاد
الف: رويش گياه: زنده شدن انسان پس از مرگ، از آن جهت كه حيات مسبوق به موت است شبيه روييدن گياه در زمين، بعد از خشكى و مردگى آنست. از اين رو، تامل در اين پديده كه همواره در جلو چشم همهانسانها رخ مي دهد كافى است كه به امكان حيات خودشان بعد از مرگ، پى ببرند. و در واقع، آنچه موجب ساده شمردن اين پديده و غفلت از اهميت آن شده عادت كردن مردم به ديدن آن است و گرنه از جهت پيدايش حيات جديد، فرقى با زنده شدن انسان، بعد از مرگ ندارد.
قرآن كريم براى دريدن اين پرده عادت، مكرراً توجه مردم را به اين پديده جلب، و رستاخيز انسانها را به آن، تشبيه مي كند و از جمله مي فرمايد:
فانظر الى آثار رحمة الله كيف يحيى الارض بعد موتها ان ذلك لمحيى الموتى و هو على كل شى قدير .
پس به آثار رحمت الهى بنگر كه چگونه زمين را بعد از مرگش زنده مي كند. تحقيقاً (همان زنده كننده زمين) زنده كننده مردگان (هم) هست و او بر هر چيزى تواناست.
ب: خواب اصحاب كهف: قرآن كريم بعد از ذكر داستان شگفت انگيز اصحاب كهف كه حاوى نكته هاى آموزنده فراوانى است مي فرمايد:
و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق و ان الساعة آتيه لا ريب فيها...
بدين سان مردم را برايشان (اصحاب كهف) آگاه ساختيم تا بدانند كه وعده خدا راست است و قيامت خواهد آمد و جاى شكى در آن نيست .
بى شك، اطلاع از چنين حادثه عجيبى كه عده اى در طول چند قرن (سيصد سال شمسى = سيصد و نه سال قمرى) خواب باشند و سپس بيدار شوند تاثير خاصى در توجه انسان به امكان معاد و رفع استبعاد آن خواهد داشت زيرا هر چند هر خواب رفتنى شبيه مردن است (النوم اخ الموت) و هر بيدار شدنى شبيه زنده شدن پس از مرگ؛ ليكن در خوابهاى عادى، اعمال زيستى (بيولوژيك) بدن، بطور طبيعى ادامه مي يابد و بازگشت روح، تعجبى را بر نمي انگيزد اما بدنى كه سيصد سال از مواد غذائى، استفاده نكند مي بايست طبق نظام جارى در طبيعت، بميرد و فاسد شود و آمادگى خود را براى بازگشت روح، از دست بدهد. پس چنين حادثه خارق العاده اى مي تواند توجه انسان را به ماوراى اين نظام عادى، جلب كند و بفهمد كه بازگشت روح به بدن، هميشه در گروى فراهم بودن اسباب و شرايط عادى و طبيعى نيست. پس حيات مجدد انسان هم هر چند بر خلاف نظام مرگ و زندگى در اين عالم باشد، امتناعى نخواهد داشت و طبق وعده الهى، تحقق خواهد يافت.
ج: زنده شدن حيوانات: قرآن كريم هم چنين به زنده شدن غير عادى چند حيوان اشاره مي كند كه از جمله آنها زنده شدن چهار مرغ به دست حضرت ابراهيم (ع) و زنده شدن مركب سوارى يكى از پيامبران است كه به داستان آن، اشاره خواهد شد. و هنگامي كه زنده شدن حيوانى ممكن باشد زنده شدن انسان هم ناممكن نخواهد بود.
د: زنده شدن بعضى از انسانها در همين جهان: از همه مهمتر، زنده شدن بعضى از انسانها در همين جهان است كه قرآن كريم، چند نمونه از آنها را يادآور مي شود. از جمله، داستان يكى از انبياى بنى اسرائيل است كه در سفرى عبورش به مردمي افتاد كه هلاك و متلاشى شده بودند و ناگهان به ذهنش خطور كرد كه چگونه اين مردم، دوباره زنده خواهند شد! خداى متعال جان او را گرفت و بعد از يك صد سال دوباره زنده اش ساخت و به وى فرمود: چه مدت در اين مكان، توقف كرده اى؟ او كه گويا از خوابى برخاسته است گفت: يك روز يا بخشى از روز! خطاب شد: بلكه تو يك صد سال در اينجا مانده اى! پس بنگر كه از يك سوى، آب و نانت سالم مانده، و از سوى ديگر، مركب سواريت متلاشى شده است! اكنون بنگر كه ما چگونه استخوانهاى اين حيوان را بر روى هم سوار مي كنيم و دوباره گوشت بر آنها مي پوشانيم و آنرا زنده مي سازيم .
مورد ديگر، داستان گروهى از بنى اسرائيل است كه به حضرت موسى (ع) گفتند: ما تا خدا را آشكار نبينيم هرگز ايمان نخواهيم آورد! و خداى متعال آنان را با صاعقه اى هلاك كرد و سپس به درخواست حضرت موسى (ع) دوباره آنها را زنده ساخت .
و نيز زنده شدن يكى از بنى اسرائيل ـ كه در زمان حضرت موسى (ع) به قتل رسيده بود ـ به وسيله زدن پاره اى از پيكر يك گاو ذبح شده به او كه داستان آن در سوره بقره، ذكر شده و سوره مزبور به همين مناسبت نامگذارى گرديده، و ذر ذيل آن آمده است:
«ذلك يحيى الله الموتى و يريكم آياته لعلكم تعقلون .»
بدين سان خدا مردگان را زنده مي كند و نشانه هايش را به شما مي نماياند باشد كه با خرد دريابيد.
هم چنين زنده شدن بعضى از مردگان به اعجاز حضرت عيسى (ع) را مي توان نشانه اى بر امكان معاد، قلمداد كرد.
مــرگ
درقرآن كريم درباره مرگ آيات متعددى واردشده است كه به ويژگيهاى آن اشاره دارد كه از اينقرار است:
1ـ همه انسانها خواهند مُرد
قرآن مجيد، تاكيد مي فرمايد كه همه انسانها (بلكه همه جانداران) خواهند مرد و در اين عالم، هيچ كس جاودانه نخواهد زيست:
«كل من عليها فان»
هر كس روى زمين هست فانى مي شود.
«كل نفس ذائقه الموت.»
هر كسى مرگ را خواهد چشيد.
و خطاب به پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد:
«انك ميت و انهم ميتون.»
تحقيقاً تو خواهى مرد و ايشان (هم) خواهند مرد.
«و ما جعلنا لبشر من قبلك الخلد افان مت فهم الخالدون.»
پيش از تو براى هيچ انسانى، جاودانگى قرار نداديم، پس آيا در صورتى كه تو مردى ايشان جاودان خواهند بود؟!
بنابراين مي توان مردن را يك قانون كلى و استثناناپذير براى همه جانداران اين جهان دانست.
2ـ گيرنده جانها
قرآن كريم از يك سو، گرفتن جان را به خداى متعال، نسبت مي دهد و آنجا كه مي فرمايد:
«الله يتوفى الانفس حين موتها.»
خدا جانها را هنگام مرگشان مي گيرد.
و از سوى ديگر، ملك الموت را مامور قبض روح، معرفى مي كند.
«قل يتوفا كم ملك الموت الذى و كل بكم .»
بگو شما را فرشته مرگ كه بر شما گمارده شده است مي گيرد.
و در جاى ديگر، گرفتن جان را به فرشتگان و فرستادگان خدا اسناد مي دهد.
«حتى اذا جا احد كم الموت توفته رسلنا.»
تا هنگامي كه مرگ يكى از شما فرا رسد فرستادگان ما (جان) او را مي گيرند.
بديهى است هنگامي كه فاعلى كار خود را به وسيله فاعل ديگرى انجام دهد نسبت كار به هر دو، صحيح است و اگرفاعل دوم هم واسطه اى در انجام كار داشته باشد مي توان كار را به فاعل سوم هم نسبت داد. و چون خداى متعال، گرفتن جانها را به وسيله ملك الموت انجام مي دهد و او نيز به وسيله فرشتگانى كه تحت فرمانش هستند هر سه نسبت، صحيح است .
3ـ آسان يا سخت گرفتن جان
از قرآن مجيد، استفاده مي شود كه گماشتگان الهى، جان همه مردم را يكسان نمي گيرند بلكه بعضى را با راحتى و احترام، و بعضى ديگر را با خشونت و اهانت، قبض مي كنند. از جمله در مورد موئمنان مي فرمايد:
«الذين تتوفا هم الملائكه طيبين يقولون سلام عليكم .»
كسانى كه فرشتگان جانشان را با خوشى مي گيرند و به ايشان سلام (و احترام) مي كنند.
و درباره كافران مي فرمايد:
«و لوترى اذ يتوفى الذين كفروا الملائكه يضربون وجوههم و ادبارهم... .»
هنگامي كه فرشتگان، روح كافران را مي گيرند به روى و پشت آنها مي زنند... .
و شايد بتوان گفت كه ميان افراد موئمن و افراد كافر هم به حسب درجات ايمان و كفرشان تفاوتهايى در آسان يا سخت جان كندن، وجود دارد.
4ـ عدم قبول ايمان و توجه در حال مرگ
هنگامي كه مرگ كافران و گنهكاران فرا مي رسد و ديگر از زندگى در دنيا نوميد مي شوند از گذشته خودشان پشيمان مي گردند و اظهار ايمان و توبه از گناهانشان مي كنند ولى هرگز چنين ايمان و توبه اى پذيرفته نخواهد شد. قرآن كريم در اين باره مي فرمايد:
«يوم ياتى بعض آيات ربك لا ينفع نفساً ايمانها لم تكن آمنت من قبل او كسبت فى ايمانها خيراً . »
روزى كه بعضى از آيات پروردگار ظاهر شود ايمان كسى كه قبلاً ايمان نياورده يا در حال ايمانش كار خيرى انجام نداده است سودى براى او نخواهد بخشيد.
«و ليست التوبه للذين يعملون السيئات حتى اذا حضر احدهم الموت قال انى تبت الان... .»
و توبه براى كسانى نيست كه كارهاى بد را انجام مي دهند تا هنگامي كه مرگ يكى از ايشان فرا رسد گويد: اكنون توبه كردم! و از قول فرعون، نقل مي كند كه هنگامي كه مشرف به غرق شد گفت:
«آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنو اسرائيل و انا من المسلمين .»
ايمان آوردم به اينكه خدايى نيست به جز همان خدايى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده اند و من از اهل اسلامم.
و در پاسخ وى مي فرمايد:
«الان و قد عصيت قبل و كنت من المفسدين.»
آيا اكنون، در حالى كه قبلاً عصيان كرده و از مفسدان بوده اى؟!
5ـ آرزوى بازگشت به دنيا
هم چنين قرآن كريم از كافران و تبهكاران، نقل مي كند كه هنگامي كه مرگشان فرا مي رسد يا عذاب هلاك كننده اى برايشان نازل مي شود، آرزو مي كنند كه اى كاش به دنيا بر مي گشتيم و از اهل ايمان و كارهاى شايسته مي شديم، يا از خداى متعال درخواست مي كنند كه ما را به دنيا برگردان تا گذشته هايمان را جبران كنيم. ولى چنين آرزوها و درخواستهايى عملى نمي شود.
و در بعضى از آيات، اضافه مي كند كه اگر برگردانده مي شدند به همان شيوه گذشته، ادامه مي دادند. و نيز در روز قيامت هم چنين آرزوها و درخواستهايى خواهند داشت كه به طريق اولى، جواب منفى خواهند شنيد:
«حتى اذا جا احدهم الموت قال رب ارجعون لعلى اعمل صالحاً فى ما تركت كلا انهاكلمه هو قائلها....»
تا آنگاه كه مرگ يكى از ايشان فرا رسد گويد: پروردگارا، مرا برگردان شايد كار شايسته اى در موردى كه ترك كرده ام انجام دهم. هرگز! اين سخنى است كه او مي گويد (و آرزويى است كه هرگز عملى نمي شود).
«او تقول حين ترى العذاب لوان لى كره فاكون من المحسنين .»
يا هنگامي كه عذاب را مي بيند گويد: اى كاش بازگشتى مي داشتم تا از نيكوكاران شوم .
«... اذ وقفوا على النار فقالوا يا ليتنا نرد ولا نكذب بآيات ربنا و نكون من الموئمنين .»
هنگامي كه بر آتش دوزخ، عرضه مي شوند گويند: اى كاش باز گردانده مي شديم و (ديگر) آيات پروردگارمان را تكذيب نمي كرديم و از موئمنان مي بوديم.
«... اذا المجرمون ناكسوا رووسهم عند ربهم ربنا ابصرنا و سمعنا فارجعلنا نعمل صالحاً انا موقنون.»
هنگامي كه بزهكاران سرهاى خويش را نزد پروردگارشان فرو افكنده اند (و مي گويند): پروردگارا (اكنون) ديديم و شنيديم، پس ما را برگردان تا كار شايسته اى انجام دهيم، اينك ما اهل يقين هستيم.
از اين آيات، به خوبى استفاده مي شود كه عالم آخرت، جاى انتخاب راه و عمل به تكاليف نيست و حتى يقينى كه هنگام مرگ يا در عالم آخرت، حاصل مي شود تاثيرى در تكامل انسان ندارد و استحقاق پاداشى نميآورد، از اين رو، كافران و گنهكاران، آرزو مي كنند كه به دنيا برگردند تا اختياراً ايمان بياورند و كارهاى شايسته انجام دهند.
علائم قيامت
از قرآن كريم استفاده مي شود كه بر پايى جهان آخرت، تنها به زنده شدن مجدد انسانها نيست بلكه اساساً نظام اين جهان، دگرگون مي شود و جهان ديگرى با ويژگيهاى ديگرى بر پا مي گردد، جهانى كه براى ما قابل پيش بينى نيست و طبعاً شناخت دقيقى هم از ويژگيهاى آن نمي توانيم داشته باشيم. و آنگاه همه انسانها از آغاز تا پايان خلقت با هم، زنده مي شوند و به نتايج اعمالشان مي رسند و جاودانه در نعمت يا عذاب مي مانند.
و چون آيات مربوط به اين بحث، فراوان است و بررسى آنها به درازا مي كشد از اين رو، تنها به ذكر فشرده مضامين آنها بسنده مي كنيم .
وضع زمين و درياها و كوهها
در زمين، زلزله عظيمي پديد مي آيد و آنچه در اندرون آن است بيرون مي ريزد و اجزاى آن، متلاشى مي گردد و درياها شكافته مي شوند و كوهها به حركت در مي آيند و درهم كوبيده مي شوند و مانند تل شنى مي گردند و سپس به صورت پشم حلاجى شده در مي آيند و آنگاه در فضا، پراكنده مي شوند و از سلسله كوههاى سر به آسمان كشيده، جز سرابى باقى نمي ماند.
وضع آسمان و ستارگان
ماه و خورشيد و ستارگان عظيمي كه بعضى از آنها ميليونها بار از خورشيد ما بزرگتر و پر فروغتر است به تيرگى و خاموشى مي گرايند و نظم حركت آنها به هم مي خورد و از جمله ماه و خورشيد به هم مي پيوندند و آسمانى كه هم چون سقف محفوظ و محكمي بر اين جهان، احاطه كرده است سست و متزلزل مي شود و مي شكافد و از هم مي درد و طومار آن درهم مي پيچد و اجرام آسمانى به صورت فلز مذابى در مي آيد و فضاى جهان پر از دود و ابر مي شود.
شيپور مرگ
در چنين اوضاع و احوالى است كه شيپور مرگ، نواخته مي شود و همه موجودات زنده مي ميرند و در جهان طبيعت، اثرى از حيات نمي ماند، و وحشت و اضطراب بر جانها سايه مي افكند مگر كسانى كه از حقايق و اسرار هستى، آگاهند و دلهايشان غرق معرفت و محبت الهى است .
شيپور حيات و آغاز رستاخيز
سپس جهان ديگرى كه قابليت بقا و ابديت داشته باشد، بر پا مي شود و صحنه گيتى با نور الهى روشن مي گردد و شيپور حيات به صدا در مي آيد و همه انسانها (بلكه حيوانات نيز) در يك لحظه زنده مي شوند و سراسيمه و هراسان همانند ملخها و پروانگانى كه در هوا منتشر مي شوند با سرعت به سوى محضر الهى روانه مي گردند و همگى در صحنه عظيمي فراهم مي آيند و غالباً مي پندارند كه توقفشان در عالم برزخ به اندازه يك ساعت يا يك روز و يا چند روز بوده است .
ظهور حكومت الهى و انقطاع سببها و نسبها
در آن عالم، حقايق آشكار مي شود و حكومت و سلطنت الهى، ظهور تام مي يابد و چنان هيبتى بر خلايق، سايه مي افكند كه هيچ كس را يارى بلند سخن گفتن نيست و هر كسى به فكر سرنوشت خويش است و حتى فرزندان از پدر و مادر؛ و خويشان و نزديكان از يكديگر، فرار مي كنند و اساساً رشته نسبها و سببها مي گسلد و دوستيهايى كه بر پايه منافع و معيارهاى دنيوى و شيطانى بوده تبديل به دشمنى مي گردد و حسرت و پشيمانى از تقصيرهاى گذشته، دلها را فرا مي گيرد.
محكمه عدل الهى
آنگاه دادگاه عدل الهى، تشكيل مي شود و اعمال همه بندگان حاضرمي گردد41 و نامه هاى اعمال، توزيع مي شود و انتساب هر كارى به فاعل آن، چنان آشكار است كه ديگر نيازى نيست كه از كسى بپرسند چه كرده اى؟
در اين دادگاه، فرشتگان و پيامبران و برگزيدگان خدا به عنوان شهود، حضور دارند و حتى دست و پا و پوست بدنها گواهى مي دهد و حساب همه مردم به دقت، رسيدگى و با ميزان الهى، سنجيده مي شود و براساس عدل و قسط درباره ايشان داورى مي گردد و هر كس نتيجه سعى و كوشش خود را مي يابد و به نيكوكاران، ده برابر پاداش داده مي شود و هيچ كس بار ديگرى را نمي كشد، اما كسانى كه ديگران را گمراه كرده اند علاوه بر گناهان خودشان، معادل گناهان گمراه شدگان را نيز بر دوش مي كشند. (بدون اينكه از گناهان آنان كاسته شود) هم چنين عوض و بدلى ازكسى پذيرفته نمي شود و شفاعت كسى مقبول نمي گردد مگر شفاعت كسانى كه از طرف خداى متعال، ماذون باشند و براساس معيارهاى مرضى خدا شفاعت كنند.
بسوى اقامتگاه ابدى
سپس حكم الهى اعلام شده نيكوكاران و تبهكاران از يكديگر جدا مي شوند و موئمنان، روسفيد و شاد و خندان بسوى بهشت؛ و كافران و منافقان، روسياه و اندوهگين و با ذلت و خوارى به سوى دوزخ، روانه مي گردند و همگى از دوزخ، عبور مي كنند در حالى كه از چهره موئمنان، نور مي تابد و راهشان را روشن مي سازد و كافران و منافقان در تاريكى به سر مي برند.
منافقاتى كه در دنيا با موئمنان، اختلاط داشتند آنها را صدا مي زنند كه رو به سوى ما كنيد تا از نور شما استفاده كنيم، و پاسخ مي شنوند كه بايد براى اكتساب نور، به عقب (به دنيا) برگرديد! باز مي گويند: مگر ما در دنيا با شما نبوديم؟ و پاسخ مي شنوند: چرا، در ظاهر با ما بوديد ولى خودتان را گرفتار كرديد و دلهايتان دچار شك و ترديد و قساوت شد و امروز، كارتان يكسره شده و از شما و از كافران، عوضى پذيرفته نمي شود و سرانجام، كافران و منافقان در كام دوزخ فرو مي روند.
هنگامي كه موئمنان به بهشت، نزديك مي شوند درهاى آن گشوده مي شود و فرشتگان رحمت به استقبال آنان مي آيند و با سلام و احترام، مژده سعادت ابدى به ايشان مي دهند. و از سوى ديگر، هنگامي كه كافران و منافقان به دوزخ مي رسند درهاى آن باز مي شود و فرشتگان عذاب، با خشونت آنان را مورد سرزنش قرار داده به ايشان وعده عذاب ابدى مي دهند.
ويژگيهاى آخرت
ويژگيهاى عالم آخرت از ديدگاه عقل
از تامل در براهين ضرورت معاد، مي توان ويژگيهايى را براى جهان آخرت به دست آورد كه مهمترين آنها از اين قرار است:
1ـ نخستين ويژگى عالم آخرت كه بخصوص از برهان حكمت به دست مي آيد اين است كه بايد ابدى و جاودانى باشد زيرا در آن برهان، بر امكان حيات ابدى و ميل فطرى انسان به چنين حياتى تاكيد گرديد و تحقق آن، مقتضاى حكمت الهى دانسته شد.
2ـ ويژگى ديگرى كه از برهان حكمت و عدالت به دست ميآيد و در ذيل برهان حكمت، اشاره شد اين است كه بايد نظام عالم آخرت به گونه اى باشد كه نعمت و رحمت خالص و بدون شائبه رنج و زحمت در آن تحقق يابد تا كسانى كه به اوج كمال انسانى رسيده اند و هيچ گونه آلودگى به گناه و انحرافى پيدا نكرده اند از چنين سعادتى برخوردار شوند بر خلاف نظام دنيا كه چنين سعادت مطلقى را ممكن نمي سازد بلكه سعادتهاى دنيا، نسبى و مشوب به سختيها و رنجهاست.
3ـ ويژگى سوم اين است كه بايد جهان آخرت، دست كم داراى دو بخش مجزا براى رحمت و عذاب باشد تا نيكوكاران و تبهكاران از يكديگر تفكيك شوند و هر كدام به نتيجه اعمال خودشان برسند و اين دو بخش، همان است كه در لسان شرع به نام بهشت و دوزخ ناميده مي شود.
4ـ ويژگى چهارم كه بخصوص از برهان عدالت به دست ميآيد اين است كه جهان آخرت بايد از چنان وسعتى برخوردار باشد كه گنجايش پاداش و كيفر همه انسانها را با هرگونه عمل نيك و بدى داشته باشد و مثلاً اگر كسى ميليونها انسان را بنا حق به قتل رسانيده است امكان كيفر او در آن جهان باشد و متقابلاً اگر كسى وسيله حيات ميليونها نفر را فراهم كرده است پاداش درخورى براى وى ممكن باشد.
5ـ ويژگى بسيار مهم ديگرى كه از همين برهان عدالت به دست مي آيد و در ذيل تقرير آن، اشاره شد اين است كه بايد جهان آخرت «دارجزا» باشد نه «دارتكليف».
توضيح آن كه زندگى دنيا به گونه اى است كه انسان، ميلها و رغبتهاى متضاد و متزاحم، پيدا مي كند و همواره بر سر دوراهيهايى واقع مي شود كه ناچار است يكى از آنها را انتخاب كند. و همين امر، زمينه تكليف را فراهم مي سازد تكليفى كه تا آخرين لحظات عمرش ادامه مي يابد و حكمت و عدالت الهى اقتضا دارد كه عمل كنندگان به تكاليف، به پاداش شايسته؛ و سرپيچى كنندگان به كيفر درخورى برسند.
اكنون اگر فرض كنيم كه همين زمينه هاى تكليف و مجال گزينش راه، در عالم آخرت هم فراهم باشد مقتضاى رحمت وجود و فياضيت الهى آن است كه مانع انجام تكليف و انتخاب راه نشود. و بدين ترتيب، عالم ديگرى براى پاداش و كيفر، لازم مي شود و در حقيقت، عالمي كه آن را «آخرت» فرض كرده بوديم «دنياى» ديگرى به حساب مي آيد و عالم آخرت حقيقى، همان عالم آخرين و نهائى خواهد بود كه ديگر جاى تكليف و آزمايش و زمينه آن ـ يعنى تضاد و تزاحم خواسته هاـ نباشد.
و از همين جا يكى از مهمترين فرقها بين عالم دنيا و عالم آخرت، روشن مي شود. يعنى عالم دنيا عالمي است كه زمينه انتخاب و گزينش و آزمايش دارد، و عالم آخرت عالمي است كه تنها سراى تحقق پاداشها و كيفرها و نتايج ابدى اعمال نيك و بدى است كه در دنيا انجام گرفته است.
«و ان اليوم عمل ولا حساب و غداً حساب ولا عمل»
شفاعت
يكى از مزايايى كه خداوند متعالى به موئمنان، اختصاص داده اين است كه اگر شخص موئمن، ايمان خودش را تا هنگام مرگ حفظ كند و مرتكب گناهانى نشود كه سلب توفيق و سو عاقبت و سرانجام شك و ترديد يا انكار و جحود را به بار مي آورد، و در يك جمله «اگر با ايمان از دنيا برود» به عذاب ابدى، مبتلاً نخواهد شد. گناهان كوچكش به واسطه اجتناب از كبائر، بخشوده مي شود و گناهان بزرگش به وسيله توبه كامل و مقبول، آمرزيده مي گردد، و اگر موفق به چنين توبه اى نشد تحمل گرفتاريها و مصائب دنيا با گناهانش را سبك مي كند و سختيهاى برزخ و مواقف آغازين رستاخيز، ناخالصيهايش را مي زدايد و اگر باز هم از آلودگيهاى گناهان پاك نشد و به وسيله شفاعت ـ كه تجلى بزرگترين و فراگيرترين رحمت الهى در اوليا خدا به ويژه رسول اكرم و اهل بيت كرامش (ع) مي باشد ـ از عذاب دوزخ نجات خواهد يافت. و بر حسب روايات فراوان «مقام محمود» كه در قرآن كريم به رسول اكرم (ص) وعده داده شده همين مقام شفاعت است و نيز آيه شريفه:
«و لسوف يعطيك ربك فترضى .»
و همانا پروردگارت (آنقدر) به تو عطا خواهد كرد كه خشنود شوى.
اشاره به آمرزش الهى است كه به وسطه شفاعت آن حضرت شامل حال كسانى كه استحقاق دارند ميشود.
مفهوم شفاعت
شفاعت كه از ريشه «شفع» به معناى «جفت» گرفته شده در محاورات عرفى بدين معنى به كار مي رود كه شخص آبرومندى از بزرگى بخواهد كه از كيفر مجرمي درگذرد يا بر پاداش خدمتگزارى بيفزايد. و شايد نكته استعمال واژه شفاعت در اين موارد، اين باشد كه شخص مجرم به تنهايى استحقاق بخشودگى را ندارد يا شخص خدمتگزار به تنهايى استحقاق افزايش پاداش را ندارد ولى ضميمه شدن و جفت شدن درخواست «شفيع» چنين استحقاقى را پديد مي آورد.
مشركان براى جلب توجه خداى بزرگ يا مصونيت از خشم وى دست به دامن خدايان پندارى مي زدند و به پرستش فرشتگان و جنيان و كرنش در برابر بتها و تنديسها مي پرداختند و مي گفتند:
«هولا شفعاونا عندالله.»
اينان شفيعان ما نزد الله هستند .
و نيز مي گفتند:
«ما نعبدهم الا ليقربونا الى الله زلفى.»
اينان را پرستش نمي كنيم ؛ جز به اين منظور كه قرب و منزلتى براى ما نزد الله تحصيل كنند.
و قرآن كريم در مقام رد چنين پندارهاى جاهلانه اى مي فرمايد:
«ليس لها من دون الله ولى ولا شفيع.»
جز خدا سرپرست و شفاعتگرى نخواهد داشت .
ولى بايد توجه داشت كه نفى چنان شفيعان و چنين شفاعتى به معناى نفى مطلق شفاعت نيست و در خود قرآن كريم آياتى داريم كه «شفاعت باذن الله» را اثبات، و شرايط شفيعان و نيز شرايط كسانى كه مشمول شفاعت، واقع مي شوند را بيان فرموده است و در حقيقت، فرق بين اعتقاد به شفاعت صحيح و شفاعت شركآميز، همان فرق بين اعتقاد به ولايت و تدبير باذن الله و ولايت و تدبير استقلالى است كه در بخش خداشناسى بيان شد .
واژه شفاعت گاهى به معناى وسيع ترى به كار مي رود و شامل ظهور هر تاثير خيرى در انسان به وسيله ديگرى مي شود چنان كه پدر و مادر نسبت به فرزندان و گاهى بالعكس، يا آموزگاران و ارشاد گران نسبت به شاگردانشان و حتى موئذن نسبت به كسانى كه با صداى اذان او به ياد نماز افتاده و به مسجد رفته اند شفاعت مي كنند و در حقيقت، همان اثر خيرى كه در دنيا داشته اند به صورت شفاعت و دستگيرى در قيامت، ظاهر مي شود.
ضوابط شفاعت
همان گونه كه اشاره شد شرط اساسى براى شفاعت كردن و شفاعت شدن، اذن الهى است چنان كه در آيه (255) از سوره بقره مي فرمايد:
«من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه .»
كيست كه بدون اذن خدا نزد او شفاعت كند؟
و در آيه (3) از سوره يونس مي فرمايد:
«ما من شفيع الا من بعد اذنه.»
هيچ شفاعت كننده اى نيست مگر بعد از اذن الهى .
و نيز در آيه (109) از سوره طه مي فرمايد:
«يومئذ لا تنفع الشفاعه الا لمن اذن له الرحمن و رضى له قولاً.»
در آن روز، شفاعت سودى نبخشد مگر براى كسى كه خداى متعال به او اذن داده و سخنش را پسنديده باشد.
و در آيه (23) از سوره سبا مي فرمايد:
«و لا تنفع الشفاعة عنده الا لمن اذن له.»
و شفاعت نزد او سودى نبخشد جز براى كسى كه مشمول اذن الهى باشد.
از اين آيات، اجمالاً شرط اذن الهى ثابت مي شود ولى از ويژگيهاى ماذونين، استفاده نمي شود اما از آيات ديگرى مي توان شرايط روشن ترى براى طرفين به دست آورد. از جمله در آيه (86) از سوره زخرف مي فرمايد:
«و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون.»
و كسانى را كه جز خدا مي خوانند مالك شفاعت نيستند (و هيچ كس مالك شفاعت نيست) مگر كسى كه به حق شهادت دهد و داراى علم باشد.
شايد منظور از «من شهد بالحق» شهدا اعمال باشند كه به تعليم الهى از اعمال و نيات بندگان، اطلاع دارند و مي توانند به كيفيت ارزش رفتار آنان، شهادت بدهند. چنان كه از تناسب حكم و موضوع مي توان استفاده كرد كه شفيعان بايد داراى چنان علمي باشند كه صلاحيت اشخاص را براى شفاعت شدن، تشخيص دهند، و قدر متيقن از كسانى كه واجد اين دو شرط هستند حضرات معصومين (ع) مي باشند.
از سوى ديگر، از آياتى استفاده مي شود كه شفاعت شوندگان بايد مورد رضايت الهى باشند، چنان كه در آيه (28) از سوره انبيا مي فرمايد:
«و لا يشفعون الا لمن ارتضى»
شفاعت نمي كنند جز براى كسى كه (خدا) او را پسنديده باشد.
و در آيه (26) از سوره النجم مي فرمايد:
«و كم من ملك فى السموات لا تغنى شفاعتهم شيئاً الا من بعد ان ياذن الله لمن يشا و يرضى.»
چه بسا فرشتگانى در آسمانها كه شفاعتشان كارساز نيست مگر بعد از آن كه خدا براى هر كس بخواهد و بپسندد اذن دهد.
روشن است كه منظور از اينكه شفاعت شونده مورد رضايت الهى باشد اين نيست كه تمام اعمالش پسنديده باشد وگرنه نيازى به شفاعت نبود، بلكه منظور، مرضى بودن خود شخص از نظر دين و ايمان است چنان كه در روايات به همين صورت، تفسير شده است .
از طرف ديگر، در آياتى چند، خصلتهاى كسانى كه مشمول شفاعت نمي شوند بيان شده است مانند آيه (100) از سوره شعرا كه از قول «مشركان» مي فرمايد: «فما لنا من شافعين» و در سوره مدثر از آيه 40 تا 48 آمده است كه از علت به دوزخ رفتن مجرمين، سوئال مي شود و آنان در پاسخ خصلتهايى مانند ترك نماز و كمك نكردن به بينوايان و تكذيب روز جزا را بر مي شمرند، آن گاه مي فرمايد: «فما تنفعهم شفاعة الشافعين». از اين آيات استفاده مي شود كه مشركان و منكرين قيامت كه خدا را عبادت نمي كنند و به بندگان نيازمندش كمك نمي رسانند و پاى بند به اصول صحيحى نيستند هرگز مشمول شفاعت نخواهند شد و با توجه به اينكه استغفار پيامبر اكرم (ص) در دنيا هم نوعى شفاعت به شمار مي رود و استغفار آن حضرت درباره كسانى كه حاضر نيستند از او درخواست استغفار و شفاعت كنند قبول نمي شود مي توان استفاده كرد كه منكر شفاعت هم مشمول شفاعت، واقع نمي شود چنان كه همين مضمون در روايات هم آمده است .
حاصل آن كه: شفيع مطلق و اصلى بايد علاوه بر ماذونيت از طرف خداى متعال، خودش اهل معصيت نباشد و قدرت ارزيابى مراتب اطاعت و عصيان ديگران را داشته باشد و پيروان راستين چنين كسانى مي توانند در پرتو او مراتب نازل ترى از شفاعت را داشته باشند چنان كه چنين پيروانى در زمره شهدا و صديقين محشور مي شوند. و از سوى ديگر، كسى لياقت شفاعت شدن را دارد كه علاوه بر اذن الهى، ايمان راستين به خدا و پيامبران و روز رستاخيز و آنچه خدا بر پيامبرانش نازل فرموده و از جمله، حقانيت شفاعت، داشته باشد و اين ايمان را تا پايان عمر، حفظ كند.
درباره شفاعت، اشكالات و شبهاتى مطرح شده كه در اين درس، به ذكر مهمترين شبهات و پاسخ آنها مي پردازيم:
ش :1 نخستين شبهه اين است كه چندين آيه قرآن كريم دلالت دارد بر اينكه در روز قيامت، شفاعت درباره هيچ كس پذيرفته نمي شود، از جمله در آيه (48) از سوره بقره مي فرمايد:
و اتقوا يوماً لا تجزى نفس عن نفس شيئاً ولا يقبل منها شفاعة ولا يوخذ منها عدل ولا هم يبصرون.
بترسيد از روزى كه هيچ كس به هيچ وجه از ديگرى كفايت نمي كند و از هيچ كس شفاعتى پذيرفته نمي شود و از كسى عوض و بدلى گرفته نمي شود و نه مورد يارى واقع مي شوند.
ج: پاسخ اين است كه اين گونه آيات، در مقام نفى شفاعت استقلالى و بى ضابطه است كه كسانى به آن، معتقد بودند. افزون بر اين، آيات مزبور عام است و به وسيله آياتى كه دلالت بر پذيرش شفاعت باذن الله و با ضوابط معين دارد تخصيص داده مي شود چنان كه در درس گذشته به آنها اشاره شد.
ش :2 لازمه صحت شفاعت اين است كه خداى متعال، تحت تاثير شفاعت كنندگان قرار گيرد يعنى شفاعت ايشان موجب مغفرت ـ كه فعل الهى است ـ بشود.
ج: پذيرفتن شفاعت به معناى تحت تاثير قرار گرفتن نيست، چنان كه قبول توبه و استجابت دعا نيز چنين لازمه نادرستى ندارد، زيرا در همه اين موارد، كارهاى بندگان موجب آمادگى بارى پذيرش رحمت الهى ميش ود و به اصطلاح «شرط قابليت قابل است نه شرط فاعليت فاعل».
ش :3 لازمه شفاعت اين است كه شفاعت كنندگان، مهربانتر از خداى مهربان باشند! زيرا فرض اين است كه اگر شفاعت آنان نمي بود گنهكاران مبتلا به عذاب مي شدند يا عذابشان دوام مي يافت.
ج: دلسوزى و مهربانى شفاعت كنندگان پرتوى از رحمت بى پايان الهى است، و به ديگر سخن: شفاعت، وسيله و راهى است كه خداى متعال خودش براى آمرزش بندگان گنهكارش قرار داده، و در حقيقت، تجلى و تبلور بالاترين رحمتهاى اوست كه در بندگان شايسته و برگزيده اش نمايان مي شود چنان كه دعا و توبه نيز وسايل ديگرى هستند كه او براى قضاى حوائج و آمرزش گناهان، قرار داده است .
ش :4 اشكال ديگر اين است كه اگر حكم الهى به عذاب گنهكاران، مقتضاى عدالت باشد پذيرش شفاعت درباره آنان خلافت عدل خواهد بود، و اگر نجات از عذاب ـ كه مقتضاى پذيرفتن شفاعت است ـ عادلانه باشد حكم به عذاب ـ كه قبل از انجام گرفتن شفاعت وجود داشت ـ غير عادلانه بوده است .
ج: هر يك از احكام الهى ـ چه حكم به عذاب قبل از شفاعت، و چه حكم به نجات از عذاب بعد از آن ـ موافق عدل و حكمت است و معناى عادلانه و حكيمانه بودن هر دو، جمع بين ضدين نيست، زيرا موضوع آنها تفاوت دارد. توضيح آن كه: حكم به عذاب، مقتضاى ارتكاب گناه است صرف نظر از مقتضاتى كه موجب تحقق شفاعت و پذيرش آن در حق گنهكار مي شود؛ و حكم به نجات از عذاب، به موجب ظهور مقتضيات مزبور مي باشد. و تغيير حكم به تبعيت از تغيير قيد موضوع نظاير فراوانى در احكام و تقديرات تكوينى و در احكام و قوانين تشريعى دارد، و هم چنان كه عادلانه بودن حكم منسوخ نسبت به زمان خودش منافاتى با عادلانه بودن حكم ناسخ در زمان بعد از نسخ ندارد، و حكيمانه بودن تقدير بلا قبل از دعا يا دادن صدقه منافاتى با حكيمانه بودن رفع آن بعد از دعا و صدقه ندارد و حكم به آمرزش گناه بعد از شفاعت هم منافاتى با حكم به عذاب قبل از تحقق شفاعت نخواهد داشت .
ش :5 اشكال ديگر اين است كه خداى متعال، پيروى از شيطان را موجب دچار شدن به عذاب دوزخ دانسته است چنان كه در آيات 42 و 43 از سوره حجر مي فرمايد:
«..ان عبادى ليس لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاويه و ان جهنم لموعدهم اجمعين.»
تحقيقاً تو (اى ابليس) بر بندگان من تسلطى نخواهد داشت مگر گمراهانى كه از تو پيروى كنند و وعده گاه همگى ايشان در دوزخ است .
و در حقيقت، عذاب كردن گنهكاران در عالم آخرت، يكى از سنتهاى الهى است و مي دانيم كه سنتهاى الهى، قابل تغيير و تبديل نيست. چنان كه در آيه 43 از سوره فاطر مي فرمايد:
«فلن تجد لسنه الله تبديلاً ولن تجد لسنه الله تحويلاً .»
هرگز براى سنت خدا تبديلى نخواهى يافت و هرگز براى سنت خدا تغييرى نخواهى يافت.
پس چگونه ممكن است اين سنت به وسيله شفاعت، نقض شود؟
ج: پاسخ اين است كه پذيرفتن شفاعت درباره گنهكار واجد شرايط، يكى از سنتهاى تغييرناپذير الهى است. توضيح آن كه: سنتهاى الهى، تابع ملاكها و معيارهاى واقعى است و هيچ سنتى با وجود مقتضيات و شرايط وجودى وعدمي آن، تغييرپذير نيست ولى عباراتى كه دلالت بر اين سنتها مي كند غالباً در مقام بيان همگى قيود موضوع و شرايط مختلف آن نيست، و از اين رو، مواردى يافت مي شود كه ظاهر آيات مربوط به چند سنت مختلف، شامل آنها مي گردد در صورتى كه در واقع، مصداق آيه اخص و تابع ملاك اقوى است. پس هر سنتى با توجه به قيود و شرايط واقعى موضوعش (و نه تنها قيود و شرايطى كه در عبارت آمده است) ثابت و تغييرناپذير خواهد بود و از جمله آنها سنت شفاعت است كه نسبت به گنهكاران خاصى كه واجد شرايط معين و مشمول ضوابط مشخصى باشند ثابت و غير قابل تبديل مي باشد.
ش :6 وعده شفاعت، موجب تجرى و گستاخى مردم در ارتكاب گناهان و پيمودن كژراهه ها مي شود.
ج: پاسخ اين اشكال كه در مورد قبول توبه و تكفير سيئات نيز جريان دارد اين است كه مشمول شفاعت و مغفرت واقع شدن، مشروط به شرايطى است كه شخص گنهكار نمي تواند يقين به حصول آنها پيدا كند و از جمله شرايط شفاعت شدن اين است كه ايمان خود را تا واپسين لحظات حياتش حفظ كند و مي دانيم كه هيچ كس نمي تواند به تحقق چنين شرطى يقين داشته باشد. از سوى ديگر، كسى كه مرتكب گناهى و همين نوميدى، انگيزه ترك گناه را در او ضعيف مي كند و به ادامه راه خطا و انحراف مي كشاند از اين روست كه روش تربيت مربيان الهى اين است كه همواره مردم را بين خوف و رجا نگهدارند و نه چندان به رحمت الهى اميدوارشان كنند كه دچار «امن از مكر الهى» شوند و نه چندان آنان را از عذاب بترسانند كه گرفتار «ياس از رحمت الهى» گردند و چنان كه مي دانيم اينها از گناهان كبيره به شمار مي روند.
ش :7 اشكال ديگر اين است كه تاثير شفاعت در نجات از عذاب به معناى تاثير كار ديگران (شفاعت كنندگان) در سعادت و رهايى از شفاوت است در صورتى كه به مقتضاى آيه شريفه «و ان ليس للانسان الا ما سعى» تنها تلاش و كوشش خود شخص است كه او را به سعادت مي رساند.
ج: سعى و كوشش شخص براى رسيدن به مقصود، گاهى بطور مستقيم انجام مي گيرد و تا پايان راه، ادامه مي يابد و گاهى بطور غير مستقيم و با فراهم كردن مقدمات و وسايط. شخصى كه مورد شفاعت قرار مي گيرد نيز سعى و كوششى در تحصيل مقدمات سعادت انجام مي دهد زيرا ايمان آوردن و تحصيل شرايط استحقاق شفاعت، كوشش و تلاشى در راه رسيدن به سعادت، محسوب مي شود هر چند تلاشى ناقص و نارسا باشد و به همين جهت، مدتى گرفتار رنجها و سختيهاى برزخ و عرصات آغازين رستاخيز شود ولى به هر حال، خودش ريشه سعادت يعنى ايمان را در زمين دلش غرس كرده و احياناً آن را با اعمال شايسته اى آبيارى كرده به گونه اى كه تا پايان عمر دنيويش نخشكد. پس سعادت نهائيش مستند به كوشش و تلاش خودش مي باشد هر چند شفاعت كنندگان هم به نحوى تاثير دربارور شدن اين درخت دارند چنان كه در دنيا هم كسان ديگرى موثر در هدايت و تربيت انسانها هستند و تاثير آنان به معناى نفى سعى و كوشش خود فرد نيست .
بهشت و دوزخ
بهشت
در بهشت، باغهاى وسيع به پهناى آسمانها و زمين و پوشيده از انواع درختها با همه گونه ميوه رسيده و در دسترس وساختمانهاى با شكوه و نهرهاى آب زلال و شير و عسل و شراب طهور، و از چيزى كه مورد ميل و رغبت بهشتيان باشد و فوق خواسته اى آنان وجود دارد.
بهشتيان با لباسهاى حرير و پرنيان و انواع زينتها آراسته و رودر روى يكديگر بر تختهاى مرصع و بسترهاى نرم، تكيه مي دهند و به حمد و سپاس الهى مي پردازند و سخن بيهوده اى بر زبان نمي آورند و نمي شنوند. نه سرما ايشان را مي آزارد و نه گرما؛ نه رنج و خستگى و ملالى دارند و نه ترس و اندوهى و نه در دل، كينه و كدورتى.
پيش خدمتان زيبا در اطرافشان حركت مي كنند و جامهاى شراب بهشتى به آنان مي نوشانند كه لذت و نشاط زايد الوصفى مي بخشد و هيچ گونه آفتى ندارد و از انواع ميوه ها و گوشت مرغان، تناول مي كنند و از مصاحبت همسران زيبا و مهربان و ناآلوده بهره مي برند و از همه بالاتر از نعمت روحى رضوان الهى برخوردار مي شوند و لطفهايى را از پروردگارشان دريافت مي دارند كه ايشان را غرق سرور مي سازد و هيچ كس نمي تواند تصورى از مرتبه آن سرور، داشته باشد و اين سعادت بى مانند و نعمتهاى وصف ناشدنى و رحمت و رضوان و قرب الهى براى هميشه ادامه خواهد يافت و پايانى نخواهد داشت.
دوزخ
دوزخ، جايگاه كافران و منافقاتى است كه هيچ نور ايمانى در دلهايشان وجود ندارد، و گنجايش آن، چنان است كه پس از دربرگرفتن همه تبهكاران، باز هم «هل من مزيد»مي گويند! سراسر آتش است و آتش، عذاب است و عذاب!!
شعله هاى آتش از هر سو زبانه مي كشد و صداى گوش خراش و خشم آلود آنها بر وحشت و اضطراب مي افزايد قيافه ها عبوس و درهم كشيده و سيه و زشت و چروكيده است و حتى در چهره فرشتگان دوزخيان هم اثرى از مهر و عطوفت و نرمي ديده نمي شود.
دوخيان با غل و زنجير و بندهاى آهنين، بسته شده اند و آتش، سراپاى آنان را فرا گرفته و خودشان آتش گيره آنند. در فضاى دوزخ جز آه و ناله و ضجه و فرياد دوزخيان و نهيب دوزخبانان، صدايى به گوش نمي رسد. و بر سرو روى تبهكاران، آب جوشان مي ريزند كه اندرون آنان را نيز ذوب مي كند و هرگاه از فرط عطش و التهاب، درخواست آب كنند، آب داغ و آلوده و گنديده اى به آنان داده مي شود كه آن را با حصر و ولع مي نوشند و غذايشان از درخت «زقوم» است كه از آتش مي رويد و خوردن آن بر سوزش اندرونشان مي افزايد و لباسشان از ماده سياه و چسبنده اى است كه خود، موجب غذابشان مي گردد و هم نشينان شياطين و جنيان گنهكارند كه آرزوى دورى از آنان را مي كنند. و نسبت به يكديگر نيز لعن و نفرين مي فرستند.
همين كه بخواهند زبان عذرخواهى به درگاه الهى گشايند فرمان دورباش و ساكت باش، خاموششان مي كند پس به دوزخبانان پناه مي برند كه شما از خدا بخواهيد كه اندكى از عذاب ما بكاهد، پاسخ مي شنوند: مگر خداى متعال، پيامبرانش را مبعوث نفرمود و حجت را بر شما تمام نكرد؟
بار ديگر، درخواست مرگ مي كنند و جواب مي شنوند كه شما براى هميشه در دوزخ خواهيد ماند و با اينكه مرگ از هر سوى بر ايشان مي بارد نمي ميرند و هر چه پوست بدنشان بسوزد بار ديگر پوست نوى مي رويد و عذابشان ادامه مي يابد.
از بهشتيان درخواست اندكى آب و خوراك مي كنند و پاسخ مي شنوند كه خداى متعال نعمتهاى بعشتى را بر شما حرام كرده است و بهشتيان از آنان مي پرسند: چه چيز موجب بدبختى شما شد و به دوزختان كشاند؟ مي گويند: ما اهل نماز و عبادت خدا نبوديم و به مستمندان كمك نمي كرديم و با تبهكاران هم سو مي شديم و روز قيامت را تكذيب مي كرديم.
آنگاه به ستيز با يكديگر مي پردازند گمراه شدگان به گمراه كنندگان مي گويند: اين شما بوديد كه ما را گمراه كرديد، آنان پاسخ مي دهند: شما به دلخواه از ما پيروى كرديد.
زير دستان به زبردستان مي گويند: اين شما بوديد كه ما را به اين بدبختى كشانديد، آنان پاسخ مي دهند: مگر ما به زور، شما را از راه راست بازداشتيم؟
سرانجام، به شيطان مي گويند: اين تو بودى كه موجب گمراهى ما شدى، و او پاسخ مي دهد: خدا به شما وعده راستين داد و نپذيرفتيد، و من وعده دروغ دادم پذيرفتيد، پس به جاى سرزنش من، خويشتن را سرزنش كنيد، و امروز هيچ كدام نمي توانيم به فرياد ديگرى برسى.
و بدين سان، چاره اى جز تن دادن به كيفر كفر و نافرمانى خودشان نمي بينند و جاودانه در عذاب مي مانند.